شنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۱

آذرماه سال گذشته از طريق ناشرم با خبر شدم که انجمن نويسندگان جوان دعوت دارم. از طرف ادارهء ارشاد رشت. هيچ کس اين تحقيق فسقلی ما رو تحويل نگرفته بود اين شد که کلی ذوق برمان داشت.
دو تا خاطره با خودم آوردم ،از دو هم سفر.

..............

گور بابای سينه درد
تا ابد بستنی می خورم که همه بفهمند عقدهء اديپ دارم
آن آقاهه که موبايل دارد و در دسترس نيست
يا آن آقای ديگر
که يک عالمه دماغ دارد
و می اندازد در پياده رو که همه بفهمند او اين همه دماغ دارد
پس من چرا راه نروم و بستنی نخورم ليس ليس
که همه بدانند
دختر بی ادبی هستم
آن هم چقدر
و راستی چقدر بد است
اگر دختر در خيابان چيزی بخورد
به جز زهر مار که غذايی مغذی ست ، برای رفع سوء سوأل

....................

هدا ، شاعر، هم اتاقی من ؛ غريبه ای که به من نزديکتر از خيلی آشناهاست وبرايم بسيار محترم.
هيچ تلاشی برای دوباره ديدنش نکردم.
لطف اين آشنايی به اين بود که ناشناس بماند هدا.

........................

اکنون در آستانهء استفراغ
در حالی که چند ثانيه بيشتر به ترکيدگی زگيل نمانده است
و در شرايطی که تابعيت از اصول فراشکنی پيش از وقوع
در اوج مدنيت است
به استحضار می رسانم
که از آشنايی تان بسيار خوش وقت شدم
انشاءالله که گوشت هايمان لذيذ باشد و بدون کلسترول
تا بر زمين نماند
يادتان نرود بعد از هر بار تناول تاول
دندان هايتان را مسواک بزنيد با خمير دندان ماتيس دوهزار
که حاوی « فلوريدا » است
و بالطبع ضد انگل ساکسون
باشد که قبول درگاه جنوب و شمال شود
آمين

.........................

اين ها از مجموعه شعر " پيتزی کاتو" است. گفت معنی اش چی است ، اما من يادم رفته.
آرتروز هم داشت راستی:

آنها که می روند
آنها که می آيند
همه ضربدر چيزهايی می شوند
که بشور خريد
از شهرهای سفيد بی حادثه

لعنت به اين خودکار
اگر حرفهايم سياسی باشند
سياست بوسهء افلاطون است بر شانه های بشر
حال آنکه شانه های من
تنها حامل بندهای نازکی هستند
که می شود فراموششان کرد
در گذار رعدهای نا به هنگام آرتروز

و آنها که می آيند
و آنها که می روند
تنها بر مرکب فراموشی نشسته اند
و هر جا که لازم شود
و هر جا که بخواهند
به قضای حاجت می پردازند
چه در دالان های خواب و چه بر شانه های عريض دوستی



قبل از رفتن نوشت :
برای ندای عزيز ، هم اتاقی يک شب خاطره
هدا حدادی


..................................................................................

آن يکی زنی کُرد ، دردمند آشنا ، دردش هم آشنا. رنج داشتن همسری با آن همه غرور از مرد بودن، از آن مردهايی که لحظه ای اگر زنشان آسوده باشد قصور آنهاست از اصول مردانگی انگار.
با چه خون دلی کتابش را چاپ کرده بود ، شوهرش را راضی کرده بود به اين سفر بيايد ، چقدر تاوان داد برای اين لطف های بی پايان که در حقش می کرد آقا.

چشمهای آشنايش ، گنجشک های بال و پر چيده که بال بال می زدند برای زندگی و نه آن چيزی که زنان کوير و کوهستان می کنند.
آقا، وظيفهء شوهری از ياد نمی برد لحظه ای. واکنش از اين طرف ميگرن بود. چشمها بسته و دستها بر گيجگاه فشرده ، درد بود و خشم در سکوت.
چه چيزها که نگفت و نخواهم گفت مبادا باد برساند به گوش ميگرن ساز.
آدرسش گم شد ، نفهميدم چه کارش کردم. زود آشنا هم گم شد ، ميان چين چين دامن زاگرس...برای هميشه.



بايگانی وبلاگ