فشار از بالا و گريزگاه قيچی خور. ماهی طلائی کوچولو رو می بينی؟
سهشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۱
وااااااااااااااااااااااای چی پخته بود !! هواااااااااااااااار چی ساخته بود !!
يه چی می گم که تا نخوری ندانی ! کلام قاصر است بی مبالغه ! به مرگ همين وبلاگ. به قول بارانه خوب شد خواهر مادرم نيستی اژی جونم وگرنه تا حالا شده بودم نود کيلو. هر روز لابد می خواست از اين مائده های آسمانی درست کنه ديگه !
آقا تولدت خيلی مبارک. به خاطر يخ شکن ها هم خيلی ممنون.
يکی از به ياد موندنی ترين تولد ها بود. کاش شمع هم داشتيم. خفته به شکلاتی سفراش کرده بود شمع نذاره رو کيک که يه وقت سنش معلوم نشه.
اين عموسام خودمون هم اومده بود. تاکسی درايور و شادیِ گل که يه خورده شبيه سپيده بود. البته يه خورده بيشتر از يه خورده. و همرنگ يار که رو به شهر خاکستری زده بود زير آواز.
آقا طوطيه و رضای عرايض هم که هر دو نزديک بود منو زحره (ضحره؟ زهره؟ ) ترک کنن. با اون کفشای ليزشون رفته بودن نوک يه صخرهء خفن!
يه چی می گم که تا نخوری ندانی ! کلام قاصر است بی مبالغه ! به مرگ همين وبلاگ. به قول بارانه خوب شد خواهر مادرم نيستی اژی جونم وگرنه تا حالا شده بودم نود کيلو. هر روز لابد می خواست از اين مائده های آسمانی درست کنه ديگه !
آقا تولدت خيلی مبارک. به خاطر يخ شکن ها هم خيلی ممنون.
يکی از به ياد موندنی ترين تولد ها بود. کاش شمع هم داشتيم. خفته به شکلاتی سفراش کرده بود شمع نذاره رو کيک که يه وقت سنش معلوم نشه.
اين عموسام خودمون هم اومده بود. تاکسی درايور و شادیِ گل که يه خورده شبيه سپيده بود. البته يه خورده بيشتر از يه خورده. و همرنگ يار که رو به شهر خاکستری زده بود زير آواز.
آقا طوطيه و رضای عرايض هم که هر دو نزديک بود منو زحره (ضحره؟ زهره؟ ) ترک کنن. با اون کفشای ليزشون رفته بودن نوک يه صخرهء خفن!
یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۱
شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۱
حدود دو هزار و پونصد سال پيش از اين؛ زمان بودا، مردی در هندوستان زندگی می کرد که بسيار خشن و بدذات بود. او 999 نفر رو کشته بود و انگشتشون رو با نخی از گردنش آويزون کرده بود. به همين خاطر به انگولی مالا معروف شده بود.
انگولی مالا قسم خورده بود هزار نفر رو در زندگيش خواهد کشت. روزی به بودّا برخورد که داشت راه خودش رو می رفت. صدا زد: آهای ! تو! وايسا ببينم!! با توام ! بهت می گم وايسا!
بودا جواب داد: من درون خودم ايستاده ام در حاليکه راه می روم. اين تويی که در جنبش و بی قراری دائم هستی حتی حالا که ايستاده ای.
انگولی پرسيد: ببينم اين چيزارو از کجا ياد گرفتی؟
بودا گفت: به تو ياد خواهم داد. بنشين و نَفَست را شاهد باش.
انگولی بعد از مدتی تکنيک دامّا رو از بودا ياد گرفت. انقدر کار کرد و تمرين کرد تا وجودش سرشار از عشق شد. به دهکدهء خودش برگشت. جايی که آدمهای زيادی از او متنفر بودند. کسانی که بستگانشون به دست او کشته شده بودند. همه به او سنگ می زدند و می خواستند از دهکده بيرونش کنند، اما او می خواست هر طوری شده به اونها دامّا ياد بدهد تا از درد و رنج خودشون بيرون بيايند. گاهی مردم انقدر به او سنگ می زدند که از سر و صورتش خون می ريخت. اما می گفت اونها در درد و رنج و نادانی هستند. بايد به اونها داما ياد بدهم.
دست آخر موفق شد انگار..
* * * * *
ديشب دوباره اين حکايت رو شنيدم اما دامّاورکری انقدر خسته ام کرده بود که يادم نيست آخرش انگولی مالا موفق می شه به مردم دهکده ش دامّا ياد بده يا نه. آخه اين پنجشنبه جمعه دوباره برگشتم به دوره. گفتم ننويسم ديگه می گن حالا نوبرشو آورده و اينا..
روزای اول هفته که رفته بودم واسهء خدمت دلم برای بچه هايی که برای اولين بارشون بود می اومدن می سوخت. ياد سختی های خودم افتاده بودم و اينکه چه پدری ازم در اومد. امروز روزی بود که بچه ها سکوتشون رو می شکستن. خيلی ها بغلم کردن و گفتن که خيلی با روی باز باهاشون برخورد کردم و اين بهشون روحيه داده. انقده خوشحال شدم!! گرچه يه لحظه فکر کردم شايد تعارف میکنن.
خيلی خوب شد که رفتم برای خدمت. کلی چيز ياد گرفتم و کلی چيزهای مهم که يادم رفته بود يادم اومد. اما مگه فکر اون جينگيل مستون گذاشت يه مراقبهء خوش از گلومون پايين بره؟ چرا موقهء مراقبه انقدر دلم هوای اين ايکبيل گردويی رو می کنه خودمم نمی دونم.
انگولی مالا قسم خورده بود هزار نفر رو در زندگيش خواهد کشت. روزی به بودّا برخورد که داشت راه خودش رو می رفت. صدا زد: آهای ! تو! وايسا ببينم!! با توام ! بهت می گم وايسا!
بودا جواب داد: من درون خودم ايستاده ام در حاليکه راه می روم. اين تويی که در جنبش و بی قراری دائم هستی حتی حالا که ايستاده ای.
انگولی پرسيد: ببينم اين چيزارو از کجا ياد گرفتی؟
بودا گفت: به تو ياد خواهم داد. بنشين و نَفَست را شاهد باش.
انگولی بعد از مدتی تکنيک دامّا رو از بودا ياد گرفت. انقدر کار کرد و تمرين کرد تا وجودش سرشار از عشق شد. به دهکدهء خودش برگشت. جايی که آدمهای زيادی از او متنفر بودند. کسانی که بستگانشون به دست او کشته شده بودند. همه به او سنگ می زدند و می خواستند از دهکده بيرونش کنند، اما او می خواست هر طوری شده به اونها دامّا ياد بدهد تا از درد و رنج خودشون بيرون بيايند. گاهی مردم انقدر به او سنگ می زدند که از سر و صورتش خون می ريخت. اما می گفت اونها در درد و رنج و نادانی هستند. بايد به اونها داما ياد بدهم.
دست آخر موفق شد انگار..
* * * * *
ديشب دوباره اين حکايت رو شنيدم اما دامّاورکری انقدر خسته ام کرده بود که يادم نيست آخرش انگولی مالا موفق می شه به مردم دهکده ش دامّا ياد بده يا نه. آخه اين پنجشنبه جمعه دوباره برگشتم به دوره. گفتم ننويسم ديگه می گن حالا نوبرشو آورده و اينا..
روزای اول هفته که رفته بودم واسهء خدمت دلم برای بچه هايی که برای اولين بارشون بود می اومدن می سوخت. ياد سختی های خودم افتاده بودم و اينکه چه پدری ازم در اومد. امروز روزی بود که بچه ها سکوتشون رو می شکستن. خيلی ها بغلم کردن و گفتن که خيلی با روی باز باهاشون برخورد کردم و اين بهشون روحيه داده. انقده خوشحال شدم!! گرچه يه لحظه فکر کردم شايد تعارف میکنن.
خيلی خوب شد که رفتم برای خدمت. کلی چيز ياد گرفتم و کلی چيزهای مهم که يادم رفته بود يادم اومد. اما مگه فکر اون جينگيل مستون گذاشت يه مراقبهء خوش از گلومون پايين بره؟ چرا موقهء مراقبه انقدر دلم هوای اين ايکبيل گردويی رو می کنه خودمم نمی دونم.
پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۱
چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۱
تنها خانوم جون :
تذکر بسيار مهم - از آن جا که سخيف نويسی امری است صرفاً مختص خانمها و هيچ بعيد نيست که عينهو ژن کچلی برادران گرامی ، همچين سفت و سخت به کروموزوم مربوطه چسبيده باشد ، فلذا از کليه آقايان محترم خواهشمنديم از ارسال مدارک خودداری نموده ، چه بسا اندکی تشريف ببرند آن طرف تر تا خدای ناکرده جلوی وزيدن خنک نسيم معنبر شمامه دلخواه گرفته نشده از انجام تحرکات مشکوک جريانهای هوادار داخلی و خارجی ممانعت به عمل نيايد.
والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته
روابط عمومی انجمن سخيف نويسان تهران و حومه
تذکر بسيار مهم - از آن جا که سخيف نويسی امری است صرفاً مختص خانمها و هيچ بعيد نيست که عينهو ژن کچلی برادران گرامی ، همچين سفت و سخت به کروموزوم مربوطه چسبيده باشد ، فلذا از کليه آقايان محترم خواهشمنديم از ارسال مدارک خودداری نموده ، چه بسا اندکی تشريف ببرند آن طرف تر تا خدای ناکرده جلوی وزيدن خنک نسيم معنبر شمامه دلخواه گرفته نشده از انجام تحرکات مشکوک جريانهای هوادار داخلی و خارجی ممانعت به عمل نيايد.
والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته
روابط عمومی انجمن سخيف نويسان تهران و حومه
سهشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۱
دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۱
چند شب پيشا داشتم شام می خوردم که مامانم گفت اون روز که بارندگی شده تو تهران يه بچه جلوی چشم مادرش توی جوب آب غرق شده. با يه بارندگی بايد همچين اتفاقی بيفته تو يه شهر بزرگ؟ اين شهر که داره مثل يه بافت سرطانی رشد می کنه تا کی می خواد قربانی بگيره؟ می خوام ببينم شهرداری يک شهر چقدر بايد بی کفايت و يه شهر چقدر بايد بی در و پيکر باشه که يه بچه تو جوب آب غرق بشه؟؟؟؟ که يه ماشين با سرنيشن هاش توی متروی نيمه کاره - که يه قرنه نيمه کاره مونده - فرو بره؟ بازم هست حتماً يا من نشنيدم يا يادم نمياد.
از اينا گذشته - هرچند نمی تونم از تجسم مادری که بچه اش رو داره آب می بره به اين راحتی ها بگذرم - اين همه شيشه که توی ساختمون های جديد ( و کمی قديمی تر) به کار رفته، در زلزله ای که وقوعش اصلاً دور از ذهن نيست، چقدر قربانی قراره بگيره؟
اون بچه هنوز داره توی آب دور می شه.. وحشت توی چشمش جيغ می کشه و آب با شدت سر و صورت کوچولوشو می کوبه به ديوارهء جوب.. با همون شدت دست مادر رو می کوبه توی سر و صورتش..... کسی بهم می گه :« زياد فکر اين چيزها رو نکن.. آره بابا ! فکر اين چيزها رو نکنيم. برای ما که هيچ وقت قرار نيست اتفاق بيفته!
از اينا گذشته - هرچند نمی تونم از تجسم مادری که بچه اش رو داره آب می بره به اين راحتی ها بگذرم - اين همه شيشه که توی ساختمون های جديد ( و کمی قديمی تر) به کار رفته، در زلزله ای که وقوعش اصلاً دور از ذهن نيست، چقدر قربانی قراره بگيره؟
اون بچه هنوز داره توی آب دور می شه.. وحشت توی چشمش جيغ می کشه و آب با شدت سر و صورت کوچولوشو می کوبه به ديوارهء جوب.. با همون شدت دست مادر رو می کوبه توی سر و صورتش..... کسی بهم می گه :« زياد فکر اين چيزها رو نکن.. آره بابا ! فکر اين چيزها رو نکنيم. برای ما که هيچ وقت قرار نيست اتفاق بيفته!
یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۱
Friday, August 13, 2055
در اين تاريخ انگار قراره بنده مرحومهء مقفوره بشم.
کامنت يادتون نره.
شمام بد نيست امتحان کنين. راستی کسی می دونه اين چطوری پيشگويی می کنه ؟ رو چه حساب تاريخ می ده ؟
در ضمن می گه اگه مثبت گرا باشم تا 2072 عمر می کنم و اگه بدبينانه به مسائل نگاه کنم تا 2031 !! جدی انقد مؤثره؟
يادآوری: نظرخواهی جديد بالای ديوار کمال تشکر سه نقطه تلکمون
در اين تاريخ انگار قراره بنده مرحومهء مقفوره بشم.
کامنت يادتون نره.
شمام بد نيست امتحان کنين. راستی کسی می دونه اين چطوری پيشگويی می کنه ؟ رو چه حساب تاريخ می ده ؟
در ضمن می گه اگه مثبت گرا باشم تا 2072 عمر می کنم و اگه بدبينانه به مسائل نگاه کنم تا 2031 !! جدی انقد مؤثره؟
يادآوری: نظرخواهی جديد بالای ديوار کمال تشکر سه نقطه تلکمون
چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۱
من پنج روز نيستم. می رم آخرين دورهء ويپاسانا که امسال توی ايران برگذار می شه. اين دفعه دامّا ورکرم.
می خواستم در مورد مطلبی مربوط به هفدهم اکتبر که توی صفحهء دوم وبلاگ عمومی راجع به "عفونت" نوشته شده بود - و من تازه ديدمش - چيزی بگم که وقت نيست. فقط اينو بگم که من نه يک دختر معصوم، يک انسان عادی هستم و انتظار دارم مثل يک انسان عادی باهام رفتار بشه. همين پاکی و ناپاکيه که کار دستمون داده و باعث می شه دائم مورد ارزيابی قرار بگيريم. معصوميت - مرتکب گناه نشدن - چيزيه که هرگز ادعای من نخواهد بود.
می خواستم در مورد مطلبی مربوط به هفدهم اکتبر که توی صفحهء دوم وبلاگ عمومی راجع به "عفونت" نوشته شده بود - و من تازه ديدمش - چيزی بگم که وقت نيست. فقط اينو بگم که من نه يک دختر معصوم، يک انسان عادی هستم و انتظار دارم مثل يک انسان عادی باهام رفتار بشه. همين پاکی و ناپاکيه که کار دستمون داده و باعث می شه دائم مورد ارزيابی قرار بگيريم. معصوميت - مرتکب گناه نشدن - چيزيه که هرگز ادعای من نخواهد بود.
دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۱
یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۱
شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۱
اول هفت بار اينو بخونين و دور خودتون فوت کنين. حالا يه بار اينو بخونين نظر بدين. من الان نصفشو خوندم. نويسنده ش بهم گفته بخونش نظر بده من هنوز تا آخرش درست نخوندم. الانم بايد برم چون تا ساعت 7 بيشتر نمی تونم آن باشم. آخه با آرام اشتراکی گرفتيم اکانت. نظرتون رو به من بگين که من بهش بگم. خير ببينين الهی.
حدودِ ۷۰ نفر در روزِ شنبه، و ۱۰ نفر در روزِ دوشنبه، و در کل حدودِ ۸۰ دانشجو را در این هفته گرفته اند، و تا جایی که میدانم تا کنون خبری از آنان در دست نیست. [...]
اینان افرادی نیستند که شناختهشده باشند، یا کسی از آنان حمایت کند، در حالی که اکنون به نظرِ من شایسته این است که جنبشِ دانشجویی هدفِ خود را آزادییِ این افراد و دیگر دانشجویانِ زندانی (چند ده نفری که از زمانِ کویِ دانشگاه در زندان اند) قرار دهد، و خصوصاً رسانههایِ مختلفِ موجود نیز از این افراد حمایت کنند.
به نظرَم شایسته است وبسایتی به این منظور راهاندازی شود، برایِ جمعکردنِ اسمِ این افراد و وضعیتِشان (روشن است که آنها برایِ دستگاههایِ امنیتی شناختهشده هستند، این ما هستیم که هنوز آنان را نشناخته ایم، بنابراین این کار مشکلی برایِ آنان ایجاد نخواهد کرد.) و نیز جمعآورییِ امضا برایِ یک بیانیهیِ احتمالی در خواستِ آزادییِ آنها، و همچنین انتقالِ اخبارِ آنان به خبرگزاریها برایِ پوششِ مناسبِ این اتفاق (که متأسفانه کمتر دیدم خبرگزاریها و نهادهایِ مهم به این دستگیریها بپردازند.).
اميد ميلانی
اینان افرادی نیستند که شناختهشده باشند، یا کسی از آنان حمایت کند، در حالی که اکنون به نظرِ من شایسته این است که جنبشِ دانشجویی هدفِ خود را آزادییِ این افراد و دیگر دانشجویانِ زندانی (چند ده نفری که از زمانِ کویِ دانشگاه در زندان اند) قرار دهد، و خصوصاً رسانههایِ مختلفِ موجود نیز از این افراد حمایت کنند.
به نظرَم شایسته است وبسایتی به این منظور راهاندازی شود، برایِ جمعکردنِ اسمِ این افراد و وضعیتِشان (روشن است که آنها برایِ دستگاههایِ امنیتی شناختهشده هستند، این ما هستیم که هنوز آنان را نشناخته ایم، بنابراین این کار مشکلی برایِ آنان ایجاد نخواهد کرد.) و نیز جمعآورییِ امضا برایِ یک بیانیهیِ احتمالی در خواستِ آزادییِ آنها، و همچنین انتقالِ اخبارِ آنان به خبرگزاریها برایِ پوششِ مناسبِ این اتفاق (که متأسفانه کمتر دیدم خبرگزاریها و نهادهایِ مهم به این دستگیریها بپردازند.).
اميد ميلانی
پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۱
تنم داره می لرزه. دو ساعت تموم صدای داد فرياد مرد می اومد و جيغ زن. فکر کردم حتماً داره می زندش. از دعوای معمولی ناجورتر بود صداها. الان زنه در خونه رو باز کرد با فرياد به مرده گفت برو بيرون ! بعد هم سرو صدای برخورد بدنها با در و ديوار .. آخر انداختش بيرون. راستش طاقت نياوردم رفتم بيرون. مرده رو ديدم که نشسته بود رو پله سرش رو تو دستاش گرفته بود. همه ريخته بودن بيرون. هنوز از راه پله سر و صدا می ياد.
با خودم گفتم چه عجب يه بار يه زن واينستاد تا آخرِ کتکشو بخوره.
با خودم گفتم چه عجب يه بار يه زن واينستاد تا آخرِ کتکشو بخوره.
چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۱
با اتوبوس می رفتم ميدون انقلاب. يه کتاب شعر همرام بود. داشتم می بردم پستش کنم. اشعار شاملو.
از اينجا تا انقلاب نسبتاً راه طولانيه. کتاب رو از کيفم در آوردم و شروع کردم به خوندن.. توی فرصت توقف های ايستگاهی. وقتی اتوبوس حرکت می کرد، برای اينکه چشمم ضعيف تر از اينی که هست نشه، نمی خوندم.. کلمات اما بر می گشتن، و تصويرها پشت سرشون رديف می شدن.. به سرعت همديگرو کنار می زدن يا با هم قاطی می شدن.. از سرعت زياد کلمات و برگشتن و دوباره خونده شدنشون توی ذهنم - بعد از خوندنشون از روی کتاب- و آميختنشون با تصويرهايی پر تحرک، حسابی مبهوت شده بودم.. اما نمی خواستم جادوی اون لحظات رو آلوده به حيرت خودم بکنم. تا ايستگاه آخر ادامه دادم.
تصميم گرفتم به جای پست کردن از پست خونهء چارراه لشگر، برگردم و از پست خونهء نزديک خونه بفرستمش، تا يکبار ديگه از اثر جادويی حرکت روی مغزم لذت ببرم. کارم رو که انجام دادم - که خودش داستانی جداست و بعداً تعريفش می کنم - ، توی ايستگاه منتظر اتوبوس که بودم دوباره کتاب رو باز کردم. نه .. از جادو خبری نبود. خشک و بی صحنه هايی که از پی هم بيان و پر پيچ و تاب با سرعت بگذرن. کلمات کند و سنگين می گذشتند.. بدون هيچ باری از حيرت که روی مغزم جا بگذارند...
اتوبوس آمد. و باز پيچش کلمات شاملو و افسونگری صحنه ها.
امرزو شايد.. اگر وقت کنم، دوباره می رم که جادوی شعر و حرکت رو تماشا کنم.
از اينجا تا انقلاب نسبتاً راه طولانيه. کتاب رو از کيفم در آوردم و شروع کردم به خوندن.. توی فرصت توقف های ايستگاهی. وقتی اتوبوس حرکت می کرد، برای اينکه چشمم ضعيف تر از اينی که هست نشه، نمی خوندم.. کلمات اما بر می گشتن، و تصويرها پشت سرشون رديف می شدن.. به سرعت همديگرو کنار می زدن يا با هم قاطی می شدن.. از سرعت زياد کلمات و برگشتن و دوباره خونده شدنشون توی ذهنم - بعد از خوندنشون از روی کتاب- و آميختنشون با تصويرهايی پر تحرک، حسابی مبهوت شده بودم.. اما نمی خواستم جادوی اون لحظات رو آلوده به حيرت خودم بکنم. تا ايستگاه آخر ادامه دادم.
تصميم گرفتم به جای پست کردن از پست خونهء چارراه لشگر، برگردم و از پست خونهء نزديک خونه بفرستمش، تا يکبار ديگه از اثر جادويی حرکت روی مغزم لذت ببرم. کارم رو که انجام دادم - که خودش داستانی جداست و بعداً تعريفش می کنم - ، توی ايستگاه منتظر اتوبوس که بودم دوباره کتاب رو باز کردم. نه .. از جادو خبری نبود. خشک و بی صحنه هايی که از پی هم بيان و پر پيچ و تاب با سرعت بگذرن. کلمات کند و سنگين می گذشتند.. بدون هيچ باری از حيرت که روی مغزم جا بگذارند...
اتوبوس آمد. و باز پيچش کلمات شاملو و افسونگری صحنه ها.
امرزو شايد.. اگر وقت کنم، دوباره می رم که جادوی شعر و حرکت رو تماشا کنم.
سهشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۱
شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۱
جمعه، آذر ۱۵، ۱۳۸۱
پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۱
تاکسی های خطی که داد می زنن آزادی... آرژانتين.. رسالت، رسالت يه نفر ( حالا چهار نفر می خوان تا ماشين پر شه ها ) کسی با لهجهء غليظِ جايی از دکّهء روزنامه فروشی يه نخ وينيستون که می خره، يا دختر و پسری توی گوش هم حرف می زنن و ريز ريز می خندن، با خودم می گم چقدر خوبه که زبون مردم رو می فهمم. با هر لهجه ای که حرف بزنن، ريز ريز و در گوشی ام که باشه..
از بتون بدم مياد. از خاکستری دلم می گيره. اما از بارون خوشم مياد، از اتوبان خوشم مياد.. و از همزبونی با مردمی که با من عابر هم کلام نمی شن، از هم احساسی با آدم هايی که نگاهی هم شايد به من عابر نندازن، احساس گرم و نرم در خانه بودن می کنم..
وقتی يه آدرس جديد ياد می گيرم و خودم با تاکسی پا می شم می رم، وقتی جای خطی های رسالت تو ميدون ونک ديگه عوض نمی شه، وقتی يه دوست قديمی جايی رو توی تجريش نشونم می ده که مغار داره برای کندن گراور.. با يه عالم قلموی چتری و مَتری و نوک تيز و نوک پهن، همه م خوش جنس و خوش دست، و ارزون.. وقتی با يه عالم چيز ميز از اون مغازه در ميام می رم يه کم اون ور تر واسه خودم با خيال راحت توی پياده رو مينی پيتزا می خورم و هيشکيَم نمی گه خرت به چند.. خوب معلومه ديگه. می تونم هر چقدر که بخوام از احساس بيننده بودن - کسی که که کارش فقط ديدنه - خر کيف بشم.. هر چقدر بخوام زير پوست خودم وول بخورم و خيلی خونسرد بازم تماشا کنم. انگار که من فقط يه تماشاچی ام.
از بتون بدم مياد. از خاکستری دلم می گيره. اما از بارون خوشم مياد، از اتوبان خوشم مياد.. و از همزبونی با مردمی که با من عابر هم کلام نمی شن، از هم احساسی با آدم هايی که نگاهی هم شايد به من عابر نندازن، احساس گرم و نرم در خانه بودن می کنم..
وقتی يه آدرس جديد ياد می گيرم و خودم با تاکسی پا می شم می رم، وقتی جای خطی های رسالت تو ميدون ونک ديگه عوض نمی شه، وقتی يه دوست قديمی جايی رو توی تجريش نشونم می ده که مغار داره برای کندن گراور.. با يه عالم قلموی چتری و مَتری و نوک تيز و نوک پهن، همه م خوش جنس و خوش دست، و ارزون.. وقتی با يه عالم چيز ميز از اون مغازه در ميام می رم يه کم اون ور تر واسه خودم با خيال راحت توی پياده رو مينی پيتزا می خورم و هيشکيَم نمی گه خرت به چند.. خوب معلومه ديگه. می تونم هر چقدر که بخوام از احساس بيننده بودن - کسی که که کارش فقط ديدنه - خر کيف بشم.. هر چقدر بخوام زير پوست خودم وول بخورم و خيلی خونسرد بازم تماشا کنم. انگار که من فقط يه تماشاچی ام.
سهشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۱
چل نفر آدم: من، آيدا، گولوه ، اژدهای شکلاتی، اژدهای خفته، خانم شبزده ، شبح قاسم الجبارين، شرقی،دفتر سپيد ، بامداد، طوطی، رضا نظام دوست ، رضای عرايض، پدرام و تلخون و فروغ خانم صد ملک دل ( مرسی به خاطر آدامس) شال و کلاه کرديم که بريم زهره جانمان را ببنيم که پس فردا عازم سرزمين کانگروها هستند.. استعداد بی نظير دوستان در برنامه ريزی منجر به قرار گذاشتن در محل دنج و رمانتيک يه وجبی کافه تئاتر سرخه بازار شد که خوب برای اينکه همه جا بشيم و کسی هم پشتش به کسی نباشه، مجبور شديم کافه رو حسابی بريزيم به هم. خوب شد اون وسط کسی سوتی منو نگرفت وقتی پيشخدمته داشت دو تا صندلی مياورد بالا من به هوای اينکه قرار بريم يه جای ديگه که جا بشيم گفتم بر گردونه تشون. حالا ديگه دستشون بهم نمی رسه اشکال نداره بفهمن.
