از ظهر تا حالا اعصابم از اين خورده که چرا مسئلهء به اين روشنی رو اينا نمی فهمن! کيا؟ فک و فاميل محترممون. آقا به طور روشن و واضح و آشکار به حقوق بنده تعرض شده انتظار دارن بازم از حقم بگذرم چون ضايع کننده رو بيشتر از من قبول دارن. اونم برای اينکه من ديونه هميشه همونی بودم که هستم و اون يکی ظاهرش خيلی خوش آب و رنگ تر و سربه راه تر بوده. من هميشه مثل گاو همون طوری بودم که تو کله ام درست می دونستم و با تعصب خاصی روی عقايدم وايسادم و خلاصه همون جوری رفتار کردم که فکر می کردم درسته. اينه که زياد از همون اول محبوب نبودم. حالا ممکنه بگين اين چه ربطی داره به اون. خوب اينم از عجايب خلقته که خودش رو اين بار در کرومزوم های فک و فاميل ما آشکار کرده. کاری ندارن قضيه چيه و چه جوری حل بايد بشه فقط انگار خوششون ميآد از يه چيزی حرف بزنن- حالا اون چيز می تونه همهء زندگی من باشه- اونم مطابق سليقه خودشون. و چون از سليقه ای بودن عدالت بين خودشون خبر دارن، همه چيز رو از هم پنهان می کنن و اجازه نمی دن کسی از کارشون سر در بياره که خوب البته اين بد نيست. حالا هر دوست و آشنايی که من و طرف مقابل رو می شناسه، جريان رو که می شنوه مثل اسفند می پره بالا پايين و به من فحش می ده که چرا قضيه رو دنبال نمی کنم و تکليف رو يه سره نمی کنم. اما اين خاله خامباجيا هر روز می شينن پای تلفن به سخن رانی که نه ال و بل و جيمبل تو مطمئن باش که فلانی <بعداً> حساب تو رو تصفيه می کنه. بابا آخه عاقله خانوم که سرگرميت شده چوب کردن تو سوراخ دماغ يه خر تو گل مونده اگه بعدً می خواد اين کارو بکنه چرا همين الان نمی کنه؟
دارم می ترکم از ناراحتی. از اول بنا رو به اين گذاشته بودم که اينجا دردای خودم رو نگم چون خوشحالی من می تونه ( ممکنه بتونه) کسی رو شاد کنه اما چه فايده که کسی رو بخوام ناراحت کنم؟ اما امروز چند ساعته که فکر و خيال داره می کشتم. نمی دونم اينو پابليش کنم يا نه. شايدم پشيمون بشم. اما می خوام برای آخرين بار (اگه شد) اينجا يه کم غر بزنم که نترکم. چند وقته من دارم کابوس می بينم سر همين قضيه. تا حالا اينجوری تنها و گيج نشده بودم. اگه يه زمانی بهم می گفتن خواب آروم و کافی برات آرزو می شه باور نمی کردم. باورم نمی شد بعد از اون همه سختی و مسئوليت سنگين که تنهايی به دوش کشيدم بازم ازم انتظار داشته باشن از حقم بگذرم. گرچه برام اهميت نداره که چی فکر می کنن( سعی می کنم نداشته باشه).
کاش می دونستم بايد چکار کنم.
راستی اگه اين متن رو پاک کردم تعجب نکنين. الان مخم داره زيگزاگ می ره ممکنه بعداً .. اما نه سعی می کنم پاکش نکنم. اينم يه تيکه از زندگی منه که ثبتش می کنم.
شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۱
جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۱
نقشهء حمله رو از شب قبل کشيده بوديم. تا اونجا همه چيز طبق برنامه پيش رفته بود. ديگه وقت ضربهء نهايی بود. با اشارهء خاموش فرمانده به بولدوزر حمله ور شديم. راننده از اونی که ما فکر می کرديم قوی تر بود. درگيری بالا گرفت و جنگ داشت مغلوبه می شد. من و يکی از همدستام از اونطر پريديم پايين و فرار کرديم.. هوا داشت تاريک می شد که رسيديم به انبار. مهمّات داشت ته می کشيد. يه ورقهء درستهء شيشه رو برداشتيم و شروع کرديم به تيکه کردن. بعد هر تيکهء بزرگ رو به قطعات مثلثی دراز نوک تيز بريديم. يه عالم قرص های آبی و سفيد هم مونده بود گوشهء انبار. از اينا برای کشتن هر کسی که می خواستيم بی سر صدا تلپی بيفته بميره استفاده می کرديم. با اوضاعی که پيش اومده بود ديگه صلاح نبود مهمات رو اونجا نگه داريم. هر چی قرص و شيشه بود جمع کردم و ريختم تو يه کيسه نايلون. هوا حسابی تاريک شده بود و کوچه ها خلوت خلوت. اگه با قرص ها می گرفتنم ابد رو شاخم بود. قدمهام رو تندتر کردم. با اضطراب نگاهی به اطرافم انداختم. حتی يه برگ هم تکون نمی خورد. همه جا انقد ساکت بود که صدای پای مورچه هام شنيده می شد. حتی چراغ خونه هام خاموش بود.
- انگار حکومت نظامی شروع شده ! بدو ! .... اَه چرا هرچی تندتر می دوم سرعتم کمتر می شه ؟!... خدايا اگه ايندفه رسيدم خونه قول می دم ديگه از اين غلطا نکنم.. اَاَاَ چرا راه نمی ره پاهام؟ اِ ! چرا صدای پام از دهنم مياد؟! ..! وا! چرا من دارم افقی می دوَم؟
چيه؟ چرا اينجوری نگا می کنی؟ توی خوابم از اينکارا نمی کنی تو؟ آفرين.....
- انگار حکومت نظامی شروع شده ! بدو ! .... اَه چرا هرچی تندتر می دوم سرعتم کمتر می شه ؟!... خدايا اگه ايندفه رسيدم خونه قول می دم ديگه از اين غلطا نکنم.. اَاَاَ چرا راه نمی ره پاهام؟ اِ ! چرا صدای پام از دهنم مياد؟! ..! وا! چرا من دارم افقی می دوَم؟
چيه؟ چرا اينجوری نگا می کنی؟ توی خوابم از اينکارا نمی کنی تو؟ آفرين.....
پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۱
عين بوفالوی گرسنه ای که دنبال يه وانت علف می دوه ورزش کردم و حسابی خون دوييده تو صورتم. سرحالم حسابی. گفتم يه کم تبليغ تندرستی کنم.
~~~~~~~
دوسال پيش همين روزا بود که از يه موضوعی به شدت ناراحت بودم. نمی تونستم آروم بگيرم. احساس می کردم مسموم شدم. فکرم پر از سم بود. يه دفه يکی از دوستای قديميم زنگ زد گفت ميای سبلان؟ داشت با يه اکيپ می رفت که هميشه دست جمعی پياده روی و کوه نوردی می کردن. يکی ديگه از دوستام کيسه خواب شوهر خواهرشو برام قرض کرد و از يکی ديگه ام کفش کوه گرفتم و رفتم. سه روز از صبح تا شب کوه نوردی تمام ناراحتی مو از بين برد. تمام فکرهای آزاردهنده و سمها از ذهن و جسمم ذره ذره خارج شد. وقتی از دامنه پايين می اومدم عين يه بچه سبک بودم و می پريدم بالا پايين و می خنديدم. هيچ وقت توی عمرم به اندازهء اون سه روز لذت نبردم. اميدوارم دوباره يه همچين سفری برام پيش بياد. ورزش توی خونه خيلی خوبه، اما با آويزون شدن از دامن کوه قابل مقايسه نيست.
~~~~~~~
دوسال پيش همين روزا بود که از يه موضوعی به شدت ناراحت بودم. نمی تونستم آروم بگيرم. احساس می کردم مسموم شدم. فکرم پر از سم بود. يه دفه يکی از دوستای قديميم زنگ زد گفت ميای سبلان؟ داشت با يه اکيپ می رفت که هميشه دست جمعی پياده روی و کوه نوردی می کردن. يکی ديگه از دوستام کيسه خواب شوهر خواهرشو برام قرض کرد و از يکی ديگه ام کفش کوه گرفتم و رفتم. سه روز از صبح تا شب کوه نوردی تمام ناراحتی مو از بين برد. تمام فکرهای آزاردهنده و سمها از ذهن و جسمم ذره ذره خارج شد. وقتی از دامنه پايين می اومدم عين يه بچه سبک بودم و می پريدم بالا پايين و می خنديدم. هيچ وقت توی عمرم به اندازهء اون سه روز لذت نبردم. اميدوارم دوباره يه همچين سفری برام پيش بياد. ورزش توی خونه خيلی خوبه، اما با آويزون شدن از دامن کوه قابل مقايسه نيست.
يه دوست صرب داشتم که از جنگ فرار کرده بود و ويرجينيا زندگی می کرد. همهء رنج و سختی ای که ازش حرف می زد رو می شد توی نگاهش هم خوند. می گفت ما يه ضرب المثلی داريم که می گه با ديگران بخند و با خودت گريه کن.
باشه. من اينو قبول دارم. اما فقط يه نفر ديگه بدونه که من به چی دارم غش غش می خندم. فقط بدونم بعد از خنديدن چه کار بايد بکنم. مطمئن بشم چه کاری درسته و چه کار بايد بکنم. اون وقت می تونم تا آخر دنيا بخندم.
همه چيز فراموش می شه. خوب و بد. اما توی موقعيت های دشوار سخته تصميم درست گرفتن.... مخصوصاً اگه بدونی تاوان اشتباه اونقدرها سبک نيست. ام.. فکر می کنم به هر حال هر اشتباهی بهتر از کوتاهی کردن و ترس از تکون خوردن باشه.
باز وبلاگ آيدا بازه من دارم از اين حرفا می زنم. هه هه ولی با تمام وجودم باور دارم به همه چی می شه خنديد.
باشه. من اينو قبول دارم. اما فقط يه نفر ديگه بدونه که من به چی دارم غش غش می خندم. فقط بدونم بعد از خنديدن چه کار بايد بکنم. مطمئن بشم چه کاری درسته و چه کار بايد بکنم. اون وقت می تونم تا آخر دنيا بخندم.
همه چيز فراموش می شه. خوب و بد. اما توی موقعيت های دشوار سخته تصميم درست گرفتن.... مخصوصاً اگه بدونی تاوان اشتباه اونقدرها سبک نيست. ام.. فکر می کنم به هر حال هر اشتباهی بهتر از کوتاهی کردن و ترس از تکون خوردن باشه.
باز وبلاگ آيدا بازه من دارم از اين حرفا می زنم. هه هه ولی با تمام وجودم باور دارم به همه چی می شه خنديد.
هيچ التفات فرمودين که ما جماعت فرهيختهء وبلاگ نشين مشغول اختراع يه نوع خط هيروگليف هستيم؟ مثلاً :D يعنی لبخند ذوقی دندون معلومی. (: يعنی لبخند مؤدبانهء معمولی. :x اينم که يعنی قلبم اومد تو دهنم از بس که تو ماهی. 3:-o اينم که يعنی نه منه ؟؟ واللهِ بيلميرم!! که ضمير سوم شخص مفردم هست.
