ما مخيريم که به زندگی پس از اين دل ببنديم. اما حق نداريم با خودمان و ديگران بدرفتاری کنيم، کما بيش مانند وسيله ای برای دستيابی به جهانی که چيزی از آن نمی دانيم.
زندگی کوتاه است
نامه ای به قديس آگوستين دفتر اول
يوستين گوردر
گلی امامی
بخش اول از دفتر نهم
در اينجا از تو پيروی می کنم و از نقل بسياری از مسائل می گذرم تا سريعتر به نکته های اصلی که مد نظرم هست برسم. به علاوه نيمی از سرمايه ام را صرف کاغذ پوستی کرده ام و چند ورق بيشتر برايم نمانده است.
در راه بازگشت به افريقا به اوستيا در کنار رود تيبر رسيدی. آنجا تو ومونيکا «گفتگوی جذابی» داشتيد، که طی آن تلاش کردی تا «ذات زندگی جاويدان را که قديسان در آن سهيم می شوند» کشف کنی. اين گفتگو تو را «به اين نتيجه رساند که بيشترين لذتی که لذت های جسمانی، در بالاترين اوج درخشش زمينی شان به وجود می آورند، حتی در مقام مقايسه با زندگی جاويد هم نمی گنجند، چه رسد به اينکه مطرح شوند.»[126]
گستاخی مرا بر من ببخش عاليجناب، ولی من اکنون زن تحصيل کرده ای هستم. لاجرم با کمال فروتنی، احساس می کنم لازم است نکته ای را به عرضت برسانم، و آن اين است که افاضات تو به سحر و جادو بيشتر شبيه است. آمديم و در مورد اين نکتهء بخصوص و سرنوشت ساز به خطا وفته باشی. زمانی که هنوز با هم بوديم گفتی که جايزه را به اپيکور می دهی. من شخصاً بر اين باورم که اگر به خود تو بود بلافاصله با آدئوتادوس به قرطاجنه باز می گشتی چون در آن صورت چارهء ديگری نداشتی و مجبور بودی که مانند يک انسان کامل اکنون و اينجا زندگی کنی. و تصور می کنم آنگاه عشق زمينی بيشتری می داشتی تا با من و ديگران تقسيم کنی.
زندگی به قدری کوتاه است که ما وقت نداريم دربارهء عشق داوری های محکوم کننده صادر کنيم. اورل، انسانها بايد اول بزيند آنگاه فلسفه بافی کنند.
البته تحت هيچ شرايطی نبايد مونيکا را فراموش کنيم.[...] تو از صحبت های جسته گريختهء او با برخی از دوستانت شنيده بودی که «با اعتماد به نفس مادرانه ای از نفرت از اين زندگی» سخن گفته بود و اينکه «چه خوب است مردن.»[127]
او شخص پارسايی بود. منظورم اين است که لابد چون توانسته بود از اين زندگی متنفر باشد پارسا شده بود. با وجود اين ناچارم بيفزايم که بدان می ماند که تو از آفرينش پروردگار متنفر باشی.[...] من معتقدم ترک اين زندگی نوعی تفرعن انسانی است، آن هم به نفع هستی ديگری که بسا اتزاعی بيش نباشد. حتماً نقد ارسطو را از ديدگاه هايی دربارهء جهانی آرمانی فراموش نکرده ای؟
اورل زندگی بس کوتاه است. ما مخيريم که به زندگی پس از اين دل ببنديم. اما حق نداريم با خودمان و ديگران بدرفتاری کنيم، کما بيش مانند وسيله ای برای دستيابی به جهانی که چيزی از آن نمی دانيم. [...] در مقام خطيبی عالی مقام حق بود دست کم امکان وجود زندگی جاويد را برای روح های فردی بررسی می کردی، و نيز اينکه زمينه های داوری با آن چيزهايی که تو فرض مسلم می پنداری ممکن است متفاوت باشند. به عنوان مثال به نظر من داشتن رابطهء عاشقانه با زن در زندگی يک مرد، لزوماً از جدا کردن مادری از تنها فرزندش گناه بزرگتری نيست. من شخصاً از اين تصور لذت می برم که خداوندی که آسمان و زمين را آفريده همان خدايی است که ونوس را خلق کرد. زمانی را که باردار بودم به ياد می آوری؟ يا هنگامی که نوزاد را شير می دادم. حتی همان زمان هم مرا بر هر زن ديگری ترجيح می دادی.
آيا در آن زمان از هميشه از خداوند به دور بودی؟
من نمی گويم که هيچ يک از اين چيزها را می دانم. حرف من اين است که نمی دانم. حتی زبانم لال، نمی گويم که به داوری الهی ايمان ندارم. فقط می گويم که ممکن است به ارزيابی پشت کردن به تمام لذت های جهان، و انکار تمامی گرمی ها و نوازش ها توسط اسقف هيپورگيوس هم باور داشته باشم. و اين است اعترافات فلوريا.
[126]: اعترافات، ج نهم، ص10
[127]: اعترافات،ج نهم، ص11