پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۱

احساس گناه می کنم. کم نوشتم از دختران نوجوان شهرم، از بچه های معصومی که تا همين چند روز پيش پا بر زمين داشتند و امروز سر بر آسمان دارند.
می آيم بنويسم، مغزم قفل می کند و دستم خشک می شود و فکرم عقيم می ماند.
از آن عزيز که کليه هايش را از دست داد،
که دارد بهترين سالهای عمرش را از کف می دهد پشت درهائی که ناروا بسته اند به رويش،
که ديگر آن آدم قبلی نخواهد شد.
من نمی توانم از اين ها بنويسم.
من هرگز وحشت زنی را که با سنگ آنقدر به سرش می کوبند تا مغزش بيايد توی دهنش درک نمی کنم.
چه بگويم ؟
دخترکان معصوم زادگاه ويرانه ام هرگز به خانه باز نخواهند گشت.
مادرانشان تا آخر عمر از سوختن باز نمی ايستند و پدرانشان هم.
درک اين ها از شعور من خارج است. من نمی توانم از اين چيزها بنويسم.


هه! من که هيچی ! بی بی سی فارسی هم از نوشتن آن خبر پشيمون شده! هر چی گشتم پيداش نکردم ! رو رو برم ! آدم کم مياره به خدا !

بايگانی وبلاگ