پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۱

عين بوفالوی گرسنه ای که دنبال يه وانت علف می دوه ورزش کردم و حسابی خون دوييده تو صورتم. سرحالم حسابی. گفتم يه کم تبليغ تندرستی کنم.

~~~~~~~

دوسال پيش همين روزا بود که از يه موضوعی به شدت ناراحت بودم. نمی تونستم آروم بگيرم. احساس می کردم مسموم شدم. فکرم پر از سم بود. يه دفه يکی از دوستای قديميم زنگ زد گفت ميای سبلان؟ داشت با يه اکيپ می رفت که هميشه دست جمعی پياده روی و کوه نوردی می کردن. يکی ديگه از دوستام کيسه خواب شوهر خواهرشو برام قرض کرد و از يکی ديگه ام کفش کوه گرفتم و رفتم. سه روز از صبح تا شب کوه نوردی تمام ناراحتی مو از بين برد. تمام فکرهای آزاردهنده و سمها از ذهن و جسمم ذره ذره خارج شد. وقتی از دامنه پايين می اومدم عين يه بچه سبک بودم و می پريدم بالا پايين و می خنديدم. هيچ وقت توی عمرم به اندازهء اون سه روز لذت نبردم. اميدوارم دوباره يه همچين سفری برام پيش بياد. ورزش توی خونه خيلی خوبه، اما با آويزون شدن از دامن کوه قابل مقايسه نيست.

بايگانی وبلاگ