آذرماه سال گذشته از طريق ناشرم با خبر شدم که انجمن نويسندگان جوان دعوت دارم. از طرف ادارهء ارشاد رشت. هيچ کس اين تحقيق فسقلی ما رو تحويل نگرفته بود اين شد که کلی ذوق برمان داشت.
دو تا خاطره با خودم آوردم ،از دو هم سفر.
..............
گور بابای سينه درد
تا ابد بستنی می خورم که همه بفهمند عقدهء اديپ دارم
آن آقاهه که موبايل دارد و در دسترس نيست
يا آن آقای ديگر
که يک عالمه دماغ دارد
و می اندازد در پياده رو که همه بفهمند او اين همه دماغ دارد
پس من چرا راه نروم و بستنی نخورم ليس ليس
که همه بدانند
دختر بی ادبی هستم
آن هم چقدر
و راستی چقدر بد است
اگر دختر در خيابان چيزی بخورد
به جز زهر مار که غذايی مغذی ست ، برای رفع سوء سوأل
....................
هدا ، شاعر، هم اتاقی من ؛ غريبه ای که به من نزديکتر از خيلی آشناهاست وبرايم بسيار محترم.
هيچ تلاشی برای دوباره ديدنش نکردم.
لطف اين آشنايی به اين بود که ناشناس بماند هدا.
........................
اکنون در آستانهء استفراغ
در حالی که چند ثانيه بيشتر به ترکيدگی زگيل نمانده است
و در شرايطی که تابعيت از اصول فراشکنی پيش از وقوع
در اوج مدنيت است
به استحضار می رسانم
که از آشنايی تان بسيار خوش وقت شدم
انشاءالله که گوشت هايمان لذيذ باشد و بدون کلسترول
تا بر زمين نماند
يادتان نرود بعد از هر بار تناول تاول
دندان هايتان را مسواک بزنيد با خمير دندان ماتيس دوهزار
که حاوی « فلوريدا » است
و بالطبع ضد انگل ساکسون
باشد که قبول درگاه جنوب و شمال شود
آمين
.........................
اين ها از مجموعه شعر " پيتزی کاتو" است. گفت معنی اش چی است ، اما من يادم رفته.
آرتروز هم داشت راستی:
آنها که می روند
آنها که می آيند
همه ضربدر چيزهايی می شوند
که بشور خريد
از شهرهای سفيد بی حادثه
لعنت به اين خودکار
اگر حرفهايم سياسی باشند
سياست بوسهء افلاطون است بر شانه های بشر
حال آنکه شانه های من
تنها حامل بندهای نازکی هستند
که می شود فراموششان کرد
در گذار رعدهای نا به هنگام آرتروز
و آنها که می آيند
و آنها که می روند
تنها بر مرکب فراموشی نشسته اند
و هر جا که لازم شود
و هر جا که بخواهند
به قضای حاجت می پردازند
چه در دالان های خواب و چه بر شانه های عريض دوستی
قبل از رفتن نوشت :
برای ندای عزيز ، هم اتاقی يک شب خاطره
هدا حدادی
..................................................................................
آن يکی زنی کُرد ، دردمند آشنا ، دردش هم آشنا. رنج داشتن همسری با آن همه غرور از مرد بودن، از آن مردهايی که لحظه ای اگر زنشان آسوده باشد قصور آنهاست از اصول مردانگی انگار.
با چه خون دلی کتابش را چاپ کرده بود ، شوهرش را راضی کرده بود به اين سفر بيايد ، چقدر تاوان داد برای اين لطف های بی پايان که در حقش می کرد آقا.
چشمهای آشنايش ، گنجشک های بال و پر چيده که بال بال می زدند برای زندگی و نه آن چيزی که زنان کوير و کوهستان می کنند.
آقا، وظيفهء شوهری از ياد نمی برد لحظه ای. واکنش از اين طرف ميگرن بود. چشمها بسته و دستها بر گيجگاه فشرده ، درد بود و خشم در سکوت.
چه چيزها که نگفت و نخواهم گفت مبادا باد برساند به گوش ميگرن ساز.
آدرسش گم شد ، نفهميدم چه کارش کردم. زود آشنا هم گم شد ، ميان چين چين دامن زاگرس...برای هميشه.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
مهٔ
(74)
- واااااااای خدا ! مرسی ! چه هديهء بو داری ! صبر کن...
- خب اينم از هديه تولد بنده... ديگه شرمنده، جين جينه...
- از فردا من ديگه 26 سالمه ، همين طوری تا يه سال ديگ...
- يه عالم عکس که همين اوليش خدا بود ، يه آدم با جنب...
- از بحث های خاله زنکیِ پای قهوه : ديروز رفته بودم ...
- ديشب خواب ديدم يه بشقاب غذا کشيدم با سالاد کاهو. ن...
- بدترين منظره ای که می شه از صندلی عقب تاکسی ديد: ...
- کسی می دونه مسابقات جهانی پرش گيجگاه کی شروع می شه...
- جای همهء دوستان خالی ،امشب بنده به اتفاق يک سوسک پ...