حالا من کاری به اين ندارم که دکوراسيون اونجا چند وقت طول می کشه به شکل اولش برگرده، فقط دوست دارم بدونم جمع کردن اون همه کامنت موشکی و گوله کاغذ که ما به هم پرت کرديم چقدر وقت اون بيچاره ها رو می گيره. آخ ولی جاتون خالی اون موشکه که صاف خورد وسط پيشونی آيدا خيلی چسبيد! معلومه آهنگ وبلاگت حسابی قشنگه آيدا! وگرنه موشکای من اصلاً به هدف نمی خورن! چه برسه به وسط پيشونی!
برگشتن از يه جهت شانس آوردم از يه جهت بد شانسی.اژدهای خفته بازم زحمت کشيد منو رسوند زهره م با ما اومد و بيشتر ديديمش. بد شانسيم از يه جهت ديگه که..
حالا من کاری به اين ندارم که دکوراسيون اونجا چند وقت طول می کشه به شکل اولش برگرده، فقط دوست دارم بدونم جمع کردن اون همه کامنت موشکی و گوله کاغذ که ما به هم پرت کرديم چقدر وقت اون بيچاره ها رو می گيره. آخ ولی جاتون خالی اون موشکه که صاف خورد وسط پيشونی آيدا خيلی چسبيد! معلومه آهنگ وبلاگت حسابی قشنگه آيدا! وگرنه موشکای من اصلاً به هدف نمی خورن! چه برسه به وسط پيشونی!
برگشتن از يه جهت شانس آوردم از يه جهت بد شانسی.اژدهای خفته بازم زحمت کشيد منو رسوند زهره م با ما اومد و بيشتر ديديمش. بد شانسيم از يه جهت ديگه که..
دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۱
یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۱
شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۱
ماهانه 45 دختر ايرانی در کراچی فروخته می شوند
دوستان عزيز پيرو مخالفتتتتتتتتتتتت ايشون با هر گونه افراطی گری که در اصل می خوايم بگيم زنها با مردها فرق دارن يه وقت در مورد اين خبر حرف نزنيد که کسی فکر نکنه زنها با مردها فرق دارن که يکی فروخته میشه و اون يکی خريدار.
دوستان عزيز پيرو مخالفتتتتتتتتتتتت ايشون با هر گونه افراطی گری که در اصل می خوايم بگيم زنها با مردها فرق دارن يه وقت در مورد اين خبر حرف نزنيد که کسی فکر نکنه زنها با مردها فرق دارن که يکی فروخته میشه و اون يکی خريدار.
چاکريم!
اين يکيَم ای .. بد نبود.
پ.ن: نه که چندان معتقد هم باشيم ها، فقط خوشمان آمد.
راستی، شوشو جانمان لينکيده بودند. مرسی غُلغُلو خانوم.
اين يکيَم ای .. بد نبود.
پ.ن: نه که چندان معتقد هم باشيم ها، فقط خوشمان آمد.
راستی، شوشو جانمان لينکيده بودند. مرسی غُلغُلو خانوم.
پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۱
- .... سلام.. ببين من بايد باهات حرف می زدم..همين حالا...... اگه می ذاشتم فردا معلوم نبود ديگه زنگ بزنم.... نمی دونم چه برداشتی می کنی از اينکه الان زنگ زدم که ... که بگم چرا همه چیز تغيير کرد..
هنوز هوا تاريکه که از يه خواب بی رؤيا می پرم. چند ثانيه به مغزم فشار ميارم که بفهمم چی بيدارم کرده. تلفن اتاقم رو ديشب بردم توی هال. می رم گوشی رو بر می دارم. هنوز گيجم.. سردمه ، يه کم خوابم هنوز.. دوباره بر می گردم تو اتاق که يه چيزی بپيچم دور خودم..
- ... اون سال از جلوی خرابه های خونه تون که رد می شدم، نگاه می کردم .. پوريا رو می ديدم که وسط خاکا وآجرا نشسته.. نه اون پوريايی که شونزده سالگی باهاش ازدواج کردم.. پوريايی که شده بود نرينهء وجودم. قسمتی از من.....
می دونی ندا؟ اون خونه .. شيشه های رنگيش، ايون ولنگ و وازش با نرده های آبی..ميز مشکيه که تو روش برای کنکور درس می خوندی.. و ساعتها نشستنمون پيش هم بی اونکه زياد حرفی بزنيم.... شده بود قسمتی از زندگی من.. اون پنجره هِ که هميشه کله تو ازش مياوردی بيرون .. که هر چی حساب می کردم نمی فهميدم پاهات کجاست.. هرچی فکر کردم نفهميدم اون پنجره رو يه کاره برا چی گذاشته بودن اونجا.... می دونی؟ ما اونجا بزرگ نشديم، ما اونجا بالغ نشديم، قسمتی از وجودمون اونجا درست شد.. چيزی از زندگی من و تو، هنوز اونجا وسط آجرها نشسته........
ببين.. من ديگه آدم بی ملاحظه ای نيستم که نصفه شب زنگ بزنم خونهء تو گريه کنم.....اما الان بايد اينکارو می کردم..ساعت من چند وقته روی ده و نيم وايساده. نمی دونم الان ساعت چنده..
به ساعت نگاه می کنم که از من فاصله داره و چون کاملاً روبروی من نيست چندان واضح ديده نمی شه: انگار عقربه کوچيکه داره خودشو از روی 3 می کشه کنار.
- از اونجا رد می شدم و می اومدم خونهء جديدتون.. تو می گفتی: ببين! من به آرامش رسيدم.. من اينجا به آرامش رسيدم..... وای.. توی اون اتاق چه بادی می اومد.... تو حس نمی کردی. منم حس نمی کردم. می نشستيم قهوه می خورديم.. باد همه چيز رو با خودش می برد..... تو نمی ديدی. منم نمی ديدم.
وزش باد رو حس می کنم.. توی ريه هام .. لابه لای عصبهای زير پوستم ..زير ريشه موهام.... لرزم می گيره.. دوتا عطسه پشت هم.. ملافه رو محکمتر می پيچم دور خودم.... پاهامو جمع می کنم و توی مبل فرو می رم....
- من خيلی عوض شدم.. می دونی؟ واقعی شدم. خيلی زياد. ديگه می دونم اونی که هر روز روی برگای خشک که توی حياط نريخته روی زمين راه می ره خياليه..
چشمهام رو می بندم تا يه تيکه خواب رو لای مژه هام گير بندازم. گوشی رو بين شيب کف دست و گوشم نگه داشتم بی اونکه بگيرمش. صدای نفسهام رو می شنوم که با کلماتش قاطی می شن..
- نمی خوام بگم پير شدم.. ( صداش می لرزه ) اما وقتی همکارم با اون موهای جو گندمی کنار گوشش، با صدای خستهء زنگدارش می گه "نسل ما".. می گه "نسل ما تباه شد".. ( صدای پک زدن و تو دادن نفس ).... همسايه مونو يادته؟ اون زن جوونه که يه دختر بزرگ داشت.. دخترش چند روز پيش اوردوز کرد . مُرد.... ( پُک.. نفسش رو تو می ده ).. اون خانومه که همکار مامانم بود يادته يه دختر داشت از ماها کوچيکتر؟ اون از طبقهء سوم خودشو پرت کرد پايين. وسط راه انگار پشيمون شده دستشو گذاشته روی سرش. تمام تنش تا زير دماغش خورد شده. فقط جمجمه ش سالم مونده. خورد و خاکشير شده.. اما زنده مونده. يه دونه دندون توی دهنش نمونده. پنج مليون فقط خرج يه پاش کردن.
تو رو می شونم کنارم روی مبل تا بتونم بازم گوش کنم.. نه.. می شونمت روبروم. نگاهم می کنی. می گی چيزی نيست.. صدات نمی ياد اما حرکت لب هاتو می خونم. برای نگه داشتن ذهنم پشت نرده های طبقهء سوم کافيه. گوش می کنم.
- ...تو اين مدت که همو نديديم من هر روز نوشتم. فضای دورم کاری بود. کار جدی و متراکم. برای چندتا نشريه به طور منظم می نوشتم.. هر روز روزی يک ساعت، دو ساعت می نوشتم.. مجبور شدم با خودم، خود خودم روبرو بشم.
می دونی؟ مجبور شدم واقعی بشم.......
من گوش می کنم.... کارم همينه.
- طعنه می زنی؟
نه.. طعنه ای در کار نبود. اونم هميشه گوش می داد.. کارش همين بود.
گوش می کنم.. به بی خوابی فکر می کنم که باز پيدام کرده.... به سياهی عميق شب که ديگه انگار خيال نداره روزهای منو تو خودش غرق کنه .. به تکه ای از روحم که هی دستشو می ذاره روی سرش می پره پايين و خورد و خاکشير می شه..... و ايستادن پشت نرده های طبقهء سوم.. تو همونجا روبروی من خوابت برده.. سرت کج شده روی شونه ت.. انحنای صورتت افتاده تو حاشيهء مستطيل سياهی که از آشپزخونه پيداست. من کنتراست شديد پوست تو و تاريکی پشت سرت رو برانداز می کنم.
همين کافيه.
فعلاً.
هنوز هوا تاريکه که از يه خواب بی رؤيا می پرم. چند ثانيه به مغزم فشار ميارم که بفهمم چی بيدارم کرده. تلفن اتاقم رو ديشب بردم توی هال. می رم گوشی رو بر می دارم. هنوز گيجم.. سردمه ، يه کم خوابم هنوز.. دوباره بر می گردم تو اتاق که يه چيزی بپيچم دور خودم..
- ... اون سال از جلوی خرابه های خونه تون که رد می شدم، نگاه می کردم .. پوريا رو می ديدم که وسط خاکا وآجرا نشسته.. نه اون پوريايی که شونزده سالگی باهاش ازدواج کردم.. پوريايی که شده بود نرينهء وجودم. قسمتی از من.....
می دونی ندا؟ اون خونه .. شيشه های رنگيش، ايون ولنگ و وازش با نرده های آبی..ميز مشکيه که تو روش برای کنکور درس می خوندی.. و ساعتها نشستنمون پيش هم بی اونکه زياد حرفی بزنيم.... شده بود قسمتی از زندگی من.. اون پنجره هِ که هميشه کله تو ازش مياوردی بيرون .. که هر چی حساب می کردم نمی فهميدم پاهات کجاست.. هرچی فکر کردم نفهميدم اون پنجره رو يه کاره برا چی گذاشته بودن اونجا.... می دونی؟ ما اونجا بزرگ نشديم، ما اونجا بالغ نشديم، قسمتی از وجودمون اونجا درست شد.. چيزی از زندگی من و تو، هنوز اونجا وسط آجرها نشسته........
ببين.. من ديگه آدم بی ملاحظه ای نيستم که نصفه شب زنگ بزنم خونهء تو گريه کنم.....اما الان بايد اينکارو می کردم..ساعت من چند وقته روی ده و نيم وايساده. نمی دونم الان ساعت چنده..
به ساعت نگاه می کنم که از من فاصله داره و چون کاملاً روبروی من نيست چندان واضح ديده نمی شه: انگار عقربه کوچيکه داره خودشو از روی 3 می کشه کنار.
- از اونجا رد می شدم و می اومدم خونهء جديدتون.. تو می گفتی: ببين! من به آرامش رسيدم.. من اينجا به آرامش رسيدم..... وای.. توی اون اتاق چه بادی می اومد.... تو حس نمی کردی. منم حس نمی کردم. می نشستيم قهوه می خورديم.. باد همه چيز رو با خودش می برد..... تو نمی ديدی. منم نمی ديدم.
وزش باد رو حس می کنم.. توی ريه هام .. لابه لای عصبهای زير پوستم ..زير ريشه موهام.... لرزم می گيره.. دوتا عطسه پشت هم.. ملافه رو محکمتر می پيچم دور خودم.... پاهامو جمع می کنم و توی مبل فرو می رم....
- من خيلی عوض شدم.. می دونی؟ واقعی شدم. خيلی زياد. ديگه می دونم اونی که هر روز روی برگای خشک که توی حياط نريخته روی زمين راه می ره خياليه..
چشمهام رو می بندم تا يه تيکه خواب رو لای مژه هام گير بندازم. گوشی رو بين شيب کف دست و گوشم نگه داشتم بی اونکه بگيرمش. صدای نفسهام رو می شنوم که با کلماتش قاطی می شن..
- نمی خوام بگم پير شدم.. ( صداش می لرزه ) اما وقتی همکارم با اون موهای جو گندمی کنار گوشش، با صدای خستهء زنگدارش می گه "نسل ما".. می گه "نسل ما تباه شد".. ( صدای پک زدن و تو دادن نفس ).... همسايه مونو يادته؟ اون زن جوونه که يه دختر بزرگ داشت.. دخترش چند روز پيش اوردوز کرد . مُرد.... ( پُک.. نفسش رو تو می ده ).. اون خانومه که همکار مامانم بود يادته يه دختر داشت از ماها کوچيکتر؟ اون از طبقهء سوم خودشو پرت کرد پايين. وسط راه انگار پشيمون شده دستشو گذاشته روی سرش. تمام تنش تا زير دماغش خورد شده. فقط جمجمه ش سالم مونده. خورد و خاکشير شده.. اما زنده مونده. يه دونه دندون توی دهنش نمونده. پنج مليون فقط خرج يه پاش کردن.
تو رو می شونم کنارم روی مبل تا بتونم بازم گوش کنم.. نه.. می شونمت روبروم. نگاهم می کنی. می گی چيزی نيست.. صدات نمی ياد اما حرکت لب هاتو می خونم. برای نگه داشتن ذهنم پشت نرده های طبقهء سوم کافيه. گوش می کنم.
- ...تو اين مدت که همو نديديم من هر روز نوشتم. فضای دورم کاری بود. کار جدی و متراکم. برای چندتا نشريه به طور منظم می نوشتم.. هر روز روزی يک ساعت، دو ساعت می نوشتم.. مجبور شدم با خودم، خود خودم روبرو بشم.
می دونی؟ مجبور شدم واقعی بشم.......
من گوش می کنم.... کارم همينه.
- طعنه می زنی؟
نه.. طعنه ای در کار نبود. اونم هميشه گوش می داد.. کارش همين بود.
گوش می کنم.. به بی خوابی فکر می کنم که باز پيدام کرده.... به سياهی عميق شب که ديگه انگار خيال نداره روزهای منو تو خودش غرق کنه .. به تکه ای از روحم که هی دستشو می ذاره روی سرش می پره پايين و خورد و خاکشير می شه..... و ايستادن پشت نرده های طبقهء سوم.. تو همونجا روبروی من خوابت برده.. سرت کج شده روی شونه ت.. انحنای صورتت افتاده تو حاشيهء مستطيل سياهی که از آشپزخونه پيداست. من کنتراست شديد پوست تو و تاريکی پشت سرت رو برانداز می کنم.
همين کافيه.
فعلاً.
چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۱
روی تنهايی ام راه برو
لبخند بزن و بگو : آه چه صبح دل انگيزی!
من از راه رفتن تو نمی ترسم!
روی تنهايی ام بنشين
و با خيال راحت چای بنوش!
من از خيال تو نمی ترسم!
بخواب
و ستاره هايت را بلند بشمار
از کابوس های تو هم نه!
اما
روی تنهايی ام هرگز خم نشو
من از تماشای انعکاس تنهايی ام
در چشم های شفاف تو بسيار
خواهم ترسيد
آرام
گير دادما!!
لبخند بزن و بگو : آه چه صبح دل انگيزی!
من از راه رفتن تو نمی ترسم!
روی تنهايی ام بنشين
و با خيال راحت چای بنوش!
من از خيال تو نمی ترسم!
بخواب
و ستاره هايت را بلند بشمار
از کابوس های تو هم نه!
اما
روی تنهايی ام هرگز خم نشو
من از تماشای انعکاس تنهايی ام
در چشم های شفاف تو بسيار
خواهم ترسيد
آرام
گير دادما!!
سهشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۱
خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی
قسمت آخر
از روز پنجم تا آخر دوره خيلی بهم سخت گذشت. زمان کش می اومد و بی طاقتم می کرد. روزا که توی حياط راه می رفتم تصوير سه بعدی يک دهن صاف شده توی فکرم می چرخيد ( از اونم بالاتر.. اما من با تربيتی شو گفتم. ) .....
همه ش نقشهء فرار می کشيدم. حالا می دونستم که اگرم بتونم فرار نمی کنم چون اون قضيهء جراحی ذهن و زخم باز رو جدی گرفته بودم اما دوست داشتم بهش فکر کنم: ... اول پتو بزرگه رو تا می کنم می ذارم توی ساک. بعد کوچيکه رو از سالن عمومی ميارم اونم می ذارم تو ساک.. بعد ساکو يواشکی می برم می ذارم دم در و ميام تندی لباسامو جمع می کنم..
... روز ششم هم تموم شد و من برای صدمين بار شمردم: با فردا می شه چهار روز ديگه مونده؛ روز هفتم، هشتم، نهم، دهم... اَ...آخه چه فايده؟ بعدش تازه صبر اعظم شروع می شه!! ....اون حس نزديک بودن که شب قبل به عسل بادوميم داشتم جاشو داده بود به يه دلتنگی و نا اميدی.. مطمئن بودم که اگه قبل از اومدن ديده بودمش الان انرژی داشتم و تا آخرش توپ توپ می موندم.
روز هفتم نسبتاً بهتر بود. باز سرم به مراقبه ها و سانکارهايی که به صورت تصوير و خاطره - و نه درد جسمی - به سطح می اومدن گرم بود...
آخخخخخ که روز هشتم هر چی ديروزش راحت بودم از دماغم در اومد. يه سانکارا به چه گندگی رفته بود تو پشتم داشت می شکستش!! همونی که نذاشته بود سر راحت زمين بذارم اين يکساله. همون کابوس ساز خواب و بيداريم.. همونی که پايه های خونه مون رو جويد.. می اومد جلوی چشمم و پشتم تير می کشيد..نيمهء راست گردنم و کتف راستم.. بعدشم می رفت توی کمرم جا خوش می کرد.. هر چی تلاش می کردم تعادل ذهنم رو برقرار کنم بلکه از دستش خلاص شم نمی شد .. يه دفه جزئيات ماجرا می اومد جلوی چشمام.. حرفهاش، نگاهاش، دوروييش که تف کرده بود انگار توی صورتم با تمام علاقه ای که فکر می کردم بينمون هست.. گول خوردنش.. دلم براش نمی سوخت... اونی که گولش زده بود، نگاه شرمنده ش به من، تلاشش برای کشتن شرم چشمهاش.. و بلاهت چشمهای اون يکی وسط اين دو نگاه.... درد می چرخيد و می پيچيد و گوله می شد توی کمرم.. برای هميشه از دست داده بودمش.. خودش خواسته بود.. خودش نخواسته بود. اغوا کننده ش دوباره می اومد.. با حرفهاش. با حرفهای نفرت انگيزش.. و نفرت انگيزتر اين که چاره ای جز شنيدن نبود.
اگر مونده بودی اون نمی تونست.. اونشب خواب ديدم دارم به کسی اين حرفو می زنم.. اما اون قبول نمی کنه. مثل بيداری.
روز نهم پشتم از درد خم شده بود. قيافه م مچاله شده بود.. بی حال بودم. برای درد کشيدن ديگه نيرويی نداشتم. اين تو بميری از اون تو بميريا نبود که با يه روز گريه و دو روز مراقبه دست از سرم برداره. خوب طبيعی بود. منی که اراده می کردم فراموش کنم همونجا همه چيز يادم می رفت يکسال تموم با اين کابوس دست و پنجه نرم کرده بودم و هنوزم يادم نرفته بود. حالا دو روزه که نمی شد درستش کرد. حتی نسبت بهش بی احساس هم نشده بودم. هنوزم خشم به سراغم مياد وقتی يادش می افتم. اما حالا خشمم همراه با يه جور دلسوزيه. کسی که انقدر احمق شد.. کاش چيزی که پيش بينی می کنم راست در نياد.. می ترسم گول زننده ش رهاش کنه.. خدا کنه اينطور نشه.. خدا کنه وسوسه نشه.. بيشتر نخواد... کاش بهش اعتماد نکرده بودم.. حالا خودشم از دست نداده بودم.. اون يکی که همهء تکيه ش به منه يه روز با يه عالم غصه که داشت از چشمهاش می زد بيرون گفت: «مثلاً می خواستم کمک کنم..» کاش نگذاشته بودم.. خودمم خر شدم...
پشتم کاملاً خم شده بود.
استاد پنج دقيقه استراحت داد و من توی اين فرصت پشتم رو به زمين رسوندم.. باز هم فکر فرار.. اول پتو گنده هَرو تا می کنم .. بعد می رم پتو کوچيکه رو ميارم.....
روز دهم قرار بود از نيمهء روز سکوت شريفه رو بشکنيم و تا آخر اون روز سخن شريفه داشته باشيم. از بعد از ناهار تا شب دير وقت حرف زديم. اونم چه حرفايی! آخر سخن شريفه! : -اون خانومه که هم اتاقی شماس چقدر خودشو برنزه کرده..
- بهش مياد يه دختر بيست و دو ساله داشته باشه؟
- آره بابا چه جورم...
از يکی از اتاق ها صدای قهقه می اومد. رفتم ديدم ميترا و اون خانوم پرستاره که گفتم بروجردی بود با يه خانم ديگه دارن می خندن و ميترا اين وسط سعی می کنه يه ماجرايی رو تا آخر تعريف کنه. منم نشستم و گفتم از اول بگه که منم بشونم: « ها ها هی هی هه هه من چند روز پيشا داشتم با خودم می گفتم عجب غلطی کردم اومدما.. بعد ديدم اين خانمه ( اشاره به خانم پرستاره) داره با خودش می گه عجب غلطی کردما.. ها ها ها.. منم خنده م گرفت از اتاق رفتم بيرون. توی راهرو اون يکی خانومه که اتاق روبروييه بهم گفت نخـــــــــــــــــــند!! نخـــــــــــــــــــند!! عجب غلتی کرديم به خدا..» دوباره ريسه رفت. يادم افتاد که منم همون روزا درست همين جوری بودم و خندم گرفت. اون يکی خانومه - که اسمش يادم نيست - اون روز بهم گفت «همش می خواستم بيام نازت کنم بگم چيه؟ چته؟ آخی.. مثکه خيلی به تو سخت گذشت نه؟» و دست انداخت گردنم. خيلی مهربون بود. هفتهء پيش توی نشست هفتگی هم ديدمش.
اون روز توی حياط با پرستار چشم عسلی بروجردی ( عجيبه ..چرا اسمشو نپرسيدم؟ ) نشستيم روی همون نيمکتی که من هر روز تنها می نشستم و با هم حرف زديم. گفت که برادرزاده ش بهش گفته توی اين دوره شرکت کنه: «بهش گفتم برگشتم بهت زنگ می زنم. اونم گفت حالا برو و برگرد ببينيم چی می شه.» خنديد: «خودش می دونست داره کجا می فرستتم. برگردم پدرشو در ميارم.» حرف جاهايی که کار کرده بود و اولين استخدامش شد که جايی پشت جبهه بوده تو بهبوههء جنگ: «يه درمونگاه صحرايی. يه جايی بود پر از مار و عقرب و رتيل. دست می کردی اگه بی هوا توی کمد کارت تموم بود. هميشه يه مار اون تو چنبره زده بود... صبح که می خواستيم کفشامونو پامون کنيم اول بايد می تکونديمش که توله مارا از توش بيفتن..» نظرمو راجع به جنگ گفتم و اينکه اگه انقدر کشش نمی دادن اين همه جوون کشته نمی شدن.. بد جوری رفت تو لک.. به صورتش نگاه کردم. به موهايی که اون همه سال دست پر زور سنت روی صورتش نگه داشته بود.. نيازش رو حس کردم به شکستن.. به پاک کردن، آميختن، پاک شدن.. و حکمی که برای زندگيش داده شده بود؛ موندن و موندن توی همون وضع و دم نزدن، مگر اينکه کس ديگه ای تصميم بگيره عوضش کنه.... وای نه.. بهش فکر نکنم بهتره.. ....نگاه کردم؛ چشمهای درشتش تمام نياز و درد درونش رو داشت به زمين تف می کرد.... چرا حرف جنگ رو زدم؟ چرا از دست رفتن جوون ها رو يادآوری کردم که تنها موندن خودش و دخترهای هم نسل و هم ولايتيش رو تداعی می کرد؟ انگار ويپاسانا در ميزان شعورم تأثيری نداشته..
*****
درد رفته بود و جاش رو به سوزن سوزن شدن خفيفی داده بود. تيغ سکوت کنار رفته بود. اون روز عصر مراقبه ای انجام داديم که استاد گفت مثل يک مرهم برای زخم جراحی می مونه. راست می گفت واقعاً لذت بخش و نيرو دهنده بود.
فردای اون روز- يکشنبه - بعد از صبحانه برگشتيم.. و.. نمی دونم..
هنوز نمی دونم....
قسمت آخر
از روز پنجم تا آخر دوره خيلی بهم سخت گذشت. زمان کش می اومد و بی طاقتم می کرد. روزا که توی حياط راه می رفتم تصوير سه بعدی يک دهن صاف شده توی فکرم می چرخيد ( از اونم بالاتر.. اما من با تربيتی شو گفتم. ) .....
همه ش نقشهء فرار می کشيدم. حالا می دونستم که اگرم بتونم فرار نمی کنم چون اون قضيهء جراحی ذهن و زخم باز رو جدی گرفته بودم اما دوست داشتم بهش فکر کنم: ... اول پتو بزرگه رو تا می کنم می ذارم توی ساک. بعد کوچيکه رو از سالن عمومی ميارم اونم می ذارم تو ساک.. بعد ساکو يواشکی می برم می ذارم دم در و ميام تندی لباسامو جمع می کنم..
