شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۱

نشستم اينجا و دارم به خروس زردی که بهم هديه دادی نگاه می کنم. چقدر از درست کردنش به خودت و هنرت اميدوار شده بودی يادته ؟ گذاشتمش اينجا کنار مونيتورم.
می دونی ؟ اين چروک بودنش و خيلی دوست دارم. يه جورايی بافتش شبيه تاج راس راسکی خروس شده. موقع درست کردنش از بس وسواس به خرج دادی و اين ور اون ورش کردی روغن خميرش کشيده شد و اينجوری چروک چروک شد.. هفتهء پيش داشتم دنبال بوم بدون چارچوبی می گشتم که می دونستم يه جايی قاطی کاغذها و طراحی هامه. چشمم افتاد به اون نقاشی باربی که بهم داده بودی. يکی از همون نقاشی ها که خيلی دوستشون داشتی. حتماً منم خيلی دوست داشتی که يکيشونو دادی بهم مگه نه ؟ .. راستی هنوزم تا يکی می گه بالا چشمت ابرو اشکت سرازير می شه ؟
..می دونی ؟ گاهی احساس گناه می کنم. بعضی وقتا از دستت عصبانی می شدم و بهت کم محلی می کردم. گاهيم دعوات می کردم... آخه تو چه می دونستی که ورق کِم خيلی ورق خوبيه و اگه 2ِ دلش و بجويی من ديگه نمی تونم فال بگيرم؟ ...... تو خيلی دوست داشتی با من توپ بازی کنی آخه من خوب توپ پاس می دادم، اما من خيلی وقتا حوصله نداشتم باهات بازی کنم.
اما حالا چی ؟ منم و يه عالم حوصله و اين خروس زرد خميری و اون نقاشی..

.. از روزی می ترسم که تو عاشق بشی. می دونم که عين خاله ت خری و احساساتی.. مامانتم که يه پا جمهوری اسلاميه واسه خودش: «آره می دونم..... زود شوهرش می دم..».
من يه روز بی مقدمه به بابا بزرگت گفتم بابا من يکيو دوست دارم.. هيچ وقت يادم نمی ره چطوری شوکه شدنش رو پنهان کرد. بعدها م با برخوردهای منطقيش خيلی به من کمک کرد.
اما می دونم که تو چيزی به پدرت نخواهی گفت.. منم اگه جای تو بودم چيزی نمی گفتم..
می دونی ؟ راست راستی نگرانتم.......

بايگانی وبلاگ