- شايد بد نباشه يه توضيحی بدم راجع به تابلوی سمت چپ ...
- کلود مونه اگر با ديپلم تجربی یخواهيد کنکور هنر ب...
- چه جالب ! به محض اينکه به روی مبارک مياری که اوضاع...
- اوضاع خوابم ناجوره. تغذيه ام اوضاعش ناجورتره. فکرم...
- ای پرشين وبلاگ نويس نازنين ، مقصودم چرخ گردون بود ...
- آذرماه سال گذشته از طريق ناشرم با خبر شدم که انجمن...
- فيلم مارمولک قهوه ای جذاب و کرم از خود درخته به جش...
- ای داد عجب بساطيه ها ! حيوونا که دارن منقرض می شن ...
- تو را از ياد نبرده ام. اعتبار تو را پيش حافظه ام ...
- وای خدا ! ها ها ها ! بيدار شو ! اومدم templateو دس...
- شايد لازم با شه نکته ای رو توضيح بدم : چند وقت پيش...
- محصل بودم. قرار بود از طرف مدرسه به ديدن يک ساختما...
- ما دو روح گمشده ايم که سالهاست در تنگ ماهی شنا می ...
- The buttle of tailburg . Eugene Delacriox کار ...
- مسأله: هر سه ماه يک بار از ساعت 12 تا 12.30 نيمه...
- توجه ! توجه ! خيلی شانسی فهميدم که کسانی که بلاگش...
- « عاشق پر شور عاطفه... عاطفهء بيکران و ژرف ، با پش...
- زندگی گل رنگ عيد عاطفه جشن عاطفه ها ها جشن عاطفه ...
- ای کاپيتان ! يه وقت فکر نکنی فقط خودت فوبيا داريا ...
- دلم می خواست کف های روی ميلک شيک رو سر بکشم ، جلوی...
- کشف هفته : سپيده خيلی سپيده
- يه مدت تفريح مورد علاقمون با سه تا از دوست های شرّ...
- ~~ *}{ii !! ~}{~\\|~//~ *}{* !i ~* \\~|! ~
- اين بلاگ رو مديون اين دوستان هستم: محمدِ "اين يک...
- راست می گه خورشيد. برگرد ديگه ! انقد ناراحتم ! حا...
- آيدين عزيز منظورم اين بود : تنها آدم های صادق شاي...
- تا حالا پنير کپک زده تون رو با اين توجيه که ملت شه...
- اصلاً پاکش کردم. چه فايده که حال شما گرفته بشه ؟ ...
- اين چيزی نيست جز ترور !
- ... و طفلکی آن کس که با کله افتاد قلمبه از ب...
- برتنی جان ! در راستای اين که سوز صدات منو کشته،عکس...
- راستی ، ديدم همه دارن نتيجهء تست خود-روان-گردان پا...
- ببينم اين "هک" بازی جديده ؟ يا بيماری جديد؟ کاش آ...
- آزاده خانم راهنمائی شما هم خيلی در تصميم گيری کمکم...
- از بين خواننده های ايرانی قبل از انقلاب ...
- از طريق وبلاگ گپی با خودم يه سری عکس ديدم که زبونم...
- لطفاً اگر کسی اطلاعاتی در مورد مسائل حقوقی داره به...
- Bertrand Eberhard
- عکس از برتراند ابرهارد
- من = جسم من + عواطف و احساسات من + افکار و اطلاعات...
- نقد و بررسی داستان "مارمولک ايکبيری و ديوار شپشو"
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت اول اينج...
- واقعاً برای همه تون متأسفم ! می دونم که حاضريد ده ...
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت اول اينج...
- بحث شيرين فيزيک خيلی از قانون های فيزيک در بعد غي...
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت قبلي همي...
- احساس گناه می کنم. کم نوشتم از دختران نوجوان شهرم،...
- تا حالا با بچه محل لائيک سکولارتون که بلاگره و دوت...
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت هاي قبل ...
- فکر کنم افشين با دوست سوئيسيش فرار کرده باشه. د ! ...
- اين روزها دلم خنک تر است از اون روزهايی که وبلاگ ن...
- سوّمين چيز درست حسابی رو ميذارم به عهدهء جين جين( ...
- اينم دوّميش
- اولين چيز درست حسابی اينکه دلتون بسوزه ! شما که شا...
- اَه اَه چند روزه خيلی چرت و پرت نوشتم . الان ميرم ...
- بیعنوان
- الان فهميدم که يکی از دوستانم يک هفته پيش در مهمون...
- يه خبر خوش ! بالاخره يکی پيدا شد مردونه بگه من ميخ...
- فقط می تونم بگم خيلی متأسفم. خشمگينم تا کی به طرق...
- معمار در باغچه قير می ريزد فريادش را می شنوی ؟ دار...
- زندگی من با لئونارد کوهن
- امروز - دقيق تر بگم همين الان - مودم محترمهء مکرمه...
- ورزشی برای افراد بالای 18سال!
- سؤال : چرا امشب اينجوری شد؟ جواب : 1:چون جامعه بد ...
- راهپيمائی کفار در بلاد افرنجيه.
-
▼
مهٔ
(74)