شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۱

«قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!»

قسمت اول اينجاست.

قسمت پنجم

شپشو آهي کشيد و ادامه داد: «آره... تا اينکه يکدفعه همه چي به هم ريخت، همه چيز از اين رو به اونرو شد... يه روز از خواب بلندشديم ديديم صاحب باغ رفته... هيچوقت هم ديگه بر نگشت و ما هرگز نفهميديم چرا... چيزي که نگرانمون ميکرد اين بود که نکنه اتفاقي براش افتاده باشه... آخه مگه ميشه ول کرد باغي رو که تو اوج سرسبزي و زيباييشه، ما رو که هميشه دوسش داشتيم و بهش عشق ميورزيديم... يعني اون متوجه نبود که ما چقد دوستش داريم... نميدونم... نميدونم، هر چي بود بدبختي از همونجا شروع شد... کهنه ترين ديوار باغ زير باد و بارون فرسوده شد و فرو ريخت... ديوار بزرگ و قوي باغ هم که آدماي محله تا اون موقع از سايهء بيدريغش استفاده ميکردن به طمع دزدي از باغ، زدن خرابش کردن و هيچکس نبود جلوشون رو بگيره... و من هرگز درکشون نکردم... يعني انقد زود سايه پر محبت يه ديوار رو ميشه به فراموشي سپرد!؟... بقيه ديوارهام که همه به ديوار گندهه تکيه داشتن شروع کردن به خراب شدن... باد که تا اون موقع خيلي مهربون بود يه دفعه وقتي ديد باغ حفاظ خودش رو از دست داده توفان کرد... و من هيچوقت نفهميدم چرا، هيچوقت... برگهاي تمام درختها ريخت، خيلي از درختها زير توفان و صدمه مردم خشک شدن يا شکستن... خداي من! حتي به لونه اون گنجشکهاي خوشگل باغ هم رحم نکردن و اونا هم به ناچار از باغ رفتن... چقدر سخت بود باورکردنش... بچه هاي کوچيکي که يه زماني به کمک من و بقيه ديوارها توت ميخوردن و بازي ميکردن، حالا همه چيز يادشون رفته بود و افتاده بودن به جون ما ديوارها...توفان هم که دست به يکي کرده بود و همينطور به تدريج گياهان و ديوارهاي باقيموندهء باغ هم از بين ميرفتن، ولي... ولي من تنها کسي بودم که هيچوقت تسليم نشدم... من کاهگلي بودم، از همه کوچيکتر بودم، هيچ پشتيباني نداشتم... ولي عشق به باغ و موجوداتش به من اميد ميداد، اراده ميداد... عشق و اراده اي که هنوز تو تک تک سلولها و لونه هاي بدنم حفظ شده؛ عشق و اراده اي که با رفتن معشوق از بين نرفت و هنوزم نرفته... باور ميکني حتي بار ديوار بلند زخمي کنارم هم من به تنهايي وسط اين همه ظلم و ستم تحمل کردم... تنها و بي پناه نه تنها بايد زير فشار توفان خودم رو نگه ميداشتم بلکه بايد مواظب باغ و تنها ديوار بلند زخميشم هم ميبودم... ميدوني چيه مارمولک جونم!؟... فکر نکنم بفهمي ولي هيچ زخمي به اندازه از دست دادن معشوق کاري نيست مخصوصا وقتي اصلا دليلش رو هم درک نکني... درسته که گنجشکهاي کوچولو رفتن، ولي توفان هرگز نتونست جاي پاي کوچولوشون رو از بالاي سرم پاک کنه... »

چون داستان قراره پايين ديوار تموم شه قسمت ششم و پاياني اون رو فردا تو وبلاگ خودم مينويسم...

بايگانی وبلاگ