من چرا انقد جهودم آخه ؟
امروز خون خودمو تو شيشه ديدم اصلاً خوشم نيومد. قضيه اينجوری شد که قرار بود دکتر برام يه آزمايش ادرار بنويسه که ببينه چرا من همش بيدار می شم که برم گلاب به روم. نگو بد جنس اون گوشه موشه ها يه آزمايش خونم نوشته به من نگفته !
خلاصه امروز رفتم آزمايشگاه به خيال خودم يه خورده گلاب بگيرم که جناب راديولوژ گفت بشين. گفتم نه مرسی توی دستشويی راحت ترم. گفت بشين آستينتم بزن بالا. فهميدم توطئه شده. نشستم آستينمم زدم بالا. بعد يه آقای پير بامزه اومد نوار لاستيکی رو بست به دستم. دستمو گذاشتم روی چشمام. خوشبختانه قبل از اينکه تصميم بگيرم بپرسم چندتا شيشهء چه قدری می خواين خون بگيرين کارشو تموم کرده بود.
بعد سه قطره خون از خونی که توی شيشه بود رو ريخت روی يه شيشه با سه قطره مايع رنگی قاطی کرد. يکی رو با مايع زرد، يکی با سفيد و يکيم با آبی. منم نشسته بودم پنبه رو روی جای سوزن فشار می دادم و بگی نگی می پيچيدم به خودم. خون می بينم دست چپم لمس می شه ! مخصوصاً نگاهم که به خون خودم توی شيشه می افتاد ..( وای اين غليظ بودنش مخصوصاً خيلی وحشتناکه. دليلشو نمی دونم)
فکر می کنم اين ترس من از خون - مثل ترسم از سوسک - رو از مامانم "ياد گرفتم".
مامانم بچه که بوده ، خونه شون خيابون عين الدوله بوده. همون خيابون ايران. يه روز عاشورا رفته بودن تماشای زنجيرزنی و مامانم که فکر کنم اون موقع چهار- پنج ساله بوده، قمه زنی رو از نزديک می بينه که خونش سرازير شده بوده روی لباس سفيدش و حسابی می ترسه. از اون به بعد به هر چيز قرمزی که کنار يه چيز سفيد باشه حساسيت پيدا کرده . ديگه خون که جای خود داره. خلاصه منم اينو ازش الگو برداری کردم. اما من فقط به خون حساسم نه هر چيز قرمز. اما يه چيز ديگه ام که نمی دونم از کجا آوردم حساسيت به مفصله. قبلاً نوشتم که قوزکو محکمو فوبيا دارم.*
خلاصه ديدم آقای دانشمند در حاليکه داره خون منو با اون سه قطره رنگی قاطی می کنه داره از بالای عينکش منم نگاه می کنه. يه لبخند با شخصيتانه ! تحويلش دادم و گفتم : آخه می دونيد ؟ من يه کم جهودم.
يه لبخند خيلی مؤدبانه تحويلم داد و گفت : خيلی مال يه دقيقه تونه خانم.
حالا هر وقت به اين نقطهء کبود شدهء روی دستم نگاه می کنم، صحنهء انبوهی از گلبول های قرمز مرده مياد جلو چشمم که از رگ ريختن بيرون و زير پوست تلمبار شدن روی هم.. ( اوه اوه )
تا حالا عکس بزرگ شدهء زخم رو ديدين ؟ يه خراش کوچولو. کسايی که مثل من مشتری هرماه دانستنيها بودن حتماً ديدن.
دست چپ آدم لمس می شه !
.
* در اين حالت شخص از اين وحشت دارد که روزی دو قوزک پايش محکم بخورد به هم
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
اوت
(63)
- از ظهر تا حالا اعصابم از اين خورده که چرا مسئلهء ب...
- 1-نه ديگه جداً موندم توش. 2- نمی دونم چرا احساسم ن...
- ديدين يه بلايی که نازل می شه پشتش که يه دونه گنده ...
- نقشهء حمله رو از شب قبل کشيده بوديم. تا اونجا همه ...
- عين بوفالوی گرسنه ای که دنبال يه وانت علف می دوه ...
- يه دوست صرب داشتم که از جنگ فرار کرده بود و ويرجين...
- يادم باشه...
- دو کلوم از پسردائی: ● امروز همينطور كه داشتم از ش...
- هيچ التفات فرمودين که ما جماعت فرهيختهء وبلاگ نشين...
- هه هه .. بعضيا واقعاً با مزه ان.. آدم گريهَ ش می ...
- منتظرم که يه چيز عجيب غريب يادم بياد اما نمی ياد. ...
