بحث شيرين فيزيک
خيلی از قانون های فيزيک در بعد غير فيزيکی زندگی - معنويات، افکار و رفتار- آدم ها جريان دارند. من خودم زياد فيزيک نمی دونم ولی خيلی علاقه دارم. ( طفلک جين جين چند روز پشت هم نسبيت رو توضيح می داد تا بالاخره فهميدم. ) ( اما فکر کنم شير فهم نشدم.) ( منم که مرض پرانتز گرفتم به سلامتی )
مخصوصاً خيلی دلم می خواد سر از کار سياه چاله های بدجنس همه چيز خوار در بيارم.
( البته مثل اينکه اين بيشتر مربوط به ستاره شناسی می شه نه؟ ) يا مثلاً کوتوله های سفيد (ستاره های در حال مردن؟) يا غول های قرمز( ستاره هايی که به سرعت حجمشون زياد می شه و هم زمان حرارتشون کم تر) ( خورشيد هم چند وقت ديگه همين اتفاق براش می افته و حجمش انقدر زياد می شه که تا مشتری هم می رسه ! ) ( منبع : مجلهء دانستنی ها ) يه مدت ايزاک آسيموف کتابهايی راجع به نجوم به زبان ساده می نوشت که عکس دار بود ( من عاشق کتاب های عکس دار و کلاً عکسم. وقتی می رم خونهء دوستام برام يه فنجون قهوه ميارن با يه آلبوم ) ( اگر خواستيد آلبوم نشونم بدين نمی خواد بشينين توضيح بدين. مهم نيست اينا کيَن. مهم اينه که اين آلبومه و پر عکس.) ( ولی خوب بدم نمی ياد بدونم کدوم يکی از اون بچه دماغوهای بی دندون خودتونين )
( ای وای اين پرانتز گرائی ( به جای واژهء نا مأنوس و مستحجن پرانتز بازی) پرشيامون عجب واگير دار بود ! ) ( راستی يه ايميل بزنيد به آزاده سپهری بگيد يه کم در مورد پرانتزگرائی و پرانتز بازی و تفاوتهاشون توضيح بده.)
خلاصه. داشتم می گفتم که ايزاک آسيموف کتابهای جالبی نوشته برای نوجوان ها که
گنده بکی مثل من به اون ها علاقه داره. اما بيشترشون راجع به منظومهء شمسی هستند که خوب يه کم تکراريه. راستی ! يک شب من يه خواب خيلی باحال ديدم که عمراً هيچ کدومتون نديدين ! خواب ديدم مشتری و فک و فاميلاش ( قمر خانم اينا ) اومده بالای پنجرهء آشپزخونمون ! من عاشق مشتريم. ( يکی از آرزوهای محالم اينه که از نزديک ببينمش ) چه چيزی تو دنيا اين همه نارنجی های مختلف رو يک جا داره؟ کشته مردهء مرام توفانيش هم هستم ! فکر کنم اونم فهميد و اومد به خوابم.
( چه بچهء با معرفتيه ! ) خلاصه ژوپی خان درست اومده بود بالاسر ما. بايد بودين واون رنگ ها رو می ديدين ! آسمون نيلی مخملی ، مشتری نارنجی مخملی !
بعد عجيب ترين اتفاقی که می تونه تو يه خواب بيفته : اون قمر يخ زده ههء مشتری يادتونه؟ اون از پنجره اومد تو!!!!! به خدا خالی نمی بندم !
اما بعدش يه ضد حال بزرگ به وقوع پيوست. ديدين يه دفعه صحنهء خواب عوض می شه؟ يک ثانيه بعد از وارد شدن ماه همين اتفاق افتاد. هوا روشن شد و تو دست من به جای ماه ( آهان يادم رفت بگم اون موقع که اومد تو گرفتمش ) يه تيکه مقوای سبز بد رنگ بود !!
( اون ضرب المثل رو شنيدين که ميگن ما لب دريا هم بريم خشک می شه ؟ حالا از اين به بعد بگيد ما ماه رو هم بگيريم مقوا می شه ! )
خلاصه ، خيلی دوست دارم اين خورده اطلاعاتی که دارم ، يه کم عميق تر بشه. ( لااقل دربارهء تاريخ هنر . نقاشی بدون تاريخ هنر مثل ماشين بی کولر بی پنجره است!) اما بديش اينجاست که فقط دوست دارم.