... روز ششم هم تموم شد و من برای صدمين بار شمردم: با فردا می شه چهار روز ديگه مونده؛ روز هفتم، هشتم، نهم، دهم... اَ...آخه چه فايده؟ بعدش تازه صبر اعظم شروع می شه!! ....اون حس نزديک بودن که شب قبل به عسل بادوميم داشتم جاشو داده بود به يه دلتنگی و نا اميدی.. مطمئن بودم که اگه قبل از اومدن ديده بودمش الان انرژی داشتم و تا آخرش توپ توپ می موندم.
روز هفتم نسبتاً بهتر بود. باز سرم به مراقبه ها و سانکارهايی که به صورت تصوير و خاطره - و نه درد جسمی - به سطح می اومدن گرم بود...
آخخخخخ که روز هشتم هر چی ديروزش راحت بودم از دماغم در اومد. يه سانکارا به چه گندگی رفته بود تو پشتم داشت می شکستش!! همونی که نذاشته بود سر راحت زمين بذارم اين يکساله. همون کابوس ساز خواب و بيداريم.. همونی که پايه های خونه مون رو جويد.. می اومد جلوی چشمم و پشتم تير می کشيد..نيمهء راست گردنم و کتف راستم.. بعدشم می رفت توی کمرم جا خوش می کرد.. هر چی تلاش می کردم تعادل ذهنم رو برقرار کنم بلکه از دستش خلاص شم نمی شد .. يه دفه جزئيات ماجرا می اومد جلوی چشمام.. حرفهاش، نگاهاش، دوروييش که تف کرده بود انگار توی صورتم با تمام علاقه ای که فکر می کردم بينمون هست.. گول خوردنش.. دلم براش نمی سوخت... اونی که گولش زده بود، نگاه شرمنده ش به من، تلاشش برای کشتن شرم چشمهاش.. و بلاهت چشمهای اون يکی وسط اين دو نگاه.... درد می چرخيد و می پيچيد و گوله می شد توی کمرم.. برای هميشه از دست داده بودمش.. خودش خواسته بود.. خودش نخواسته بود. اغوا کننده ش دوباره می اومد.. با حرفهاش. با حرفهای نفرت انگيزش.. و نفرت انگيزتر اين که چاره ای جز شنيدن نبود.
اگر مونده بودی اون نمی تونست.. اونشب خواب ديدم دارم به کسی اين حرفو می زنم.. اما اون قبول نمی کنه. مثل بيداری.
روز نهم پشتم از درد خم شده بود. قيافه م مچاله شده بود.. بی حال بودم. برای درد کشيدن ديگه نيرويی نداشتم. اين تو بميری از اون تو بميريا نبود که با يه روز گريه و دو روز مراقبه دست از سرم برداره. خوب طبيعی بود. منی که اراده می کردم فراموش کنم همونجا همه چيز يادم می رفت يکسال تموم با اين کابوس دست و پنجه نرم کرده بودم و هنوزم يادم نرفته بود. حالا دو روزه که نمی شد درستش کرد. حتی نسبت بهش بی احساس هم نشده بودم. هنوزم خشم به سراغم مياد وقتی يادش می افتم. اما حالا خشمم همراه با يه جور دلسوزيه. کسی که انقدر احمق شد.. کاش چيزی که پيش بينی می کنم راست در نياد.. می ترسم گول زننده ش رهاش کنه.. خدا کنه اينطور نشه.. خدا کنه وسوسه نشه.. بيشتر نخواد... کاش بهش اعتماد نکرده بودم.. حالا خودشم از دست نداده بودم.. اون يکی که همهء تکيه ش به منه يه روز با يه عالم غصه که داشت از چشمهاش می زد بيرون گفت: «مثلاً می خواستم کمک کنم..» کاش نگذاشته بودم.. خودمم خر شدم...
پشتم کاملاً خم شده بود.
استاد پنج دقيقه استراحت داد و من توی اين فرصت پشتم رو به زمين رسوندم.. باز هم فکر فرار.. اول پتو گنده هَرو تا می کنم .. بعد می رم پتو کوچيکه رو ميارم.....
روز دهم قرار بود از نيمهء روز سکوت شريفه رو بشکنيم و تا آخر اون روز سخن شريفه داشته باشيم. از بعد از ناهار تا شب دير وقت حرف زديم. اونم چه حرفايی! آخر سخن شريفه! : -اون خانومه که هم اتاقی شماس چقدر خودشو برنزه کرده..
- بهش مياد يه دختر بيست و دو ساله داشته باشه؟
- آره بابا چه جورم...
از يکی از اتاق ها صدای قهقه می اومد. رفتم ديدم ميترا و اون خانوم پرستاره که گفتم بروجردی بود با يه خانم ديگه دارن می خندن و ميترا اين وسط سعی می کنه يه ماجرايی رو تا آخر تعريف کنه. منم نشستم و گفتم از اول بگه که منم بشونم: « ها ها هی هی هه هه من چند روز پيشا داشتم با خودم می گفتم عجب غلطی کردم اومدما.. بعد ديدم اين خانمه ( اشاره به خانم پرستاره) داره با خودش می گه عجب غلطی کردما.. ها ها ها.. منم خنده م گرفت از اتاق رفتم بيرون. توی راهرو اون يکی خانومه که اتاق روبروييه بهم گفت نخـــــــــــــــــــند!! نخـــــــــــــــــــند!! عجب غلتی کرديم به خدا..» دوباره ريسه رفت. يادم افتاد که منم همون روزا درست همين جوری بودم و خندم گرفت. اون يکی خانومه - که اسمش يادم نيست - اون روز بهم گفت «همش می خواستم بيام نازت کنم بگم چيه؟ چته؟ آخی.. مثکه خيلی به تو سخت گذشت نه؟» و دست انداخت گردنم. خيلی مهربون بود. هفتهء پيش توی نشست هفتگی هم ديدمش.
اون روز توی حياط با پرستار چشم عسلی بروجردی ( عجيبه ..چرا اسمشو نپرسيدم؟ ) نشستيم روی همون نيمکتی که من هر روز تنها می نشستم و با هم حرف زديم. گفت که برادرزاده ش بهش گفته توی اين دوره شرکت کنه: «بهش گفتم برگشتم بهت زنگ می زنم. اونم گفت حالا برو و برگرد ببينيم چی می شه.» خنديد: «خودش می دونست داره کجا می فرستتم. برگردم پدرشو در ميارم.» حرف جاهايی که کار کرده بود و اولين استخدامش شد که جايی پشت جبهه بوده تو بهبوههء جنگ: «يه درمونگاه صحرايی. يه جايی بود پر از مار و عقرب و رتيل. دست می کردی اگه بی هوا توی کمد کارت تموم بود. هميشه يه مار اون تو چنبره زده بود... صبح که می خواستيم کفشامونو پامون کنيم اول بايد می تکونديمش که توله مارا از توش بيفتن..» نظرمو راجع به جنگ گفتم و اينکه اگه انقدر کشش نمی دادن اين همه جوون کشته نمی شدن.. بد جوری رفت تو لک.. به صورتش نگاه کردم. به موهايی که اون همه سال دست پر زور سنت روی صورتش نگه داشته بود.. نيازش رو حس کردم به شکستن.. به پاک کردن، آميختن، پاک شدن.. و حکمی که برای زندگيش داده شده بود؛ موندن و موندن توی همون وضع و دم نزدن، مگر اينکه کس ديگه ای تصميم بگيره عوضش کنه.... وای نه.. بهش فکر نکنم بهتره.. ....نگاه کردم؛ چشمهای درشتش تمام نياز و درد درونش رو داشت به زمين تف می کرد.... چرا حرف جنگ رو زدم؟ چرا از دست رفتن جوون ها رو يادآوری کردم که تنها موندن خودش و دخترهای هم نسل و هم ولايتيش رو تداعی می کرد؟ انگار ويپاسانا در ميزان شعورم تأثيری نداشته..
*****
درد رفته بود و جاش رو به سوزن سوزن شدن خفيفی داده بود. تيغ سکوت کنار رفته بود. اون روز عصر مراقبه ای انجام داديم که استاد گفت مثل يک مرهم برای زخم جراحی می مونه. راست می گفت واقعاً لذت بخش و نيرو دهنده بود.
فردای اون روز- يکشنبه - بعد از صبحانه برگشتيم.. و.. نمی دونم..
هنوز نمی دونم....
دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۱
برای نجات آمينه از سنگسار شدن، اگر می خواين کاری انجام بدين، برين اينجا و ايميلی رو که از قبل نوشته شده بفرستيد. اگر چيه حتماً می خواين مگه نه؟
شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۱
می گم که.. وقتی خودت مشکل داری ، دست کم می دونی که اگه يه کم تلاش کنی يا خودتو تغيير بدی ممکنه بتونی اوضاع رو عوض کنی. اما وقتی يکی پای يکی ديگه در ميونه، يکی که اصلاً حاضر نيست کاری برای خودش بکنه، تو هيچ غلطی نمی تونی بکنی جز اينکه ذره ذره آب شدنشو ببينی و رنج بکشی. رنج چی چيه بابا.. سوراخ بشی.. آب بشی.. دلت بخواد سر به بيابون بذاری.... آخه فقط خودشم نيست! اين از اون آتيشاس که جرقه ش تو چشم توام می ره!
بابا لامصب آخه يه تکونی بخور !! يه تکون به خودت بده آخه !! د بگم ؟ بگم مثل اين پيرزنا دلم می خواد بشينم زمين ناله و نفرين کنم و دعا کنم که خدا منو مرگ بده ايشالله؟؟
پ.ن: جاتون خالی نباشه، يه آش جو درست کردم بلا نسبت تو سر سگ بزنی عمری لب نزنه بهش!
بابا لامصب آخه يه تکونی بخور !! يه تکون به خودت بده آخه !! د بگم ؟ بگم مثل اين پيرزنا دلم می خواد بشينم زمين ناله و نفرين کنم و دعا کنم که خدا منو مرگ بده ايشالله؟؟
پ.ن: جاتون خالی نباشه، يه آش جو درست کردم بلا نسبت تو سر سگ بزنی عمری لب نزنه بهش!
اژدهای خفته:
چند تا از بچههاي علامه را ميبينم، از اونها ميپرسم چه خبر؟
يكشون ميگه هيچي، از اوضاع جاري ميپرسم و اينكه كتك ميزنند و ...
يكشون با خنده ميگه، قبلا فقط كتك ميخورديم و كسي را نميزديم. حالا بيشتر سعي ميكنيم فرار كنيم. و اگر مجبور شديم درگير شيم. ولي اينطور كه پيش ميره بايد از اين به بعد وارد كتك زدن بشيم. و كسايي كه وارد دانشگاه ميشوند را براي هميشه از دانشگاه بيرون كنيم و ...
چند تا از بچههاي علامه را ميبينم، از اونها ميپرسم چه خبر؟
يكشون ميگه هيچي، از اوضاع جاري ميپرسم و اينكه كتك ميزنند و ...
يكشون با خنده ميگه، قبلا فقط كتك ميخورديم و كسي را نميزديم. حالا بيشتر سعي ميكنيم فرار كنيم. و اگر مجبور شديم درگير شيم. ولي اينطور كه پيش ميره بايد از اين به بعد وارد كتك زدن بشيم. و كسايي كه وارد دانشگاه ميشوند را براي هميشه از دانشگاه بيرون كنيم و ...
از فرمايشات يک مملی تبتی: اين کيک شکلاتی رو اژدهای شکلاتی درست کرده؟ خوب شد اژدهای خفته درست نکرد وگرنه لابد پنج صبح بايد ساعت می ذاشتيم بيدارش می کرديم می خورديمش !
جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۱
... آنگاه ندا در داد*:
● يا ايها الذين نامنوا !
بابا پليز يکی اينو واسه من توجيه کنه ! چه جوری ميشه شما دو ماه از يکی بی خبر ِ بی خبر باشيد ، حتی به طرف فکر هم نکنيد ، بعد يک دفعه ديشب خواب ببينيد که واستون ايميل زده ، صبح که ايميلها را چک کرديد ببينيد که جل الخالق ! طرف درست همين ديشب ايميل زده است ؟!
بابا به خدا يک چيز ميزايی هست ، نگيد نه !
بعد هم نگيد تصادفه که می زنم تصادفيتون می کنما ! آخه تصادف يک دفعه ، دو دفعه ، ... نه ديگه شونصد و چل و سه بار و نصفی ! ...
جواب آمد که ما ديوانه تر از آنيم اما نه ديوانه تر از آن که رو حرف شما جيک بزنيم!
*: اين ندا در داد از اون ندا دردادا نيستا !!
● يا ايها الذين نامنوا !
بابا پليز يکی اينو واسه من توجيه کنه ! چه جوری ميشه شما دو ماه از يکی بی خبر ِ بی خبر باشيد ، حتی به طرف فکر هم نکنيد ، بعد يک دفعه ديشب خواب ببينيد که واستون ايميل زده ، صبح که ايميلها را چک کرديد ببينيد که جل الخالق ! طرف درست همين ديشب ايميل زده است ؟!
بابا به خدا يک چيز ميزايی هست ، نگيد نه !
بعد هم نگيد تصادفه که می زنم تصادفيتون می کنما ! آخه تصادف يک دفعه ، دو دفعه ، ... نه ديگه شونصد و چل و سه بار و نصفی ! ...
جواب آمد که ما ديوانه تر از آنيم اما نه ديوانه تر از آن که رو حرف شما جيک بزنيم!
*: اين ندا در داد از اون ندا دردادا نيستا !!
پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۱
This is no ordinary love
No ordinary love
This is no ordinary love
No ordinary love
When you came my way
You brightened every day
With your sweet smile
Didn't I tell you
What I believe
Did somebody say that
A love like that won't last
Didn't I give you
All that I've got to give baby
This is no ordinary love
No ordinary love
This is no ordinary love
No ordinary love
Sade
No ordinary love
This is no ordinary love
No ordinary love
When you came my way
You brightened every day
With your sweet smile
Didn't I tell you
What I believe
Did somebody say that
A love like that won't last
Didn't I give you
All that I've got to give baby
This is no ordinary love
No ordinary love
This is no ordinary love
No ordinary love
Sade
چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۱
خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی
قسمت هفتم
روز چهارم يک اعلاميهء جديد زده بودند به ديوار کنار ورودی سالن عمومی:
امروز روز ويپاسانا است. قبل از درس شبانه تکنيک اصلی ويپاسانا تدريس خواهد شد. خود را برای دو ساعت نشست پيوسته در سالن عمومی آماده کنيد.
تا قبل از اون هر روز حدود 11 ساعت توی سالن می نشستيم. اما حداکثر بعد از يک ساعت و نيم پنج دقيقه استراحت می دادند که ما سعی می کرديم حداکثر چرت رو توی همون پنج دقيقه بزنيم. اگر هم سرحال بوديم راه می رفتيم که نشستن طولانی رو جبران کنيم. دقيقه های آخر همه ش منتظر اجازهء استاد بوديم که بذاره بريم از سالن بيرون. اون روز نيم ساعت بيشتر بايد می نشستيم اما به نظر خيلی مشکل می اومد.
ساعت اول توضيحاتی راجع به تکنيک از نوار ضبط شده پخش شد. مراقبه که شروع می شد ديگه کسی نبايد تکون می خورد. مثل سپيده و خود استاد بايد سعی می کرديم بی حرکت بشينيم. خوب طبيعتاً به نظر من غير ممکن بود و عزا گرفته بودم. آخه يه جورايی به وول زدن زندهَ م.
استاد در نوار ضبط شده بدون توجه به شاگردهای جديد که عين مادر مرده ها قنبرک زده بودند و سعی می کردند خويشتن دار باشند ادامه می داد: «گره های درونی - "سانکارا" ها - به شکل دردهای جسمانی به سطح می يان.. در اين حالت اگر تکنيک رو درست انجام بدهيد و تعادل کامل ذهن رو برقرار کنيد سانکارا از بين می رود.. نسبت به احساس های ناخوشايند واکنش منفی نشان ندهيد.. به احساس های خوشايند دلبستگی پيدا نکنيد. تعادل ذهن را با به ياد داشتن خصوصيت مشترک هر حس - يعنی ناپايندگی - حفظ کنيد. خصوصيت مشترک تمام حس ها: ناپايندگی؛ "آنيچّا".... امروز با تصميم قاطع خواهيم نشست. زمانی که مراقبه را شروع کرديد، هرطور که تصميم گرفته ايد بنشينيد تا آخر مراقبه آن حالت را حفظ کنيد. از امروز سه بار و هر بار يک ساعت نشست "اديتّانا" خواهيم داشت. "اديتّانا" يعنی تصميم قاطع. در نشست اديتّانا حالت بدن را تا پايان مراقبه تغيير نمی دهيم...»
خوب گوشامو باز کرده بودم که هيچ کلمه ای رو از دست ندم. حرفهای استاد که تموم شد اما من قانع نشده بودم که می تونم به درد زانوم قلبه کنم. برای اينکه بتونم يک ساعت تکون نخورم به نظرم رسيد بهتره تکيه بدم و پاهام رو دراز کنم. اينطوری نگرانی ای بابت زانوم نداشتم. زمانی که بچه ها داشتند برای شروع مراقبه آماده می شدند، به سپيده موضوع رو گفتم. گفت که نمی تونم جامو تغيير بدم و پام رو هم نبايد دراز کنم. وقتی بهش گفتم که زانو درد دارم، گفت ببين همه مثل تو پا درد دارند. تکنيک رو دقيق انجام بده، ذهن رو که به تعادل کامل برسونی درد از بين می ره.
تصميم گرفتم به اين حرف اعتماد کنم. گو اينکه حداقل برای اون يک ساعت چاره ای هم نداشتم.
مراقبه شروع شد و من تمام سعی خودم رو کردم که همون طور که گفته شده انجامش بدم.. چند دقيقه ای نگذشته بود که درد وحشتناک زانوم شروع شد.. با خودم تکرار کردم؛ خصوصيت هر حس؛ ناپايندگی.. سانکارايی که به سطح اومده.. تعادل کامل ذهن.. اين حس رو تنها مشاهده می کنم.. تنها شايد حس هام هستم.... نگاه کردم؛ اثری از درد نبود.
تا شروع سرود پايان مراقبه و تا پايآن خود مراقبه تکون نخوردم. کم کم يه جور حس کرخی لذت بخش سراسر بدنم احساس کردم که نقطهء شروعش دستهام بود. تماس دستهام رو با هم حس نمی کردم. کم کم تبديل شد به يه جور بی وزنی.. انگار از گازی سبک درست شده بودم ....
**********
اولين بار بود که بعد از مراقبه زانو درد نداشتم. احساس می کردم يک لايه پوست انداختم.. يک لايهء دردناک. نگاهم به بدنم، به احساس هام، و به آدمهايی که می شناسم متفاوت بود.
احساس عاشقانه ام، با شوق خالصانه ای منو با تمام وجود به سمت کسی می کشيد بی اونکه به اين همه دوری اهميت بده.. آخه اصلاً دوری ای در کار نبود. حس گرم حضورش تمام قلبم رو پر کرده بود و از وجودم بيرون می زد. انقدر نزديکم بود که شايد حتی اگر کنارش هم بودم نمی تونست باشه. خالصانه دوستش داشتم و از اين دوست داشتن با تمام سلولهای بدنم ذوق می کردم. از اون روز به بعد اين حس رو از دست ندادم. اما هيچ وقت مثل اونروز حس نزديک بودن بهش تکرار نشد.
از سالن که بيرون اومديم، از سپيده به خاطر اينکه نگذاشته بود تکيه بدم تشکر کردم. و از دلگرمی ای که بهم داده بود. هميشه ممنونش خواهم بود.
قسمت هفتم
روز چهارم يک اعلاميهء جديد زده بودند به ديوار کنار ورودی سالن عمومی:
امروز روز ويپاسانا است. قبل از درس شبانه تکنيک اصلی ويپاسانا تدريس خواهد شد. خود را برای دو ساعت نشست پيوسته در سالن عمومی آماده کنيد.
تا قبل از اون هر روز حدود 11 ساعت توی سالن می نشستيم. اما حداکثر بعد از يک ساعت و نيم پنج دقيقه استراحت می دادند که ما سعی می کرديم حداکثر چرت رو توی همون پنج دقيقه بزنيم. اگر هم سرحال بوديم راه می رفتيم که نشستن طولانی رو جبران کنيم. دقيقه های آخر همه ش منتظر اجازهء استاد بوديم که بذاره بريم از سالن بيرون. اون روز نيم ساعت بيشتر بايد می نشستيم اما به نظر خيلی مشکل می اومد.
ساعت اول توضيحاتی راجع به تکنيک از نوار ضبط شده پخش شد. مراقبه که شروع می شد ديگه کسی نبايد تکون می خورد. مثل سپيده و خود استاد بايد سعی می کرديم بی حرکت بشينيم. خوب طبيعتاً به نظر من غير ممکن بود و عزا گرفته بودم. آخه يه جورايی به وول زدن زندهَ م.
استاد در نوار ضبط شده بدون توجه به شاگردهای جديد که عين مادر مرده ها قنبرک زده بودند و سعی می کردند خويشتن دار باشند ادامه می داد: «گره های درونی - "سانکارا" ها - به شکل دردهای جسمانی به سطح می يان.. در اين حالت اگر تکنيک رو درست انجام بدهيد و تعادل کامل ذهن رو برقرار کنيد سانکارا از بين می رود.. نسبت به احساس های ناخوشايند واکنش منفی نشان ندهيد.. به احساس های خوشايند دلبستگی پيدا نکنيد. تعادل ذهن را با به ياد داشتن خصوصيت مشترک هر حس - يعنی ناپايندگی - حفظ کنيد. خصوصيت مشترک تمام حس ها: ناپايندگی؛ "آنيچّا".... امروز با تصميم قاطع خواهيم نشست. زمانی که مراقبه را شروع کرديد، هرطور که تصميم گرفته ايد بنشينيد تا آخر مراقبه آن حالت را حفظ کنيد. از امروز سه بار و هر بار يک ساعت نشست "اديتّانا" خواهيم داشت. "اديتّانا" يعنی تصميم قاطع. در نشست اديتّانا حالت بدن را تا پايان مراقبه تغيير نمی دهيم...»
خوب گوشامو باز کرده بودم که هيچ کلمه ای رو از دست ندم. حرفهای استاد که تموم شد اما من قانع نشده بودم که می تونم به درد زانوم قلبه کنم. برای اينکه بتونم يک ساعت تکون نخورم به نظرم رسيد بهتره تکيه بدم و پاهام رو دراز کنم. اينطوری نگرانی ای بابت زانوم نداشتم. زمانی که بچه ها داشتند برای شروع مراقبه آماده می شدند، به سپيده موضوع رو گفتم. گفت که نمی تونم جامو تغيير بدم و پام رو هم نبايد دراز کنم. وقتی بهش گفتم که زانو درد دارم، گفت ببين همه مثل تو پا درد دارند. تکنيک رو دقيق انجام بده، ذهن رو که به تعادل کامل برسونی درد از بين می ره.
تصميم گرفتم به اين حرف اعتماد کنم. گو اينکه حداقل برای اون يک ساعت چاره ای هم نداشتم.
مراقبه شروع شد و من تمام سعی خودم رو کردم که همون طور که گفته شده انجامش بدم.. چند دقيقه ای نگذشته بود که درد وحشتناک زانوم شروع شد.. با خودم تکرار کردم؛ خصوصيت هر حس؛ ناپايندگی.. سانکارايی که به سطح اومده.. تعادل کامل ذهن.. اين حس رو تنها مشاهده می کنم.. تنها شايد حس هام هستم.... نگاه کردم؛ اثری از درد نبود.
تا شروع سرود پايان مراقبه و تا پايآن خود مراقبه تکون نخوردم. کم کم يه جور حس کرخی لذت بخش سراسر بدنم احساس کردم که نقطهء شروعش دستهام بود. تماس دستهام رو با هم حس نمی کردم. کم کم تبديل شد به يه جور بی وزنی.. انگار از گازی سبک درست شده بودم ....
**********
اولين بار بود که بعد از مراقبه زانو درد نداشتم. احساس می کردم يک لايه پوست انداختم.. يک لايهء دردناک. نگاهم به بدنم، به احساس هام، و به آدمهايی که می شناسم متفاوت بود.
احساس عاشقانه ام، با شوق خالصانه ای منو با تمام وجود به سمت کسی می کشيد بی اونکه به اين همه دوری اهميت بده.. آخه اصلاً دوری ای در کار نبود. حس گرم حضورش تمام قلبم رو پر کرده بود و از وجودم بيرون می زد. انقدر نزديکم بود که شايد حتی اگر کنارش هم بودم نمی تونست باشه. خالصانه دوستش داشتم و از اين دوست داشتن با تمام سلولهای بدنم ذوق می کردم. از اون روز به بعد اين حس رو از دست ندادم. اما هيچ وقت مثل اونروز حس نزديک بودن بهش تکرار نشد.
از سالن که بيرون اومديم، از سپيده به خاطر اينکه نگذاشته بود تکيه بدم تشکر کردم. و از دلگرمی ای که بهم داده بود. هميشه ممنونش خواهم بود.
سهشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۱
دوشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۱
خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی
روز سوم
آخ اين صبح پاشدن چقدر سخت بود! اولين بار که زنگو می زدند هيچ کس از جاش بلند نمی شد. حدوداً يه ربع بعدش دوباره از سر راهرو تا ته راهرو دم در هر اتاق زنگ جدا می زدن. با اين حال دوسه بار توی روزهای آينده با صدای زنگ دوم هم بيدار نشدم و سپيده خودش اومد بيدارم کرد. از بين دامّا ورکرها اون از همه بهتر سکوت رو رعايت می کرد. صبح اگه با زنگ گنده ش حريفم نمی شد می اومد بالاسرم شونه هام رو تکون می داد. طفلکی مبصر ريزه ميزه مون گاهی از دستمون عاجز می شد!
سر مراقبهء صبحگاهی اون روز کمتر از روز قبل چرتم برد. آخه ياد گرفته بودم که نيم ساعت اول يواشکی چرت بزنم بعد که يه کم سرحال تر شدم شروع کنم به مراقبه. با اين حال بازم چندبارچرتم برد و کله م تلپی افتاد پايين... د بزن اون زنگو می خوام برم بخوابم.... سر صبحونه هم فقط فکر اين بودم که زود تمومش کنم و برم بخوابم.
