پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۱

«قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!»

قسمت هاي قبل را در اينجا بخوانيد: ۱ و ۲

قسمت سوم

... بالاي ديوار يه دريا بود! يه درياي قشنگ و آبي، پاک و آروم و پهناور. يه دريا پر از ماهي هاي رنگ و وارنگ و کوچولو. از اون ماهيهاي طلايي ناز که هر شب از بالاي ديوار ميرفتن مهموني درختهاي خشک شده اما مهربون باغ. دريايي به مراتب زيباتر از اون درياهايي که تو روياهاش ديده بود. تازه درياي بالاي ديوار يه چيز ديگم داشت که درياهاي روياهاي ايکبيري نداشتن. اونم يه ساحل شني قشنگ بود که کلي بچه هاي کوچولو و قد و نيم قد داشتن توش بازي ميکردن. ساحلي پر از صدف و گوش ماهي هاي قشنگ، پر از سنگهاي رنگ و وارنگ ريز و گرد صيقلي که تو نور ميدرخشيدن... واي! جون ميداد واسه اينکه خودتو بسپري به آغوش آب!... جون ميداد واسه شن بازي تو ساحل!... واسه اينکه جيبهات رو پر کني از صدف!... واسه اينکه با سنگهاي خوشگل و رنگ و وارنگ واسه خودت يه گنج درست کني پر از مرواريد! گنجي که درياي بخشنده بهت هديه داده و فقط خودت ارزشش رو ميفهمي...

مارمولک کوچولو محو دريا شده بود که يه دفعه ديوار با صداي خسته اي مثل مادربزرگهاي پير اونو به خودش آورد: «سلام کوچولوي بامزه!» مارمولک زشته که تا به حال هيچکس اينجوري صداش نکرده بود، جا خورد. يه کم خودش رو جمع و جور کرد و وقتي مطمئن شد کسي ديگه اون دور و ور نيست، با ترديد جواب داد «عليک سلام... اِ... ميگم... ميگم دمت گرم! خوش به حالت! تو چه درياي خوشگل و توپي اين بالا داري!» ديوار يه آهي کشيد و گفت «اولا چشمات قشنگ ميبينه فدات شم! بعدشم... آخي!... دست رو دلم نذار!... اين چيزي که تو ميبيني فقط سطح آروم درياست. تو که نميدوني چه توفاني زيرش خوابيده... » مارمولک زشته که اتفاقا خيلي فضول هم بود، از ديوار شپشو خواست که داستانشو از اول براش تعريف کنه...

در همين صفحه ادامه دارد...

بايگانی وبلاگ