پنجشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۱

محصل بودم. قرار بود از طرف مدرسه به ديدن يک ساختمان 10000 طبقه برويم. خواهرم بعد از يک قهر طولانی برگشته بود. حالت نگاهش گويای منت کشی بود و لبخندش به معنی می دونم که می بخشی. می خواستم مادرم رو با خودم به گردش مدرسه مان ببرم ، اما آخرين لحظه پشيمان شدم.
توی راه ساختمان را - در ذهنم - می ديدم؛ رفيع ، عريض ، با شکوه. همه چيز نارنجی بود. آسمان هم.

بيدار شدم. ساعت نه و نيم صبح بود.

بايگانی وبلاگ