چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۱

امشب سکوت اينجا از هميشه بيشتره. تنهايی سايهء سنگين و مسلط ش رو انداخته روی اتاق و چنبره زده دور پايه های صندلی. به مبارزه ای نزديک فکر می کنم با کسی چنان نزديک که دور بودنش رو نمی ديدم.

* * * * * * *
ديدی که چطور يک دفعه همه چی باهم دود شد و رفت هوا؟ چی شد که من جا موندم وسط اين خاکسترها ؟ چرا آتشی که همهء گذشته و حال و آيندهء من وتو رو با هم سوزوند از خود من گذشت؟ تو چی شدی ؟ سوختی يا توهم جا موندی؟ شايدم هر دو خاکستريم و بی خبر......
راست می گی .. راست می گفتی. من بايد از اينجا برم. مثل دود اگه به هوا برم خيلی بهتره تا خاکستری بشم که تنها هنرش سياه کردن در و ديواره و پر سفيد پرنده هايی که ميان خستگی در کنن.
اما چيزی که تو ازش بی خبری اينه که رفتنی بشم يا باز هم رفتنی، باهات می جنگم هر چند که بند بند وجودم در حسرت سايه درخت زيتون و بقبقوی پرندهء سفيد، خسته باشه و مونده. يا توی فکر آغوش گرم و نرمی باشم که برای دربر کشيدنم باز شده.
می دونم که روبرو شدن با تو به همون اندازه دشواره که ناديده گرفتن عکست روی ديوار روبرو. همون عکس که من بستنی می خورم و تو کنارم نشستی. من چه بی خبرم از امروز.. که تو نه در کنارم، روبرويم خواهی ايستاد برای راندن خاطرهء خانه ای که سالهای سال روی ميزهاش هفت سين چيديم و خودمون رو در آينه هاش ترگل ورگل کرديم و به انتظار عيد نشستيم... آغاز سال های يک هزار و سيصد و چندِ خورشيدی.. با اون لباسهای نو و اميد به سال خوب و سالهای بهتر..
راستی برای اونکه که رفت و چشم بست به روی همهء اونچه بين من و تو گذشت خوشحالم. چه ميراث مأيوس کننده ای ناديا....

* * * * * * *
دختر بچهء پابرهنه ، خوش و خندون و بی خيال زير آفتاب بعدازظهر بيست سال پيش، کنار حوض و مرغابی گچی وايساده و از پشت شيشه و قاب قرمز روی ديوار نگاهم می کنه..توی دستهاش گلبرگ سرخی هست که از بوته های بلند گل سرخ باغچه کنده.. چنان با بيخيالی نگاهم می کنه که انگار اصلاً همچين روزايی نيومدن.. چه می دونه آفتاب بعد از ظهر تابستون هم گاهی غروب می کنه......



امشب سکوت اينجا از هميشه بيشتره..... جای يک نفر از هميشه کنارم خالی تر..





بايگانی وبلاگ