از ظهر تا حالا اعصابم از اين خورده که چرا مسئلهء به اين روشنی رو اينا نمی فهمن! کيا؟ فک و فاميل محترممون. آقا به طور روشن و واضح و آشکار به حقوق بنده تعرض شده انتظار دارن بازم از حقم بگذرم چون ضايع کننده رو بيشتر از من قبول دارن. اونم برای اينکه من ديونه هميشه همونی بودم که هستم و اون يکی ظاهرش خيلی خوش آب و رنگ تر و سربه راه تر بوده. من هميشه مثل گاو همون طوری بودم که تو کله ام درست می دونستم و با تعصب خاصی روی عقايدم وايسادم و خلاصه همون جوری رفتار کردم که فکر می کردم درسته. اينه که زياد از همون اول محبوب نبودم. حالا ممکنه بگين اين چه ربطی داره به اون. خوب اينم از عجايب خلقته که خودش رو اين بار در کرومزوم های فک و فاميل ما آشکار کرده. کاری ندارن قضيه چيه و چه جوری حل بايد بشه فقط انگار خوششون ميآد از يه چيزی حرف بزنن- حالا اون چيز می تونه همهء زندگی من باشه- اونم مطابق سليقه خودشون. و چون از سليقه ای بودن عدالت بين خودشون خبر دارن، همه چيز رو از هم پنهان می کنن و اجازه نمی دن کسی از کارشون سر در بياره که خوب البته اين بد نيست. حالا هر دوست و آشنايی که من و طرف مقابل رو می شناسه، جريان رو که می شنوه مثل اسفند می پره بالا پايين و به من فحش می ده که چرا قضيه رو دنبال نمی کنم و تکليف رو يه سره نمی کنم. اما اين خاله خامباجيا هر روز می شينن پای تلفن به سخن رانی که نه ال و بل و جيمبل تو مطمئن باش که فلانی <بعداً> حساب تو رو تصفيه می کنه. بابا آخه عاقله خانوم که سرگرميت شده چوب کردن تو سوراخ دماغ يه خر تو گل مونده اگه بعدً می خواد اين کارو بکنه چرا همين الان نمی کنه؟
دارم می ترکم از ناراحتی. از اول بنا رو به اين گذاشته بودم که اينجا دردای خودم رو نگم چون خوشحالی من می تونه ( ممکنه بتونه) کسی رو شاد کنه اما چه فايده که کسی رو بخوام ناراحت کنم؟ اما امروز چند ساعته که فکر و خيال داره می کشتم. نمی دونم اينو پابليش کنم يا نه. شايدم پشيمون بشم. اما می خوام برای آخرين بار (اگه شد) اينجا يه کم غر بزنم که نترکم. چند وقته من دارم کابوس می بينم سر همين قضيه. تا حالا اينجوری تنها و گيج نشده بودم. اگه يه زمانی بهم می گفتن خواب آروم و کافی برات آرزو می شه باور نمی کردم. باورم نمی شد بعد از اون همه سختی و مسئوليت سنگين که تنهايی به دوش کشيدم بازم ازم انتظار داشته باشن از حقم بگذرم. گرچه برام اهميت نداره که چی فکر می کنن( سعی می کنم نداشته باشه).
کاش می دونستم بايد چکار کنم.
راستی اگه اين متن رو پاک کردم تعجب نکنين. الان مخم داره زيگزاگ می ره ممکنه بعداً .. اما نه سعی می کنم پاکش نکنم. اينم يه تيکه از زندگی منه که ثبتش می کنم.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
اوت
(63)
- از ظهر تا حالا اعصابم از اين خورده که چرا مسئلهء ب...
- 1-نه ديگه جداً موندم توش. 2- نمی دونم چرا احساسم ن...
- ديدين يه بلايی که نازل می شه پشتش که يه دونه گنده ...
- نقشهء حمله رو از شب قبل کشيده بوديم. تا اونجا همه ...
- عين بوفالوی گرسنه ای که دنبال يه وانت علف می دوه ...
- يه دوست صرب داشتم که از جنگ فرار کرده بود و ويرجين...
- يادم باشه...
- دو کلوم از پسردائی: ● امروز همينطور كه داشتم از ش...
- هيچ التفات فرمودين که ما جماعت فرهيختهء وبلاگ نشين...
- هه هه .. بعضيا واقعاً با مزه ان.. آدم گريهَ ش می ...
- منتظرم که يه چيز عجيب غريب يادم بياد اما نمی ياد. ...