اون روز تا قبل از ظهر بهتر از روزهای قبل تمرکز کردم. با اين حال نزديک زنگ ناهار کلافه بودم. می فهميدم که اين ذهن خودمه که حالا که نزديک ناهاره داره بی قراری می کنه. وگرنه جسماً مشکلی برام پيش نمی اومد اگه چند ساعت ديگه َ م از غذا خبری نمی شد.... د بزن اون زنگو مردم از گشنگی ! .. وای اين سپيده انگار نه خواب داره نه خوراک نه احتياجی به تکون خوردن! دختره عين شقايق دريايی می مونه! استادم فکر نکنم انقدر بتونه بشينه! بچه تو يعنی هيچ جات درد نمی گيره؟ پاشو برو اون زنگو بزن بينم! دهه!
بعد از ناهار توی حياط زير يه درخت بيد نشستم با شخ و برگها به بازی کردن. واسه خودم يه بازی اختراع کردم. اسمشو گذاشتم "بيدف". يعنی گلفی که با شاخهء بيد بازی کنی. بايد از خاصيت ارتجاعی شاخهء بيد استفاده کنی، و يه برگ يا سنگ ريزه که نشونش کردی، بندازی توی گودال. يه گودال اون نزديکی بود که من از اون استفاده می کردم. يه کم زيادی بزرگ بود اما به درد مبتدی ها می خورد.... همين طور که داشتم بازی تازه اختراع شده رو پيش خودم تمرين می کردم و قانون براش می ذاشتم، دوباره فکرم رفت رو اصل ماجرايی که شروعش کرده بودم ..اين برون فکنی که می گن چيه؟ چه جوريه؟.. ترسناکه يه کم.. چرا تا الان من چيزی نفهميدم؟ شايد چون قبلاً تی ام کار کردم چيزی پيش نياد اصلاً .. شايد کسايی که تا حالا هيچ کاری نکردن اينجا يه دفه زير و رو می شن.. چيزی ته دلم می گفت که اشتباه می کنم. اما نمی خواستم جدی بگيرمش.. از اونجا بلند شدم و اومدم توی اتاقم. از ديشب يک نفر ديگه بهمون اضافه شده بود. حالا سه نفر بوديم که توی يک اتاق می خوابيديم. نفر سوم روی زمين می خوابيد. خيلی زود فهميدم که قدرت سازگاريش به مراتب از هر دوی ما بالاتره. اون يکی هم اتاقيم با اينکه از شاگردهای قديمی بود زياد انگار به اين اتاق خواب های کنسروی عادت نداشت. منم که از همه اوضام خراب تر بود. اوايل ( به جز شب اول که از خستگی زياد زود خوابم برد) صدتا قلت می زدم تا خوابم ببره. اگه کسی می رفت دستشويی يا چراغ راهرو روشن می شد من می پريدم و دوباره شيش ساعت بايد وول می زدم تا خوابم ببره. تخت صدا می داد و نمی گذاشت بقيه بخوابن.. بقيه وول می زدن و اين بار من از صدای وول زدن اونا خوابم نمی برد... بساطی داشتيم.. خلاصه، پاشدم اومدم توی اتاق و نشستم روی تختم. اين لحظات رو اگه بخوام توصيف کنم، درست مثل لحظات قبل از استفراغ می مونه وقتی تا خرخره مشروب خوردی. لحظهء آخر دلت بدجوری آشوب می شه و بعد از اون يک دفه همه چيز رو بر می گردونی. ديگه نمی تونی جلوی دستگاه گوارشت رو بگيری. اما از اون دل آشوبه راحت شدی. اون لحظات توی فکرم آشوب بود. به دردهايی فکر می کردم که چطور توی چند سال گنجيده بودند.. وقتی يکی دو قطره اشک از چشمام سرازير شد، دوباره بلند شدم رفتم توی حياط. نمی خواستم کسی منو ببينه. دوست نداشتم کسی بهم توجه کنه. دوروبری ها حتی اگر نگاهت نکن، توجهشون رو روی خودت حس می کنی. می خواستم خودم باشم و خودم.. و انقلابی که درونم داشت آغاز می شد.. رفتم روی همون نيمکت زير درخت بيد نشستم.. و به ياد آوردم.. زمانی رو- حدود هفت هشت سال پيش- که اولين بحران جدی زندگيم رو با دست خودم آغاز کرده بودم.. سردرگمی و گيجی خودم توی اون تجربهء وحشتناک دوباره به ياد آوردم.. و پدرم.. خودم رو از چشم او نگاه کردم.. عجب معمای گندهء دردناکی بودم!! خدای من چه دردی کشيده بود!! خدای من چه دردی!!!........
اونروز روی اون نيمکت، من يکی از شديدترين و بی صداترين گريه های زندگيم رو کردم.. تمام ساعت استراحت و مراقبهء بعد از ظهر گريه کردم. خودم رو سرزنش نمی کردم، اما نسبت به خودم- و يا کس ديگه ای- حس دلسوزی هم نداشتم. بدون هيچ داوری، خشم، بودن هيچ بار عاطفی ای فقط درد می کشيدم... يه درد خالص و سوزاننده.. چطور نفهميده بودم؟ چطور اون موقع درک نکرده بودم؟...... و باز نگاه می کردم به خودم..از اينکه اون زمان انقدر احساساتم زمخت بود که اين درد رو حس نکرده بودم تعجب می کردم.. و درد می کشيدم.. آخ چه دردی خدای من!! عجب سؤال گندهء دردناکی برای پدرم بودم....
درس شبانه که شروع شد من هنوز گريه می کردم. می دونستم استاد نگاهم می کنه. و می دونستم که می دونه.. حتم داشتم که من اولين نفر نبودم.. معذب نبودم. راحت گريه می کردم. حتی يکبار هم به صورت کسی نگاه نکردم. تمام مدت توی سالن گريه م ادامه داشت.
اونشب يه خواب عجيب ديدم. هم اتاقيم، اونی که روی تخت می خوابيد، با لبخند - بدون اينکه حرفی بزنه - به تابلويی اشاره کرد که روش نوشته شده بود: "بخشی از معالجهء ذهن انجام شده است." پايين تابلو يک فلش کوچيک به طرف تابلوی دوم کشيده شده بود. روی تابلوی دوم نوشته شده بود: "ذهن کامل و سالم ناهوشيار به ديدن ذهن ناسالم هشيار آمده است."*
*: نمی تونم ادعا کنم که تمام صفت هايی که به ذهن هوشيار و ناهوشيار دادم رو به روشنی از خوابم به ياد داشتم و اينجا نوشتم.
روز سوم
آخ اين صبح پاشدن چقدر سخت بود! اولين بار که زنگو می زدند هيچ کس از جاش بلند نمی شد. حدوداً يه ربع بعدش دوباره از سر راهرو تا ته راهرو دم در هر اتاق زنگ جدا می زدن. با اين حال دوسه بار توی روزهای آينده با صدای زنگ دوم هم بيدار نشدم و سپيده خودش اومد بيدارم کرد. از بين دامّا ورکرها اون از همه بهتر سکوت رو رعايت می کرد. صبح اگه با زنگ گنده ش حريفم نمی شد می اومد بالاسرم شونه هام رو تکون می داد. طفلکی مبصر ريزه ميزه مون گاهی از دستمون عاجز می شد!
سر مراقبهء صبحگاهی اون روز کمتر از روز قبل چرتم برد. آخه ياد گرفته بودم که نيم ساعت اول يواشکی چرت بزنم بعد که يه کم سرحال تر شدم شروع کنم به مراقبه. با اين حال بازم چندبارچرتم برد و کله م تلپی افتاد پايين... د بزن اون زنگو می خوام برم بخوابم.... سر صبحونه هم فقط فکر اين بودم که زود تمومش کنم و برم بخوابم.
اون روز تا قبل از ظهر بهتر از روزهای قبل تمرکز کردم. با اين حال نزديک زنگ ناهار کلافه بودم. می فهميدم که اين ذهن خودمه که حالا که نزديک ناهاره داره بی قراری می کنه. وگرنه جسماً مشکلی برام پيش نمی اومد اگه چند ساعت ديگه َ م از غذا خبری نمی شد.... د بزن اون زنگو مردم از گشنگی ! .. وای اين سپيده انگار نه خواب داره نه خوراک نه احتياجی به تکون خوردن! دختره عين شقايق دريايی می مونه! استادم فکر نکنم انقدر بتونه بشينه! بچه تو يعنی هيچ جات درد نمی گيره؟ پاشو برو اون زنگو بزن بينم! دهه!
بعد از ناهار توی حياط زير يه درخت بيد نشستم با شخ و برگها به بازی کردن. واسه خودم يه بازی اختراع کردم. اسمشو گذاشتم "بيدف". يعنی گلفی که با شاخهء بيد بازی کنی. بايد از خاصيت ارتجاعی شاخهء بيد استفاده کنی، و يه برگ يا سنگ ريزه که نشونش کردی، بندازی توی گودال. يه گودال اون نزديکی بود که من از اون استفاده می کردم. يه کم زيادی بزرگ بود اما به درد مبتدی ها می خورد.... همين طور که داشتم بازی تازه اختراع شده رو پيش خودم تمرين می کردم و قانون براش می ذاشتم، دوباره فکرم رفت رو اصل ماجرايی که شروعش کرده بودم ..اين برون فکنی که می گن چيه؟ چه جوريه؟.. ترسناکه يه کم.. چرا تا الان من چيزی نفهميدم؟ شايد چون قبلاً تی ام کار کردم چيزی پيش نياد اصلاً .. شايد کسايی که تا حالا هيچ کاری نکردن اينجا يه دفه زير و رو می شن.. چيزی ته دلم می گفت که اشتباه می کنم. اما نمی خواستم جدی بگيرمش.. از اونجا بلند شدم و اومدم توی اتاقم. از ديشب يک نفر ديگه بهمون اضافه شده بود. حالا سه نفر بوديم که توی يک اتاق می خوابيديم. نفر سوم روی زمين می خوابيد. خيلی زود فهميدم که قدرت سازگاريش به مراتب از هر دوی ما بالاتره. اون يکی هم اتاقيم با اينکه از شاگردهای قديمی بود زياد انگار به اين اتاق خواب های کنسروی عادت نداشت. منم که از همه اوضام خراب تر بود. اوايل ( به جز شب اول که از خستگی زياد زود خوابم برد) صدتا قلت می زدم تا خوابم ببره. اگه کسی می رفت دستشويی يا چراغ راهرو روشن می شد من می پريدم و دوباره شيش ساعت بايد وول می زدم تا خوابم ببره. تخت صدا می داد و نمی گذاشت بقيه بخوابن.. بقيه وول می زدن و اين بار من از صدای وول زدن اونا خوابم نمی برد... بساطی داشتيم.. خلاصه، پاشدم اومدم توی اتاق و نشستم روی تختم. اين لحظات رو اگه بخوام توصيف کنم، درست مثل لحظات قبل از استفراغ می مونه وقتی تا خرخره مشروب خوردی. لحظهء آخر دلت بدجوری آشوب می شه و بعد از اون يک دفه همه چيز رو بر می گردونی. ديگه نمی تونی جلوی دستگاه گوارشت رو بگيری. اما از اون دل آشوبه راحت شدی. اون لحظات توی فکرم آشوب بود. به دردهايی فکر می کردم که چطور توی چند سال گنجيده بودند.. وقتی يکی دو قطره اشک از چشمام سرازير شد، دوباره بلند شدم رفتم توی حياط. نمی خواستم کسی منو ببينه. دوست نداشتم کسی بهم توجه کنه. دوروبری ها حتی اگر نگاهت نکن، توجهشون رو روی خودت حس می کنی. می خواستم خودم باشم و خودم.. و انقلابی که درونم داشت آغاز می شد.. رفتم روی همون نيمکت زير درخت بيد نشستم.. و به ياد آوردم.. زمانی رو- حدود هفت هشت سال پيش- که اولين بحران جدی زندگيم رو با دست خودم آغاز کرده بودم.. سردرگمی و گيجی خودم توی اون تجربهء وحشتناک دوباره به ياد آوردم.. و پدرم.. خودم رو از چشم او نگاه کردم.. عجب معمای گندهء دردناکی بودم!! خدای من چه دردی کشيده بود!! خدای من چه دردی!!!........
اونروز روی اون نيمکت، من يکی از شديدترين و بی صداترين گريه های زندگيم رو کردم.. تمام ساعت استراحت و مراقبهء بعد از ظهر گريه کردم. خودم رو سرزنش نمی کردم، اما نسبت به خودم- و يا کس ديگه ای- حس دلسوزی هم نداشتم. بدون هيچ داوری، خشم، بودن هيچ بار عاطفی ای فقط درد می کشيدم... يه درد خالص و سوزاننده.. چطور نفهميده بودم؟ چطور اون موقع درک نکرده بودم؟...... و باز نگاه می کردم به خودم..از اينکه اون زمان انقدر احساساتم زمخت بود که اين درد رو حس نکرده بودم تعجب می کردم.. و درد می کشيدم.. آخ چه دردی خدای من!! عجب سؤال گندهء دردناکی برای پدرم بودم....
درس شبانه که شروع شد من هنوز گريه می کردم. می دونستم استاد نگاهم می کنه. و می دونستم که می دونه.. حتم داشتم که من اولين نفر نبودم.. معذب نبودم. راحت گريه می کردم. حتی يکبار هم به صورت کسی نگاه نکردم. تمام مدت توی سالن گريه م ادامه داشت.
اونشب يه خواب عجيب ديدم. هم اتاقيم، اونی که روی تخت می خوابيد، با لبخند - بدون اينکه حرفی بزنه - به تابلويی اشاره کرد که روش نوشته شده بود: "بخشی از معالجهء ذهن انجام شده است." پايين تابلو يک فلش کوچيک به طرف تابلوی دوم کشيده شده بود. روی تابلوی دوم نوشته شده بود: "ذهن کامل و سالم ناهوشيار به ديدن ذهن ناسالم هشيار آمده است."*
*: نمی تونم ادعا کنم که تمام صفت هايی که به ذهن هوشيار و ناهوشيار دادم رو به روشنی از خوابم به ياد داشتم و اينجا نوشتم.
شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۱
خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی
قسمت پنجم؛ روز دوم
فردا صبح سر مراقبهء صبحگاهی با هر نفس دوبار خوابم می برد و سرم با شدت ميفتاد پايين. يکبار با دم يکبار با بازدم. نمی فهميدم در اثر مقاومت ذهن بود يا خاصيت تکنيک اما واقعاً بهم سخت گذشت. يک ساعت و نيم - که يک ساعتش رو بايد جلوی استاد آبرو داری هم می کردم- سعی کردم با خواب مبارزه کنم اما دو ثانيه بعد باز کله َ م تالاپی ميفتاد پايين. جالب اينجا بود که خودم يک لحظه قبلش می دونستم الان کلهَ م ميفته. مثل لحظهء قبل از سکسکه. آخر سر تصميم گرفتم تمرکز نکنم و برم توی خواب و خيال های خودم.
***
سر ميز ناهار کنار سينی فلفل و نمک يه ظرف شيشه ای ديگه هم بود با يه گرد سبز رنگ داخلش. روی شيشه با خط خرچنگ قورباغه نوشته شده بود: مُليّن. فهميدم اين تنها من نيستم که در هضم شرايط جديد مشکل پيدا کردم.
ناهار قورمه سبزی بود که به جای گوشت با قارچ پخته شده بود. ولی خيلی خوشمزه بود. شايد به خاطر سبزی تازه و ترشی اندازهَ ش.
اون روز با عصرونه برای اولين بار ميوه هم دادن. بعضی ها کارد نداشتند. بغل دستی من هم نداشت. همون خانمی که روز قبل با مشت می خواست قاروقور شکمش رو ساکت کنه. با انگشت زد به دست من که بپرسه می تونه کاردم رو برداره يا نه. منم انگار نه انگار. فکر کرد متوجه نشدم. دوباره زد. باز هم عکس العملی نشون ندادم. اينبار دوزاريش افتاد و از يک نفر ديگه کارد خواست و گرفت. احساس کردم از دستم عصبانيه. اما خوب.. من شوخی نداشتم. نه با خودم و هيچ کس ديگه. اشاره هم يه جور صحبت بود. می تونست کارد رو بدون صحبت از بشقابم برداره. اما بهترين کار اين بود که بره از دامّا ورکر*ها بگيره. بعداً فهميدم که يه اشارهء کوچيک چقدر آدم رو عقب می ندازه.. نه جايی برای تفريح بود و نه وقت تلف کردن....
توی سالن با شماره مشخص می شديم. من شمارهء 9 بودم و اون شمارهء 13. من پشت شمارهء 5 می نشستم. اون روز تمام مدت هواسم به ميترا بود که بی خيال و آروم نشسته بود. شماره ش 6 بود و بغل دست شمارهء 5 می نشست...سکوت رو که بشکنيم بهش می گم تو چه خوب نشسته بودی ! يه خورده به من وول نزدن ياد بده!
بغل دستی من، - شمارهء 10- يه خانم بروجردی بود. چشمهای درشت عسلی داشت و صورت کشيده. دهان کوچک و چونهء تو رفته. پشت لبهاش با لايه کم پشتی از موهای ضخيم پوشيده شده بود. زير پيشونی کوتاه و پرچينش - که قسمتيش زير روسری هميشه پنهان بود - چند ضلعی نامنظم ابروهاش با فاصلهء کمی از چشمها خودنمايی می کرد. عضلات گونه و زير چشمهاش افتاده بود و کنار بينيش دوتا خط عميق ديده می شد. می شد حدس زد که سنش بالاست. شايد حدود چهل سال. پرستار بود. بعداً فهميدم که به اصرار برادر زاده ش اومده اونجا. مثل شمارهء 13 که به اصرار پسرش اومده بود. هيچکدوم از اونهايی که واقعاً به ميل خودشون نيومده بودند حوصلهء کار کردن نداشتند. تنها چيزی که می تونست ساعتها و ساعتها توی اون سالن نگهت داره کار کردن واقعی بود. برای همين واقعاً بهشون سخت می گذشت. خود من تنها وقتی واقعاً مراقبه می کردم می تونستم تاب بيارم. بارها و بارها احساس کردم که بريدم اما تا درست تمرکز می کردم دوباره لذت می بردم..
اون شب استاد در درس ضبط شدهء شبانه گفت از اينکه فرار نکرديم خوشحاله. گرچه اگر هم می خواستيم ممکن نبود. گفت خودش و استادش اولين بار که در دورهء ويپاسانا شرکت کرده بودند روز دوم دوره می خواستند فرار کنند.. فکر کردم که چطور من به همچين فکری نيفتادم پس؟ نکنه خوب سکوت رو رعايت نکردم؟....نه.. پس چی؟ عجيبه.. نکنه اصلاً ويپاسانا در من اثری نداره؟.. شايدم من چيزی برای برون افکندن ندارم!.. وگرنه حتماً چيزهايی که گفته شد رو حس می کردم..
به خودم نگاه کردم؛ نه دردی بود، نه دلتتنگی ای، نه دلشوره ای.. و نه حس لذت بخشی از سکوت اطرافم و اون باغچه قشنگ . هيچی... هنوز گيج بودم.
ديروز نشست هفتگی ويپاسانا خونهء يکی از شاگردهای قديمی برگذار شد و منم شرکت کردم. از سپيده در مورد کلمهء دامّا که من به اشتباه دالما تلفظ می کردم پرسيدم و فهميدم شکّم به جا بوده. لطفاً در نوشته های قبلی هرجا کلمهء دالما ورکر رو ديديد خودتون ل رو تبديل به تشديد کنيد.
از همکاريتان صميمانه سپاسگذارم!
قسمت پنجم؛ روز دوم
فردا صبح سر مراقبهء صبحگاهی با هر نفس دوبار خوابم می برد و سرم با شدت ميفتاد پايين. يکبار با دم يکبار با بازدم. نمی فهميدم در اثر مقاومت ذهن بود يا خاصيت تکنيک اما واقعاً بهم سخت گذشت. يک ساعت و نيم - که يک ساعتش رو بايد جلوی استاد آبرو داری هم می کردم- سعی کردم با خواب مبارزه کنم اما دو ثانيه بعد باز کله َ م تالاپی ميفتاد پايين. جالب اينجا بود که خودم يک لحظه قبلش می دونستم الان کلهَ م ميفته. مثل لحظهء قبل از سکسکه. آخر سر تصميم گرفتم تمرکز نکنم و برم توی خواب و خيال های خودم.
***
سر ميز ناهار کنار سينی فلفل و نمک يه ظرف شيشه ای ديگه هم بود با يه گرد سبز رنگ داخلش. روی شيشه با خط خرچنگ قورباغه نوشته شده بود: مُليّن. فهميدم اين تنها من نيستم که در هضم شرايط جديد مشکل پيدا کردم.
ناهار قورمه سبزی بود که به جای گوشت با قارچ پخته شده بود. ولی خيلی خوشمزه بود. شايد به خاطر سبزی تازه و ترشی اندازهَ ش.
اون روز با عصرونه برای اولين بار ميوه هم دادن. بعضی ها کارد نداشتند. بغل دستی من هم نداشت. همون خانمی که روز قبل با مشت می خواست قاروقور شکمش رو ساکت کنه. با انگشت زد به دست من که بپرسه می تونه کاردم رو برداره يا نه. منم انگار نه انگار. فکر کرد متوجه نشدم. دوباره زد. باز هم عکس العملی نشون ندادم. اينبار دوزاريش افتاد و از يک نفر ديگه کارد خواست و گرفت. احساس کردم از دستم عصبانيه. اما خوب.. من شوخی نداشتم. نه با خودم و هيچ کس ديگه. اشاره هم يه جور صحبت بود. می تونست کارد رو بدون صحبت از بشقابم برداره. اما بهترين کار اين بود که بره از دامّا ورکر*ها بگيره. بعداً فهميدم که يه اشارهء کوچيک چقدر آدم رو عقب می ندازه.. نه جايی برای تفريح بود و نه وقت تلف کردن....
توی سالن با شماره مشخص می شديم. من شمارهء 9 بودم و اون شمارهء 13. من پشت شمارهء 5 می نشستم. اون روز تمام مدت هواسم به ميترا بود که بی خيال و آروم نشسته بود. شماره ش 6 بود و بغل دست شمارهء 5 می نشست...سکوت رو که بشکنيم بهش می گم تو چه خوب نشسته بودی ! يه خورده به من وول نزدن ياد بده!
بغل دستی من، - شمارهء 10- يه خانم بروجردی بود. چشمهای درشت عسلی داشت و صورت کشيده. دهان کوچک و چونهء تو رفته. پشت لبهاش با لايه کم پشتی از موهای ضخيم پوشيده شده بود. زير پيشونی کوتاه و پرچينش - که قسمتيش زير روسری هميشه پنهان بود - چند ضلعی نامنظم ابروهاش با فاصلهء کمی از چشمها خودنمايی می کرد. عضلات گونه و زير چشمهاش افتاده بود و کنار بينيش دوتا خط عميق ديده می شد. می شد حدس زد که سنش بالاست. شايد حدود چهل سال. پرستار بود. بعداً فهميدم که به اصرار برادر زاده ش اومده اونجا. مثل شمارهء 13 که به اصرار پسرش اومده بود. هيچکدوم از اونهايی که واقعاً به ميل خودشون نيومده بودند حوصلهء کار کردن نداشتند. تنها چيزی که می تونست ساعتها و ساعتها توی اون سالن نگهت داره کار کردن واقعی بود. برای همين واقعاً بهشون سخت می گذشت. خود من تنها وقتی واقعاً مراقبه می کردم می تونستم تاب بيارم. بارها و بارها احساس کردم که بريدم اما تا درست تمرکز می کردم دوباره لذت می بردم..
اون شب استاد در درس ضبط شدهء شبانه گفت از اينکه فرار نکرديم خوشحاله. گرچه اگر هم می خواستيم ممکن نبود. گفت خودش و استادش اولين بار که در دورهء ويپاسانا شرکت کرده بودند روز دوم دوره می خواستند فرار کنند.. فکر کردم که چطور من به همچين فکری نيفتادم پس؟ نکنه خوب سکوت رو رعايت نکردم؟....نه.. پس چی؟ عجيبه.. نکنه اصلاً ويپاسانا در من اثری نداره؟.. شايدم من چيزی برای برون افکندن ندارم!.. وگرنه حتماً چيزهايی که گفته شد رو حس می کردم..
به خودم نگاه کردم؛ نه دردی بود، نه دلتتنگی ای، نه دلشوره ای.. و نه حس لذت بخشی از سکوت اطرافم و اون باغچه قشنگ . هيچی... هنوز گيج بودم.
ديروز نشست هفتگی ويپاسانا خونهء يکی از شاگردهای قديمی برگذار شد و منم شرکت کردم. از سپيده در مورد کلمهء دامّا که من به اشتباه دالما تلفظ می کردم پرسيدم و فهميدم شکّم به جا بوده. لطفاً در نوشته های قبلی هرجا کلمهء دالما ورکر رو ديديد خودتون ل رو تبديل به تشديد کنيد.
از همکاريتان صميمانه سپاسگذارم!
جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۱
چهار زن در انتظار مرگی غيرقابل تصور هستند. مثل "آمينه".. متنها در همين ايران خودمان. مرگی غيرقابل تصور: کفن پيچ شدن زنده در گودال... له شدن جمجمه.. چشيدن طعم مغز در دهان..کوبيده شدن با سنگ تا حد مرگ. ريز ريز مردن. جان کندن.. جان کندن واقعی.. چهار زن. چهار انسان.
چرا فقط به حکم آقاجری اعتراض می کنيم؟ در وبلاگستان بيانيه ای امضاء کرديم. دانشجويان تحصن کردند. موج اعتراضات همچنان ادامه دارد.
اما .. گويا مردن غيرقابل تصور اين زنان امری عادی و پيش پا افتاده است. مگرنه؟؟
با تشکر از مهشيد عزيز.
خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی ( قسمت چهارم)
زنگ ناهار که خورد خانم های محترم عين يه دسته بوفالوی وحشی از اتاق ها ريختن بيرون. آخ جووووووون لوبيا پلو!!...اَه!! با سويا؟!!... اما تا تهش رو خورديم. بغل دستيم انقدر تند تند خورده بود که تمام برنجها ريخته بود کنارش. هيچ کس اجازه نمی داد دونه ای برنج حروم بشه. صدای برخورد قاشق ها با چنگال و بشقاب زياد بود....
