شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۱

معمار در باغچه قير می ريزد
فريادش را می شنوی ؟ دارد می سوزد
هسته های هلو و گوجه سبز
سبز نخواهند شد می دانم
خوب شد دستهايم را در باغچه نکاشتم !

سيب های سبز و ترش
پيچک های موذی
درخت گل توری
که فاطمه سلطان شلنگ را پايش باز می گذاشت
و می رفت برنجش را آب کش کند
هوض ترک خوردهء وسط باغچه
مارمولک های ترسوی نازنازی که پاتوقشان زير شکم مرغابی گچی بود
اجی مجی لا ترجی
دود شدند و به هوا رفتند

غم دور ماندن در عين نزديکی
کابوسی که هر صبح بيدار می شود
کابوس مرا می بلعد
من در شکم کابوس زندگی می کنم

دلم پاره پاره می شود
معمار روی پارهء دلم قير می ريزد
و روی آن گونی می گذارد
تا سقف طبقهء چهارم سالم بماند
در باران

خداحافظ آناهيتای قشنگ
خدای کوچک آبها
من که نيستم آن نصفهء نارنگی را به کی می دهی ؟
دستهای کوچکت را بر گونه هايم بگذار
بر چشم هايم
موهايم را نوازش کن
برای آخرين بار

خداحافظ ياسمنم
بلوغت را هرگز نخواهم ديد
شانزده سالگی زيبايت را هم
ياسمن قشنگ
دلم برايت پاره پاره است
من که نيستم نقاشی هايت را به کی نشان می دهی ؟
چشمهايت مضطرب
چشمهايت زيبا
که می دوختی بر دهانم
تا بگويم آفرين چه زيبا کشيده ای
ياسمن قشنگ
خداحافظ
هرگز به تو نخواهم گفت پدرت چه کرد
چرا غرورت را پايمال کنم
کاش کسی به من هم نمی گفت پدرم....
شايد حالا مردی داشتم که به او افتخار کنم

چشمهايم را می بندم
دهانم را باز می کنم
قهقهه می زنم
کابوس مرا تف می کند
کابوس قهقهه می زند
دهانش که باز است يک سظل قير توش خالی می کنم

می روم
خداحافظ

بايگانی وبلاگ