- می دونم می دونم، عکس ديده نمی شه.. عوضش تعريف می ک...
- همينجوری .... البته همينجوری همينجوريم که نه.. ه...
- پارسال بعد از يه حملهء عقلی کتابخونه مو درسته اندا...
- خوب ، حقيقتش اينه که من بايد يه تعريف جديد از "چيز...
- آخرين بار که آرزوی احمقانهء تو جيب جا شدنو کردم وق...
- من فرزند انقلابی هستم که به پاسداريش بيست سالی اس...
- از مطلب امروز حسن آقا: درخاتمه برای آندوستانی که ب...
- چيک ه ه ه ه ه ه ه ...
- تست: آخ دلم می خواد بغلت کنم همچين فشارت بدم که ...
- زندگی به قدری کوتاه است که ما وقت نداريم دربارهء ع...
- می گم که، اصلاً منظورم رو تونستم خوب بگم؟ منظورم ...
- از وبلاگ زيبای ميهن پرستان: وهشتو اشت کات سرود ...
- امشب سکوت اينجا از هميشه بيشتره. تنهايی سايهء سنگي...
- نه انگار جدی جدی وبلاگم کچل شده !
- نه جداً حيفه شما م بايد بشنوين . گوشه هايی از سخنا...
- لامپ: «من نميفهم چرا وقتي يه مرد ازدواج نکرده مي...
- متشکرم.. همون يه بارکه پابليش کردي کافي بود ....
- کاش می دونستم چجوريه که نمی دونی دزدی دزديه حتی اگ...
- آره ه ه.. داشتيم چی می گفتيم ؟ بنويس......
- سؤالی که چند روزه توی ذهنمه: چی باعث شده فکر کن...
- هووومم.. باشه پس فردا پابليشش می کنم.
- ديروز به مناسبت آخرين روز ترم يه مهمونی پنهانی توی...
- طرفم نمی يای ، حرفام رو گوش نمی دی ، هميشه سعی می ...
- از شاهين و بارقه های حيرت آور سلول های خاکستری اش ...
- اپسيلون و تشخيص پزشکی : بعد اينکه جريان پريدن عصب...
- خدا بگم چی کارت کنه باکره ! زرشکم سوخت. برنجم َم د...
- صندوق السلطنه حرفای منو جدی گرفته ! ولی جديم من بر...
- واقعاً برای آقای کيج متأسفم! آقا پدر عشق بسوزه! و...
- اتفاقی چشمم افتاد بهش. کز کرده بود گوشهء سکوی مغاز...
- الان رسيدم. از پيش شيرين اژدهک ( بر وزن گندمک ) مي...
- ولش کن. وقتی نمی تونی از حقوقت دفاع کنی بهتره ازش ...
- جزقل بچهء اندماغو از من بهتر فونت طراحی می کنه !
- هوومم..حالا مونده نظرخواهی...
- خوب اينم از لوگو. دم صبح خواب پرستو رو می ديدم. پر...
- تصويب شد. لوگو عوض میشه. تا چند ساعت ديگه.
- نسبت به اين لوگو که درست کردم دچار ترديد شدم. شايد...
- اژی جون اولاً که صورتت خيلی دوست داشتنيه و خوشحالم...
- لبهء فاجعه .. ابتدای سقوط .. و حفره هايی خالی که ف...
- راستی ، وقتی يکی بعد از ماه ها اشتباهی شماره ات رو...
- می خواستم به نوشتهء قبليم لينک بدم، نشد. اين بود ک...
- ديشب، آماده که می شدم برم بخوابم، تلفن زنگ زد: - ب...
- وبلاگ اميد علم دار ميلانی رو برای اين دوست دارم که...
- نظری که در وبلاگ باکره دادم در مورد اعتقادم به اشد...
- من چرا انقد جهودم آخه ؟ امروز خون خودمو تو شيشه د...
- من راه خانه ام را گم کرده ام.. اسامی آسان کسانم را...
- احساس خوبيه .. وقتی نشستی تو فکری و نگران داوری دي...
- نشستم اينجا و دارم به خروس زردی که بهم هديه دادی ن...
- - وايسا بينم جزقل خانوم کجا می ری ؟ - دارم می ر...
- پيدا کردم اما نمی دونم درست لينک دادم يا نه امتحان...
- تا من دارم می گردم شما يه خورده برين تو بحر جذابيت...
- تا حالا با دميس روسوس پرترهء يه دختر کوچولو رو با ...
- آقايان ! چيزهايی که وسط بد وبيراه هاتون در مورد نظ...
-
▼
اوت
(63)