سه‌شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۱

جای همهء دوستان خالی ،امشب بنده به اتفاق يک سوسک پر طلائی ( نه چندان طلائی ) پا بلوری ( نه چندان بلوری ) ، کلی نمايش داديم و باعث شادی مردم خوبمون شديم.
جريان از اين قرار بود که بنده رفته بودم خريد. از مغازهء اول خريدم رو کردم و رفتم که از مغازهء کناريش يه چيز ديگه بخرم. يه دفعه آقا سوسکه که نشسته بود لب چارچوب در مغازه ، انگار منو شناخت ، خواست بياد پائين يه سلامی بکنه. اما من که حسابی تو خواب و خيالای خودم بودم ، يه خورده جا خوردم. اما برای اينکه مردم رو بخندونم ، وانمود کردم که من خيلی از سوسک می ترسم ، جيغ بنفشی کشيدم و هم زمان کيسه ای که خريدهام توش بود رو سه بار دور سرم چرخوندم که بيشتر مردم رو بخندونم.
مردم هم همکاری کردن انصافاً و تا وقتی من اونجا بودم می خنديدند.
جداً خوش گذشت. اين جريان من رو به اين فکر انداخت که يه گروه نمايش طنز راه بندازم. مامانم هم بايد باشه. اونم کلی استعداد نهفته درزمينهء نمايش طنز با سوسک دست آموز داره.

بايگانی وبلاگ