خلاصه همين هزار سال پس هزار سال ديگهَ ست که بيان نظر خواهی های وبلاگاتون رو حفر کنن که ببينن ~:> به 3:-o چی /:d\ َم.
راستی امضامو عوض کردم. آخه هيروگليف يه خط تصويريه پس امضای هرکس بايد شبيه خودش باشه.
~:>
خلاصه همين هزار سال پس هزار سال ديگهَ ست که بيان نظر خواهی های وبلاگاتون رو حفر کنن که ببينن ~:> به 3:-o چی /:d\ َم.
راستی امضامو عوض کردم. آخه هيروگليف يه خط تصويريه پس امضای هرکس بايد شبيه خودش باشه.
~:>
چهارشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۱
دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۱
منتظرم که يه چيز عجيب غريب يادم بياد اما نمی ياد. نوک زبونم يه چيز ناشناخته ست که يه خوردهَ م مثکه ترسناکه.. از همه عجيب تر اينه که نمی دونم خودم منتظرم يادم بياد يا نه.
~~~~
خوب حالا می تونم برای خودم بنويسم. شايدم برای يه نفر ديگه. نمی دونم. يادم نمی ياد. نمی دونم چی رو يادم نمی ياد...... آهان.. موزاييک هايی که سيمانشون رفته و سنگهای رنگی رنگی شون بيرون زده.. پنجره ها با شيشه های سبز و قرمز .. يه هوا کش نارنجی و سوسکهايی که ممکنه از لای پرّه هاش بيان تو.. و اون همه فرصت برای گردگيری.... دوچرخهء نارنجی که هرچی بيشتر رکاب می زنی يواشتر می ره. اما عوضش چراغش پرنورتر می شه. درِ کوچه با شيشه های مشجر چارخونه.. پاسيو با برگهای سيمانی و يه عالم مارمولک خوشگل که روی ديواره ها از صبح تا شب لم می دن. ديوارها با سنگهای براق نوک تيز که می شه توشون دنبال جواهر بگردی. بعد که پيداش کردی غصهء درآوردنش از وسط سيمان دورش رو بخوری ..و فراموشش کنی.. درخت هايی که می شه ساعتها آبشون بدی و کبوترهای روشون رو بپرونی.. می تونی شلنگ رو سربالا بگيری و حسابی آب تنی کنی. به هوای خيس کردن شاخه بالايی. بعد پابرهنه شی و چلپ چلپ کنی.. انقد همونجا وايسی و آب بازی کنی تا پوست پاهات پير بشه....
اگه همهء اينا رفته باشن و تو هنوز سر جات وايساده باشی، ممکنه يه روز بعدارظهر، احساس کنی که يه چيزی اصلاً نمی دونی چيه نوک زبونته.. ممکنه يه خورده ام اولش بترسی و ندونی از چی.. ممکنه ندونی که منتظر چيزی هستی يا نه و خيلی تعجب بکنی..
عجيبه.
~~~~
خوب حالا می تونم برای خودم بنويسم. شايدم برای يه نفر ديگه. نمی دونم. يادم نمی ياد. نمی دونم چی رو يادم نمی ياد...... آهان.. موزاييک هايی که سيمانشون رفته و سنگهای رنگی رنگی شون بيرون زده.. پنجره ها با شيشه های سبز و قرمز .. يه هوا کش نارنجی و سوسکهايی که ممکنه از لای پرّه هاش بيان تو.. و اون همه فرصت برای گردگيری.... دوچرخهء نارنجی که هرچی بيشتر رکاب می زنی يواشتر می ره. اما عوضش چراغش پرنورتر می شه. درِ کوچه با شيشه های مشجر چارخونه.. پاسيو با برگهای سيمانی و يه عالم مارمولک خوشگل که روی ديواره ها از صبح تا شب لم می دن. ديوارها با سنگهای براق نوک تيز که می شه توشون دنبال جواهر بگردی. بعد که پيداش کردی غصهء درآوردنش از وسط سيمان دورش رو بخوری ..و فراموشش کنی.. درخت هايی که می شه ساعتها آبشون بدی و کبوترهای روشون رو بپرونی.. می تونی شلنگ رو سربالا بگيری و حسابی آب تنی کنی. به هوای خيس کردن شاخه بالايی. بعد پابرهنه شی و چلپ چلپ کنی.. انقد همونجا وايسی و آب بازی کنی تا پوست پاهات پير بشه....
اگه همهء اينا رفته باشن و تو هنوز سر جات وايساده باشی، ممکنه يه روز بعدارظهر، احساس کنی که يه چيزی اصلاً نمی دونی چيه نوک زبونته.. ممکنه يه خورده ام اولش بترسی و ندونی از چی.. ممکنه ندونی که منتظر چيزی هستی يا نه و خيلی تعجب بکنی..
عجيبه.
یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۱
می دونم می دونم، عکس ديده نمی شه.. عوضش تعريف می کنم.
لوگويی که برای شبح طراحی کردم رو بيارين، سپکترش رو پاک کنين، و حدوداً ده برابر بزرگش کنين. يه هالهء زرد پشت حروف سپکتر بود، اونو تبديل به يه چونه کنين. سعی کنين شبيه چونهء من باشه.بعد همينطوری برين بالا تا برسين به دماغ. ديگه بالاتر نرين. حالا از اين طرف بياين سمت جنوب شرقی تا برسين به يه مونيتور که توی عکس ديده نمی شه. بين چونه و مونيتور يه ميکروفون بذارين. پشت ميکروفونَ م يه آباژور بذارين. پشت آباژورَ م يه پنجره. حالا بين پنجره و دماغ يه صندلی.
عکستون حاضره.
لوگويی که برای شبح طراحی کردم رو بيارين، سپکترش رو پاک کنين، و حدوداً ده برابر بزرگش کنين. يه هالهء زرد پشت حروف سپکتر بود، اونو تبديل به يه چونه کنين. سعی کنين شبيه چونهء من باشه.بعد همينطوری برين بالا تا برسين به دماغ. ديگه بالاتر نرين. حالا از اين طرف بياين سمت جنوب شرقی تا برسين به يه مونيتور که توی عکس ديده نمی شه. بين چونه و مونيتور يه ميکروفون بذارين. پشت ميکروفونَ م يه آباژور بذارين. پشت آباژورَ م يه پنجره. حالا بين پنجره و دماغ يه صندلی.
عکستون حاضره.
شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۱
پارسال بعد از يه حملهء عقلی کتابخونه مو درسته انداختم دور چون هم کهنه بود هم بعضی کتابای گنده مثلاً هنر در گذر زمان توش جا نمی شد. رفتم از اين صفحه های فلزی مشبک خريدم که با مفتول درست می کنن. وقتی اومدم رو هم سوارشون کنم فهميدم که خيلی بيشتر از اونی که فکر می کردم زور بازو می خواد. خلاصه نتونستم درست حسابی سوراش کنم. يه بار موقع جابه جا کردن ولو شد کف اتاق و کتابارو تف کرد بيرون. الانم در حال فرو ريختنه. نمی دونم منتظر چيم که نمی رم درستش کنم. احتمالاً منتظرم يه شب که بعد از 7ساعت قلت زدن خوابم برد باصدای قشنگی هوار شه رو سرم. آخه پايه های تختم شکسته منم همينجوری تختهء زير دشک و گذاشتم رو زمين. کله م درست زير کتاب بزرگهَ س. خدارو چه ديدی شايد يکی از همين شبا شهيد راه هنر شدم....
جمعه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۱
آخرين بار که آرزوی احمقانهء تو جيب جا شدنو کردم وقتی بود که با يه نفر قرار داشتم که چيزیو بهش بدم ببره .. فکرشو که می کنم می بينم می شد آرزوی "چيز" بودن هم بکنم.
گرچه لازم نيست، مگه الان چی هستم؟ "چيزی" که اگه بخواد ادای موجودات زنده رو دربياره بلافاصله "تعمير"ش می کنن و بعدم"روغن کاری" که صدا نده. پس کاش زنده نبودم.... ام..نه، همون اولی؛ کاش تو جيب جا می شدم.
گرچه لازم نيست، مگه الان چی هستم؟ "چيزی" که اگه بخواد ادای موجودات زنده رو دربياره بلافاصله "تعمير"ش می کنن و بعدم"روغن کاری" که صدا نده. پس کاش زنده نبودم.... ام..نه، همون اولی؛ کاش تو جيب جا می شدم.
از مطلب امروز حسن آقا:
درخاتمه برای آندوستانی که به این وبلاگ مراجعه میکنند باید بگویم که برای یافتن اطلاعات در مورد مسایل مربوط به رابطه دختر و پسر بهتر است به منابع دیگر رجوع کنند. باور بفرمایید چنانچه متدهای تدریس شده بوسیله ی محسن آقا را بکار گیرند حاصلی جز تنها زیستن در زندگی نسیبتان نخواهد شد، این را از من که کمی بیشتر تجربه دارم قبول کنید.
درخاتمه برای آندوستانی که به این وبلاگ مراجعه میکنند باید بگویم که برای یافتن اطلاعات در مورد مسایل مربوط به رابطه دختر و پسر بهتر است به منابع دیگر رجوع کنند. باور بفرمایید چنانچه متدهای تدریس شده بوسیله ی محسن آقا را بکار گیرند حاصلی جز تنها زیستن در زندگی نسیبتان نخواهد شد، این را از من که کمی بیشتر تجربه دارم قبول کنید.
پنجشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۱
تست:
آخ دلم می خواد بغلت کنم همچين فشارت بدم که عين اَن له شی!
کدام يک از جوابهای زير مربوط به جملهء فوق می باشد:
1- امروز صبح يه نفر اينو به من گفته.
2- اين جمله برگرفته از يکی از نمايشنامه های شکسپير با نام "ندا جونم کجايی آخه" است که به دليل استفادهء مکرر نويسنده از واژهء بی تربيتی "ان" جواز نشر نگرفت و توسط وزير ارشاد دربار اليزابت توقيف شد.
3- مورد اول
4- همهء موارد به جز مورد دوم
آخ دلم می خواد بغلت کنم همچين فشارت بدم که عين اَن له شی!
کدام يک از جوابهای زير مربوط به جملهء فوق می باشد:
1- امروز صبح يه نفر اينو به من گفته.
2- اين جمله برگرفته از يکی از نمايشنامه های شکسپير با نام "ندا جونم کجايی آخه" است که به دليل استفادهء مکرر نويسنده از واژهء بی تربيتی "ان" جواز نشر نگرفت و توسط وزير ارشاد دربار اليزابت توقيف شد.
3- مورد اول
4- همهء موارد به جز مورد دوم
زندگی به قدری کوتاه است که ما وقت نداريم دربارهء عشق داوری های محکوم کننده صادر کنيم.
ما مخيريم که به زندگی پس از اين دل ببنديم. اما حق نداريم با خودمان و ديگران بدرفتاری کنيم، کما بيش مانند وسيله ای برای دستيابی به جهانی که چيزی از آن نمی دانيم.