بعد از استراحت که تا ساعت يک ادامه داشت دوباره برگشتيم به سالن. ساعت هرچی به 5 نزديک تر می شد قارروقوررها بيشتر می شد. ايندفه چون همه توی سالن بوديم مال بقيه رو هم می شنيديم. بدبختی اينجا بود که توی اون سالن اگه کسی آب دهنش رو اين گوشه قور می داد اون گوشه همه می شنيدن. اينه که همه صدای شکم همديگرو به وضوح می شنيديم. بعداً چقدر سر همين خنديديم. آخه صداها معمولی نبود! يا اينطور به نظر می اومد. گاهی انگار يه فنر "دی يووو" توی شکم يکی در می رفت. گاهی احساس می کردی از اون بادکنکا که صدای بی تربيتی می ده ول کردن. يه بار صدا بم بود: ق ق ق آ آ آ آ ررر يه بار زير بود: قووووررر
خانم پشت سر من يه بار با مشت زد توی شکم خودش. طفلکی لابد خجالت کشيده بود....
زنگ که خورد همه ش نگران بودم: نکنه ما هم مثل شاگردهای قديمی عصرونه فقط بايد شربت آبليمو بخوريم؟ اين تيکهء حرفهای مدير رو خوب متوجه نشده بودم.. با ديدن قابلمهء بزرگ خيالم راحت شد. سوپ جو بود انگار اما همه چی توش پيدا می شد. سعی کردم يه مقدار نون بيشتر بردارم که تا سيزده ساعت ديگه که صبحانه می خورديم سير بمونم. آخ چقدر زانو درد داشتم. بيشتر نگران بودم بلايی سر زانوم بياد. از هفت هشت سال پيش که بدون هيچ آمادگی بدنی پا شدم رفتم اسکی ناراحتی زانو داشتم. کفشم دوبنده بود و پام رو خوب نگه نمی داشت. زانوم افقی توی کفش می چرخيد و استخون ها به هم سابيده می شد. سه چهار بارَم اساسی خوردم زمين. پام تا چند ماه توی آتل بود. سال بعد و دوسال بعدش هم با هر بد بختی ای بود رفتم که ديگه کاملاً سائيدگی پيدا کردم. چند سال پام رو روی پام نمی تونستم بندازم.انقدر ورزش کردم تا يه ذره بهتر شد. اما هنوز حتی تصور نشستن اين همه ساعت برام مشکل بود. اما چاره ای نبود. از صندلی خبری نبود. راه فرار نداشتم. راستی يادم رفت بگم که همون شب اول قبل از شروع همه تمرينها از همه مون تعهد کتبی گرفتن که اين ده روز سکوت رو رعايت کنيم و فکر رفتن هم به سرمون نزنه چون اگه اونشب رو اونجا بمونيم ديگه امکان رفتن تا پايان دوره وجود نداره.
عصرونه رو توی حياط خوردم. يه باغچهء بزرگ با نيمکت های سنگی و يه استخر خالی توی محوطه بود. اينجا و اونجا توی باغچه درخت های بيد و کاج کهنسال زندگی می کردن و يه جور درخت ديگه با برگهای خيلی بزرگ که اسمش رو نمی دونم. زير يه درخت بيد تقريباً ته باغچه يه نيمکت بود که به نظر خيلی با صفا می اومد. نشستم همونجا و سوپم رو خوردم.
تا يک ساعت ديگه که زنگ می خورد فرصت داشتم يه خورده فکر کنم. ديدم با اينکه سخته اما داره خوش می گذره. به جای صدای مداوم و آزاردهندهء فن خراب کامپيوتر، خش خش حرکت برگها و لغزيدنشون روی هم.... صدای باد وقتی از ميون کاجها رد می شد و تنش سوزن سوزن می شد.. گيس پريشون بيدها رو پريشون تر می کرد و دور می شد .. دوباره بر می گشت بالانس می زد و اينبار انگشت به صورتت می کشيد و زمزمه می کرد: هووو هووو.. تک و توک قارقار کلاغ ها و گاهگاهی هم دنگ دنگ اون زنگ عجيب....... و:
«جـــــــــفــــــــــرســووووووووووون؟؟؟؟»
ويلای کناری بر خلاف اين يکی مسکونی بود. اين ويلا خالی بود ( و به همين دليل پر از عنکبوت های گنده گنده که هيچ کس خيال نداشت آزاری بهشون برسونه و هيچ کس هم مجاز نبود اون ها رو - و نه هيچ موجود ديگه ای رو- بکشه) و فقط مدت کمی بود که برای آموزش ويپاسانا اجاره شده بود. اون ويلايی ها يه "شينلو گلد" فوق العاده بيلمز و بدصدا به اسم جفرسون داشتن که هر وقت کسی نزديک ديوار می شد شروع می کرد به پارس کردن های اساسی. بعد هم صدای يه دختر جوون شنيده می شد: «جفرسووووووون؟ چيه؟ چته؟.... جفرسون!!.. بابا؟ من نمی تونم بگيرمش خودت بيا.» اونها گوشهء ديوار حياطشون چيزهايی گذاشته بودن که سگه می تونست ازشون بياد بالا و درست بالا سر ما وايسه. يه بار نزديک بود خودش رو پرت کنه اينطرف!
حيف که لالمونی معنوی گرفته بودم وگرنه می رفتم پای ديوار بهش می گفتم: ای جيفيرسون!! تو آدمی؟؟ تو اجه آدم بودی انگد پارس نمی چردی!!
آهان راستی ! يه صدای ديگه ام بود؛ آهنگ دل انگيز و نفس گير قارروقورر شکم ها !
**********************
بعد از يک ساعت مراقبه درس شبانه شروع شد. آخيش.. راحت شدم! از صبح با ذهنم کلنجار رفته بودم و بازم حواسم رفته بود اين ور اون ور. مخصوصاً اون ور. حالا يه ساعتی از کنترلش راحت بودم.
درس شبانه روی نوار باصدای استاد ضبط شده بود و همون پخش می شد. فکر کردم: عجب در مصرف انرژی صرفه جويی کرده! .. اونشب دوباره علت اينکه چرا نمی تونستيم تا پايان دوره اونجا رو ترک کنيم و برگرديم رو از نوار ضبط شده شنيديم؛ اينکه يک جراحی عميق ذهنی رو آغاز کرديم، و خودمون هم بايد تمومش کنيم. با راهنمايی استاد و درسهايی که می گيريم. اگر وسط اين جراحی با اين زخم باز اونجا رو ترک کنيم آسيب های جبران ناپذيری رو متحمل خواهيم شد. پيش بينی شده بود که درد زيادی خواهيم کشيد. بار ديگه روی اهميت سکوت تأکيد شد. سکوت تيغ اين جراحی بود. هر چه بيشتر عميقتر می رفت درد بيشتر بود اما نتيجه هم به همون نسبت عالی تر.
تصميم گرفتم سکوت شريفه رو کاملاً رعايت کنم. همه به هر حال سختی می کشيديم. تصميم گرفتم از اين سختی دست پر بيرون بيام. می خواستم نهايت تلاشم رو بکنم. نه با خودم و نه با هيچ کس ديگه شوخی نداشتم.
زنگ آماده شدن برای خواب که خورد، تا وقتی همه رفتيم توی رختخواب، من فقط به سه چيز نگاه کردم؛ زمين، مسواکم، و آينهء دستشوئی.
زنگ ناهار که خورد خانم های محترم عين يه دسته بوفالوی وحشی از اتاق ها ريختن بيرون. آخ جووووووون لوبيا پلو!!...اَه!! با سويا؟!!... اما تا تهش رو خورديم. بغل دستيم انقدر تند تند خورده بود که تمام برنجها ريخته بود کنارش. هيچ کس اجازه نمی داد دونه ای برنج حروم بشه. صدای برخورد قاشق ها با چنگال و بشقاب زياد بود....
بعد از استراحت که تا ساعت يک ادامه داشت دوباره برگشتيم به سالن. ساعت هرچی به 5 نزديک تر می شد قارروقوررها بيشتر می شد. ايندفه چون همه توی سالن بوديم مال بقيه رو هم می شنيديم. بدبختی اينجا بود که توی اون سالن اگه کسی آب دهنش رو اين گوشه قور می داد اون گوشه همه می شنيدن. اينه که همه صدای شکم همديگرو به وضوح می شنيديم. بعداً چقدر سر همين خنديديم. آخه صداها معمولی نبود! يا اينطور به نظر می اومد. گاهی انگار يه فنر "دی يووو" توی شکم يکی در می رفت. گاهی احساس می کردی از اون بادکنکا که صدای بی تربيتی می ده ول کردن. يه بار صدا بم بود: ق ق ق آ آ آ آ ررر يه بار زير بود: قووووررر
خانم پشت سر من يه بار با مشت زد توی شکم خودش. طفلکی لابد خجالت کشيده بود....
زنگ که خورد همه ش نگران بودم: نکنه ما هم مثل شاگردهای قديمی عصرونه فقط بايد شربت آبليمو بخوريم؟ اين تيکهء حرفهای مدير رو خوب متوجه نشده بودم.. با ديدن قابلمهء بزرگ خيالم راحت شد. سوپ جو بود انگار اما همه چی توش پيدا می شد. سعی کردم يه مقدار نون بيشتر بردارم که تا سيزده ساعت ديگه که صبحانه می خورديم سير بمونم. آخ چقدر زانو درد داشتم. بيشتر نگران بودم بلايی سر زانوم بياد. از هفت هشت سال پيش که بدون هيچ آمادگی بدنی پا شدم رفتم اسکی ناراحتی زانو داشتم. کفشم دوبنده بود و پام رو خوب نگه نمی داشت. زانوم افقی توی کفش می چرخيد و استخون ها به هم سابيده می شد. سه چهار بارَم اساسی خوردم زمين. پام تا چند ماه توی آتل بود. سال بعد و دوسال بعدش هم با هر بد بختی ای بود رفتم که ديگه کاملاً سائيدگی پيدا کردم. چند سال پام رو روی پام نمی تونستم بندازم.انقدر ورزش کردم تا يه ذره بهتر شد. اما هنوز حتی تصور نشستن اين همه ساعت برام مشکل بود. اما چاره ای نبود. از صندلی خبری نبود. راه فرار نداشتم. راستی يادم رفت بگم که همون شب اول قبل از شروع همه تمرينها از همه مون تعهد کتبی گرفتن که اين ده روز سکوت رو رعايت کنيم و فکر رفتن هم به سرمون نزنه چون اگه اونشب رو اونجا بمونيم ديگه امکان رفتن تا پايان دوره وجود نداره.
عصرونه رو توی حياط خوردم. يه باغچهء بزرگ با نيمکت های سنگی و يه استخر خالی توی محوطه بود. اينجا و اونجا توی باغچه درخت های بيد و کاج کهنسال زندگی می کردن و يه جور درخت ديگه با برگهای خيلی بزرگ که اسمش رو نمی دونم. زير يه درخت بيد تقريباً ته باغچه يه نيمکت بود که به نظر خيلی با صفا می اومد. نشستم همونجا و سوپم رو خوردم.
تا يک ساعت ديگه که زنگ می خورد فرصت داشتم يه خورده فکر کنم. ديدم با اينکه سخته اما داره خوش می گذره. به جای صدای مداوم و آزاردهندهء فن خراب کامپيوتر، خش خش حرکت برگها و لغزيدنشون روی هم.... صدای باد وقتی از ميون کاجها رد می شد و تنش سوزن سوزن می شد.. گيس پريشون بيدها رو پريشون تر می کرد و دور می شد .. دوباره بر می گشت بالانس می زد و اينبار انگشت به صورتت می کشيد و زمزمه می کرد: هووو هووو.. تک و توک قارقار کلاغ ها و گاهگاهی هم دنگ دنگ اون زنگ عجيب....... و:
«جـــــــــفــــــــــرســووووووووووون؟؟؟؟»
ويلای کناری بر خلاف اين يکی مسکونی بود. اين ويلا خالی بود ( و به همين دليل پر از عنکبوت های گنده گنده که هيچ کس خيال نداشت آزاری بهشون برسونه و هيچ کس هم مجاز نبود اون ها رو - و نه هيچ موجود ديگه ای رو- بکشه) و فقط مدت کمی بود که برای آموزش ويپاسانا اجاره شده بود. اون ويلايی ها يه "شينلو گلد" فوق العاده بيلمز و بدصدا به اسم جفرسون داشتن که هر وقت کسی نزديک ديوار می شد شروع می کرد به پارس کردن های اساسی. بعد هم صدای يه دختر جوون شنيده می شد: «جفرسووووووون؟ چيه؟ چته؟.... جفرسون!!.. بابا؟ من نمی تونم بگيرمش خودت بيا.» اونها گوشهء ديوار حياطشون چيزهايی گذاشته بودن که سگه می تونست ازشون بياد بالا و درست بالا سر ما وايسه. يه بار نزديک بود خودش رو پرت کنه اينطرف!
حيف که لالمونی معنوی گرفته بودم وگرنه می رفتم پای ديوار بهش می گفتم: ای جيفيرسون!! تو آدمی؟؟ تو اجه آدم بودی انگد پارس نمی چردی!!
آهان راستی ! يه صدای ديگه ام بود؛ آهنگ دل انگيز و نفس گير قارروقورر شکم ها !
**********************
بعد از يک ساعت مراقبه درس شبانه شروع شد. آخيش.. راحت شدم! از صبح با ذهنم کلنجار رفته بودم و بازم حواسم رفته بود اين ور اون ور. مخصوصاً اون ور. حالا يه ساعتی از کنترلش راحت بودم.
درس شبانه روی نوار باصدای استاد ضبط شده بود و همون پخش می شد. فکر کردم: عجب در مصرف انرژی صرفه جويی کرده! .. اونشب دوباره علت اينکه چرا نمی تونستيم تا پايان دوره اونجا رو ترک کنيم و برگرديم رو از نوار ضبط شده شنيديم؛ اينکه يک جراحی عميق ذهنی رو آغاز کرديم، و خودمون هم بايد تمومش کنيم. با راهنمايی استاد و درسهايی که می گيريم. اگر وسط اين جراحی با اين زخم باز اونجا رو ترک کنيم آسيب های جبران ناپذيری رو متحمل خواهيم شد. پيش بينی شده بود که درد زيادی خواهيم کشيد. بار ديگه روی اهميت سکوت تأکيد شد. سکوت تيغ اين جراحی بود. هر چه بيشتر عميقتر می رفت درد بيشتر بود اما نتيجه هم به همون نسبت عالی تر.
تصميم گرفتم سکوت شريفه رو کاملاً رعايت کنم. همه به هر حال سختی می کشيديم. تصميم گرفتم از اين سختی دست پر بيرون بيام. می خواستم نهايت تلاشم رو بکنم. نه با خودم و نه با هيچ کس ديگه شوخی نداشتم.
زنگ آماده شدن برای خواب که خورد، تا وقتی همه رفتيم توی رختخواب، من فقط به سه چيز نگاه کردم؛ زمين، مسواکم، و آينهء دستشوئی.
پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۱
خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی
(قسمت سوم)
صبح با صدای زنگی که شبيه زنگ معبد ای کيوسان اينا بود بيدار شديم. يک زنگ دايره ای شکل که نيم کرهء برجسته ای در مرکز داشت و با يک نخ ضخيم از محيطش آويزون می شد. زنگ رو با يک ميلهء فلزی - که سرش چيزی شبيه يک مهره داشت - به صدا در می آوردند. بعد از ماهها عميقاً خوابيده بودم برای همين سرحال از جام بلند شدم. سالن مراقبه سرد و تاريک بود و بوی چوب سوخته همه جا پيچيده بود. من يک تشک و يک بالش گردن برای نشستن در ساعات طولانی با خودم آورده بودم که خيلی زود فهميدم کفاف نمی ده. اون روز فقط به اين فکر می کردم که منِ از زانو عاجز با اين کشکک سائيده و تاندون کشيده چطوری قراره ده روز روزی 11- 12 ساعت مراقبه کنم؟؟ اونم با محدوديت در دراز کردن پا! چون اجازه نداشتيم پامونو جلوی استاد دراز کنيم...غير از اون؛ ای خدا اين دماغ بود آفريدی؟؟ حالا که باهاش کار داريم خودشو گرفته... بهله.. اون روز صبح نتونستم روزی تنفسم تمرکز کنم. می شد روی تنفس از راه دهان هم تمرکز کرد اما اون جوری جواب نمی داد. بعد از حدود نيم ساعت استاد هم اومد. اونهايی که توی چرت نبودند خودشون رو جمع و جور کردند و يه جوری نشستن يعنی ما از بدو تولد اينکاره بوديم جون شما. نيم ساعت ديگه هم همين طور گذشت و دماغ ما باز نشد.. يواشکی چشمم رو يه خورده باز کردم. سپيده پايين سکوی استاد - که پشت به پنجره نشسته بود - روی يه دونه بالش زپرتی نشسته بود و تکون نمی خورد.. حتماً زانو درد نداره ديگه.. خوش به حالش.. استاد هم تکون نمی خورد. نمی دونستم داره مارو می پاد يا نه. يه دفه دستش رو برد طرف ضبط صوت که کنارش روی ميز کذاشته بودند و يک نوار گذاشت.. يه سرود که بعداً فهميدم به زبون هندی قديمی - زمان بودا - بود؛ حرفهای بودا.. يه ربع بيست دقيقه ای که نوار داشت می خوند سپيده زد. نور از پنجره وارد شد و از پردهء نازک رد شد. فضای منفی دور استاد رو گرفت و سالن رو روشن کرد.. بعد دوباره يه کم تاريک شد. نوار که داشت به آخر می رسيد ديگه صبح شده بود. زنگ صبحانه خورد. روی ميز ناهارخوری توی هال بساط صبحانه چيده شده بود. هر کسی دور میز می گشت و هر چی که می خواست بر می داشت و می رفت اون يکی اتاق کنار سفره ای که از قبل انداخته شده بود می نشست. صبحانه در سکوت کامل برگذار شد. حتی اشاره ای هم رد و بدل نشد.
اون روز برای من با يه جور گيجی گذشت. انگار هنوز دوزاريم نيفتاده بود. سکوت کردن برام سخت نبود و خوشحال بودم که تونستم انقدر خوب بخوابم. بعد از صبحانه برای اينکه عيش رو کامل کنم باز رفتم توی تختم و خوابيدم.. زنگ ساعت 8 که زده شد از يک خواب بی رؤيا بيدار شدم.. وای يعنی جدی جدی تا ساعت 11 بايد بشينيم توی سالن؟ اصلاً مگه ممکنه؟.. خوب حتماً ممکنه که اين همه آدم اينجان ديگه!
پتوی اضافه ای که برای سرد بودن احتمالی شب با خودم برده بودم رو به سالن مراقبه بردم . چند تا بهش زدم که يه مقدار ارتفاعم از زمين بيشتر بشه تا دچار خفقان زانوَی نشم. نگاه که کردم ديدم هر کسی يه تيکه از رختخوابش کنده با خودش آورده سالن.. ارتفاع همه زياد شده بود. البته فقط شاگرد های جديد. اون قديمی ها که راحت اونطرف سالن برای خودشون نشسته بودن. هرجوری بود يک ساعت رو با وول خوردن نشستم. هوا ديگه کاملاً روشن بود و نمی شد از زير کار در بری. خوبه حالا لااقل دماغم باز شده بود. ساعت نه پنج دقيقه استراحت دادن. بعد از اون بقيهء مراقبه رو بايد توی خوابگاه انجام می داديم: آخييييييش! می رم يه چرت می زنم......... هه هه اين سپيده اگه نبود يه چرت می زدم.
از اون به بعد ديگه استاد نگذاشت توی خوابگاه ها مراقبه کنيم. مثل اينگه همه مثل من نقشهء چرت زدن کشيده بودن.
از يک ساعت قبل از زنگ ناهار دلم به قارروقورر افتاده بود.. چقدر به آزاديم وابسته بودم و خودم خبر نداشتم.. هر وقت دلم می خواست قهوه درست می کردم، هر وقت دلم می خواست چايی.. انقدر سر يخچال رفتن عادی بود که بدون فکر کردن می رفتم و از توش ميوه برمی داشتم. حالا فقط می تونستم عوض همه چيز آب بخورم.
آهان راستی هوا هم محدوديتی نداشت.
(قسمت سوم)
صبح با صدای زنگی که شبيه زنگ معبد ای کيوسان اينا بود بيدار شديم. يک زنگ دايره ای شکل که نيم کرهء برجسته ای در مرکز داشت و با يک نخ ضخيم از محيطش آويزون می شد. زنگ رو با يک ميلهء فلزی - که سرش چيزی شبيه يک مهره داشت - به صدا در می آوردند. بعد از ماهها عميقاً خوابيده بودم برای همين سرحال از جام بلند شدم. سالن مراقبه سرد و تاريک بود و بوی چوب سوخته همه جا پيچيده بود. من يک تشک و يک بالش گردن برای نشستن در ساعات طولانی با خودم آورده بودم که خيلی زود فهميدم کفاف نمی ده. اون روز فقط به اين فکر می کردم که منِ از زانو عاجز با اين کشکک سائيده و تاندون کشيده چطوری قراره ده روز روزی 11- 12 ساعت مراقبه کنم؟؟ اونم با محدوديت در دراز کردن پا! چون اجازه نداشتيم پامونو جلوی استاد دراز کنيم...غير از اون؛ ای خدا اين دماغ بود آفريدی؟؟ حالا که باهاش کار داريم خودشو گرفته... بهله.. اون روز صبح نتونستم روزی تنفسم تمرکز کنم. می شد روی تنفس از راه دهان هم تمرکز کرد اما اون جوری جواب نمی داد. بعد از حدود نيم ساعت استاد هم اومد. اونهايی که توی چرت نبودند خودشون رو جمع و جور کردند و يه جوری نشستن يعنی ما از بدو تولد اينکاره بوديم جون شما. نيم ساعت ديگه هم همين طور گذشت و دماغ ما باز نشد.. يواشکی چشمم رو يه خورده باز کردم. سپيده پايين سکوی استاد - که پشت به پنجره نشسته بود - روی يه دونه بالش زپرتی نشسته بود و تکون نمی خورد.. حتماً زانو درد نداره ديگه.. خوش به حالش.. استاد هم تکون نمی خورد. نمی دونستم داره مارو می پاد يا نه. يه دفه دستش رو برد طرف ضبط صوت که کنارش روی ميز کذاشته بودند و يک نوار گذاشت.. يه سرود که بعداً فهميدم به زبون هندی قديمی - زمان بودا - بود؛ حرفهای بودا.. يه ربع بيست دقيقه ای که نوار داشت می خوند سپيده زد. نور از پنجره وارد شد و از پردهء نازک رد شد. فضای منفی دور استاد رو گرفت و سالن رو روشن کرد.. بعد دوباره يه کم تاريک شد. نوار که داشت به آخر می رسيد ديگه صبح شده بود. زنگ صبحانه خورد. روی ميز ناهارخوری توی هال بساط صبحانه چيده شده بود. هر کسی دور میز می گشت و هر چی که می خواست بر می داشت و می رفت اون يکی اتاق کنار سفره ای که از قبل انداخته شده بود می نشست. صبحانه در سکوت کامل برگذار شد. حتی اشاره ای هم رد و بدل نشد.
اون روز برای من با يه جور گيجی گذشت. انگار هنوز دوزاريم نيفتاده بود. سکوت کردن برام سخت نبود و خوشحال بودم که تونستم انقدر خوب بخوابم. بعد از صبحانه برای اينکه عيش رو کامل کنم باز رفتم توی تختم و خوابيدم.. زنگ ساعت 8 که زده شد از يک خواب بی رؤيا بيدار شدم.. وای يعنی جدی جدی تا ساعت 11 بايد بشينيم توی سالن؟ اصلاً مگه ممکنه؟.. خوب حتماً ممکنه که اين همه آدم اينجان ديگه!
پتوی اضافه ای که برای سرد بودن احتمالی شب با خودم برده بودم رو به سالن مراقبه بردم . چند تا بهش زدم که يه مقدار ارتفاعم از زمين بيشتر بشه تا دچار خفقان زانوَی نشم. نگاه که کردم ديدم هر کسی يه تيکه از رختخوابش کنده با خودش آورده سالن.. ارتفاع همه زياد شده بود. البته فقط شاگرد های جديد. اون قديمی ها که راحت اونطرف سالن برای خودشون نشسته بودن. هرجوری بود يک ساعت رو با وول خوردن نشستم. هوا ديگه کاملاً روشن بود و نمی شد از زير کار در بری. خوبه حالا لااقل دماغم باز شده بود. ساعت نه پنج دقيقه استراحت دادن. بعد از اون بقيهء مراقبه رو بايد توی خوابگاه انجام می داديم: آخييييييش! می رم يه چرت می زنم......... هه هه اين سپيده اگه نبود يه چرت می زدم.
از اون به بعد ديگه استاد نگذاشت توی خوابگاه ها مراقبه کنيم. مثل اينگه همه مثل من نقشهء چرت زدن کشيده بودن.
از يک ساعت قبل از زنگ ناهار دلم به قارروقورر افتاده بود.. چقدر به آزاديم وابسته بودم و خودم خبر نداشتم.. هر وقت دلم می خواست قهوه درست می کردم، هر وقت دلم می خواست چايی.. انقدر سر يخچال رفتن عادی بود که بدون فکر کردن می رفتم و از توش ميوه برمی داشتم. حالا فقط می تونستم عوض همه چيز آب بخورم.
آهان راستی هوا هم محدوديتی نداشت.
چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۱
خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی
(2)
راننده دوتا صفت نچسب داشت: وراجی و فضولی. توی راه پنچر کرد. منم که فرصت نکرده بودم ناهار بخورم، پياده شدم يه بسته نون و يه دونه خامه خريدم و نشستم توی ماشين نصفيشو خوردم. بعدش هم بنزين زد و دوباره راه افتاديم. انگار قبلا طرفهای آدرس رفته بود و می گفت که می دونه کجاست. اما وقتی دنبال پلاک می گشتيم - که يه مقدار سخت پيدا شد- دائم می پرسيد «آخه اسمشون چيه؟... يعنی شما نمی دونين دارين خونهء کی می رين؟... آخه بالاخره يه اسمی، چيزی.....» دم در ويلا که رسيديم، گفتم اگه اشکال نداره اين بستهء نون و خامه توی ماشين بمونه. چون نمی تونم با خودم ببرم. بالاخره طاقت نياورد: «آخر ما نفهميديم شما کجا می خواين برين!»دوست نداشتم فضوليش کار دست بقيه بده، برای همين با لحن خشکی جواب دادم: «اينجا يه دورهء ده روزهء آموزش مديتيشنه. اجازه نداريم با خودمون خوراکی داشته باشيم. اون آدرسو لطف کنيد.»
