شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۱

از شاهين و بارقه های حيرت آور سلول های خاکستری اش :
با يه حالت خيلي گردالي نگاهم کرد و گفت نمي دونه
گفت نمي دونه اگه يه روز تيليکا رو پيدا کنه و اون ببينه که ديگه تيله نيست ناراحت ميشه يا نه....
ديدم راست ميگه...اگه تيله نباشه که ديگه اينور اونور نرفتنش افتخاري نداره!
اگه تيله باشي و راحت قل بخوري و اونوقت اختيارت دست خودت باشه تازه اون موقع مي توني سرت رو بالا بگيري...

بايگانی وبلاگ