شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۱

پارسال بعد از يه حملهء عقلی کتابخونه مو درسته انداختم دور چون هم کهنه بود هم بعضی کتابای گنده مثلاً هنر در گذر زمان توش جا نمی شد. رفتم از اين صفحه های فلزی مشبک خريدم که با مفتول درست می کنن. وقتی اومدم رو هم سوارشون کنم فهميدم که خيلی بيشتر از اونی که فکر می کردم زور بازو می خواد. خلاصه نتونستم درست حسابی سوراش کنم. يه بار موقع جابه جا کردن ولو شد کف اتاق و کتابارو تف کرد بيرون. الانم در حال فرو ريختنه. نمی دونم منتظر چيم که نمی رم درستش کنم. احتمالاً منتظرم يه شب که بعد از 7ساعت قلت زدن خوابم برد باصدای قشنگی هوار شه رو سرم. آخه پايه های تختم شکسته منم همينجوری تختهء زير دشک و گذاشتم رو زمين. کله م درست زير کتاب بزرگهَ س. خدارو چه ديدی شايد يکی از همين شبا شهيد راه هنر شدم....

بايگانی وبلاگ