زندگی کوتاه است
نامه ای به قديس آگوستين دفتر اول
يوستين گوردر
گلی امامی
بخش اول از دفتر نهم
در اينجا از تو پيروی می کنم و از نقل بسياری از مسائل می گذرم تا سريعتر به نکته های اصلی که مد نظرم هست برسم. به علاوه نيمی از سرمايه ام را صرف کاغذ پوستی کرده ام و چند ورق بيشتر برايم نمانده است.
در راه بازگشت به افريقا به اوستيا در کنار رود تيبر رسيدی. آنجا تو ومونيکا «گفتگوی جذابی» داشتيد، که طی آن تلاش کردی تا «ذات زندگی جاويدان را که قديسان در آن سهيم می شوند» کشف کنی. اين گفتگو تو را «به اين نتيجه رساند که بيشترين لذتی که لذت های جسمانی، در بالاترين اوج درخشش زمينی شان به وجود می آورند، حتی در مقام مقايسه با زندگی جاويد هم نمی گنجند، چه رسد به اينکه مطرح شوند.»[126]
گستاخی مرا بر من ببخش عاليجناب، ولی من اکنون زن تحصيل کرده ای هستم. لاجرم با کمال فروتنی، احساس می کنم لازم است نکته ای را به عرضت برسانم، و آن اين است که افاضات تو به سحر و جادو بيشتر شبيه است. آمديم و در مورد اين نکتهء بخصوص و سرنوشت ساز به خطا وفته باشی. زمانی که هنوز با هم بوديم گفتی که جايزه را به اپيکور می دهی. من شخصاً بر اين باورم که اگر به خود تو بود بلافاصله با آدئوتادوس به قرطاجنه باز می گشتی چون در آن صورت چارهء ديگری نداشتی و مجبور بودی که مانند يک انسان کامل اکنون و اينجا زندگی کنی. و تصور می کنم آنگاه عشق زمينی بيشتری می داشتی تا با من و ديگران تقسيم کنی.
زندگی به قدری کوتاه است که ما وقت نداريم دربارهء عشق داوری های محکوم کننده صادر کنيم. اورل، انسانها بايد اول بزيند آنگاه فلسفه بافی کنند.
البته تحت هيچ شرايطی نبايد مونيکا را فراموش کنيم.[...] تو از صحبت های جسته گريختهء او با برخی از دوستانت شنيده بودی که «با اعتماد به نفس مادرانه ای از نفرت از اين زندگی» سخن گفته بود و اينکه «چه خوب است مردن.»[127]
او شخص پارسايی بود. منظورم اين است که لابد چون توانسته بود از اين زندگی متنفر باشد پارسا شده بود. با وجود اين ناچارم بيفزايم که بدان می ماند که تو از آفرينش پروردگار متنفر باشی.[...] من معتقدم ترک اين زندگی نوعی تفرعن انسانی است، آن هم به نفع هستی ديگری که بسا اتزاعی بيش نباشد. حتماً نقد ارسطو را از ديدگاه هايی دربارهء جهانی آرمانی فراموش نکرده ای؟
اورل زندگی بس کوتاه است. ما مخيريم که به زندگی پس از اين دل ببنديم. اما حق نداريم با خودمان و ديگران بدرفتاری کنيم، کما بيش مانند وسيله ای برای دستيابی به جهانی که چيزی از آن نمی دانيم. [...] در مقام خطيبی عالی مقام حق بود دست کم امکان وجود زندگی جاويد را برای روح های فردی بررسی می کردی، و نيز اينکه زمينه های داوری با آن چيزهايی که تو فرض مسلم می پنداری ممکن است متفاوت باشند. به عنوان مثال به نظر من داشتن رابطهء عاشقانه با زن در زندگی يک مرد، لزوماً از جدا کردن مادری از تنها فرزندش گناه بزرگتری نيست. من شخصاً از اين تصور لذت می برم که خداوندی که آسمان و زمين را آفريده همان خدايی است که ونوس را خلق کرد. زمانی را که باردار بودم به ياد می آوری؟ يا هنگامی که نوزاد را شير می دادم. حتی همان زمان هم مرا بر هر زن ديگری ترجيح می دادی.
آيا در آن زمان از هميشه از خداوند به دور بودی؟
من نمی گويم که هيچ يک از اين چيزها را می دانم. حرف من اين است که نمی دانم. حتی زبانم لال، نمی گويم که به داوری الهی ايمان ندارم. فقط می گويم که ممکن است به ارزيابی پشت کردن به تمام لذت های جهان، و انکار تمامی گرمی ها و نوازش ها توسط اسقف هيپورگيوس هم باور داشته باشم. و اين است اعترافات فلوريا.
[126]: اعترافات، ج نهم، ص10
[127]: اعترافات،ج نهم، ص11
ما مخيريم که به زندگی پس از اين دل ببنديم. اما حق نداريم با خودمان و ديگران بدرفتاری کنيم، کما بيش مانند وسيله ای برای دستيابی به جهانی که چيزی از آن نمی دانيم.
زندگی کوتاه است
نامه ای به قديس آگوستين دفتر اول
يوستين گوردر
گلی امامی
بخش اول از دفتر نهم
در اينجا از تو پيروی می کنم و از نقل بسياری از مسائل می گذرم تا سريعتر به نکته های اصلی که مد نظرم هست برسم. به علاوه نيمی از سرمايه ام را صرف کاغذ پوستی کرده ام و چند ورق بيشتر برايم نمانده است.
در راه بازگشت به افريقا به اوستيا در کنار رود تيبر رسيدی. آنجا تو ومونيکا «گفتگوی جذابی» داشتيد، که طی آن تلاش کردی تا «ذات زندگی جاويدان را که قديسان در آن سهيم می شوند» کشف کنی. اين گفتگو تو را «به اين نتيجه رساند که بيشترين لذتی که لذت های جسمانی، در بالاترين اوج درخشش زمينی شان به وجود می آورند، حتی در مقام مقايسه با زندگی جاويد هم نمی گنجند، چه رسد به اينکه مطرح شوند.»[126]
گستاخی مرا بر من ببخش عاليجناب، ولی من اکنون زن تحصيل کرده ای هستم. لاجرم با کمال فروتنی، احساس می کنم لازم است نکته ای را به عرضت برسانم، و آن اين است که افاضات تو به سحر و جادو بيشتر شبيه است. آمديم و در مورد اين نکتهء بخصوص و سرنوشت ساز به خطا وفته باشی. زمانی که هنوز با هم بوديم گفتی که جايزه را به اپيکور می دهی. من شخصاً بر اين باورم که اگر به خود تو بود بلافاصله با آدئوتادوس به قرطاجنه باز می گشتی چون در آن صورت چارهء ديگری نداشتی و مجبور بودی که مانند يک انسان کامل اکنون و اينجا زندگی کنی. و تصور می کنم آنگاه عشق زمينی بيشتری می داشتی تا با من و ديگران تقسيم کنی.
زندگی به قدری کوتاه است که ما وقت نداريم دربارهء عشق داوری های محکوم کننده صادر کنيم. اورل، انسانها بايد اول بزيند آنگاه فلسفه بافی کنند.
البته تحت هيچ شرايطی نبايد مونيکا را فراموش کنيم.[...] تو از صحبت های جسته گريختهء او با برخی از دوستانت شنيده بودی که «با اعتماد به نفس مادرانه ای از نفرت از اين زندگی» سخن گفته بود و اينکه «چه خوب است مردن.»[127]
او شخص پارسايی بود. منظورم اين است که لابد چون توانسته بود از اين زندگی متنفر باشد پارسا شده بود. با وجود اين ناچارم بيفزايم که بدان می ماند که تو از آفرينش پروردگار متنفر باشی.[...] من معتقدم ترک اين زندگی نوعی تفرعن انسانی است، آن هم به نفع هستی ديگری که بسا اتزاعی بيش نباشد. حتماً نقد ارسطو را از ديدگاه هايی دربارهء جهانی آرمانی فراموش نکرده ای؟
اورل زندگی بس کوتاه است. ما مخيريم که به زندگی پس از اين دل ببنديم. اما حق نداريم با خودمان و ديگران بدرفتاری کنيم، کما بيش مانند وسيله ای برای دستيابی به جهانی که چيزی از آن نمی دانيم. [...] در مقام خطيبی عالی مقام حق بود دست کم امکان وجود زندگی جاويد را برای روح های فردی بررسی می کردی، و نيز اينکه زمينه های داوری با آن چيزهايی که تو فرض مسلم می پنداری ممکن است متفاوت باشند. به عنوان مثال به نظر من داشتن رابطهء عاشقانه با زن در زندگی يک مرد، لزوماً از جدا کردن مادری از تنها فرزندش گناه بزرگتری نيست. من شخصاً از اين تصور لذت می برم که خداوندی که آسمان و زمين را آفريده همان خدايی است که ونوس را خلق کرد. زمانی را که باردار بودم به ياد می آوری؟ يا هنگامی که نوزاد را شير می دادم. حتی همان زمان هم مرا بر هر زن ديگری ترجيح می دادی.
آيا در آن زمان از هميشه از خداوند به دور بودی؟
من نمی گويم که هيچ يک از اين چيزها را می دانم. حرف من اين است که نمی دانم. حتی زبانم لال، نمی گويم که به داوری الهی ايمان ندارم. فقط می گويم که ممکن است به ارزيابی پشت کردن به تمام لذت های جهان، و انکار تمامی گرمی ها و نوازش ها توسط اسقف هيپورگيوس هم باور داشته باشم. و اين است اعترافات فلوريا.
[126]: اعترافات، ج نهم، ص10
[127]: اعترافات،ج نهم، ص11
می گم که، اصلاً منظورم رو تونستم خوب بگم؟
منظورم اينه که اگه می خوايم محيط اطرافمون آروم و امن باشه بايد اول خودمون از خونه هامون شروع کنيم. و اگه می خوايم حقوق اجتماعی مون رو محترم بشمرن بايد از کودکی ياد بگيريم ( و به بچه هامون ياد بديم) که حقوقی داريم و قابل احترام هستيم.
و اگر می خوايم خشونت از جامعه ريشه کن بشه خودمون اول بايد دست از کتک زدن بچه هامون برداريم. خشونت رو ما همينجا تو خونه هامون به بچه هامون نشون می ديم و اونها رو با اين الگوی ناقص و مخرب می فرستيم تو اجتماع. خوب نتيجه ام همينه که الان می بينيم.
* * *
من از امروز اگه پدر مادری رو ببينم که بچه هاشون رو نشوندن روی موتور باهاشون صحبت می کنم. اگه بخواد آدم صرفه جويی کنه مگه نمی تونه از اتوبوس استفاده کنه؟
منظورم اينه که اگه می خوايم محيط اطرافمون آروم و امن باشه بايد اول خودمون از خونه هامون شروع کنيم. و اگه می خوايم حقوق اجتماعی مون رو محترم بشمرن بايد از کودکی ياد بگيريم ( و به بچه هامون ياد بديم) که حقوقی داريم و قابل احترام هستيم.
و اگر می خوايم خشونت از جامعه ريشه کن بشه خودمون اول بايد دست از کتک زدن بچه هامون برداريم. خشونت رو ما همينجا تو خونه هامون به بچه هامون نشون می ديم و اونها رو با اين الگوی ناقص و مخرب می فرستيم تو اجتماع. خوب نتيجه ام همينه که الان می بينيم.