*****
وقتی رسيدم داشت بارون می اومد. توی ساختمون زنها مشغول کار بودن. هيچ کس رو نمی شناختم. تنها اسم معرفم بود که حضور منو توجيه می کرد. از يه نفر که داشت کلمن پر از آب رو می گذاشت روی ميز پرسيدم: «می شه آب بخورم؟» جواب داد : «احتمالاً می شه.» فهميدم يکی از شاگردهاست. بعدا اسمش رو پرسيدم: "ميترا". بعد از اينکه ساکها رو گذاشتم گوشهء راهرو، به جمع خانومهايی که توی هال مشغول صحبت بودن پيوستم. بعضی هاشون از شاگردهای نسبتاً قديمی بودن. اما اکثراً مثل من جديد بودن. خانم پير با مزه ای که بعداً فهميدم اسمش "ليلی" هستش داشت تعريف می کرد که چه طوری شد که اومد.. می ترسيد. دوبار به جلسه های معارفهء مديتيشن با مانترا ( تی ام) رفته بود و هر دوبار وسط کار بلند شده بود و اومده بود. توی دلم خوشحال شدم که من حداقل تی ام کار کردم و يه خورده به اين کار آشنايی دارم. می دونم سخته اما حداقل ترسی ندارم. يکی از شاگردهای قديمی داشت توضيح می داد: «اگه ديدين توی مدت اين ده روز کسی داره گريه می کنه يا قاه قاه می خنده يا هر چی، اصلاً تعجب نکنيد. همه تون ممکنه "برون افکنی" داشته باشين.» بعد رو کرد به يکی از شاگردهای جديد: «نوار بهداشتی با خودت آوردی؟ آخه بعضی وقتا عمل "برون افکنی" با خون ريزی انجام می شه.» ليلی اون طرف داشت هنوز صحبت می کرد: «قرار بود با خواهرم اينا برم شمال.. اخرين لحظه برنامه رو به هم زدم و اومدم.. خواهرم می گه ای بابا چقدر می ری اين کلاس اون کلاس ؟ هر وقتم نمی ری کلاس داری يه کتاب می خونی.. بابا بيا بريم يه کم اين ور اون ور!.... من عاشق کتابم.. "راه هنرمند" رو تازه خونده بودم و اين چند روز داشتم تمرينای اونو انجام می دادم..»
"راه هنرمند" رو خونده بودم و تمرين هاش رو تا مدتی انجام می دادم. خيلی برام جالب بود و روی خلاقيتم جداً اثر گذاشته بود. لحن ليلی يه کم هراسون شده بود: «می گن خيلی سخته.. نمی دونم والله.. حالا ببينيم چی می شه ...» برامون چايی آرورده بودن. چايی ها هنوز به نصف نرسيده بود که يکی از شاگردهای قديمی اومد توی هال: « خانوما هيزمها دارن اون بيرو بارون می خورن. يه زحمت بکشين بيارينشون زير سايبون. مرسی.»
هيزم ها رو که جابه جا کرديم ديگه شب شده بود. استاد هنوز نيومده بود. خانم های زيادی -که گويا از شاگردهای خيلی قديمی بودن- مدام اين طرف و اون طرف می رفتن و کارها رو راست و ريس می کردن. دختر ريزه ميزه و سبزه ای - که بعداً فهميدم اسمش "سپيده" ست- داشت برنامهء روزانه رو می زد به ديوار:
ساعت 4صبح زنگ بيداری 4.30 تجمع در سالن عمومی
ساعت 6 صبحانه تا 6.30
// 6و30 تا 8 استراحت
// 8 تا 9 نشست گروهی در سالن
// 9 تا 11 مراقبه در سالن يا خوابگاه طبق دستور استاد
// 11 تا 12 ناهار
// 12 تا 1 استراحت
// 1 تا 2 نشست گروهی در سالن
// 2 تا 3.30 مراقبه در سالن يا خوابگاه طبق دستور استاد
// 3.30 تا 5 نشست گروهی در سالن
// 5 تا 6عصرانه
// 6 تا 7 تجمع در سالن عمومی
// 7 تا 8 درس شبانه
// 8 تا 9 مراقبه در سالن
// 9 تا 9.30 آماده شدن برای خواب
// 9.30 خاموشی
يکی از شاگردهای قديمی داشت با نگرانی به اون يکی می گفت: «پس چرا استاد نيومد؟» -«حتما توی ترافيک عباس آباد گير کرده.. ديگه پيداش می شه»
دالما ورکر ها ورقه هايی درست کردن که روی يک طرفش نوشته بود "پر" و روی طرف ديگه نوشته بود "خالی". اونها رو با يه تيکه طناب به دستگيره های دوتا دسشويی/ حمام و حمام سوم آويزون کردند. هر کس وارد می شد بايد اون رو از سمت "پر" آويزون می کرد و وقتی خارج می شد از سمت خالی. روی کاغذهای ديگه ای نوشته بودند: «لطفاً در حداقل زمان ممکن حمام کنيد.» اونها رو هم به در حمامها نصب کردند.
بالاخره استاد هم اومد. يه کلاه نمدی شيری رنگ سرش بود. قدش حدود چهار انگشت از من کوتاه تر بود.. بيشتر موهاش سفيد شده بود. به نظرم با مزه اومد. بعد از سلام عليک گرمی با همهء شاگردها يه راست رفت به اتاقش..
مدير برنامه همه مون رو جمع کرد توی هال تا توضيحاتی بده: « خوب اميد وارم که شاگرد های جديد هم از برنامه های اينجا اطلاعات کافی داشته باشن.. خواهش می کنم توجه کنيد که نظم خيلی اهميت داره... "سکوت شريفه" امشب بعد از شام برقرار می شه و تا روز دهم شکسته نمی شه. لطفاً با هم اتاقی هاتون هيچ صحبتی نکنيد. حتی با ايما و اشاره. به هيچ وجه با همديگه ارتباط برقرار نکنيد. اين تنها راه برای نتيجه گرفتن از اين دوره است. به هيچ چيز و هيچ کس توجه نکنيد. فقط جلوی پاتون رو نگاه کنيد... در ساعات معين شده برای استراحت و غذا چای هم داده می شه. لطفاً از دالما ورکرها بين اين ساعتها تقاضای چای يا خوراکی نکنيد...» اونشب استثناءً شام خورديم. بعد از شام ظرف ها رو به آشپزخونه برديم. غير از بردن ظرف ها مجاز نبوديم کار ديگه ای بکنيم. هيچ شاگردی اجازه نداشت به "دالما ورکر"ها کمک بکنه. بعد اولين درس شبانه رو گرفتيم.. توضيحاتی در مورد فلسفهء ويپاسانا و غير فرقه ای بودن تکنيک.. در آخر يادگرفتيم چطور روی تنفس تمرکز کنيم تا برای مراقبهء فردا صبح آماده باشيم.... برای اولين بار صف مسواک تشکيل شد.. و بعد از اون به اتاقهايی که قبلاً تعيين شده بود رفتيم. بدون اينکه به هم شب به خير بگيم چراغ ها رو خاموش کرديم و به رختخواب رفتيم. دوتا تخت توی ويلا بود که يکی از اونها رو داده بودن به خانم مسنی که ناراحتی شديد مفصل داشت و براش مشکل بود از روی زمين بلند شه. اون يکی تخت که اضافه بود رو من برداشتم. انقدر خسته بودم که چند ثانيه بيشتر بيدار نموندم.
ادامه دارد...
(2)
راننده دوتا صفت نچسب داشت: وراجی و فضولی. توی راه پنچر کرد. منم که فرصت نکرده بودم ناهار بخورم، پياده شدم يه بسته نون و يه دونه خامه خريدم و نشستم توی ماشين نصفيشو خوردم. بعدش هم بنزين زد و دوباره راه افتاديم. انگار قبلا طرفهای آدرس رفته بود و می گفت که می دونه کجاست. اما وقتی دنبال پلاک می گشتيم - که يه مقدار سخت پيدا شد- دائم می پرسيد «آخه اسمشون چيه؟... يعنی شما نمی دونين دارين خونهء کی می رين؟... آخه بالاخره يه اسمی، چيزی.....» دم در ويلا که رسيديم، گفتم اگه اشکال نداره اين بستهء نون و خامه توی ماشين بمونه. چون نمی تونم با خودم ببرم. بالاخره طاقت نياورد: «آخر ما نفهميديم شما کجا می خواين برين!»دوست نداشتم فضوليش کار دست بقيه بده، برای همين با لحن خشکی جواب دادم: «اينجا يه دورهء ده روزهء آموزش مديتيشنه. اجازه نداريم با خودمون خوراکی داشته باشيم. اون آدرسو لطف کنيد.»
*****
وقتی رسيدم داشت بارون می اومد. توی ساختمون زنها مشغول کار بودن. هيچ کس رو نمی شناختم. تنها اسم معرفم بود که حضور منو توجيه می کرد. از يه نفر که داشت کلمن پر از آب رو می گذاشت روی ميز پرسيدم: «می شه آب بخورم؟» جواب داد : «احتمالاً می شه.» فهميدم يکی از شاگردهاست. بعدا اسمش رو پرسيدم: "ميترا". بعد از اينکه ساکها رو گذاشتم گوشهء راهرو، به جمع خانومهايی که توی هال مشغول صحبت بودن پيوستم. بعضی هاشون از شاگردهای نسبتاً قديمی بودن. اما اکثراً مثل من جديد بودن. خانم پير با مزه ای که بعداً فهميدم اسمش "ليلی" هستش داشت تعريف می کرد که چه طوری شد که اومد.. می ترسيد. دوبار به جلسه های معارفهء مديتيشن با مانترا ( تی ام) رفته بود و هر دوبار وسط کار بلند شده بود و اومده بود. توی دلم خوشحال شدم که من حداقل تی ام کار کردم و يه خورده به اين کار آشنايی دارم. می دونم سخته اما حداقل ترسی ندارم. يکی از شاگردهای قديمی داشت توضيح می داد: «اگه ديدين توی مدت اين ده روز کسی داره گريه می کنه يا قاه قاه می خنده يا هر چی، اصلاً تعجب نکنيد. همه تون ممکنه "برون افکنی" داشته باشين.» بعد رو کرد به يکی از شاگردهای جديد: «نوار بهداشتی با خودت آوردی؟ آخه بعضی وقتا عمل "برون افکنی" با خون ريزی انجام می شه.» ليلی اون طرف داشت هنوز صحبت می کرد: «قرار بود با خواهرم اينا برم شمال.. اخرين لحظه برنامه رو به هم زدم و اومدم.. خواهرم می گه ای بابا چقدر می ری اين کلاس اون کلاس ؟ هر وقتم نمی ری کلاس داری يه کتاب می خونی.. بابا بيا بريم يه کم اين ور اون ور!.... من عاشق کتابم.. "راه هنرمند" رو تازه خونده بودم و اين چند روز داشتم تمرينای اونو انجام می دادم..»
"راه هنرمند" رو خونده بودم و تمرين هاش رو تا مدتی انجام می دادم. خيلی برام جالب بود و روی خلاقيتم جداً اثر گذاشته بود. لحن ليلی يه کم هراسون شده بود: «می گن خيلی سخته.. نمی دونم والله.. حالا ببينيم چی می شه ...» برامون چايی آرورده بودن. چايی ها هنوز به نصف نرسيده بود که يکی از شاگردهای قديمی اومد توی هال: « خانوما هيزمها دارن اون بيرو بارون می خورن. يه زحمت بکشين بيارينشون زير سايبون. مرسی.»
هيزم ها رو که جابه جا کرديم ديگه شب شده بود. استاد هنوز نيومده بود. خانم های زيادی -که گويا از شاگردهای خيلی قديمی بودن- مدام اين طرف و اون طرف می رفتن و کارها رو راست و ريس می کردن. دختر ريزه ميزه و سبزه ای - که بعداً فهميدم اسمش "سپيده" ست- داشت برنامهء روزانه رو می زد به ديوار:
ساعت 4صبح زنگ بيداری 4.30 تجمع در سالن عمومی
ساعت 6 صبحانه تا 6.30
// 6و30 تا 8 استراحت
// 8 تا 9 نشست گروهی در سالن
// 9 تا 11 مراقبه در سالن يا خوابگاه طبق دستور استاد
// 11 تا 12 ناهار
// 12 تا 1 استراحت
// 1 تا 2 نشست گروهی در سالن
// 2 تا 3.30 مراقبه در سالن يا خوابگاه طبق دستور استاد
// 3.30 تا 5 نشست گروهی در سالن
// 5 تا 6عصرانه
// 6 تا 7 تجمع در سالن عمومی
// 7 تا 8 درس شبانه
// 8 تا 9 مراقبه در سالن
// 9 تا 9.30 آماده شدن برای خواب
// 9.30 خاموشی
يکی از شاگردهای قديمی داشت با نگرانی به اون يکی می گفت: «پس چرا استاد نيومد؟» -«حتما توی ترافيک عباس آباد گير کرده.. ديگه پيداش می شه»
دالما ورکر ها ورقه هايی درست کردن که روی يک طرفش نوشته بود "پر" و روی طرف ديگه نوشته بود "خالی". اونها رو با يه تيکه طناب به دستگيره های دوتا دسشويی/ حمام و حمام سوم آويزون کردند. هر کس وارد می شد بايد اون رو از سمت "پر" آويزون می کرد و وقتی خارج می شد از سمت خالی. روی کاغذهای ديگه ای نوشته بودند: «لطفاً در حداقل زمان ممکن حمام کنيد.» اونها رو هم به در حمامها نصب کردند.
بالاخره استاد هم اومد. يه کلاه نمدی شيری رنگ سرش بود. قدش حدود چهار انگشت از من کوتاه تر بود.. بيشتر موهاش سفيد شده بود. به نظرم با مزه اومد. بعد از سلام عليک گرمی با همهء شاگردها يه راست رفت به اتاقش..
مدير برنامه همه مون رو جمع کرد توی هال تا توضيحاتی بده: « خوب اميد وارم که شاگرد های جديد هم از برنامه های اينجا اطلاعات کافی داشته باشن.. خواهش می کنم توجه کنيد که نظم خيلی اهميت داره... "سکوت شريفه" امشب بعد از شام برقرار می شه و تا روز دهم شکسته نمی شه. لطفاً با هم اتاقی هاتون هيچ صحبتی نکنيد. حتی با ايما و اشاره. به هيچ وجه با همديگه ارتباط برقرار نکنيد. اين تنها راه برای نتيجه گرفتن از اين دوره است. به هيچ چيز و هيچ کس توجه نکنيد. فقط جلوی پاتون رو نگاه کنيد... در ساعات معين شده برای استراحت و غذا چای هم داده می شه. لطفاً از دالما ورکرها بين اين ساعتها تقاضای چای يا خوراکی نکنيد...» اونشب استثناءً شام خورديم. بعد از شام ظرف ها رو به آشپزخونه برديم. غير از بردن ظرف ها مجاز نبوديم کار ديگه ای بکنيم. هيچ شاگردی اجازه نداشت به "دالما ورکر"ها کمک بکنه. بعد اولين درس شبانه رو گرفتيم.. توضيحاتی در مورد فلسفهء ويپاسانا و غير فرقه ای بودن تکنيک.. در آخر يادگرفتيم چطور روی تنفس تمرکز کنيم تا برای مراقبهء فردا صبح آماده باشيم.... برای اولين بار صف مسواک تشکيل شد.. و بعد از اون به اتاقهايی که قبلاً تعيين شده بود رفتيم. بدون اينکه به هم شب به خير بگيم چراغ ها رو خاموش کرديم و به رختخواب رفتيم. دوتا تخت توی ويلا بود که يکی از اونها رو داده بودن به خانم مسنی که ناراحتی شديد مفصل داشت و براش مشکل بود از روی زمين بلند شه. اون يکی تخت که اضافه بود رو من برداشتم. انقدر خسته بودم که چند ثانيه بيشتر بيدار نموندم.
ادامه دارد...
سهشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۱
دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۱
خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی
خبر رسيد که استاد يک تکنيک عالی مديتيشن - به اسم ويپاسانا - بعد از سالها اومده ايران.. يکی از فاميل های دورمون ( دختر عمهء دخترخالهء مامانم!) که خودش اين دوره رو گذرونده بود خبرم کرد: «اين يه فرصت خيلی عاليه .. ما با هزار بدبختی و مشکل می رفتيم هند که اين دوره رو بگذرونيم.. ببين، سخت هست، اما غير ممکن نيست. ده روز اونجا درس می گيری و همونجا با بقيهء شاگردها کار می کنين. بايد اين ده روز رو سکوت کنی، ذهنت رو کاملاً ساکن کنی تا بتونی شيرجه بزنی توی ناخودآگاهت. با خودِ خودِ خودت روبرو بشی... اونجا سعی کن به کسی نگاه نکنی تا به ذهنت خوراک نرسونی. اگر مشکلی پيش اومد يا سؤالی داشتی از خود استاد يا از "دالما ورکر"ها بپرس. با خودت رخت خواب ببر با يه پتوی اضافه. احتمالاً اونجا سرده. لباس گرم ببر. يه شال که موقهء مديتيشن بندازی روی شونه هات. اول روی تنفس تمرکز می کنين.. ساعات زيادی رو بايد تمرين کنين. سخته. خيلی سخته. همين طوری می گيم ده روز، اما ده روز رو گذروندن اونجا اصلاً کار ساده ای نيست. ولی مطمئن باش که می ارزه. پشيمون نمی شی. فقط دوام بيار. همين. اميد وارم موفق باشی....»
وقت زيادی نداشتم. بايد خريد می کردم و ساکهام رو می بستم. بايد کلاس اين ترم رو کنسل می کردم. وای چقدر وقت کم داشتم.. چقدر استرس دير رسيدن.. تمام مدت در حال دويدن بودم. تمام مدت نگران جا گذاشتن چيزی.. يا دير رسيدن..... هر طوری بود خودم رو آماده کردم. پتو و بالشت هر چی می تونستم برادشتم.. لباس گرم، مسواک و شامپو.. خيلی دقت کردم که چيزی جا نذارم. مخصوصا کيف پولم رو دو سه بار چک کردم. وقتی ماشين اومد من در حال بحث با مامانم بودم که چرا ده روز دارم می رم و کی ميام و حالا نمی شه نرم و ... و در عين حال بستن ساکها. بالاخره از در رفتم بيرون و تا پايين با کمک مامانم ساکهای سنگين رو کشون کشون برديم.. دم ماشين دوباره پرسيد: «تاريخ دقيق به من بده! دقيقاً کی برمی گردی؟»
خودمم نمی دونستم دقيقاً کی بر می گردم...
ادامه دارد....
خبر رسيد که استاد يک تکنيک عالی مديتيشن - به اسم ويپاسانا - بعد از سالها اومده ايران.. يکی از فاميل های دورمون ( دختر عمهء دخترخالهء مامانم!) که خودش اين دوره رو گذرونده بود خبرم کرد: «اين يه فرصت خيلی عاليه .. ما با هزار بدبختی و مشکل می رفتيم هند که اين دوره رو بگذرونيم.. ببين، سخت هست، اما غير ممکن نيست. ده روز اونجا درس می گيری و همونجا با بقيهء شاگردها کار می کنين. بايد اين ده روز رو سکوت کنی، ذهنت رو کاملاً ساکن کنی تا بتونی شيرجه بزنی توی ناخودآگاهت. با خودِ خودِ خودت روبرو بشی... اونجا سعی کن به کسی نگاه نکنی تا به ذهنت خوراک نرسونی. اگر مشکلی پيش اومد يا سؤالی داشتی از خود استاد يا از "دالما ورکر"ها بپرس. با خودت رخت خواب ببر با يه پتوی اضافه. احتمالاً اونجا سرده. لباس گرم ببر. يه شال که موقهء مديتيشن بندازی روی شونه هات. اول روی تنفس تمرکز می کنين.. ساعات زيادی رو بايد تمرين کنين. سخته. خيلی سخته. همين طوری می گيم ده روز، اما ده روز رو گذروندن اونجا اصلاً کار ساده ای نيست. ولی مطمئن باش که می ارزه. پشيمون نمی شی. فقط دوام بيار. همين. اميد وارم موفق باشی....»
وقت زيادی نداشتم. بايد خريد می کردم و ساکهام رو می بستم. بايد کلاس اين ترم رو کنسل می کردم. وای چقدر وقت کم داشتم.. چقدر استرس دير رسيدن.. تمام مدت در حال دويدن بودم. تمام مدت نگران جا گذاشتن چيزی.. يا دير رسيدن..... هر طوری بود خودم رو آماده کردم. پتو و بالشت هر چی می تونستم برادشتم.. لباس گرم، مسواک و شامپو.. خيلی دقت کردم که چيزی جا نذارم. مخصوصا کيف پولم رو دو سه بار چک کردم. وقتی ماشين اومد من در حال بحث با مامانم بودم که چرا ده روز دارم می رم و کی ميام و حالا نمی شه نرم و ... و در عين حال بستن ساکها. بالاخره از در رفتم بيرون و تا پايين با کمک مامانم ساکهای سنگين رو کشون کشون برديم.. دم ماشين دوباره پرسيد: «تاريخ دقيق به من بده! دقيقاً کی برمی گردی؟»
خودمم نمی دونستم دقيقاً کی بر می گردم...
ادامه دارد....
یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۱
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م !!!!!
يخده نفس تازه کنم، براتون تعريف می کنم که اين ۱۰ روز - نه ۱۲ روز چی شد و کجا بودم.
اونايی که يادگاری نوشتن ازشون خيلی خيلی ممنونم.. نمی دونين چقدر خوندنشون لذت داشت.
و اون يادگاری آخريم که ديگه آخرش بود. مرسی دين دين دونم.
يخده نفس تازه کنم، براتون تعريف می کنم که اين ۱۰ روز - نه ۱۲ روز چی شد و کجا بودم.
اونايی که يادگاری نوشتن ازشون خيلی خيلی ممنونم.. نمی دونين چقدر خوندنشون لذت داشت.
و اون يادگاری آخريم که ديگه آخرش بود. مرسی دين دين دونم.
شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۱
چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۱
سهشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۱
امروز همون دوستم که هفصد ساله با هم قهريم زنگ زد.. گفت مامانت خوبه؟ گفتم آره..فقط يه خورده ناراحته. گفت من خواب ديدم فوت کرده.. يه صدقه ای چيزی بده..
کلی با هم حرف زديم....از وجود وبلاگستان خبر داشت. بهش گفتم وبلاگ دارم اما علاقه ای نشون نداد برای اينکه آدرس وبلاگمو بدونه. منم چيزی نگفتم. از طرفی خودم هم اينطوری راحتترم.. می ترسم وبلاگمو بخونه مسخره م کنه. آخه يه جورايی با مثبت نگاه کردن ميونه ای نداره. يعنی نه که من خيلی مثبت می نويسم ها، منظورم اينه که کلاً حرف زدن و نوشتن اين مدلی رو بی معنی و بی فايده میدونه. خودش داستان ها و شعرهای خيلی قشنگی می نويسه، اما با اينجوری روزمره نوشتن شايد ميونهء خوبی نداشته باشه. نظر منو اگه می پرسيد بهش می گفتم يه وبلاگ درست کنه که همه از نوشته هاش لذت ببرن.. اما چيزی نگفتم.. اگه بخواد خودش اينکارو می کنه.
گفت توی کنسرت راجر واترز- که دوبی برگذار شده بود- با ابراهيم نبوی رفيق شده. اما خيلی زود فهميده که آدم خيلی ..( هر جوری بخوام بگم فحش می شه....آهان! يه جورايی معنيش به آدم زرنگ نزديکه) خلاصه از دوستی کردن با ايشون پشيمون می شه.
يه چيز ديگه م گفت.. گفت که يه نفر و اونجا هو کردن که نمی گم کيه اما می شناسينش.. گفتم چرا اينکارو کردين؟گفت آخه اونو چه به کنسرت راجر واترز؟ اون که اينجوری می خونه و افکارش اينجوريه، بی خود می کنه پا می شه ميآد اونجا!
گفتم يعنی هر کی موزيکی توليد کنه که به نظر تو جالب نيست بايد "هو" ش کرد؟ گفت نه افکارش هم معلومه چه جوريه ديگه! گفتم خوب به نظر تو هر کی افکارش رو قبول نداريم يآ اصلاً واقعا هم طرز فکرش جالب نيست بايد "هو" بشه؟ گفت نه آخه اين اطلاعاتيه! گفتم آره منم فکر می کنم که باشه... اما چيزی که بهش نگفتم اين بود که به نظر من همون دليل اول از نظر تو برای هو کردنش کافی بوده.
گفت خيلی اعصابش خرابه.. بهش گفتم که وقتی ازش فاصله گرفتم تونستم ببينم اشکال کارهاش کجاست؛ «چرا چيزهايی که ناراحتت می کنه رو ناديده می گيری؟ بابا بشين ببين راه حل چيه يه راهی رو تا آخرش برو شايد درست بشه آخه! از وقتی می شناسمت ثبات نداشتی.. همه ش عقايدت تغيير می کنه، دائم راهت رو عوض می کنی. به نظر من اشکال از اينجاست.» انگار خودش هم يه جورايی به همين نتيجه رسيده بود.. گفت يه برنامه هايی داره..
گفت يه بيماری گرفته ؛ هر چی قند توی بدنش هست تبديل به يک مادهء ناهنجار می شه و سر از دمل های چرکی بزرگ درمياره.. راست می گه هفصد سال پيش قبل از اينکه قهر کنيم دمل ها رو ديده بودم. دکتر بهش گفته هيچ چيز شيرينی نبايد بخوره. حتی سيب.. «اما اون چند روز که دوبی بودم يه عالم شکلات خوردم و هيچيم نشد.. می دونی؟ از اينکه بايد همش خودم رو بپوشونم حالم به هم می خوره»....
شايد تنها خبر خوبی که داد اين بود که با شوهرش خيلی خوبه در حال حاضر.
