جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۱

بحث شيرين فيزيک

خيلی از قانون های فيزيک در بعد غير فيزيکی زندگی - معنويات، افکار و رفتار- آدم ها جريان دارند. من خودم زياد فيزيک نمی دونم ولی خيلی علاقه دارم. ( طفلک جين جين چند روز پشت هم نسبيت رو توضيح می داد تا بالاخره فهميدم. ) ( اما فکر کنم شير فهم نشدم.) ( منم که مرض پرانتز گرفتم به سلامتی )
مخصوصاً خيلی دلم می خواد سر از کار سياه چاله های بدجنس همه چيز خوار در بيارم.
( البته مثل اينکه اين بيشتر مربوط به ستاره شناسی می شه نه؟ ) يا مثلاً کوتوله های سفيد (ستاره های در حال مردن؟) يا غول های قرمز( ستاره هايی که به سرعت حجمشون زياد می شه و هم زمان حرارتشون کم تر) ( خورشيد هم چند وقت ديگه همين اتفاق براش می افته و حجمش انقدر زياد می شه که تا مشتری هم می رسه ! ) ( منبع : مجلهء دانستنی ها ) يه مدت ايزاک آسيموف کتابهايی راجع به نجوم به زبان ساده می نوشت که عکس دار بود ( من عاشق کتاب های عکس دار و کلاً عکسم. وقتی می رم خونهء دوستام برام يه فنجون قهوه ميارن با يه آلبوم ) ( اگر خواستيد آلبوم نشونم بدين نمی خواد بشينين توضيح بدين. مهم نيست اينا کيَن. مهم اينه که اين آلبومه و پر عکس.) ( ولی خوب بدم نمی ياد بدونم کدوم يکی از اون بچه دماغوهای بی دندون خودتونين )
( ای وای اين پرانتز گرائی ( به جای واژهء نا مأنوس و مستحجن پرانتز بازی) پرشيامون عجب واگير دار بود ! ) ( راستی يه ايميل بزنيد به آزاده سپهری بگيد يه کم در مورد پرانتزگرائی و پرانتز بازی و تفاوتهاشون توضيح بده.)
خلاصه. داشتم می گفتم که ايزاک آسيموف کتابهای جالبی نوشته برای نوجوان ها که
گنده بکی مثل من به اون ها علاقه داره. اما بيشترشون راجع به منظومهء شمسی هستند که خوب يه کم تکراريه. راستی ! يک شب من يه خواب خيلی باحال ديدم که عمراً هيچ کدومتون نديدين ! خواب ديدم مشتری و فک و فاميلاش ( قمر خانم اينا ) اومده بالای پنجرهء آشپزخونمون ! من عاشق مشتريم. ( يکی از آرزوهای محالم اينه که از نزديک ببينمش ) چه چيزی تو دنيا اين همه نارنجی های مختلف رو يک جا داره؟ کشته مردهء مرام توفانيش هم هستم ! فکر کنم اونم فهميد و اومد به خوابم.
( چه بچهء با معرفتيه ! ) خلاصه ژوپی خان درست اومده بود بالاسر ما. بايد بودين واون رنگ ها رو می ديدين ! آسمون نيلی مخملی ، مشتری نارنجی مخملی !
بعد عجيب ترين اتفاقی که می تونه تو يه خواب بيفته : اون قمر يخ زده ههء مشتری يادتونه؟ اون از پنجره اومد تو!!!!! به خدا خالی نمی بندم !
اما بعدش يه ضد حال بزرگ به وقوع پيوست. ديدين يه دفعه صحنهء خواب عوض می شه؟ يک ثانيه بعد از وارد شدن ماه همين اتفاق افتاد. هوا روشن شد و تو دست من به جای ماه ( آهان يادم رفت بگم اون موقع که اومد تو گرفتمش ) يه تيکه مقوای سبز بد رنگ بود !!
( اون ضرب المثل رو شنيدين که ميگن ما لب دريا هم بريم خشک می شه ؟ حالا از اين به بعد بگيد ما ماه رو هم بگيريم مقوا می شه ! )
خلاصه ، خيلی دوست دارم اين خورده اطلاعاتی که دارم ، يه کم عميق تر بشه. ( لااقل دربارهء تاريخ هنر . نقاشی بدون تاريخ هنر مثل ماشين بی کولر بی پنجره است!) اما بديش اينجاست که فقط دوست دارم.
خوب حالا که عيبم رو گفتم بذار حسنم رو هم بگم. هيچ وقت از پرسيدن خجالت نمی کشم. ( آخه مگه قراره آدم همه چيز رو بدونه که خجالت بکشه بپرسه؟ ) ( اصلاً مگه قرار بود من عيب ها و محسناتم رو بگم؟! )
خلاصه ( پونصد بار گفتم خلاصه ) تنها نشريه ای که راجع به اين چيزها می نوشت و عکس دار هم بود دانستنيها بود که اون هم ورپريد. اين آخريهام که دق مرگمون کرد از بس چاپ شد و چاپ نشد و دوباره چاپ شد و بعد هم کلاً جوازش باطل شد. ( آخه از بس مدير مسئولش عقل کل بود با جواز علمی مطلب سياسی چاپ می کرد اين اواخر) ( تازه اون شماره هاش که راجع به نجوم مقاله داشت به دست يه وروجک فسقلی دريده شد.) ای بابا ! الان جملهء اولم رو نگاه کردم شاخ درآوردم ! نگاه کنيد :
"خيلی از قانون های فيزيک در بعد غير فيزيکی زندگی - معنويات، افکار و رفتار- آدم ها جريان دارند " بعد تنها چيزی که ازش حرف نزدم همين بود !
ببينيد مثلاً همين قانون عمل و عکس العمل ( تنها چيزی که من خوب يادم مونده از قوانين نيوتن ) ( که فکر می کردم قانون اول نيوتنه اما جين جين گفت قانون سومه) ( کلينيکی چيزی واسه ترک پرانتزگرائی سراغ ندارين؟ ) که می گه هر عملی عکس العملی دارد مساوی با آن و خلاف جهت آن. و اين هم شکل معنويش : از هر دست بدی از همون دست می گيری. بعضی از آدم ها سعی می کنن درجا خوبی يا بدی آدم رو تلافی کنن. اما در غير اين صورت هم بالاخره يه جوری آدم پاداش - يا جزای - عملشو می گيره. يا مثلاً نسبيت. فيزيکيشو حالا درست يادم نيست فقط يادمه توش آسانسور داشت. اما غير فيزيکيش ( خدايا کمک کن گند نزنم مرسی ) رو شايد بشه اين طوری تعريف کرد که مثلاً اگه من و مملی توی يک آسانسور باشيم و برق بره... ای وای اين که فيزيکی شد ( چون آسانسور داره)
خوب از اول. اگه من و مملی ( مملی يک موجود فرا زمينی فرضی است ) با يه کم فاصله وايساده باشيم و يه نفر در حاليکه ساعتش رو نگاه می کنه با سرعت از بالای سرمون رد بشه ، نور و زمان و مکان خم می شن ، و چون مملی يک موجود فرازمينيه اين قضيه بعد معنوی نسبيت رو نشون می ده.

بايگانی وبلاگ