* * *
من از امروز اگه پدر مادری رو ببينم که بچه هاشون رو نشوندن روی موتور باهاشون صحبت می کنم. اگه بخواد آدم صرفه جويی کنه مگه نمی تونه از اتوبوس استفاده کنه؟
از وبلاگ زيبای ميهن پرستان:
وهشتو اشت کات
سرود هفدهم
بهترين آرزو ها
((... بشود که به دستياری فرمانروايان خوب،
آسيب و کشتار بند آيد و آرامش به خانه ها و آبادی ها در آيد و آزار ناپديد گردد.
آن کس از همه والاتر است که راه کشتن را می بندد.
بشود که چنين کاری هر چه زود تر انجام گيرد.))
نجات دهنده کيه؟ والاترين شخص کجاست؟چی شد که ما شايسته کشته شدن و آسيب ديدن شديم؟ چه طور به بهترين آرزوها نزديک بشيم؟
کودکانمون رو طوری بار بياريم که خود رو شايستهء احترام بدونند. به اونها احترام بگذاريم.
اگر بردبار نيستيم دق و دلمون رو با کتک زدن سر اونها خالی نکنيم تا فردا چماق به فرق پرسش ها و خواسته هاشون نکوبند. دست از کتک زدن بچه ها مون برداريم.
چطور از نا امنی شکايت می کنيم وقتی به خاطر چند ده تومان سرفه جويی يا تنبلی بچه هامون رو دوتا دوتا و سه تا سه تا ترک موتور سوار می کنيم و از فرق سر تا نوک پاهای کوچولوشون رو به خطر می ندازيم و خودمون رو هم می سپريم به خواب و خيال؟ تا کی برای «دوام زندگی» دست به بچه دار شدن می خواهيم بزنيم؟ کودکان خيابانی شکل اغراق شدهء همين سوء استفاده های معمولی(!) هستند.
کسانی شايستهء جامعه و حکومتی مردم دار و معتدل خواهند بود که خود رو شايسته بدونند. چه کسی گفته که ما شايستهء اين همه آسيب و کشتار هستيم؟ چرا آرامش به خانه هامان نيست؟ آن کس که راه کشتن را می بندد تک تک ماييم. نجات دهنده از آسمان نخواهد آمد.
وهشتو اشت کات
سرود هفدهم
بهترين آرزو ها
((... بشود که به دستياری فرمانروايان خوب،
آسيب و کشتار بند آيد و آرامش به خانه ها و آبادی ها در آيد و آزار ناپديد گردد.
آن کس از همه والاتر است که راه کشتن را می بندد.
بشود که چنين کاری هر چه زود تر انجام گيرد.))
نجات دهنده کيه؟ والاترين شخص کجاست؟چی شد که ما شايسته کشته شدن و آسيب ديدن شديم؟ چه طور به بهترين آرزوها نزديک بشيم؟
کودکانمون رو طوری بار بياريم که خود رو شايستهء احترام بدونند. به اونها احترام بگذاريم.
اگر بردبار نيستيم دق و دلمون رو با کتک زدن سر اونها خالی نکنيم تا فردا چماق به فرق پرسش ها و خواسته هاشون نکوبند. دست از کتک زدن بچه ها مون برداريم.
چطور از نا امنی شکايت می کنيم وقتی به خاطر چند ده تومان سرفه جويی يا تنبلی بچه هامون رو دوتا دوتا و سه تا سه تا ترک موتور سوار می کنيم و از فرق سر تا نوک پاهای کوچولوشون رو به خطر می ندازيم و خودمون رو هم می سپريم به خواب و خيال؟ تا کی برای «دوام زندگی» دست به بچه دار شدن می خواهيم بزنيم؟ کودکان خيابانی شکل اغراق شدهء همين سوء استفاده های معمولی(!) هستند.
کسانی شايستهء جامعه و حکومتی مردم دار و معتدل خواهند بود که خود رو شايسته بدونند. چه کسی گفته که ما شايستهء اين همه آسيب و کشتار هستيم؟ چرا آرامش به خانه هامان نيست؟ آن کس که راه کشتن را می بندد تک تک ماييم. نجات دهنده از آسمان نخواهد آمد.
چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۱
امشب سکوت اينجا از هميشه بيشتره. تنهايی سايهء سنگين و مسلط ش رو انداخته روی اتاق و چنبره زده دور پايه های صندلی. به مبارزه ای نزديک فکر می کنم با کسی چنان نزديک که دور بودنش رو نمی ديدم.
* * * * * * *
ديدی که چطور يک دفعه همه چی باهم دود شد و رفت هوا؟ چی شد که من جا موندم وسط اين خاکسترها ؟ چرا آتشی که همهء گذشته و حال و آيندهء من وتو رو با هم سوزوند از خود من گذشت؟ تو چی شدی ؟ سوختی يا توهم جا موندی؟ شايدم هر دو خاکستريم و بی خبر......
راست می گی .. راست می گفتی. من بايد از اينجا برم. مثل دود اگه به هوا برم خيلی بهتره تا خاکستری بشم که تنها هنرش سياه کردن در و ديواره و پر سفيد پرنده هايی که ميان خستگی در کنن.
اما چيزی که تو ازش بی خبری اينه که رفتنی بشم يا باز هم رفتنی، باهات می جنگم هر چند که بند بند وجودم در حسرت سايه درخت زيتون و بقبقوی پرندهء سفيد، خسته باشه و مونده. يا توی فکر آغوش گرم و نرمی باشم که برای دربر کشيدنم باز شده.
می دونم که روبرو شدن با تو به همون اندازه دشواره که ناديده گرفتن عکست روی ديوار روبرو. همون عکس که من بستنی می خورم و تو کنارم نشستی. من چه بی خبرم از امروز.. که تو نه در کنارم، روبرويم خواهی ايستاد برای راندن خاطرهء خانه ای که سالهای سال روی ميزهاش هفت سين چيديم و خودمون رو در آينه هاش ترگل ورگل کرديم و به انتظار عيد نشستيم... آغاز سال های يک هزار و سيصد و چندِ خورشيدی.. با اون لباسهای نو و اميد به سال خوب و سالهای بهتر..
راستی برای اونکه که رفت و چشم بست به روی همهء اونچه بين من و تو گذشت خوشحالم. چه ميراث مأيوس کننده ای ناديا....
* * * * * * *
دختر بچهء پابرهنه ، خوش و خندون و بی خيال زير آفتاب بعدازظهر بيست سال پيش، کنار حوض و مرغابی گچی وايساده و از پشت شيشه و قاب قرمز روی ديوار نگاهم می کنه..توی دستهاش گلبرگ سرخی هست که از بوته های بلند گل سرخ باغچه کنده.. چنان با بيخيالی نگاهم می کنه که انگار اصلاً همچين روزايی نيومدن.. چه می دونه آفتاب بعد از ظهر تابستون هم گاهی غروب می کنه......
امشب سکوت اينجا از هميشه بيشتره..... جای يک نفر از هميشه کنارم خالی تر..
* * * * * * *
ديدی که چطور يک دفعه همه چی باهم دود شد و رفت هوا؟ چی شد که من جا موندم وسط اين خاکسترها ؟ چرا آتشی که همهء گذشته و حال و آيندهء من وتو رو با هم سوزوند از خود من گذشت؟ تو چی شدی ؟ سوختی يا توهم جا موندی؟ شايدم هر دو خاکستريم و بی خبر......
راست می گی .. راست می گفتی. من بايد از اينجا برم. مثل دود اگه به هوا برم خيلی بهتره تا خاکستری بشم که تنها هنرش سياه کردن در و ديواره و پر سفيد پرنده هايی که ميان خستگی در کنن.
اما چيزی که تو ازش بی خبری اينه که رفتنی بشم يا باز هم رفتنی، باهات می جنگم هر چند که بند بند وجودم در حسرت سايه درخت زيتون و بقبقوی پرندهء سفيد، خسته باشه و مونده. يا توی فکر آغوش گرم و نرمی باشم که برای دربر کشيدنم باز شده.
می دونم که روبرو شدن با تو به همون اندازه دشواره که ناديده گرفتن عکست روی ديوار روبرو. همون عکس که من بستنی می خورم و تو کنارم نشستی. من چه بی خبرم از امروز.. که تو نه در کنارم، روبرويم خواهی ايستاد برای راندن خاطرهء خانه ای که سالهای سال روی ميزهاش هفت سين چيديم و خودمون رو در آينه هاش ترگل ورگل کرديم و به انتظار عيد نشستيم... آغاز سال های يک هزار و سيصد و چندِ خورشيدی.. با اون لباسهای نو و اميد به سال خوب و سالهای بهتر..
راستی برای اونکه که رفت و چشم بست به روی همهء اونچه بين من و تو گذشت خوشحالم. چه ميراث مأيوس کننده ای ناديا....
* * * * * * *
دختر بچهء پابرهنه ، خوش و خندون و بی خيال زير آفتاب بعدازظهر بيست سال پيش، کنار حوض و مرغابی گچی وايساده و از پشت شيشه و قاب قرمز روی ديوار نگاهم می کنه..توی دستهاش گلبرگ سرخی هست که از بوته های بلند گل سرخ باغچه کنده.. چنان با بيخيالی نگاهم می کنه که انگار اصلاً همچين روزايی نيومدن.. چه می دونه آفتاب بعد از ظهر تابستون هم گاهی غروب می کنه......
امشب سکوت اينجا از هميشه بيشتره..... جای يک نفر از هميشه کنارم خالی تر..
سهشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۱
نه جداً حيفه شما م بايد بشنوين . گوشه هايی از سخنان گهر بار ممد آقا که يه بلاگ نداره :
م : امروز تلفن کردم به زن داييم سر کارش
ن : خوب
م : بعد اونی که گوشی رو برداشت گفت شما
م : من سه ساعت زور زدم نتونستم بگم چه کارش می شم
م : گفتم من پسر برادرشون هستم. گمون نکنم درست گفته باشم.
ن : ((((((((((: !!
م : امروز تلفن کردم به زن داييم سر کارش
ن : خوب
م : بعد اونی که گوشی رو برداشت گفت شما
م : من سه ساعت زور زدم نتونستم بگم چه کارش می شم
م : گفتم من پسر برادرشون هستم. گمون نکنم درست گفته باشم.
ن : ((((((((((: !!
لامپ:
«من نميفهم چرا وقتي يه مرد ازدواج نکرده ميميره اسمش ميشه جوون ناکام؟ از اون طرف دختر ازدواج نکرده جوونمرگ هيچوقت ناکام نميشه؟» تازه همچين ۱۰۰ درصد هم معلوم نيست که اون آقاهه «کام»اي هم نبرده باشه! دخترا مثل اينکه تو ايران يا «دائم الکامروا» حساب ميشن يا «خودکامه» يا «کام» آقايون.
«من نميفهم چرا وقتي يه مرد ازدواج نکرده ميميره اسمش ميشه جوون ناکام؟ از اون طرف دختر ازدواج نکرده جوونمرگ هيچوقت ناکام نميشه؟» تازه همچين ۱۰۰ درصد هم معلوم نيست که اون آقاهه «کام»اي هم نبرده باشه! دخترا مثل اينکه تو ايران يا «دائم الکامروا» حساب ميشن يا «خودکامه» يا «کام» آقايون.
دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۱
یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۱
ديروز به مناسبت آخرين روز ترم يه مهمونی پنهانی توی کلاس داشتيم. از قبل قرارشو گذاشته بوديم. اول اينو بگم که از اون اول که رفتم اينجا ثبت نام کردم هر کی رد می شد يه کم دراز بود فکر می کردم شايد خورشيد خانوم باشه. گرچه من اون شعبه نيستم که خورشيد اينا هستن ، ولی خوب چه می دونم ديگه حالا.... خلاصه معلم قلقلی که گويا هميشه در رژيم هم هست خودش پيشنهاد اين مهمونی رو داد. فکر کنم می خواست به اين بهانه يه روز مرخصی رژيم بگيره. من قيمه بردم آخه اين تقريباً تنها چيزيه که خوب بلدم. يه دسر خيلی خوش مزه ياد گرفتم که خيليم راحته. يکی از بچه های کلاس آورده بود بهمون ياد هم داد : بيسکوييت يخچالی برای حدود بيست نفر :
مواد لازم :
1- دو ليوان شير
2- دو عدد زردهء تخم مرغ
3- سه قاشق مربا خوری شکر
4- يکی و نصفی فاشق سوپ خوری آرد
5- کمی وانيل
6- 5 بسته بيسکوئيت پتی بور
7- يک بسته بزرگ خامه ( از اين صورتی ها )
طرز تهيه :
ابتدا کمی شير سرد را با آرد مخلوط می کنيم و هم می زنيم. بقيهء شير را می گذاريم بجوشه و شير و آرد مخلوط شده رو به آن اضافه می کنيم. می گذاريم کم کم حل بشه. بعد زرده های تخم مرغ که قبلاً هم زديم اضافه می کنيم و هم می زنيم. حالا شکر و وانيل رو اضافه می کنيم و هم می زنيم. يه کم که غليظ شد می گذاريم تو يخچال تا سرد بشه. اون وقت خامه رو اضافه می کنيم و حسابی هم می زنيم. بعد يه لايه بيسکوييت می چينيم توی ظرف و يه مقدار از کرمی که درست کرديم می ماليم روی سطح بيسکوييتها. بعد دوباره يک لايه بيسکوييت می گذاريم و دوباره يک لايه کرم و همين طور تا آخر. بعد دوباره می گذاريمش تو يخچال . بعد از حدود دو ساعت اماده است. شايدم زودتر. بايد فقط يه کم خودشو بگيره . وقتی خواستيد بخوريد بايد مثل کيک ببريدش چون بيسکوييت ها به هم می چسبن و نرم می شن.
نوش جونتون.
مواد لازم :
1- دو ليوان شير
2- دو عدد زردهء تخم مرغ
3- سه قاشق مربا خوری شکر
4- يکی و نصفی فاشق سوپ خوری آرد
5- کمی وانيل
6- 5 بسته بيسکوئيت پتی بور
7- يک بسته بزرگ خامه ( از اين صورتی ها )
طرز تهيه :
ابتدا کمی شير سرد را با آرد مخلوط می کنيم و هم می زنيم. بقيهء شير را می گذاريم بجوشه و شير و آرد مخلوط شده رو به آن اضافه می کنيم. می گذاريم کم کم حل بشه. بعد زرده های تخم مرغ که قبلاً هم زديم اضافه می کنيم و هم می زنيم. حالا شکر و وانيل رو اضافه می کنيم و هم می زنيم. يه کم که غليظ شد می گذاريم تو يخچال تا سرد بشه. اون وقت خامه رو اضافه می کنيم و حسابی هم می زنيم. بعد يه لايه بيسکوييت می چينيم توی ظرف و يه مقدار از کرمی که درست کرديم می ماليم روی سطح بيسکوييتها. بعد دوباره يک لايه بيسکوييت می گذاريم و دوباره يک لايه کرم و همين طور تا آخر. بعد دوباره می گذاريمش تو يخچال . بعد از حدود دو ساعت اماده است. شايدم زودتر. بايد فقط يه کم خودشو بگيره . وقتی خواستيد بخوريد بايد مثل کيک ببريدش چون بيسکوييت ها به هم می چسبن و نرم می شن.
نوش جونتون.
طرفم نمی يای ، حرفام رو گوش نمی دی ، هميشه سعی می کنی ناديده َم بگيری و از کنارم بگذری.. هميشه به خودت گفتی همه چيز رو تحمل می کنی الا اينکه کسی به افکار مقدست شک کنه. اين چيزيه که نمی تونی درباره اش مذاکره کنی.. از هر فرصتی استفاده می کنی که ثابت کنی من اشتباه می کنم، پس کاش لااقل می دونستی اون چيه دقيقاً که تلاش می کنی ردش کنی. افکارم رو می گم.
می تونستی تا حالا لااقل يک بار پای حرفام نشسته باشی..... می دونم.. اگه تقدس خدشه ناپذير باورهای تو نبود، هيچ وقت به پاکی شک پی نمی بردم و به قداست خدشه ناپذير بی تعصب گوش دادن. پس همين طور دور بمون و با تمام قدرت من و افکارم رو انکار کن، خدا رو چه ديدی شايد خيلی های ديگه َم از راه خلاف تو به نتايج خوبی برسن. ادامه بده دوست من..
می تونستی تا حالا لااقل يک بار پای حرفام نشسته باشی..... می دونم.. اگه تقدس خدشه ناپذير باورهای تو نبود، هيچ وقت به پاکی شک پی نمی بردم و به قداست خدشه ناپذير بی تعصب گوش دادن. پس همين طور دور بمون و با تمام قدرت من و افکارم رو انکار کن، خدا رو چه ديدی شايد خيلی های ديگه َم از راه خلاف تو به نتايج خوبی برسن. ادامه بده دوست من..
شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۱
از شاهين و بارقه های حيرت آور سلول های خاکستری اش :
با يه حالت خيلي گردالي نگاهم کرد و گفت نمي دونه
گفت نمي دونه اگه يه روز تيليکا رو پيدا کنه و اون ببينه که ديگه تيله نيست ناراحت ميشه يا نه....
ديدم راست ميگه...اگه تيله نباشه که ديگه اينور اونور نرفتنش افتخاري نداره!
اگه تيله باشي و راحت قل بخوري و اونوقت اختيارت دست خودت باشه تازه اون موقع مي توني سرت رو بالا بگيري...
با يه حالت خيلي گردالي نگاهم کرد و گفت نمي دونه
گفت نمي دونه اگه يه روز تيليکا رو پيدا کنه و اون ببينه که ديگه تيله نيست ناراحت ميشه يا نه....
ديدم راست ميگه...اگه تيله نباشه که ديگه اينور اونور نرفتنش افتخاري نداره!
اگه تيله باشي و راحت قل بخوري و اونوقت اختيارت دست خودت باشه تازه اون موقع مي توني سرت رو بالا بگيري...
جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۱
اپسيلون و تشخيص پزشکی : بعد اينکه جريان پريدن عصب پام رو نوشتم، اپسيلون ايمل مفصلی بهم زد و کلی راجع به اين مسئله با حوصله برام توی ايميلش توضيح داد. اپسيلون معتقد بود اگه پای چپم می پره کم خونی دارم. من در جواب گفتم پای چپمه اما فکرشم نمی کردم که کم خونی داشته باشم. ديروز با جواب همون آزمايش خون که نوشتم رفتم دکتر گفت خيلی کم خونم. بعد به قيافه ام مشکوک شد فشارم و گرفت 10 رو 6 بود. فکر کنم مال اينه که نمک غذام رو کم کردم اما غذای کم نمک بهم خيلی می سازه. به من بگوييد چه کنم.........
~~~~~~~~~
تصور کنيد خونهء کسی از طرف کس ديگه دعوتيد و با خيال راحت و کفش پاشنه بلند از ماشين پياده می شويد و ردش می کنيد بره. يه دسته گلم دستتونه. بعد که ماشين خوب دور شد می بينيد که خونه ای با اين پلاک که شما می خواين تشريف ببرين وجود نداره. و شما با اين ريخت و قيافهء تابلوتون و اون کفش تلق تلقی بايد بگريدن دنبال آدرس. بعد تصورش رو بکنيد که اسم ميزبان نازنينتون رو هم نمی دونيد يعنی اسم کوچيکشون رو قبلاً شنيديد و فراموش نموده ايد و اسم فاميلشون رو هم اوصولاَ نشنيده ايد. چی کار می کنيد؟ اولين تاکسی تلفنی که رسيديد يه ماشين می گيرين و بر می گردين.
تبصره : در همچين موقعيتی به صلاح شخص است که به نگاه های عاقل اندر زنجيری که مردم به کسی که دنبال خانهء کسی که او را نمی شناسد می گردد می اندازند هيچ گونه اعتنايی نکند و همچنان از آنان سؤال نمايد زيرا آمديم و خانهء مزبور خانهء همان شخص باشد که دارد ازش آدرس می پرسد.
پنجشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۱
چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۱
واقعاً برای آقای کيج متأسفم!
آقا پدر عشق بسوزه! وگرنه آدم می ره تحقيق می کنه، اگه زنه همچين شوی بی ناموسی ای بازی کرده باشه خوب معلومه آدم مگه ديونه ست ؟ چيزی که زياده دختر نجيب و خونواده دار حالا اسم بابای آدم الويس باشه که نبايد آدم سوء استفاده کنه !!
من می گم آقای کيج يه جو غيرت اگه داشت می رفت يه خورده تحقيق می کرد ببينه اون موقع که اين خانوم می خواسته با شوهر اولش پيمان زناشويی ببنده اصلاً دختر بوده يا نه !
حالا از کجا معلوم ؟ شايدم تحقيق کرده ديده اين مايکل جکسن فاسد اخلاق دختره رو فاسد کرده بوده و حالا به خاطر شو توبه کرده و همه چی به خوبی خوشی تموم شده رفته. وگرنه مگه می شه مرد انقدر بی غيرت باشه ؟!
آقا پدر عشق بسوزه! وگرنه آدم می ره تحقيق می کنه، اگه زنه همچين شوی بی ناموسی ای بازی کرده باشه خوب معلومه آدم مگه ديونه ست ؟ چيزی که زياده دختر نجيب و خونواده دار حالا اسم بابای آدم الويس باشه که نبايد آدم سوء استفاده کنه !!
من می گم آقای کيج يه جو غيرت اگه داشت می رفت يه خورده تحقيق می کرد ببينه اون موقع که اين خانوم می خواسته با شوهر اولش پيمان زناشويی ببنده اصلاً دختر بوده يا نه !
حالا از کجا معلوم ؟ شايدم تحقيق کرده ديده اين مايکل جکسن فاسد اخلاق دختره رو فاسد کرده بوده و حالا به خاطر شو توبه کرده و همه چی به خوبی خوشی تموم شده رفته. وگرنه مگه می شه مرد انقدر بی غيرت باشه ؟!
اتفاقی چشمم افتاد بهش. کز کرده بود گوشهء سکوی مغازهء کفش ملی. يه وری نشسته بود و نصف بيشتر صورتش رو پشت چادرش قايم کرده بود.
