جمعه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۱

آخرين بار که آرزوی احمقانهء تو جيب جا شدنو کردم وقتی بود که با يه نفر قرار داشتم که چيزیو بهش بدم ببره .. فکرشو که می کنم می بينم می شد آرزوی "چيز" بودن هم بکنم.

گرچه لازم نيست، مگه الان چی هستم؟ "چيزی" که اگه بخواد ادای موجودات زنده رو دربياره بلافاصله "تعمير"ش می کنن و بعدم"روغن کاری" که صدا نده. پس کاش زنده نبودم.... ام..نه، همون اولی؛ کاش تو جيب جا می شدم.


بايگانی وبلاگ