چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۱

اتفاقی چشمم افتاد بهش. کز کرده بود گوشهء سکوی مغازهء کفش ملی. يه وری نشسته بود و نصف بيشتر صورتش رو پشت چادرش قايم کرده بود.
سياهی چادر کمک می کرد که گوشهء تيرگی سکو خودش رو قايم کنه . می دونستم از ترس مأمورای شهرداری می خواد خوب ديده نشه. جلوتر که رفتم شناختمش. يه بار قبلاً ديده بودمش. ليف می فروشه. بين دست فروش ها و فال فروش هايی که من تا حالا باهاشون حرف زدم اين يکی از همه مهربون تره و به نظر خيلی هم باهوش مياد.
با لبخندش چين چينای دور لبش رو بی دريغ باز می کنه : - سلام به روی ماهت دخترم.. يه ليف قلاب بافی با حاشيهء مغز پسته ای می گيرم ازش.. - خدا عاقبت به خيرت کنه دختر..
قبلاً بهم گفته بود که نمی تونه زياد راه بره. برای همينه که يه جا می شينه. آخه بهش گفتم اگه راه بره امنيتش بيشتره. اينجوری هر آن ممکنه به عنوان سد معبر( ! ) بگيرنش.
.. می دونم که حتی حدس هم نمی تونه بزنه که من چقدر می فهممش و چقدر دوست داشتم بی نياز می ديدمش. نمی تونه حتی فکرشم بکنه که چقدر ترسش از شهرداری برای من دردناکه و اينکه همش بايد نگاه نگرانش رو دزدکی به مردم بندازه که مأموری اگر اومد او زودتر ببينتش . از اينکه بايد دائم آماده باشه که اگه لازم شد بساطش رو بغل بزنه و با پاهای واريس دارش بدو بزنه به چاک.. می دونم که حتی فکرش رو هم نمی کنه کسی که با لبخند و ظاهر بی دغدغه داره ليف قلاب بافی ازش می خره با چه ترفندهايی جلوی سيل اشکش رو گرفته.. که يه بغض گنده داره گوشهء گلوش مثل آلو خورشتی خيس می خوره ..که داره آروم آروم می پزه و قل قل می کنه..
نمی دونه چقدر متانتش منو به ياد تنها مهربونم می ندازه که ديگه ندارمش..

بايگانی وبلاگ