سياهی چادر کمک می کرد که گوشهء تيرگی سکو خودش رو قايم کنه . می دونستم از ترس مأمورای شهرداری می خواد خوب ديده نشه. جلوتر که رفتم شناختمش. يه بار قبلاً ديده بودمش. ليف می فروشه. بين دست فروش ها و فال فروش هايی که من تا حالا باهاشون حرف زدم اين يکی از همه مهربون تره و به نظر خيلی هم باهوش مياد.
با لبخندش چين چينای دور لبش رو بی دريغ باز می کنه : - سلام به روی ماهت دخترم.. يه ليف قلاب بافی با حاشيهء مغز پسته ای می گيرم ازش.. - خدا عاقبت به خيرت کنه دختر..
قبلاً بهم گفته بود که نمی تونه زياد راه بره. برای همينه که يه جا می شينه. آخه بهش گفتم اگه راه بره امنيتش بيشتره. اينجوری هر آن ممکنه به عنوان سد معبر( ! ) بگيرنش.
.. می دونم که حتی حدس هم نمی تونه بزنه که من چقدر می فهممش و چقدر دوست داشتم بی نياز می ديدمش. نمی تونه حتی فکرشم بکنه که چقدر ترسش از شهرداری برای من دردناکه و اينکه همش بايد نگاه نگرانش رو دزدکی به مردم بندازه که مأموری اگر اومد او زودتر ببينتش . از اينکه بايد دائم آماده باشه که اگه لازم شد بساطش رو بغل بزنه و با پاهای واريس دارش بدو بزنه به چاک.. می دونم که حتی فکرش رو هم نمی کنه کسی که با لبخند و ظاهر بی دغدغه داره ليف قلاب بافی ازش می خره با چه ترفندهايی جلوی سيل اشکش رو گرفته.. که يه بغض گنده داره گوشهء گلوش مثل آلو خورشتی خيس می خوره ..که داره آروم آروم می پزه و قل قل می کنه..
نمی دونه چقدر متانتش منو به ياد تنها مهربونم می ندازه که ديگه ندارمش..
سياهی چادر کمک می کرد که گوشهء تيرگی سکو خودش رو قايم کنه . می دونستم از ترس مأمورای شهرداری می خواد خوب ديده نشه. جلوتر که رفتم شناختمش. يه بار قبلاً ديده بودمش. ليف می فروشه. بين دست فروش ها و فال فروش هايی که من تا حالا باهاشون حرف زدم اين يکی از همه مهربون تره و به نظر خيلی هم باهوش مياد.
با لبخندش چين چينای دور لبش رو بی دريغ باز می کنه : - سلام به روی ماهت دخترم.. يه ليف قلاب بافی با حاشيهء مغز پسته ای می گيرم ازش.. - خدا عاقبت به خيرت کنه دختر..
قبلاً بهم گفته بود که نمی تونه زياد راه بره. برای همينه که يه جا می شينه. آخه بهش گفتم اگه راه بره امنيتش بيشتره. اينجوری هر آن ممکنه به عنوان سد معبر( ! ) بگيرنش.
.. می دونم که حتی حدس هم نمی تونه بزنه که من چقدر می فهممش و چقدر دوست داشتم بی نياز می ديدمش. نمی تونه حتی فکرشم بکنه که چقدر ترسش از شهرداری برای من دردناکه و اينکه همش بايد نگاه نگرانش رو دزدکی به مردم بندازه که مأموری اگر اومد او زودتر ببينتش . از اينکه بايد دائم آماده باشه که اگه لازم شد بساطش رو بغل بزنه و با پاهای واريس دارش بدو بزنه به چاک.. می دونم که حتی فکرش رو هم نمی کنه کسی که با لبخند و ظاهر بی دغدغه داره ليف قلاب بافی ازش می خره با چه ترفندهايی جلوی سيل اشکش رو گرفته.. که يه بغض گنده داره گوشهء گلوش مثل آلو خورشتی خيس می خوره ..که داره آروم آروم می پزه و قل قل می کنه..
نمی دونه چقدر متانتش منو به ياد تنها مهربونم می ندازه که ديگه ندارمش..
سهشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۱
دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۱
خوب اينم از لوگو. دم صبح خواب پرستو رو می ديدم. پرستوی زن نوشت. نديد تا حالا خواب ديدين؟
نارنجیَ ک ام که اينجاست و .. همين ديگه.
نارنجیَ ک ام که اينجاست و .. همين ديگه.
یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۱
جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۱
اژی جون اولاً که صورتت خيلی دوست داشتنيه و خوشحالم که خودت اينو می دونی.مخصوصاً لبخندت چون خيلی لبخنده روحيهء آدمو خوب می کنه.
دوماً لب های عمل شده فوق العاده مصنوعی و بد ريخت از آب در ميان. نمی دونم ديدی از نزديک لب عمل شده يا نه.
تازه شم منم اگه دماغم انقد کج نبود عملش نمی کردم. گرچه حالام زياد خوب نشده.
******
اين احساس ما نسبت به خودمونه که در چشم ديگران نمايان می شه.
تيغ هيچ جراحی قادر نيست لطافتی رو به چهره مون ببخشه که نوازشِ تأييد و قدرشناسی از اونچه هستيم می تونه بهمون بده اونم بی هيچ هزينه ای و به قول ختنه چی ها بدون درد و خون ريزی!
دوماً لب های عمل شده فوق العاده مصنوعی و بد ريخت از آب در ميان. نمی دونم ديدی از نزديک لب عمل شده يا نه.
تازه شم منم اگه دماغم انقد کج نبود عملش نمی کردم. گرچه حالام زياد خوب نشده.
******
اين احساس ما نسبت به خودمونه که در چشم ديگران نمايان می شه.
تيغ هيچ جراحی قادر نيست لطافتی رو به چهره مون ببخشه که نوازشِ تأييد و قدرشناسی از اونچه هستيم می تونه بهمون بده اونم بی هيچ هزينه ای و به قول ختنه چی ها بدون درد و خون ريزی!
پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۱
راستی ، وقتی يکی بعد از ماه ها اشتباهی شماره ات رو می گيره .. يعنی چی؟ يعنی داری توی پس زمينهء خاطراتش پرسه می زنی و خودت خبر نداری ؟
.... شايد ..
وقتی خودش توی خوابم انقدر می خنده و به من ميوه تعارف می کنه .. منم تلفنم رو از پسِ اون ماه ها و خاطره ها بهش تعارف می کنم.
اون از گلابی های سبز خواب های من بی خبره .. و من به حياط خلوت حافظهَ ش سرک می کشم بی اونکه بدونم ..
.... شايد ..
وقتی خودش توی خوابم انقدر می خنده و به من ميوه تعارف می کنه .. منم تلفنم رو از پسِ اون ماه ها و خاطره ها بهش تعارف می کنم.
اون از گلابی های سبز خواب های من بی خبره .. و من به حياط خلوت حافظهَ ش سرک می کشم بی اونکه بدونم ..
ديشب، آماده که می شدم برم بخوابم، تلفن زنگ زد:
- بفرمائين؟
- الو؟
- الو!!
- .....
- *^*؟!!
- ندا؟!!
- .....( + ! )
- ام.. بخشيد .. می خواستم خونهء شعبانی رو بگيرم. ( بعد طوريکه انگار داره با خودش حرف می زنه)؛ مخم عجب گوزيده !
- ام.. باشه، خواهش می کنم.. خداحافظ
- خداحافظ.....
- بفرمائين؟
- الو؟
- الو!!
- .....
- *^*؟!!
- ندا؟!!
- .....( + ! )
- ام.. بخشيد .. می خواستم خونهء شعبانی رو بگيرم. ( بعد طوريکه انگار داره با خودش حرف می زنه)؛ مخم عجب گوزيده !
- ام.. باشه، خواهش می کنم.. خداحافظ
- خداحافظ.....
وبلاگ اميد علم دار ميلانی رو برای اين دوست دارم که می تونم از وحشتناک ترين چيزهايی که تا به حال ديده ام و شنيده ام تحليل های کاملی درِش بخونم بدون اينکه خودم احساس ناکامی وناراحتی شديد کنم.
يک دليلش شايد اين باشه که آقای ميلانی بيشتر بررسی می کنه تا قضاوت و اين ويژگی رو از وقتی کتاب های ميلان کوندرا رو خوندم بهش علاقمند شدم.
يک دليلش شايد اين باشه که آقای ميلانی بيشتر بررسی می کنه تا قضاوت و اين ويژگی رو از وقتی کتاب های ميلان کوندرا رو خوندم بهش علاقمند شدم.
چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۱
نظری که در وبلاگ باکره دادم در مورد اعتقادم به اشد مجازات آزار دهندگان جنسی کودکان ربطی به تجربهء شخصی خودم نداره. شخصاً کودکی خالی از اينگونه آزارها داشته ام. اما رنج شنيدن داستان جلال کوچولو برايم کم نبود. طوری که حتی نتونستم درباره ش بنويسم.
احساس ناکامی من و خيلی های ديگه وقتی می بينيم مجازاتی برای پدر قاتل در ايران وجود نداره کم نيست ( کودک يک و نيم ساله ای که به دست پدرش به قتل رسيد و چند وقت بعد از قضيهء جلال اون رو شنيديم). من آرزو دارم زمانی برسه که در کشورم هيچ مادر يا پدری از نظر قانونی حتی حق کتک زدن فرزندش رو نداشته باشه. البته خودم به ياد ندارم در کودکی کتک خورده باشم. زمانی برسه که هيچ کس جرأت رسوندن هيچ نوع آزاری به کودک خودش يا ديگری رو نداشته باشه. اما می بينيم تنها چيزی که در اين مملکت گل و بلبل و پيشی جدی گرفته می شه غريزهء جنسیِ <جنس اول> است و بس.
آيا حتماً بايد چيزی رو شخصاً تجربه کرده باشيم تا بدونيم خيلی می تونه ناهنجار و مخرب باشه؟ آيا احساس نفرت نسبت به آزار دادن موجودی بی دفاع و ظريف چون کودک احتياج به پيشينه تجربی يا اطلاعات خاصی داره؟
.
پ.ن : دوست عزيز من اگر اين شرنگ تلخ رو چشيده بوده باشه ام ترجيح می داده بوده ام راهی علمی تر و کارآمدتر از صحبت با شما برای بهبود اثراتش پيدا بنمايم. بار ديگر از توجه و هم درديتان سپاسگذارم.
احساس ناکامی من و خيلی های ديگه وقتی می بينيم مجازاتی برای پدر قاتل در ايران وجود نداره کم نيست ( کودک يک و نيم ساله ای که به دست پدرش به قتل رسيد و چند وقت بعد از قضيهء جلال اون رو شنيديم). من آرزو دارم زمانی برسه که در کشورم هيچ مادر يا پدری از نظر قانونی حتی حق کتک زدن فرزندش رو نداشته باشه. البته خودم به ياد ندارم در کودکی کتک خورده باشم. زمانی برسه که هيچ کس جرأت رسوندن هيچ نوع آزاری به کودک خودش يا ديگری رو نداشته باشه. اما می بينيم تنها چيزی که در اين مملکت گل و بلبل و پيشی جدی گرفته می شه غريزهء جنسیِ <جنس اول> است و بس.