خوب حالا که عيبم رو گفتم بذار حسنم رو هم بگم. هيچ وقت از پرسيدن خجالت نمی کشم. ( آخه مگه قراره آدم همه چيز رو بدونه که خجالت بکشه بپرسه؟ ) ( اصلاً مگه قرار بود من عيب ها و محسناتم رو بگم؟! )
خلاصه ( پونصد بار گفتم خلاصه ) تنها نشريه ای که راجع به اين چيزها می نوشت و عکس دار هم بود دانستنيها بود که اون هم ورپريد. اين آخريهام که دق مرگمون کرد از بس چاپ شد و چاپ نشد و دوباره چاپ شد و بعد هم کلاً جوازش باطل شد. ( آخه از بس مدير مسئولش عقل کل بود با جواز علمی مطلب سياسی چاپ می کرد اين اواخر) ( تازه اون شماره هاش که راجع به نجوم مقاله داشت به دست يه وروجک فسقلی دريده شد.) ای بابا ! الان جملهء اولم رو نگاه کردم شاخ درآوردم ! نگاه کنيد :
"خيلی از قانون های فيزيک در بعد غير فيزيکی زندگی - معنويات، افکار و رفتار- آدم ها جريان دارند " بعد تنها چيزی که ازش حرف نزدم همين بود !
ببينيد مثلاً همين قانون عمل و عکس العمل ( تنها چيزی که من خوب يادم مونده از قوانين نيوتن ) ( که فکر می کردم قانون اول نيوتنه اما جين جين گفت قانون سومه) ( کلينيکی چيزی واسه ترک پرانتزگرائی سراغ ندارين؟ ) که می گه هر عملی عکس العملی دارد مساوی با آن و خلاف جهت آن. و اين هم شکل معنويش : از هر دست بدی از همون دست می گيری. بعضی از آدم ها سعی می کنن درجا خوبی يا بدی آدم رو تلافی کنن. اما در غير اين صورت هم بالاخره يه جوری آدم پاداش - يا جزای - عملشو می گيره. يا مثلاً نسبيت. فيزيکيشو حالا درست يادم نيست فقط يادمه توش آسانسور داشت. اما غير فيزيکيش ( خدايا کمک کن گند نزنم مرسی ) رو شايد بشه اين طوری تعريف کرد که مثلاً اگه من و مملی توی يک آسانسور باشيم و برق بره... ای وای اين که فيزيکی شد ( چون آسانسور داره)
خوب از اول. اگه من و مملی ( مملی يک موجود فرا زمينی فرضی است ) با يه کم فاصله وايساده باشيم و يه نفر در حاليکه ساعتش رو نگاه می کنه با سرعت از بالای سرمون رد بشه ، نور و زمان و مکان خم می شن ، و چون مملی يک موجود فرازمينيه اين قضيه بعد معنوی نسبيت رو نشون می ده.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
مهٔ
(74)
- واااااااای خدا ! مرسی ! چه هديهء بو داری ! صبر کن...
- خب اينم از هديه تولد بنده... ديگه شرمنده، جين جينه...
- از فردا من ديگه 26 سالمه ، همين طوری تا يه سال ديگ...
- يه عالم عکس که همين اوليش خدا بود ، يه آدم با جنب...
- از بحث های خاله زنکیِ پای قهوه : ديروز رفته بودم ...
- ديشب خواب ديدم يه بشقاب غذا کشيدم با سالاد کاهو. ن...
- بدترين منظره ای که می شه از صندلی عقب تاکسی ديد: ...
- کسی می دونه مسابقات جهانی پرش گيجگاه کی شروع می شه...
- جای همهء دوستان خالی ،امشب بنده به اتفاق يک سوسک پ...
- شايد بد نباشه يه توضيحی بدم راجع به تابلوی سمت چپ ...
- کلود مونه اگر با ديپلم تجربی یخواهيد کنکور هنر ب...
- چه جالب ! به محض اينکه به روی مبارک مياری که اوضاع...
- اوضاع خوابم ناجوره. تغذيه ام اوضاعش ناجورتره. فکرم...
- ای پرشين وبلاگ نويس نازنين ، مقصودم چرخ گردون بود ...
- آذرماه سال گذشته از طريق ناشرم با خبر شدم که انجمن...
- فيلم مارمولک قهوه ای جذاب و کرم از خود درخته به جش...
- ای داد عجب بساطيه ها ! حيوونا که دارن منقرض می شن ...
