جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۱

نقشهء حمله رو از شب قبل کشيده بوديم. تا اونجا همه چيز طبق برنامه پيش رفته بود. ديگه وقت ضربهء نهايی بود. با اشارهء خاموش فرمانده به بولدوزر حمله ور شديم. راننده از اونی که ما فکر می کرديم قوی تر بود. درگيری بالا گرفت و جنگ داشت مغلوبه می شد. من و يکی از همدستام از اونطر پريديم پايين و فرار کرديم.. هوا داشت تاريک می شد که رسيديم به انبار. مهمّات داشت ته می کشيد. يه ورقهء درستهء شيشه رو برداشتيم و شروع کرديم به تيکه کردن. بعد هر تيکهء بزرگ رو به قطعات مثلثی دراز نوک تيز بريديم. يه عالم قرص های آبی و سفيد هم مونده بود گوشهء انبار. از اينا برای کشتن هر کسی که می خواستيم بی سر صدا تلپی بيفته بميره استفاده می کرديم. با اوضاعی که پيش اومده بود ديگه صلاح نبود مهمات رو اونجا نگه داريم. هر چی قرص و شيشه بود جمع کردم و ريختم تو يه کيسه نايلون. هوا حسابی تاريک شده بود و کوچه ها خلوت خلوت. اگه با قرص ها می گرفتنم ابد رو شاخم بود. قدمهام رو تندتر کردم. با اضطراب نگاهی به اطرافم انداختم. حتی يه برگ هم تکون نمی خورد. همه جا انقد ساکت بود که صدای پای مورچه هام شنيده می شد. حتی چراغ خونه هام خاموش بود.
- انگار حکومت نظامی شروع شده ! بدو ! .... اَه چرا هرچی تندتر می دوم سرعتم کمتر می شه ؟!... خدايا اگه ايندفه رسيدم خونه قول می دم ديگه از اين غلطا نکنم.. اَاَاَ چرا راه نمی ره پاهام؟ اِ ! چرا صدای پام از دهنم مياد؟! ..! وا! چرا من دارم افقی می دوَم؟

چيه؟ چرا اينجوری نگا می کنی؟ توی خوابم از اينکارا نمی کنی تو؟ آفرين.....

بايگانی وبلاگ