يه زمانی تمام عشق و دلخوشی ش اين بود که بره هند.. يه مدتيشن مشتی با يه استاد مشتی! .. يه عالم معبد مشتی! حالا اما «حالم از هر چيزی که رنگ و بويی از هند داشته باشه به هم می خوره» چون « فهميدم هنديا خيلی آدم های مزخرفی هستن..».. اين کلی نگاه کردنش اغلب باعث شده بحثمون بشه.. خود منم يه زمانی همين طور فکر می کردم: اصفهانيا همه شون اينجوری .. مشهديا همه شون اونجوری .. مردهای ايرانی همه شون اينجوری.. زن ها همه شون اون جوری .. فکر می کنم از وقتی دست از اينطور نگاه کردن برداشتم بيشترين پيشرفت زندگيم رو کردم. اما ديگه چيزی بهش نمی گم.. هر روز که می گذره انگار بيشتر راهمون جدا می شه. تازه، اصلاً همهء مردم هند هم بد. بابا تو مگه می خواستی بری اونجا با مردم معاشرت کنی؟ « نيگا کن، من اصلاً ديگه با مديتيشن حال نمی کنم»....
کاش يه روز بياد که ببينم بيماری توی تنش نمونده و از زندگيش راضيه ..
وای راستی خدا کنه خوابش تعبير نشه!
دوشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۱
با اجازهء هم دهی ها (ده پايينی ها) ، غير هم دهی ها ( ده بالايی ها) ، دوستان ، آشنايان ، منطقی ها ، غير منطقی ها ، سياسيون، اجتماعيون، عشاق، متنفرون، جدی ها ، شوخ طبعان و معموليان ( نه زياد شوخ طبع نه زياد جدی) می خواستيم قدری امروز شيون و ناله بنماييم و چهچه بزنيم. 1، 2، 3:
بهاره کی ميايی ؟
بهاره کی ميايی؟
د بگو پس کی ميايی؟
زمستون کی ميايی؟
تابستون که نمی يايی ی ی ی ی یا ها ها ها هاها های ی ی ی هاهاهاهاهای های های....
آی دلُم تنگه دلُم تنگه هه هه هه هه هه ....
_________________________________
آقا شرمنده. بد جوری تو گلوم گير کرده بود اين آوازه.
بهاره کی ميايی ؟
بهاره کی ميايی؟
د بگو پس کی ميايی؟
زمستون کی ميايی؟
تابستون که نمی يايی ی ی ی ی یا ها ها ها هاها های ی ی ی هاهاهاهاهای های های....
آی دلُم تنگه دلُم تنگه هه هه هه هه هه ....
_________________________________
آقا شرمنده. بد جوری تو گلوم گير کرده بود اين آوازه.
یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۱
ديشب توی تاکسی پشت چراغ قرمز بودم. داشتم می رفتم تجريش که يه سری چيز ميز برای نقاشی روی شمع بخرم. يک پسر حدود 17 - 18 ساله که داشت از بين ماشين ها می گذشت رو يه لحظه از گوشهء چشم راستم ديدم. طبق عادت منتظر بودم الان بستهء آدامسی، چيزی بگيره جلوی شيشهء ماشين که مردم بخرن. چيزی از دستش افتاد اونم دولا شد که برداره. وقتی بلند شد ديدم لباساش مرتب و تميزه و معلومه محصلی چيزيه. کوله پشتی داشت و يه عالم چيز ميزم دستش بود که انگار مربوط به يه کار هنری/فنی خاص بود. سريع از بين ماشين ها رد شد و رفت. با خودم فکر کردم چقدر خوب می شد همهء مردم ثروتمند بودن، همه اونقدر فرصت و آزادی داشتن که برن دنبال استعدادهاشون.. دنبال اون چيزی که واقعاً دوست دارند انجام بدن يا ياد بگيرن. اون وقت دنيا می شد جولانگاه درخشش خلاقيت.......
______________________________________________
- پس شد ساعت سه ميدون ولی عصر دم سينما هه ديگه؟
- آره ديگه....
-باشه. فقط تو رو خدا کيف پولت يادت نره.. يه وقت اشتباهی نری شهر بازی ! يه بار ديگه بگو کجا بود؟
-ميدون ولی عصر دم همون سينماهه
-D:
-D:
______________________________________________
- پس شد ساعت سه ميدون ولی عصر دم سينما هه ديگه؟
- آره ديگه....
-باشه. فقط تو رو خدا کيف پولت يادت نره.. يه وقت اشتباهی نری شهر بازی ! يه بار ديگه بگو کجا بود؟
-ميدون ولی عصر دم همون سينماهه
-D:
-D:
شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۱
جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۱
شعله می رقصيد، بنفش.. با لوندی تمام..و می رقصيد و از ديوار بالا می رفت و روی سقف می لرزيد و می رقصيد..
هوای مرتعش پوستم را می لرزاند و من گوش بودم.. قدرت بودم..
گفتم اگر حتی همين حالا بيايی، همين حالا اگر بيايی برای جنگيدن آخر، ندايی بر خواهم خاست صورت به صورت که نمی شنوی؛
مرا باختی.. خاطرهء خواهرانه ات را از حافظه ام.. دوستی ساده ام را به هم خوابگی دروغی مستند.. و هراس های نسيهء نقش فنجان هايمان را به سراب نقد.. خانه ام را به فريبی ارزان.... باختی.
وخواهم رفت. بی هيچ حرفی.
هوای مرتعش پوستم را می لرزاند و من گوش بودم.. قدرت بودم..
گفتم اگر حتی همين حالا بيايی، همين حالا اگر بيايی برای جنگيدن آخر، ندايی بر خواهم خاست صورت به صورت که نمی شنوی؛
مرا باختی.. خاطرهء خواهرانه ات را از حافظه ام.. دوستی ساده ام را به هم خوابگی دروغی مستند.. و هراس های نسيهء نقش فنجان هايمان را به سراب نقد.. خانه ام را به فريبی ارزان.... باختی.
وخواهم رفت. بی هيچ حرفی.
نزديک ميدون توی تاريکی پياده رو وايساده .. روسری سفيدش رو سفت سفت بسته. شده عين تخم مرغ. يه تخم مرغ که روش دو چيکه قير بچکونی جای چشم. مثل بقيه نيست. يه چيزی انگار اضافه داره.. يا چندتا چيز کم. بی صدا مياد طرفم.
نگاهم می کنه: (بخر).
- چی می فروشی؟
- (با يه صدای جير جيری که فقط خودم می تونم اداشو در بيارم) چسب!
-چند؟
-دويست
( نگاهشو دوخته بهم.. منم همينطوری نگاهش می کنم.. به هم می خنديم)
-وايسا يه دقه ببينم دويست تومنی دارم....
چسب و می ده دستم.. پولو بهش می دم.. می خوام جلوی خودمو بگيرم اما نمی شه: قُلبون اون قيافت برم!
ته دالون سياه چشماش، پشت يه عالم تاريکی، دوتا پنجره باز می شه ، دوتا آفتاب می خنده....
نگاهم می کنه: (بخر).
- چی می فروشی؟
- (با يه صدای جير جيری که فقط خودم می تونم اداشو در بيارم) چسب!
-چند؟
-دويست
( نگاهشو دوخته بهم.. منم همينطوری نگاهش می کنم.. به هم می خنديم)
-وايسا يه دقه ببينم دويست تومنی دارم....
چسب و می ده دستم.. پولو بهش می دم.. می خوام جلوی خودمو بگيرم اما نمی شه: قُلبون اون قيافت برم!
ته دالون سياه چشماش، پشت يه عالم تاريکی، دوتا پنجره باز می شه ، دوتا آفتاب می خنده....
شادی صدر :
... اما هيچکس از ما نپرسيد توی اين کتابها دنبال چه می گرديم. در مدرسه ای که به همه کارمان حتی اندازه پاچه شلوارمان کار داشت، به جای اينکه بدنمان و تغييرات آن را بشناسيم و درباره اميال تازه مان حرف بزنيم، کودکياری و بهداشت منزل می خوانديم، در خانواده ای که از بچگی بهمان هشدار داده بودند، از بلندی نپريم، چون ...
... اما هيچکس از ما نپرسيد توی اين کتابها دنبال چه می گرديم. در مدرسه ای که به همه کارمان حتی اندازه پاچه شلوارمان کار داشت، به جای اينکه بدنمان و تغييرات آن را بشناسيم و درباره اميال تازه مان حرف بزنيم، کودکياری و بهداشت منزل می خوانديم، در خانواده ای که از بچگی بهمان هشدار داده بودند، از بلندی نپريم، چون ...
پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۱
بعضی از نقاش ها عاشق اينن که بشينن يه چيزی رو عين خودش بکشن. يا يه منظره بکشن توپ!!
خوب ايرادی بهشون نيست. بديش اينه که معمولاً کار بقيه رو اينا قبول ندارن و انتقادهای مخربی می کنن. مثلاً خود من، هيچ وقت کپی کار و شبيه ساز خوبی نبودم، نيستم و نخواهم بود. واه واه اصلاً ساخت و ساز بيشتر از پنج دقيقه بکنم نفسم می گيره. منظره ام اگه بکشم يه چيز ديگه رو می خوام باهاش نشون بدم.
بعد از اولين نمايشگاهی که گذاشتم ( که همون آخری بود) تا يکسال دست طرف رنگ و قلمو نبردم. همون نقاشی هايی که توی اون وب پيج هست و بعضی هاتون ديدين. حالا شايد مسخره باشه اما يکی دو نفر که خودشون نقاش بودن فقط بهم گفته بودن:«مثل اينکه شما زياد اهل ساخت و ساز نيستيد.» يکی ديگه م بهم گفته بود:«مشخصه که شما زياد وارد نيستيد به تکنيک و اين ها» تا کتاب راه هنرمند (جوليا کامرون) رو نخوندم از شر لکه های اين انتقاد ها توی ذهنم خلاص نشدم. حالا اونايی که تعريف می کنن از کار آدم َم يه جورايی مانع می شن از آزادی فکر موقع نقاشی. خلاصه آدم بايد برای خودش بکشه. هر جور که دوست داره. همينه که يه نقاشی رو دوست داشتنی می کنه. حالا می خواد شبيه سازی باشه، می خواد "پل کلی" ای باشه.
خلاصه من به اين نتيجه رسيدم: نقاشی ای خوبه که خودم ازش لذت ببرم.
وقتی احساس/ذهنيتم رو بدون گير( وسواس برای تکنيک يا داوری ديگران) بريزم روی بوم بقيه م ازش لذت می برن.
خوب ايرادی بهشون نيست. بديش اينه که معمولاً کار بقيه رو اينا قبول ندارن و انتقادهای مخربی می کنن. مثلاً خود من، هيچ وقت کپی کار و شبيه ساز خوبی نبودم، نيستم و نخواهم بود. واه واه اصلاً ساخت و ساز بيشتر از پنج دقيقه بکنم نفسم می گيره. منظره ام اگه بکشم يه چيز ديگه رو می خوام باهاش نشون بدم.
بعد از اولين نمايشگاهی که گذاشتم ( که همون آخری بود) تا يکسال دست طرف رنگ و قلمو نبردم. همون نقاشی هايی که توی اون وب پيج هست و بعضی هاتون ديدين. حالا شايد مسخره باشه اما يکی دو نفر که خودشون نقاش بودن فقط بهم گفته بودن:«مثل اينکه شما زياد اهل ساخت و ساز نيستيد.» يکی ديگه م بهم گفته بود:«مشخصه که شما زياد وارد نيستيد به تکنيک و اين ها» تا کتاب راه هنرمند (جوليا کامرون) رو نخوندم از شر لکه های اين انتقاد ها توی ذهنم خلاص نشدم. حالا اونايی که تعريف می کنن از کار آدم َم يه جورايی مانع می شن از آزادی فکر موقع نقاشی. خلاصه آدم بايد برای خودش بکشه. هر جور که دوست داره. همينه که يه نقاشی رو دوست داشتنی می کنه. حالا می خواد شبيه سازی باشه، می خواد "پل کلی" ای باشه.
خلاصه من به اين نتيجه رسيدم: نقاشی ای خوبه که خودم ازش لذت ببرم.
وقتی احساس/ذهنيتم رو بدون گير( وسواس برای تکنيک يا داوری ديگران) بريزم روی بوم بقيه م ازش لذت می برن.
چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۱
آقا يه اتفاق بامزه افتاد الان. می خواستم بگم وطن من منظومهء شمسی است يه لينک خفنم بدم به منظومه مون، رفتم توی گوگل فارسی منظومهء شمسی رو سرچ کنم، ( خوب حالا همون جستجو کنم. راست می گی وقتی می گم گوگل فارسی ديگه فينگليش نبايد بلغور کنم) ديدم ورداشت وبلاگ خودمو برام پيدا کرد. ايناهاش
خلاصه ما وطنمون منظومهء شمسیِ س اينم ثابتش.
سريع نظر بدين ببينم!
خلاصه ما وطنمون منظومهء شمسیِ س اينم ثابتش.
سريع نظر بدين ببينم!
سهشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۱
...آن غريب نيشابوری ..آن به تنگ آمده از دوری...آن مغناطيس عالم فيزيک.. آن رقاص باباکرم و بيريک ...آن تالي تلو پلانک و وبر.....آن شناسنده ی هِر از بِر...
خدا بود!
خدا بود!
دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۱
امروز شوشو جون زنگ زد گفت عصر اگه بيکاری بيا با چندتا از وبلاگيون می خوايم بريم کافی شاپ: ويشکا>،خرمگس ،اين احسان، بغل دستيشو يادم نيست، پرستو، عمو گارفيلد( نبود توی ليست)، آدم نصفه نيمه ، اون يکی نوجوان که وبلاگشو نديدم، کوروش (کوه و دريا بود؟ پيداش نکردم شرمنده)، اون احسان، معما ( پيداش نکردم).
بسی مشعوف گشتيم و نيز قدری در باب شناختن دوستان سوتی داديم. 40 دقيقهء اول نصفه نيمه رو نشناختم يعنی يادم نمی اومد کدوم وبلاگه. هر چی می گفت بابا پنج شيش بار اومدی نظر دادی يادم نمی اومد. بعد با اين اشتباه گرفتم و ازش پرسيدم وبلاگت آبی نفتيه اول گفت آره بعد گفت نه قبلاً آبی نفتی بود حالا آبی روشنه (کجاش آبی روشنه راستی؟) بعد 40 -50 دقيقه که پچملبا* مخم رو خنک کرد طی يک واکنش به خاطر آوری انفجاری يادم اومد و کلی دوستان خنديدن آخه اين واکنش های انفجاری به خاطر آوری مثل گاز خنده آور عمل می کنه.
راستی يادتون باشه اگه خواستين به خرمگس بگين چقدر لوگوت قشنگه و نصفه نيمه گفت من درستش کردم بهش نگين «ولی کاش يه کم پررنگ درستش می کردی يا درشت ترش می کردی که معلوم باشه چيه» چون ممکنه پاشه دستاشو بزنه به کمرش : «اگه راست می گی خودت برو يه مگس به اين خری پيدا کن بذار تو يه لوگو که مثل مال خودت ناقص نباشه ببينم!» بعدشم ممکنه پشت چشم نازک کنه و ديگه باهاتون حرف نزنه.. از ما گفتن.
راستی، خيلی سخت بود ولی آخرش فهميدم کدوم احسان کدوم احسانه.
پچملبا : بستنی، ژله، کمپوت گيلاس، کمپوت آناناس، و يک زائدهء نارنجی رنگ که هر چی فکر می کنی و از بغل دستيت می پرسی نمی فهمی چيه و از اونجايی که در يک جمع فرهنگی زشته آدم دستشو بکنه توی ظرف بستنی و زائدهء نارنجی رو دربياره که ببينه چيه بهتره تا آخرش صبر کنی بستنی های دورش که تموم شد معلوم می شه کمپوت هلو يا يه چيز تو اين مايه هاست.
خيلی از ديدنتون خوشحال شدم. شب به خير.
بسی مشعوف گشتيم و نيز قدری در باب شناختن دوستان سوتی داديم. 40 دقيقهء اول نصفه نيمه رو نشناختم يعنی يادم نمی اومد کدوم وبلاگه. هر چی می گفت بابا پنج شيش بار اومدی نظر دادی يادم نمی اومد. بعد با اين اشتباه گرفتم و ازش پرسيدم وبلاگت آبی نفتيه اول گفت آره بعد گفت نه قبلاً آبی نفتی بود حالا آبی روشنه (کجاش آبی روشنه راستی؟) بعد 40 -50 دقيقه که پچملبا* مخم رو خنک کرد طی يک واکنش به خاطر آوری انفجاری يادم اومد و کلی دوستان خنديدن آخه اين واکنش های انفجاری به خاطر آوری مثل گاز خنده آور عمل می کنه.
راستی يادتون باشه اگه خواستين به خرمگس بگين چقدر لوگوت قشنگه و نصفه نيمه گفت من درستش کردم بهش نگين «ولی کاش يه کم پررنگ درستش می کردی يا درشت ترش می کردی که معلوم باشه چيه» چون ممکنه پاشه دستاشو بزنه به کمرش : «اگه راست می گی خودت برو يه مگس به اين خری پيدا کن بذار تو يه لوگو که مثل مال خودت ناقص نباشه ببينم!» بعدشم ممکنه پشت چشم نازک کنه و ديگه باهاتون حرف نزنه.. از ما گفتن.
راستی، خيلی سخت بود ولی آخرش فهميدم کدوم احسان کدوم احسانه.
پچملبا : بستنی، ژله، کمپوت گيلاس، کمپوت آناناس، و يک زائدهء نارنجی رنگ که هر چی فکر می کنی و از بغل دستيت می پرسی نمی فهمی چيه و از اونجايی که در يک جمع فرهنگی زشته آدم دستشو بکنه توی ظرف بستنی و زائدهء نارنجی رو دربياره که ببينه چيه بهتره تا آخرش صبر کنی بستنی های دورش که تموم شد معلوم می شه کمپوت هلو يا يه چيز تو اين مايه هاست.
خيلی از ديدنتون خوشحال شدم. شب به خير.
شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۱
آه
آيدا
ای دختر رؤياها.......آيدا
چرا
تو را
نشناخته بودم.......تا حالا.... آيدا
آه ای آيدا
تو بد جوری خوبی آيدا
چشمم کور..... آی دی ها را اول نگاه کنم آی دا....اينم حق السکوت..
آه آيدا
آيدا
تو رو خدا............. آيدا
راستی،
تو چه خوشگلی!............
من می دونم..... که تو خيلی ماهی...........آيدا
وای ... راستی چه اسم قشنگی! : «آيدا»! .......
به به...
چه چه....
دندم نرم....آی دی ها را خوب نگاه کنم....آی دا..
راستی.. امروز آی دی کالر تبليغ می کردند....ياد آی دی تو افتادم ... يک فص گريه کردم... «چرا نگاه نکردم؟»... آيدا
ام.... صبر کن آيدا... بگذار ببينم ديگر چی اولش آی دارد.....هوووووم...آهان !
آی باقالی دارم
باقالی دارم
باقالی تازه
خدا وسيله سازه
آيدا
ديگه..ديگه...
آی سی دی .. نوار جديد.. شايد هم آی سی دا ....
آه اما
هيچ کدام اين آی ها به پای آی اسم تو نمی رسد آيدا... به خدا راست می گويم.. به خدا جدی می گويم...
آيدا
نرو
آيدا
صبر کن
بيا برويم شام بيرون.... کنسرت.. تئاتر... سينما .. هر جا تو بگی.. هر چی تو بگی آيدا..
نه!
محال است بگذارم تو حساب کنی... آيدا
مگر من مرده ام که تو حساب کنی آيدا؟
اصلاً بگذار بالانس بزنم آيدا.. فقط به خاطر تو... از بس که خوبی ... آيدا
صدتا هم هولاهوپ.. خوب است؟
بگذار برايت شيرين کاری کنم آيدا...........
چشمم کور..
دندم نرم..
آی دی ها را نگاه کنم......آيدا.
آيدا
ای دختر رؤياها.......آيدا
چرا
تو را
نشناخته بودم.......تا حالا.... آيدا
آه ای آيدا
تو بد جوری خوبی آيدا
چشمم کور..... آی دی ها را اول نگاه کنم آی دا....اينم حق السکوت..
آه آيدا
آيدا
تو رو خدا............. آيدا
راستی،
تو چه خوشگلی!............
من می دونم..... که تو خيلی ماهی...........آيدا
وای ... راستی چه اسم قشنگی! : «آيدا»! .......
به به...
چه چه....
دندم نرم....آی دی ها را خوب نگاه کنم....آی دا..
راستی.. امروز آی دی کالر تبليغ می کردند....ياد آی دی تو افتادم ... يک فص گريه کردم... «چرا نگاه نکردم؟»... آيدا
ام.... صبر کن آيدا... بگذار ببينم ديگر چی اولش آی دارد.....هوووووم...آهان !
آی باقالی دارم
باقالی دارم
باقالی تازه
خدا وسيله سازه
آيدا
ديگه..ديگه...
آی سی دی .. نوار جديد.. شايد هم آی سی دا ....
آه اما
هيچ کدام اين آی ها به پای آی اسم تو نمی رسد آيدا... به خدا راست می گويم.. به خدا جدی می گويم...
آيدا
نرو
آيدا
صبر کن
بيا برويم شام بيرون.... کنسرت.. تئاتر... سينما .. هر جا تو بگی.. هر چی تو بگی آيدا..
نه!
محال است بگذارم تو حساب کنی... آيدا
مگر من مرده ام که تو حساب کنی آيدا؟
اصلاً بگذار بالانس بزنم آيدا.. فقط به خاطر تو... از بس که خوبی ... آيدا
صدتا هم هولاهوپ.. خوب است؟
بگذار برايت شيرين کاری کنم آيدا...........
چشمم کور..
دندم نرم..
آی دی ها را نگاه کنم......آيدا.
جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۸۱
پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۱
سهشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۱
دو چيز را بايد به ياد داشت: يکی اين که هر کس نظرياتش به مطالعه بيارزد، لابد از فهم و هوش بهره ای داشته است. ديگر اينکه به هيچ وجه احتمال اين نمی رود آن کس در موضوعی - هر چه باشد - به حقيقت کامل و نهايی رسيده باشد. هنگامی که شخص هوشمندی نظری اظهار می کند که در نظر ما آشکارا سخيف می نمايد، نبايد بکوشيم تا ثابت کنيم آن نظر به نحوی درست است، بلکه بايد بکوشيم تا دريابيم که آن نظر چگونه درست می نمايد.
اين طرز به کار بردن تخيل تاريخی و روانی فوراً دامنهء انديشهء ما را گسترش می دهد و به ما کمک می کند تا دريابيم در جامعه ای که دارای طرز تفکر ديگری است چگونه بسياری از عقايد گرامی ما احمقانه می نمايد.
از "تاريخ فلسفهء غرب" ، برتراند راسل
اين طرز به کار بردن تخيل تاريخی و روانی فوراً دامنهء انديشهء ما را گسترش می دهد و به ما کمک می کند تا دريابيم در جامعه ای که دارای طرز تفکر ديگری است چگونه بسياری از عقايد گرامی ما احمقانه می نمايد.
از "تاريخ فلسفهء غرب" ، برتراند راسل
یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۱
عفونت
سر چاراه پيرزنی دستمال کاغذی می فروشه.. سرش رو بر می گردونه اين طرف..لبخند می زنه.. چراع سبز می شه..
و من فرو می رم.....
بعد از چارراه زنی با لباس ژنده و چوب زير بغل روی پله های به جا مونده از يک خرابه نشسته و خودش رو روی سيگارش کج کرده.. شعلهء سر سيگار چند لحظه پر نور می شه.. بعد با نفس عميقی پشتش رو صاف می کنه و به دور دست ها خيره می مونه.. دور دست ها؟! اون طرف خيابون شايد..
فرو می رم.. بيشتر.....
پياده می شم. می خوام از خيابون رد بشم. مردی با لهجهء شهرستانی و صدای بلند به همراهش می گه: به نظرت قيمت اين چنده؟ بيست تومن می ارزه؟
از خيابون می گذرم.
دهانم رو بازنمی کنم تا عفونت شهر رو فرو ندم.. همه جا تاريکه.. من راه می رم... به مردم نگاه می کنم.. به نگاه های پشت شيشه های طلا فروشی... به دست های گره خورده.. لب ها....سکوت دو همراه.. صدای بچه ها...
چقدر می ارزن؟
لحظه های عمر.. احساس ها ، تجربه ها ، يادگرفتن ها، عشق ورزيدن ها ....دردها...
چقدر می ارزيم؟.....فرو می رم..لب هام رو به هم فشار می دم ..
می رسم خونه.. لباس عوض می کنم.. سبک می شم..می رم که دستامو بشورم.. صورتم رو می شورم. يک بار، دوبار، پنج بار، ده بار... پاک نمی شه..
ميام می نويسم. گريه می کنم.... صورتم پاک می شه.. جايی توی ذهنم از يه تيرگی متعفن سنگينه.
سر چاراه پيرزنی دستمال کاغذی می فروشه.. سرش رو بر می گردونه اين طرف..لبخند می زنه.. چراع سبز می شه..
و من فرو می رم.....
بعد از چارراه زنی با لباس ژنده و چوب زير بغل روی پله های به جا مونده از يک خرابه نشسته و خودش رو روی سيگارش کج کرده.. شعلهء سر سيگار چند لحظه پر نور می شه.. بعد با نفس عميقی پشتش رو صاف می کنه و به دور دست ها خيره می مونه.. دور دست ها؟! اون طرف خيابون شايد..
فرو می رم.. بيشتر.....
پياده می شم. می خوام از خيابون رد بشم. مردی با لهجهء شهرستانی و صدای بلند به همراهش می گه: به نظرت قيمت اين چنده؟ بيست تومن می ارزه؟
از خيابون می گذرم.
دهانم رو بازنمی کنم تا عفونت شهر رو فرو ندم.. همه جا تاريکه.. من راه می رم... به مردم نگاه می کنم.. به نگاه های پشت شيشه های طلا فروشی... به دست های گره خورده.. لب ها....سکوت دو همراه.. صدای بچه ها...
چقدر می ارزن؟
لحظه های عمر.. احساس ها ، تجربه ها ، يادگرفتن ها، عشق ورزيدن ها ....دردها...
چقدر می ارزيم؟.....فرو می رم..لب هام رو به هم فشار می دم ..
می رسم خونه.. لباس عوض می کنم.. سبک می شم..می رم که دستامو بشورم.. صورتم رو می شورم. يک بار، دوبار، پنج بار، ده بار... پاک نمی شه..
