دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۱

منتظرم که يه چيز عجيب غريب يادم بياد اما نمی ياد. نوک زبونم يه چيز ناشناخته ست که يه خوردهَ م مثکه ترسناکه.. از همه عجيب تر اينه که نمی دونم خودم منتظرم يادم بياد يا نه.

~~~~

خوب حالا می تونم برای خودم بنويسم. شايدم برای يه نفر ديگه. نمی دونم. يادم نمی ياد. نمی دونم چی رو يادم نمی ياد...... آهان.. موزاييک هايی که سيمانشون رفته و سنگهای رنگی رنگی شون بيرون زده.. پنجره ها با شيشه های سبز و قرمز .. يه هوا کش نارنجی و سوسکهايی که ممکنه از لای پرّه هاش بيان تو.. و اون همه فرصت برای گردگيری.... دوچرخهء نارنجی که هرچی بيشتر رکاب می زنی يواشتر می ره. اما عوضش چراغش پرنورتر می شه. درِ کوچه با شيشه های مشجر چارخونه.. پاسيو با برگهای سيمانی و يه عالم مارمولک خوشگل که روی ديواره ها از صبح تا شب لم می دن. ديوارها با سنگهای براق نوک تيز که می شه توشون دنبال جواهر بگردی. بعد که پيداش کردی غصهء درآوردنش از وسط سيمان دورش رو بخوری ..و فراموشش کنی.. درخت هايی که می شه ساعتها آبشون بدی و کبوترهای روشون رو بپرونی.. می تونی شلنگ رو سربالا بگيری و حسابی آب تنی کنی. به هوای خيس کردن شاخه بالايی. بعد پابرهنه شی و چلپ چلپ کنی.. انقد همونجا وايسی و آب بازی کنی تا پوست پاهات پير بشه....



اگه همهء اينا رفته باشن و تو هنوز سر جات وايساده باشی، ممکنه يه روز بعدارظهر، احساس کنی که يه چيزی اصلاً نمی دونی چيه نوک زبونته.. ممکنه يه خورده ام اولش بترسی و ندونی از چی.. ممکنه ندونی که منتظر چيزی هستی يا نه و خيلی تعجب بکنی..
عجيبه.

بايگانی وبلاگ