آيا حتماً بايد چيزی رو شخصاً تجربه کرده باشيم تا بدونيم خيلی می تونه ناهنجار و مخرب باشه؟ آيا احساس نفرت نسبت به آزار دادن موجودی بی دفاع و ظريف چون کودک احتياج به پيشينه تجربی يا اطلاعات خاصی داره؟
.
پ.ن : دوست عزيز من اگر اين شرنگ تلخ رو چشيده بوده باشه ام ترجيح می داده بوده ام راهی علمی تر و کارآمدتر از صحبت با شما برای بهبود اثراتش پيدا بنمايم. بار ديگر از توجه و هم درديتان سپاسگذارم.
دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۱
من چرا انقد جهودم آخه ؟
امروز خون خودمو تو شيشه ديدم اصلاً خوشم نيومد. قضيه اينجوری شد که قرار بود دکتر برام يه آزمايش ادرار بنويسه که ببينه چرا من همش بيدار می شم که برم گلاب به روم. نگو بد جنس اون گوشه موشه ها يه آزمايش خونم نوشته به من نگفته !
خلاصه امروز رفتم آزمايشگاه به خيال خودم يه خورده گلاب بگيرم که جناب راديولوژ گفت بشين. گفتم نه مرسی توی دستشويی راحت ترم. گفت بشين آستينتم بزن بالا. فهميدم توطئه شده. نشستم آستينمم زدم بالا. بعد يه آقای پير بامزه اومد نوار لاستيکی رو بست به دستم. دستمو گذاشتم روی چشمام. خوشبختانه قبل از اينکه تصميم بگيرم بپرسم چندتا شيشهء چه قدری می خواين خون بگيرين کارشو تموم کرده بود.
بعد سه قطره خون از خونی که توی شيشه بود رو ريخت روی يه شيشه با سه قطره مايع رنگی قاطی کرد. يکی رو با مايع زرد، يکی با سفيد و يکيم با آبی. منم نشسته بودم پنبه رو روی جای سوزن فشار می دادم و بگی نگی می پيچيدم به خودم. خون می بينم دست چپم لمس می شه ! مخصوصاً نگاهم که به خون خودم توی شيشه می افتاد ..( وای اين غليظ بودنش مخصوصاً خيلی وحشتناکه. دليلشو نمی دونم)
فکر می کنم اين ترس من از خون - مثل ترسم از سوسک - رو از مامانم "ياد گرفتم".
مامانم بچه که بوده ، خونه شون خيابون عين الدوله بوده. همون خيابون ايران. يه روز عاشورا رفته بودن تماشای زنجيرزنی و مامانم که فکر کنم اون موقع چهار- پنج ساله بوده، قمه زنی رو از نزديک می بينه که خونش سرازير شده بوده روی لباس سفيدش و حسابی می ترسه. از اون به بعد به هر چيز قرمزی که کنار يه چيز سفيد باشه حساسيت پيدا کرده . ديگه خون که جای خود داره. خلاصه منم اينو ازش الگو برداری کردم. اما من فقط به خون حساسم نه هر چيز قرمز. اما يه چيز ديگه ام که نمی دونم از کجا آوردم حساسيت به مفصله. قبلاً نوشتم که قوزکو محکمو فوبيا دارم.*
خلاصه ديدم آقای دانشمند در حاليکه داره خون منو با اون سه قطره رنگی قاطی می کنه داره از بالای عينکش منم نگاه می کنه. يه لبخند با شخصيتانه ! تحويلش دادم و گفتم : آخه می دونيد ؟ من يه کم جهودم.
يه لبخند خيلی مؤدبانه تحويلم داد و گفت : خيلی مال يه دقيقه تونه خانم.
حالا هر وقت به اين نقطهء کبود شدهء روی دستم نگاه می کنم، صحنهء انبوهی از گلبول های قرمز مرده مياد جلو چشمم که از رگ ريختن بيرون و زير پوست تلمبار شدن روی هم.. ( اوه اوه )
تا حالا عکس بزرگ شدهء زخم رو ديدين ؟ يه خراش کوچولو. کسايی که مثل من مشتری هرماه دانستنيها بودن حتماً ديدن.
دست چپ آدم لمس می شه !
.
* در اين حالت شخص از اين وحشت دارد که روزی دو قوزک پايش محکم بخورد به هم
امروز خون خودمو تو شيشه ديدم اصلاً خوشم نيومد. قضيه اينجوری شد که قرار بود دکتر برام يه آزمايش ادرار بنويسه که ببينه چرا من همش بيدار می شم که برم گلاب به روم. نگو بد جنس اون گوشه موشه ها يه آزمايش خونم نوشته به من نگفته !
خلاصه امروز رفتم آزمايشگاه به خيال خودم يه خورده گلاب بگيرم که جناب راديولوژ گفت بشين. گفتم نه مرسی توی دستشويی راحت ترم. گفت بشين آستينتم بزن بالا. فهميدم توطئه شده. نشستم آستينمم زدم بالا. بعد يه آقای پير بامزه اومد نوار لاستيکی رو بست به دستم. دستمو گذاشتم روی چشمام. خوشبختانه قبل از اينکه تصميم بگيرم بپرسم چندتا شيشهء چه قدری می خواين خون بگيرين کارشو تموم کرده بود.
بعد سه قطره خون از خونی که توی شيشه بود رو ريخت روی يه شيشه با سه قطره مايع رنگی قاطی کرد. يکی رو با مايع زرد، يکی با سفيد و يکيم با آبی. منم نشسته بودم پنبه رو روی جای سوزن فشار می دادم و بگی نگی می پيچيدم به خودم. خون می بينم دست چپم لمس می شه ! مخصوصاً نگاهم که به خون خودم توی شيشه می افتاد ..( وای اين غليظ بودنش مخصوصاً خيلی وحشتناکه. دليلشو نمی دونم)
فکر می کنم اين ترس من از خون - مثل ترسم از سوسک - رو از مامانم "ياد گرفتم".
مامانم بچه که بوده ، خونه شون خيابون عين الدوله بوده. همون خيابون ايران. يه روز عاشورا رفته بودن تماشای زنجيرزنی و مامانم که فکر کنم اون موقع چهار- پنج ساله بوده، قمه زنی رو از نزديک می بينه که خونش سرازير شده بوده روی لباس سفيدش و حسابی می ترسه. از اون به بعد به هر چيز قرمزی که کنار يه چيز سفيد باشه حساسيت پيدا کرده . ديگه خون که جای خود داره. خلاصه منم اينو ازش الگو برداری کردم. اما من فقط به خون حساسم نه هر چيز قرمز. اما يه چيز ديگه ام که نمی دونم از کجا آوردم حساسيت به مفصله. قبلاً نوشتم که قوزکو محکمو فوبيا دارم.*
خلاصه ديدم آقای دانشمند در حاليکه داره خون منو با اون سه قطره رنگی قاطی می کنه داره از بالای عينکش منم نگاه می کنه. يه لبخند با شخصيتانه ! تحويلش دادم و گفتم : آخه می دونيد ؟ من يه کم جهودم.
يه لبخند خيلی مؤدبانه تحويلم داد و گفت : خيلی مال يه دقيقه تونه خانم.
حالا هر وقت به اين نقطهء کبود شدهء روی دستم نگاه می کنم، صحنهء انبوهی از گلبول های قرمز مرده مياد جلو چشمم که از رگ ريختن بيرون و زير پوست تلمبار شدن روی هم.. ( اوه اوه )
تا حالا عکس بزرگ شدهء زخم رو ديدين ؟ يه خراش کوچولو. کسايی که مثل من مشتری هرماه دانستنيها بودن حتماً ديدن.
دست چپ آدم لمس می شه !
.
* در اين حالت شخص از اين وحشت دارد که روزی دو قوزک پايش محکم بخورد به هم
یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۱
شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۱
نشستم اينجا و دارم به خروس زردی که بهم هديه دادی نگاه می کنم. چقدر از درست کردنش به خودت و هنرت اميدوار شده بودی يادته ؟ گذاشتمش اينجا کنار مونيتورم.
می دونی ؟ اين چروک بودنش و خيلی دوست دارم. يه جورايی بافتش شبيه تاج راس راسکی خروس شده. موقع درست کردنش از بس وسواس به خرج دادی و اين ور اون ورش کردی روغن خميرش کشيده شد و اينجوری چروک چروک شد.. هفتهء پيش داشتم دنبال بوم بدون چارچوبی می گشتم که می دونستم يه جايی قاطی کاغذها و طراحی هامه. چشمم افتاد به اون نقاشی باربی که بهم داده بودی. يکی از همون نقاشی ها که خيلی دوستشون داشتی. حتماً منم خيلی دوست داشتی که يکيشونو دادی بهم مگه نه ؟ .. راستی هنوزم تا يکی می گه بالا چشمت ابرو اشکت سرازير می شه ؟
..می دونی ؟ گاهی احساس گناه می کنم. بعضی وقتا از دستت عصبانی می شدم و بهت کم محلی می کردم. گاهيم دعوات می کردم... آخه تو چه می دونستی که ورق کِم خيلی ورق خوبيه و اگه 2ِ دلش و بجويی من ديگه نمی تونم فال بگيرم؟ ...... تو خيلی دوست داشتی با من توپ بازی کنی آخه من خوب توپ پاس می دادم، اما من خيلی وقتا حوصله نداشتم باهات بازی کنم.
اما حالا چی ؟ منم و يه عالم حوصله و اين خروس زرد خميری و اون نقاشی..
.. از روزی می ترسم که تو عاشق بشی. می دونم که عين خاله ت خری و احساساتی.. مامانتم که يه پا جمهوری اسلاميه واسه خودش: «آره می دونم..... زود شوهرش می دم..».
من يه روز بی مقدمه به بابا بزرگت گفتم بابا من يکيو دوست دارم.. هيچ وقت يادم نمی ره چطوری شوکه شدنش رو پنهان کرد. بعدها م با برخوردهای منطقيش خيلی به من کمک کرد.
اما می دونم که تو چيزی به پدرت نخواهی گفت.. منم اگه جای تو بودم چيزی نمی گفتم..
می دونی ؟ راست راستی نگرانتم.......
می دونی ؟ اين چروک بودنش و خيلی دوست دارم. يه جورايی بافتش شبيه تاج راس راسکی خروس شده. موقع درست کردنش از بس وسواس به خرج دادی و اين ور اون ورش کردی روغن خميرش کشيده شد و اينجوری چروک چروک شد.. هفتهء پيش داشتم دنبال بوم بدون چارچوبی می گشتم که می دونستم يه جايی قاطی کاغذها و طراحی هامه. چشمم افتاد به اون نقاشی باربی که بهم داده بودی. يکی از همون نقاشی ها که خيلی دوستشون داشتی. حتماً منم خيلی دوست داشتی که يکيشونو دادی بهم مگه نه ؟ .. راستی هنوزم تا يکی می گه بالا چشمت ابرو اشکت سرازير می شه ؟
..می دونی ؟ گاهی احساس گناه می کنم. بعضی وقتا از دستت عصبانی می شدم و بهت کم محلی می کردم. گاهيم دعوات می کردم... آخه تو چه می دونستی که ورق کِم خيلی ورق خوبيه و اگه 2ِ دلش و بجويی من ديگه نمی تونم فال بگيرم؟ ...... تو خيلی دوست داشتی با من توپ بازی کنی آخه من خوب توپ پاس می دادم، اما من خيلی وقتا حوصله نداشتم باهات بازی کنم.