- می دونم می دونم، عکس ديده نمی شه.. عوضش تعريف می ک...
- همينجوری .... البته همينجوری همينجوريم که نه.. ه...
- پارسال بعد از يه حملهء عقلی کتابخونه مو درسته اندا...
- خوب ، حقيقتش اينه که من بايد يه تعريف جديد از "چيز...
- آخرين بار که آرزوی احمقانهء تو جيب جا شدنو کردم وق...
- من فرزند انقلابی هستم که به پاسداريش بيست سالی اس...
- از مطلب امروز حسن آقا: درخاتمه برای آندوستانی که ب...
- چيک ه ه ه ه ه ه ه ...
- تست: آخ دلم می خواد بغلت کنم همچين فشارت بدم که ...
- زندگی به قدری کوتاه است که ما وقت نداريم دربارهء ع...
- می گم که، اصلاً منظورم رو تونستم خوب بگم؟ منظورم ...
- از وبلاگ زيبای ميهن پرستان: وهشتو اشت کات سرود ...
- امشب سکوت اينجا از هميشه بيشتره. تنهايی سايهء سنگي...
- نه انگار جدی جدی وبلاگم کچل شده !
- نه جداً حيفه شما م بايد بشنوين . گوشه هايی از سخنا...
- لامپ: «من نميفهم چرا وقتي يه مرد ازدواج نکرده مي...
- متشکرم.. همون يه بارکه پابليش کردي کافي بود ....
- کاش می دونستم چجوريه که نمی دونی دزدی دزديه حتی اگ...
- آره ه ه.. داشتيم چی می گفتيم ؟ بنويس......
- سؤالی که چند روزه توی ذهنمه: چی باعث شده فکر کن...
- هووومم.. باشه پس فردا پابليشش می کنم.
- ديروز به مناسبت آخرين روز ترم يه مهمونی پنهانی توی...
- طرفم نمی يای ، حرفام رو گوش نمی دی ، هميشه سعی می ...
- از شاهين و بارقه های حيرت آور سلول های خاکستری اش ...
- اپسيلون و تشخيص پزشکی : بعد اينکه جريان پريدن عصب...
- خدا بگم چی کارت کنه باکره ! زرشکم سوخت. برنجم َم د...
- صندوق السلطنه حرفای منو جدی گرفته ! ولی جديم من بر...
- واقعاً برای آقای کيج متأسفم! آقا پدر عشق بسوزه! و...
- اتفاقی چشمم افتاد بهش. کز کرده بود گوشهء سکوی مغاز...
- الان رسيدم. از پيش شيرين اژدهک ( بر وزن گندمک ) مي...
- ولش کن. وقتی نمی تونی از حقوقت دفاع کنی بهتره ازش ...
- جزقل بچهء اندماغو از من بهتر فونت طراحی می کنه !
- هوومم..حالا مونده نظرخواهی...
- خوب اينم از لوگو. دم صبح خواب پرستو رو می ديدم. پر...
- تصويب شد. لوگو عوض میشه. تا چند ساعت ديگه.
- نسبت به اين لوگو که درست کردم دچار ترديد شدم. شايد...
- اژی جون اولاً که صورتت خيلی دوست داشتنيه و خوشحالم...
- لبهء فاجعه .. ابتدای سقوط .. و حفره هايی خالی که ف...
- راستی ، وقتی يکی بعد از ماه ها اشتباهی شماره ات رو...
- می خواستم به نوشتهء قبليم لينک بدم، نشد. اين بود ک...
- ديشب، آماده که می شدم برم بخوابم، تلفن زنگ زد: - ب...
- وبلاگ اميد علم دار ميلانی رو برای اين دوست دارم که...
- نظری که در وبلاگ باکره دادم در مورد اعتقادم به اشد...
- من چرا انقد جهودم آخه ؟ امروز خون خودمو تو شيشه د...
- من راه خانه ام را گم کرده ام.. اسامی آسان کسانم را...
- احساس خوبيه .. وقتی نشستی تو فکری و نگران داوری دي...
- نشستم اينجا و دارم به خروس زردی که بهم هديه دادی ن...
- - وايسا بينم جزقل خانوم کجا می ری ؟ - دارم می ر...
- پيدا کردم اما نمی دونم درست لينک دادم يا نه امتحان...
- تا من دارم می گردم شما يه خورده برين تو بحر جذابيت...
- تا حالا با دميس روسوس پرترهء يه دختر کوچولو رو با ...
- آقايان ! چيزهايی که وسط بد وبيراه هاتون در مورد نظ...
-
▼
اوت
(63)