- تو را از ياد نبرده ام. اعتبار تو را پيش حافظه ام ...
- وای خدا ! ها ها ها ! بيدار شو ! اومدم templateو دس...
- شايد لازم با شه نکته ای رو توضيح بدم : چند وقت پيش...
- محصل بودم. قرار بود از طرف مدرسه به ديدن يک ساختما...
- ما دو روح گمشده ايم که سالهاست در تنگ ماهی شنا می ...
- The buttle of tailburg . Eugene Delacriox کار ...
- مسأله: هر سه ماه يک بار از ساعت 12 تا 12.30 نيمه...
- توجه ! توجه ! خيلی شانسی فهميدم که کسانی که بلاگش...
- « عاشق پر شور عاطفه... عاطفهء بيکران و ژرف ، با پش...
- زندگی گل رنگ عيد عاطفه جشن عاطفه ها ها جشن عاطفه ...
- ای کاپيتان ! يه وقت فکر نکنی فقط خودت فوبيا داريا ...
- دلم می خواست کف های روی ميلک شيک رو سر بکشم ، جلوی...
- کشف هفته : سپيده خيلی سپيده
- يه مدت تفريح مورد علاقمون با سه تا از دوست های شرّ...
- ~~ *}{ii !! ~}{~\\|~//~ *}{* !i ~* \\~|! ~
- اين بلاگ رو مديون اين دوستان هستم: محمدِ "اين يک...
- راست می گه خورشيد. برگرد ديگه ! انقد ناراحتم ! حا...
- آيدين عزيز منظورم اين بود : تنها آدم های صادق شاي...
- تا حالا پنير کپک زده تون رو با اين توجيه که ملت شه...
- اصلاً پاکش کردم. چه فايده که حال شما گرفته بشه ؟ ...
- اين چيزی نيست جز ترور !
- ... و طفلکی آن کس که با کله افتاد قلمبه از ب...
- برتنی جان ! در راستای اين که سوز صدات منو کشته،عکس...
- راستی ، ديدم همه دارن نتيجهء تست خود-روان-گردان پا...
- ببينم اين "هک" بازی جديده ؟ يا بيماری جديد؟ کاش آ...
- آزاده خانم راهنمائی شما هم خيلی در تصميم گيری کمکم...
- از بين خواننده های ايرانی قبل از انقلاب ...
- از طريق وبلاگ گپی با خودم يه سری عکس ديدم که زبونم...
- لطفاً اگر کسی اطلاعاتی در مورد مسائل حقوقی داره به...
- Bertrand Eberhard
- عکس از برتراند ابرهارد
- من = جسم من + عواطف و احساسات من + افکار و اطلاعات...
- نقد و بررسی داستان "مارمولک ايکبيری و ديوار شپشو"
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت اول اينج...
- واقعاً برای همه تون متأسفم ! می دونم که حاضريد ده ...
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت اول اينج...
- بحث شيرين فيزيک خيلی از قانون های فيزيک در بعد غي...
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت قبلي همي...
- احساس گناه می کنم. کم نوشتم از دختران نوجوان شهرم،...
- تا حالا با بچه محل لائيک سکولارتون که بلاگره و دوت...
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت هاي قبل ...
- فکر کنم افشين با دوست سوئيسيش فرار کرده باشه. د ! ...
- اين روزها دلم خنک تر است از اون روزهايی که وبلاگ ن...
- سوّمين چيز درست حسابی رو ميذارم به عهدهء جين جين( ...
- اينم دوّميش
- اولين چيز درست حسابی اينکه دلتون بسوزه ! شما که شا...
- اَه اَه چند روزه خيلی چرت و پرت نوشتم . الان ميرم ...
- بیعنوان
- الان فهميدم که يکی از دوستانم يک هفته پيش در مهمون...
- يه خبر خوش ! بالاخره يکی پيدا شد مردونه بگه من ميخ...
- فقط می تونم بگم خيلی متأسفم. خشمگينم تا کی به طرق...
- معمار در باغچه قير می ريزد فريادش را می شنوی ؟ دار...
- زندگی من با لئونارد کوهن
- امروز - دقيق تر بگم همين الان - مودم محترمهء مکرمه...
- ورزشی برای افراد بالای 18سال!
- سؤال : چرا امشب اينجوری شد؟ جواب : 1:چون جامعه بد ...
- راهپيمائی کفار در بلاد افرنجيه.
-
▼
مهٔ
(74)