اما حالا چی ؟ منم و يه عالم حوصله و اين خروس زرد خميری و اون نقاشی..
.. از روزی می ترسم که تو عاشق بشی. می دونم که عين خاله ت خری و احساساتی.. مامانتم که يه پا جمهوری اسلاميه واسه خودش: «آره می دونم..... زود شوهرش می دم..».
من يه روز بی مقدمه به بابا بزرگت گفتم بابا من يکيو دوست دارم.. هيچ وقت يادم نمی ره چطوری شوکه شدنش رو پنهان کرد. بعدها م با برخوردهای منطقيش خيلی به من کمک کرد.
اما می دونم که تو چيزی به پدرت نخواهی گفت.. منم اگه جای تو بودم چيزی نمی گفتم..
می دونی ؟ راست راستی نگرانتم.......
پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۱
پيدا کردم اما نمی دونم درست لينک دادم يا نه امتحان می کنيم : Loving you
نمی شنوم .. چی ؟؟ داد بزن !
بابا LOVING YOUUUUU
نمی شنوم .. چی ؟؟ داد بزن !
بابا LOVING YOUUUUU
تا حالا با دميس روسوس پرترهء يه دختر کوچولو رو با تمام غصه های دم عيدش کشيدين؟صداش انگار ساخته شده برای ناز کردن صورت دخترهای کوچولو..
قصه َش رو فردا پس فردا تعريف می کنم.... صاب تابلو که اسباب کشيش تموم بشه.. شايدم يه کم ديرتر. بستگی داره به اينکه با وب کم بتونم عکس خوبی ازش بگيرم يا نه. که اگه نشه بايد ببرمش عکاسی. تازه يه عکاسی که عکس بی حجاب بندازه. با اون موهای نارنجيش !
يه دقه صبر کنين ببينم آهنگی از دميس روسوس می تونم پيدا کنم که بشه بهش لينک داد يا نه ...
قصه َش رو فردا پس فردا تعريف می کنم.... صاب تابلو که اسباب کشيش تموم بشه.. شايدم يه کم ديرتر. بستگی داره به اينکه با وب کم بتونم عکس خوبی ازش بگيرم يا نه. که اگه نشه بايد ببرمش عکاسی. تازه يه عکاسی که عکس بی حجاب بندازه. با اون موهای نارنجيش !
يه دقه صبر کنين ببينم آهنگی از دميس روسوس می تونم پيدا کنم که بشه بهش لينک داد يا نه ...
آقايان ! چيزهايی که وسط بد وبيراه هاتون در مورد نظريات اين نويسنده گفتيد درست. اما چرا انقدر بد و بی راه ؟ اگر نويسندهء اين وبلاگ - که خودش رو فيلسوف می دونه - واقعاً 16 ساله باشه می دونيد باهاش چه کار کرديد ؟
من بهتون می گم.
1- تا مدتها توی فکرش جواب شما رو خواهد داد ( خود درگيری ). اين از قسمت خودآگاه.
2- تا مدتها فحش هايی رو که بهش داديد در مغزش تکرار خواهد کرد بدون اينکه متوجه باشه. اين از ناخودآگاه.
3- و مهم تر از همه، هيچ وقت چنين روشی نشون دهندهء راه درست نيست برای خطا کننده. اون خودش رو محق تر خواهد دونست. می تونيد اين رو همين الان در نوشته اش ببينيد...
يک نفر عقيدهء اشتباهی داره. بيايم شخصيتش رو به لجن بکشيم چون خيلی اشتباه فکر می کنه؟ می دونيد تا مدتها اثر اين حرفهای شما ممکنه از ناخودآگاهش پاک نشه؟ می دونيد ممکنه رفتارش با خودش تغيير کنه و هيچ وقت هم متوجه نشه ؟ می دونيد ممکنه تا مدتها احساس "بد بودن" و "لايق فحش خوردن بودن" رو نااگاهانه با خودش يدک بکشه؟
وقعاً هدفتون از اين کار اين بوده که بهش بفهمونيد بی خود ادعاش می شه ؟ فکر می کنيد فحش دادن روش مناسبیه برای اين منظور؟
من بهتون می گم.
1- تا مدتها توی فکرش جواب شما رو خواهد داد ( خود درگيری ). اين از قسمت خودآگاه.
2- تا مدتها فحش هايی رو که بهش داديد در مغزش تکرار خواهد کرد بدون اينکه متوجه باشه. اين از ناخودآگاه.
3- و مهم تر از همه، هيچ وقت چنين روشی نشون دهندهء راه درست نيست برای خطا کننده. اون خودش رو محق تر خواهد دونست. می تونيد اين رو همين الان در نوشته اش ببينيد...
يک نفر عقيدهء اشتباهی داره. بيايم شخصيتش رو به لجن بکشيم چون خيلی اشتباه فکر می کنه؟ می دونيد تا مدتها اثر اين حرفهای شما ممکنه از ناخودآگاهش پاک نشه؟ می دونيد ممکنه رفتارش با خودش تغيير کنه و هيچ وقت هم متوجه نشه ؟ می دونيد ممکنه تا مدتها احساس "بد بودن" و "لايق فحش خوردن بودن" رو نااگاهانه با خودش يدک بکشه؟
وقعاً هدفتون از اين کار اين بوده که بهش بفهمونيد بی خود ادعاش می شه ؟ فکر می کنيد فحش دادن روش مناسبیه برای اين منظور؟
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
اوت
(63)
- از ظهر تا حالا اعصابم از اين خورده که چرا مسئلهء ب...
- 1-نه ديگه جداً موندم توش. 2- نمی دونم چرا احساسم ن...
- ديدين يه بلايی که نازل می شه پشتش که يه دونه گنده ...
- نقشهء حمله رو از شب قبل کشيده بوديم. تا اونجا همه ...
- عين بوفالوی گرسنه ای که دنبال يه وانت علف می دوه ...
- يه دوست صرب داشتم که از جنگ فرار کرده بود و ويرجين...
- يادم باشه...
- دو کلوم از پسردائی: ● امروز همينطور كه داشتم از ش...
- هيچ التفات فرمودين که ما جماعت فرهيختهء وبلاگ نشين...
- هه هه .. بعضيا واقعاً با مزه ان.. آدم گريهَ ش می ...
- منتظرم که يه چيز عجيب غريب يادم بياد اما نمی ياد. ...
- می دونم می دونم، عکس ديده نمی شه.. عوضش تعريف می ک...
- همينجوری .... البته همينجوری همينجوريم که نه.. ه...
- پارسال بعد از يه حملهء عقلی کتابخونه مو درسته اندا...
- خوب ، حقيقتش اينه که من بايد يه تعريف جديد از "چيز...
- آخرين بار که آرزوی احمقانهء تو جيب جا شدنو کردم وق...
- من فرزند انقلابی هستم که به پاسداريش بيست سالی اس...
- از مطلب امروز حسن آقا: درخاتمه برای آندوستانی که ب...
- چيک ه ه ه ه ه ه ه ...
- تست: آخ دلم می خواد بغلت کنم همچين فشارت بدم که ...
- زندگی به قدری کوتاه است که ما وقت نداريم دربارهء ع...
- می گم که، اصلاً منظورم رو تونستم خوب بگم؟ منظورم ...
- از وبلاگ زيبای ميهن پرستان: وهشتو اشت کات سرود ...
- امشب سکوت اينجا از هميشه بيشتره. تنهايی سايهء سنگي...
- نه انگار جدی جدی وبلاگم کچل شده !
- نه جداً حيفه شما م بايد بشنوين . گوشه هايی از سخنا...
- لامپ: «من نميفهم چرا وقتي يه مرد ازدواج نکرده مي...
- متشکرم.. همون يه بارکه پابليش کردي کافي بود ....
- کاش می دونستم چجوريه که نمی دونی دزدی دزديه حتی اگ...
- آره ه ه.. داشتيم چی می گفتيم ؟ بنويس......
- سؤالی که چند روزه توی ذهنمه: چی باعث شده فکر کن...
- هووومم.. باشه پس فردا پابليشش می کنم.
- ديروز به مناسبت آخرين روز ترم يه مهمونی پنهانی توی...
- طرفم نمی يای ، حرفام رو گوش نمی دی ، هميشه سعی می ...
- از شاهين و بارقه های حيرت آور سلول های خاکستری اش ...
- اپسيلون و تشخيص پزشکی : بعد اينکه جريان پريدن عصب...
- خدا بگم چی کارت کنه باکره ! زرشکم سوخت. برنجم َم د...
- صندوق السلطنه حرفای منو جدی گرفته ! ولی جديم من بر...
- واقعاً برای آقای کيج متأسفم! آقا پدر عشق بسوزه! و...
- اتفاقی چشمم افتاد بهش. کز کرده بود گوشهء سکوی مغاز...
- الان رسيدم. از پيش شيرين اژدهک ( بر وزن گندمک ) مي...
- ولش کن. وقتی نمی تونی از حقوقت دفاع کنی بهتره ازش ...
- جزقل بچهء اندماغو از من بهتر فونت طراحی می کنه !
- هوومم..حالا مونده نظرخواهی...
- خوب اينم از لوگو. دم صبح خواب پرستو رو می ديدم. پر...
- تصويب شد. لوگو عوض میشه. تا چند ساعت ديگه.
- نسبت به اين لوگو که درست کردم دچار ترديد شدم. شايد...
- اژی جون اولاً که صورتت خيلی دوست داشتنيه و خوشحالم...
- لبهء فاجعه .. ابتدای سقوط .. و حفره هايی خالی که ف...
- راستی ، وقتی يکی بعد از ماه ها اشتباهی شماره ات رو...
- می خواستم به نوشتهء قبليم لينک بدم، نشد. اين بود ک...
- ديشب، آماده که می شدم برم بخوابم، تلفن زنگ زد: - ب...
- وبلاگ اميد علم دار ميلانی رو برای اين دوست دارم که...
- نظری که در وبلاگ باکره دادم در مورد اعتقادم به اشد...
- من چرا انقد جهودم آخه ؟ امروز خون خودمو تو شيشه د...
- من راه خانه ام را گم کرده ام.. اسامی آسان کسانم را...
- احساس خوبيه .. وقتی نشستی تو فکری و نگران داوری دي...
- نشستم اينجا و دارم به خروس زردی که بهم هديه دادی ن...
- - وايسا بينم جزقل خانوم کجا می ری ؟ - دارم می ر...
- پيدا کردم اما نمی دونم درست لينک دادم يا نه امتحان...
- تا من دارم می گردم شما يه خورده برين تو بحر جذابيت...
- تا حالا با دميس روسوس پرترهء يه دختر کوچولو رو با ...
- آقايان ! چيزهايی که وسط بد وبيراه هاتون در مورد نظ...
-
▼
اوت
(63)