ميام می نويسم. گريه می کنم.... صورتم پاک می شه.. جايی توی ذهنم از يه تيرگی متعفن سنگينه.
شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۱
فضولک گفت:
٭ بالاخره مجلس نمايندگان آمريکا روز پنجشنبه دهم اکتبر اجازه صدور فرمان حمله نظامی به عراق را به جرج بوش، رييس جمهور اين کشور داد. يک هفته قبل از اين بن لادن مطابق معمول با ارسال يک نوار ويدئويي به تلويزيون الجزيره بار ديگر با کلاشينکف جلوی دوربين ظاهر شده بود و USA را به ادامه حملات انتحاری در خاک آمريکا تهديد کرده بود. خبرگزاريهای غربي بارها و بارها اين تهديد جديد بن لادن را در رسانه هايشان اعلام نمودند. جالب است. خدا در و تخته را خوب به هم جور ميکند. درست همانوقتي که بوش نياز به کسب اجازه از مجلس را دارد بن لادن افسانه ای ظاهر ميشود و بهانه را برای تاييد افکار عمومي آمريکا و در نتيجه صدور مجوز از سوی مجلس در اختيار بوش قهرمان ميگذارد. اين توالي حوادث و نتايج آن برايتان عجيب نيست؟ نکند بازهم دچار توهم شده ام؟
تصادفاً من هم دچار همين <توهم> هستم.
فضولک افزود:
نگران نباشيد . به وقتش که برسد (بعد از حمله آمريکا به عراق) يکهو ميبيني يک قايق سرگرداني (البته ايراني)به ناو آمريکائي ميخورد يا يک کشتي حامل اسلحه از سوی ايران ارسالي برای تروريستها در فلان بندر کشف ميشود يا يک جاسوس و تروريست ايراني در خاک آمريکا دستگير ميشود يا بن لادن باز جلو دوربين مي آيد و خط و نشان ميکشد يا....خلاصه بهانه برای حمله به ايران هم برايشان جور ميشود. البته با اين درفشانيهای مقام ولايت و اعوان و انصارش و هارت و پورت هايشان برای آمريکا همچين نيازی هم به بهانه نيست چون خود آقايان بهانه را از قبل به دست آمريکا داده اند تا هروقت لازم ديد پايش به خاک ايران باز شود.
اين روزا تلويزون می بينين؟
خيلی حرصم گرفته نمی تونم ادامه بدم فقط تيترشو می گم : محتوای تحليل ها ، بحث ها و برنامه های سياسی تلويزيون در اين روزها عبارت است از:
1-حمايت از تروريسم
2-کری خونی
3- خالی بندی
.... اه هرچی می خوام منظورمو بگم نمی شه. منم اينطوريم ديگه. عصبانی که می شم نمی تونم حرفمو بزنم.
فقط يه چيزی... احساس می کنم دارن بازی می کنن باهامون.. يه بازی خونين.
٭ بالاخره مجلس نمايندگان آمريکا روز پنجشنبه دهم اکتبر اجازه صدور فرمان حمله نظامی به عراق را به جرج بوش، رييس جمهور اين کشور داد. يک هفته قبل از اين بن لادن مطابق معمول با ارسال يک نوار ويدئويي به تلويزيون الجزيره بار ديگر با کلاشينکف جلوی دوربين ظاهر شده بود و USA را به ادامه حملات انتحاری در خاک آمريکا تهديد کرده بود. خبرگزاريهای غربي بارها و بارها اين تهديد جديد بن لادن را در رسانه هايشان اعلام نمودند. جالب است. خدا در و تخته را خوب به هم جور ميکند. درست همانوقتي که بوش نياز به کسب اجازه از مجلس را دارد بن لادن افسانه ای ظاهر ميشود و بهانه را برای تاييد افکار عمومي آمريکا و در نتيجه صدور مجوز از سوی مجلس در اختيار بوش قهرمان ميگذارد. اين توالي حوادث و نتايج آن برايتان عجيب نيست؟ نکند بازهم دچار توهم شده ام؟
تصادفاً من هم دچار همين <توهم> هستم.
فضولک افزود:
نگران نباشيد . به وقتش که برسد (بعد از حمله آمريکا به عراق) يکهو ميبيني يک قايق سرگرداني (البته ايراني)به ناو آمريکائي ميخورد يا يک کشتي حامل اسلحه از سوی ايران ارسالي برای تروريستها در فلان بندر کشف ميشود يا يک جاسوس و تروريست ايراني در خاک آمريکا دستگير ميشود يا بن لادن باز جلو دوربين مي آيد و خط و نشان ميکشد يا....خلاصه بهانه برای حمله به ايران هم برايشان جور ميشود. البته با اين درفشانيهای مقام ولايت و اعوان و انصارش و هارت و پورت هايشان برای آمريکا همچين نيازی هم به بهانه نيست چون خود آقايان بهانه را از قبل به دست آمريکا داده اند تا هروقت لازم ديد پايش به خاک ايران باز شود.
اين روزا تلويزون می بينين؟
خيلی حرصم گرفته نمی تونم ادامه بدم فقط تيترشو می گم : محتوای تحليل ها ، بحث ها و برنامه های سياسی تلويزيون در اين روزها عبارت است از:
1-حمايت از تروريسم
2-کری خونی
3- خالی بندی
.... اه هرچی می خوام منظورمو بگم نمی شه. منم اينطوريم ديگه. عصبانی که می شم نمی تونم حرفمو بزنم.
فقط يه چيزی... احساس می کنم دارن بازی می کنن باهامون.. يه بازی خونين.
جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۸۱
قهوه رو ميارم کنار بساطم روی ميز.. از نقاشی روی شمع که خسته شدم، می خوام بشينم يه کم فکر کنم.... پرتره ای که ديشب کشيدم جلومه. يه ملکهء خودکامهء خيالی که از روی عکس عروسی دوستم کشيدم.. يه قلپ قهوه می خورم.
فکر می کنی بشه يه وقت اتاق آبی روی پشت بوم رو فراموش کنم؟ فکر می کنی بتونی احساس کنی که چقدر نياز دارم الان اونجا باشم؟.. شايد بتونی تصور کنی چقدر دلم برای نگاه توی آينه تنگ شده. اونی که پر از آرامش بود و خالی از اضطراب.. برای پشتی که قرص بود وقتی تکيه ش می دادم به ديوار.. برای دستهايی که هميشه يا گِلی بود يا رنگی.... می تونی اينايی که گفتمو احساس کنی؟
يه قلپ قهوه..
قهوه که تموم بشه برش می گردونم....... تموم شد. برش گردوندم. سفيده.. سفيدِ سفيد.. نه آينده ای نه گذشته ای.. و نه حتی حالی. خودم رو دلداری می دم؛ « بعداً نقش فنجون رو نقاشی می کنم» .می دونم چرت گفتم. بعد از "تناسل پوسيده" هيچ نقشی از توی فنجون بيرون نيومد..«خوب عوضش حالا عکس بقيه بهم الهام می ده. چه فرقی داره؟» «پس برا چی فنجونتو بر می گردونی؟ هان؟ با توام خرافاتی!»
نقشها سرک می کشن.. يکی يکی بر می گردن سر جاشون می شينن.. کاری به کارشون ندارم..
~~~~~
برای برگشتن به اتاق آبی پشت بوم حاضرم سوسک بکشم..به شرطی که بالدار نباشه. عوضش دوتا می کشم. ولی عوضش دو هفته بمونم. اصلاً هفته ای يه سوسک بکشم و تا هر وقت دلم خواست بمونم....
راستی "خواهر بی دليل رفتن ها"، هيچ فکر می کردی يه روز بشی يکی از اون monster های فنجونم؟
فکر می کنی بشه يه وقت اتاق آبی روی پشت بوم رو فراموش کنم؟ فکر می کنی بتونی احساس کنی که چقدر نياز دارم الان اونجا باشم؟.. شايد بتونی تصور کنی چقدر دلم برای نگاه توی آينه تنگ شده. اونی که پر از آرامش بود و خالی از اضطراب.. برای پشتی که قرص بود وقتی تکيه ش می دادم به ديوار.. برای دستهايی که هميشه يا گِلی بود يا رنگی.... می تونی اينايی که گفتمو احساس کنی؟
يه قلپ قهوه..
قهوه که تموم بشه برش می گردونم....... تموم شد. برش گردوندم. سفيده.. سفيدِ سفيد.. نه آينده ای نه گذشته ای.. و نه حتی حالی. خودم رو دلداری می دم؛ « بعداً نقش فنجون رو نقاشی می کنم» .می دونم چرت گفتم. بعد از "تناسل پوسيده" هيچ نقشی از توی فنجون بيرون نيومد..«خوب عوضش حالا عکس بقيه بهم الهام می ده. چه فرقی داره؟» «پس برا چی فنجونتو بر می گردونی؟ هان؟ با توام خرافاتی!»
نقشها سرک می کشن.. يکی يکی بر می گردن سر جاشون می شينن.. کاری به کارشون ندارم..
~~~~~
برای برگشتن به اتاق آبی پشت بوم حاضرم سوسک بکشم..به شرطی که بالدار نباشه. عوضش دوتا می کشم. ولی عوضش دو هفته بمونم. اصلاً هفته ای يه سوسک بکشم و تا هر وقت دلم خواست بمونم....
راستی "خواهر بی دليل رفتن ها"، هيچ فکر می کردی يه روز بشی يکی از اون monster های فنجونم؟
پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۱
ديشب يه خواب ديدم خين و خين ريزی ! اونم سر ناموس !
جريان از اين قراره که من و يه آقايی که شديداً مورد نظره نشسته بوديم لب جوب.. دستم رو انداخته بودم زير بازوش. نمی دونم خستگی در می کرديم؟ جوب و با رودخونه اشتباه گرفته بوديم؟ اصلاً نمی دونم. جاتون خالی خيلی صحنهء رمانتيکی بود.داشتيم راجع به يه موضوعی که يادم نيست چی بود حرف می زديم. يه خورده که گذشت يه خانومی اومد نشست کنار آقای مورد نظر. ساکت بود و مام کاری به کارش نداشتيم. يه دفه ديدم بازوی حاج آقا از دستم در رفت، علت رو که جويآ شدم، ديدم خانم بغل دستی طی يک حرکت کششی يکجانبه لب بر لب ايشان نهاده و حالا نبوس کی ببوس! آقا منو می گی؟ از يه طرف رگ گِيرت گلنبه گرديدندی، از طرف ديگه هاج و واج و بهوت و مبهوت... ناگهان خانم انگار خواسته باشه رشادت و دليری و عشق پاک و خالصانه شو نشون حاج آقای ما بده اومد که منو از صحنه گيتی محو کنه. اينجا يه دفه صحنهء اطراف عوض شد و خودمون رو توی يک خونهء نا آشنا ديدم. اتاق نشيمن يک آپارتمان با چندتا مبل و يک ميز. دوتا بتری رو ميز بود. يکيش باريک و بلند و خالی و اون يکی پر از آبليمو( احتمالاً سمبل ضدحال) و دهن گشاد و کوتاه. سرکار خانم رقيب شيشه باريکَ رو برداشت و اومد بزنه که من با هزار زحمت بتری پر و کوتاهو برداشتم.. همين طور که داشتم سعی می کردم بتری از دستم ليز نخوره اون ترسيد و بتری خودشو گذاشت زمين. منم از خدا خواسته بتری رو گذاشتم رو ميز و با چنگ و دندون رفتم به ميدون جنگ.. حالا نجنگ کی بجنگ. چقدرَم زورم زياد شده بود!
خلاصه خواهر از بس اين روزا جريانات ناموسی می شنويم رومون اثر گذاشته.. البته يه چيز ديگه م هست. هميشه يه ترس کوچولو گوشهء قلب عاشق زندگی می کنه که می گه: نکنه.....؟
جريان از اين قراره که من و يه آقايی که شديداً مورد نظره نشسته بوديم لب جوب.. دستم رو انداخته بودم زير بازوش. نمی دونم خستگی در می کرديم؟ جوب و با رودخونه اشتباه گرفته بوديم؟ اصلاً نمی دونم. جاتون خالی خيلی صحنهء رمانتيکی بود.داشتيم راجع به يه موضوعی که يادم نيست چی بود حرف می زديم. يه خورده که گذشت يه خانومی اومد نشست کنار آقای مورد نظر. ساکت بود و مام کاری به کارش نداشتيم. يه دفه ديدم بازوی حاج آقا از دستم در رفت، علت رو که جويآ شدم، ديدم خانم بغل دستی طی يک حرکت کششی يکجانبه لب بر لب ايشان نهاده و حالا نبوس کی ببوس! آقا منو می گی؟ از يه طرف رگ گِيرت گلنبه گرديدندی، از طرف ديگه هاج و واج و بهوت و مبهوت... ناگهان خانم انگار خواسته باشه رشادت و دليری و عشق پاک و خالصانه شو نشون حاج آقای ما بده اومد که منو از صحنه گيتی محو کنه. اينجا يه دفه صحنهء اطراف عوض شد و خودمون رو توی يک خونهء نا آشنا ديدم. اتاق نشيمن يک آپارتمان با چندتا مبل و يک ميز. دوتا بتری رو ميز بود. يکيش باريک و بلند و خالی و اون يکی پر از آبليمو( احتمالاً سمبل ضدحال) و دهن گشاد و کوتاه. سرکار خانم رقيب شيشه باريکَ رو برداشت و اومد بزنه که من با هزار زحمت بتری پر و کوتاهو برداشتم.. همين طور که داشتم سعی می کردم بتری از دستم ليز نخوره اون ترسيد و بتری خودشو گذاشت زمين. منم از خدا خواسته بتری رو گذاشتم رو ميز و با چنگ و دندون رفتم به ميدون جنگ.. حالا نجنگ کی بجنگ. چقدرَم زورم زياد شده بود!
خلاصه خواهر از بس اين روزا جريانات ناموسی می شنويم رومون اثر گذاشته.. البته يه چيز ديگه م هست. هميشه يه ترس کوچولو گوشهء قلب عاشق زندگی می کنه که می گه: نکنه.....؟
سهشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۱
دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۱
میاندیشم که بایست از این گربه بیاموزیم، چنانچه او زمانی بس طولانی خود را آمادهیِ شکار ساخت، احتمالاً طولانیتر از آنچه من دیدم، و شکارش را تنها در عرضِ چند ثانیه انجام داد. ما نیز باید خود را آماده کنیم، و منتظرِ فرصت نشسته و همهجا را زیرِ نظر بگیریم، بدونِ آنکه فضا را به هم ریخته و گرد و خاک کنیم، و منتظر باشیم که وقتی فرصت پیش آمد، بهترین استفاده را از آن ببریم.
نمی دونم اين حرف اميد شما رو ياد چی می ندازه اما من بی اختيار ياد بحث( بحث که چه عرض کنم بلوا ) های وبلاگستان افتادم. از منظر شکار کننده، آيا به کمين آزادی، دمکراسی، و کرامت انسانی که ازمون ربوده شده نشستيم يا داريم پنجه به صورت هم می کشيم؟ از طرف ديگه، آيا اين گرد و خاک و بلواهايی که هرروز راه ميفته برای اينه که روزهای آخر قبل از سانسور (شکار شدن) کار بهتری نداريم که انجام بديم؟
نمی دونم اين حرف اميد شما رو ياد چی می ندازه اما من بی اختيار ياد بحث( بحث که چه عرض کنم بلوا ) های وبلاگستان افتادم. از منظر شکار کننده، آيا به کمين آزادی، دمکراسی، و کرامت انسانی که ازمون ربوده شده نشستيم يا داريم پنجه به صورت هم می کشيم؟ از طرف ديگه، آيا اين گرد و خاک و بلواهايی که هرروز راه ميفته برای اينه که روزهای آخر قبل از سانسور (شکار شدن) کار بهتری نداريم که انجام بديم؟
شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۱
نشسته بودم روی صندلی ای که برای انجام دادن حرکات پا با دمبل ازش به عنوان تکيه گاه استفاده می کنم. قبلاً صندلی رو از پشت ميز برداشته بودم و آورده بودم اين طرف اتاق جلوی آينهء قدی که وقتی حرکات رو انجام می دم خودم رو توی آينه ببينم و درست انجام بدم. پشتم به آينه بود و روم به در شيشه ای بالکن که پرده تا نصفه هاش کنار رفته بود و مستطيل باريک و روشنی از آسمون رو نشون می داد و کمی از برگهای درخت عرعر که هنوز سبزن. انگار درخت هنوز پاييز رو حس نکرده. رمان " چراغ ها را من خاموش می کنم" دستم بود. انگشتم رو گذاشته بودم روی صفحه ای که داشتم می خوندم و کتاب رو بسته بودم. سرم پايين بود و فکر می کردم اينکه دلم می خواد سه تا بچه داشته باشم که دوتاشون دوقلو هستن کار پاييزه يا زويا پيرزاد؟ با خودم فکر می کردم چه پاييز عجيبی..سرم رو که بلند کردم خشکم زد.. آسمون و هرچی که توش بود، درخت و هرچی که لابلای شاخه هاش بود، بی حرکت مونده بودن.. انگار که دنيا نفسش رو حبس کرده بود.. انگار داشتم به يه کارت پستال سه بعدی نگاه می کردم. نمی دونم چقدر گذشت.... ثانيه ها خشکشون زده بود و زمان رو حس نمی کردم. دنيا نفس نمی کشيد و تنها سکون بود که با بی نهايت يکی شده بود و سکوت مطلق.. فکر کردم ده سال ديگه م که بشينم و بيرون رو نگاه کنم هيچ چیز تکون نمی خوره.
بلند شدم و رفتم طرف در شيشه ای. می خواستم تماشا کنم. تا بلند شدم پرنده هايی که اون دورها شکل هفت و هشت مونده بودن پر زدن و از کادر مستطيل روشن رفتن بيرون. سکون که خواسته بود فرار کنه به محض حرکت کشته شده بود و جسم بی جونش با ذرات معلق توی هوا و برگهای درخت عرعر تاب می خورد و می چرخيد و اين طرف و اون طرف می رفت.
چرا خواسته بود فرار کنه؟ من فقط می خواستم نگاهش کنم..
فکر کردم: چه پاييز عجيبی.....
بلند شدم و رفتم طرف در شيشه ای. می خواستم تماشا کنم. تا بلند شدم پرنده هايی که اون دورها شکل هفت و هشت مونده بودن پر زدن و از کادر مستطيل روشن رفتن بيرون. سکون که خواسته بود فرار کنه به محض حرکت کشته شده بود و جسم بی جونش با ذرات معلق توی هوا و برگهای درخت عرعر تاب می خورد و می چرخيد و اين طرف و اون طرف می رفت.
چرا خواسته بود فرار کنه؟ من فقط می خواستم نگاهش کنم..
فکر کردم: چه پاييز عجيبی.....
جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۸۱
من سال سوم دبيرستان تا ثلث اول مدرسه رفتم و بعدش ديگه نرفتم. از اون به بعد يکی از خوابهايی که هر چند وقت يکبار می ديدم مدرسه بود و امتحانهای آخر سال. يکسال بعد شروع کردم توی خونه با نوارهای ودئويی درسی و کلاس های بيرون درسها رو خوندم و رفتم متفرقه امتحان دادم و دو سال بعد ديپلمم رو گرفتم. اما خوابهای مدرسه قطع نشدن. ديشب دوباره خواب می ديدم سه تا از درسهای سوم و همهء درسهای چهارم مونده. کتاب هندسه مثلثات دستم بود و داشتم به اين فکر می کردم که بعد از اين همه مدت درسها يادم رفته و حالا چکار کنم که يادم افتاد ديپلمم خونه ست اونوقت نمی دونستم اينجا تو مدرسه چکار می کنم؟
حالا شانس آوردم کتاب تاريخ دستم نبود واِلا می شد کابوس! فکرشو بکن، چارصد صفحه دروغ و جفنگ که صد دور پيچونده بودن دور کله شون بعد نوشته بودن! جمله ها همه نتراشيده و کج و کوله! هرکدومشو سه بار بايد می خوندی تا بفهمی چی می خواسته تو کله ت کنه! قسمت معاصرش رو زندگی کرده بودی و حالا مجبور بودی خلاف تمام چيزهايی که ديده بودی رو قبول کنی که توی کله ت بمونه.....
من هيچ وقت تاريخ سوم دبيرستان رو بالای هشت نشدم. مطمئنم دفهء آخر هم که 10 شدم خودشون دادن که يه نظام قديمی کم شه!
آخه نظام جديد ها تازه اومده بودن و تداخل ما با اونها کلی دردسر و کار اضافهء دفتری براشون درست کرده بود.
حالا شانس آوردم کتاب تاريخ دستم نبود واِلا می شد کابوس! فکرشو بکن، چارصد صفحه دروغ و جفنگ که صد دور پيچونده بودن دور کله شون بعد نوشته بودن! جمله ها همه نتراشيده و کج و کوله! هرکدومشو سه بار بايد می خوندی تا بفهمی چی می خواسته تو کله ت کنه! قسمت معاصرش رو زندگی کرده بودی و حالا مجبور بودی خلاف تمام چيزهايی که ديده بودی رو قبول کنی که توی کله ت بمونه.....
من هيچ وقت تاريخ سوم دبيرستان رو بالای هشت نشدم. مطمئنم دفهء آخر هم که 10 شدم خودشون دادن که يه نظام قديمی کم شه!
آخه نظام جديد ها تازه اومده بودن و تداخل ما با اونها کلی دردسر و کار اضافهء دفتری براشون درست کرده بود.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
دسامبر
(28)
- فشار از بالا و گريزگاه قيچی خور. ماهی طلائی کوچ...
- وااااااااااااااااااااااای چی پخته بود !! هوااااااا...
- چه مرگش شده اين ؟
- حدود دو هزار و پونصد سال پيش از اين؛ زمان بودا، مر...
- همين الان فهميدم وبلاگ خورشيد خانم رو يه نفر که تا...
- کريسمس مبارک. مخصوصاً به اونايی که يه ماه تعطيلن.
- تنها خانوم جون : تذکر بسيار مهم - از آن جا که سخي...
- من فکر می کنم جواب سؤال شما اينه: انسانی که از ح...
- امروز سر کلاس يه نفر که گفت من هر روز صبح پا می شم...
- چند شب پيشا داشتم شام می خوردم که مامانم گفت اون ر...
- Friday, August 13, 2055 در اين تاريخ انگار قراره ...
- من پنج روز نيستم. می رم آخرين دورهء ويپاسانا که ام...
- امروز فهميدم اونهايی که نظرت رو تا نصفه می خونن م...
- تو اين هفته سه بار رفتم تا در پست خونه و برگشتم چو...
- اول هفت بار اينو بخونين و دور خودتون فوت کنين. حال...
- حدودِ ۷۰ نفر در روزِ شنبه، و ۱۰ نفر در روزِ دوشنب...
- تنم داره می لرزه. دو ساعت تموم صدای داد فرياد مرد ...
- با اتوبوس می رفتم ميدون انقلاب. يه کتاب شعر همرام ...
- يه writing خفن دارم که تا اونو ننويسم نمی تونم وبل...
- ................................؟ نمی دونم. . . ...
- مگه* بيماری ای که باعث از کار افتادن سيستم دفاعی ب...
- بيز
- تاکسی های خطی که داد می زنن آزادی... آرژانتين.. رس...
- چل نفر آدم: من، آيدا، گولوه ، اژدهای شکلاتی، اژدها...
- عجب.. پس اين گند "خوب مطلق" رو افلاطون به تمدن بش...
- آزاده جانمان گفته : "خوشم مياد تو نق و نوق عشق و ع...
- يکی که انگار خيلی حوصله و وقت زيادی داشته، برام د...
- می خوام چن وخ برم سراغ سوژه ای که هميشه ازش فراری ...
-
◄
نوامبر
(36)
- ماهانه 45 دختر ايرانی در کراچی فروخته می شوند دوست...
- چاکريم! اين يکيَم ای .. بد نبود. پ.ن: نه که چن...
- beza az archive to mibinam : ahan bezar archieveto...
- - .... سلام.. ببين من بايد باهات حرف می زدم..همين ...
- اين يکی از نقاشی هاشه که من خيلی دوست دارم.
- اينم يکی از نقاشياش
- فضولک: 12- بازم بگم؟ بقيشو تو روزنامه ها خودتون ب...
- روی تنهايی ام راه برو لبخند بزن و بگو : آه چه صبح ...
- يه چيز مهم يادم رفت. برای آموزش ويپاسانا هيچ پولی ...
- اول اينجا رو ببينين. زن امروز بايد الگوی پذيرش خشو...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت ...
- برای نجات آمينه از سنگسار شدن، اگر می خواين کاری ا...
- اول اينو بخونين روانی بشين تا بعد بگم کيه.
- می گم که.. وقتی خودت مشکل داری ، دست کم می دونی که...
- خوش به حال کسايی که می تونن از مودهای بدشون توی وب...
- خيلی ممنون که همه شو پاک کردين آقای نظرخواهی !!
- بیعنوان
- دخترهای قوی و سالمی رو می شناسم.. که گرمای تنشون ر...
- اژدهای خفته: چند تا از بچههاي علامه را ميبينم، ...
- از فرمايشات يک مملی تبتی: اين کيک شکلاتی رو اژدهای...
- ... آنگاه ندا در داد*: ● يا ايها الذين نامنوا ! ...
- آب دستتونه روم به ديوار همين طوری دست به آب يه تک...
- This is no ordinary love No ordinary love This is ...
- بیعنوان
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت ه...
- لالاهی ل لاه !
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی روز سو...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت پ...
- چهار زن در انتظار مرگی غيرقابل تصور هستند. مثل "...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی ( ق...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی (قسمت ...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی (2) ر...
- عشق جاری است و پيش برنده. معشوق خلاق و عاشق بالنده...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی خبر ر...
- ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...
- بيا اينم يادگاري حسابي... منتظريم! جين جين
-
◄
اکتبر
(44)
- من 10 روز نيستم. دارم می رم يه جايی که .. حالا اوم...
- امروز همون دوستم که هفصد ساله با هم قهريم زنگ زد...
- بیعنوان
- با اجازهء هم دهی ها (ده پايينی ها) ، غير هم دهی ها...
- تجربهء وبلاگی - 3
- ديشب توی تاکسی پشت چراغ قرمز بودم. داشتم می رفتم ت...
- از راست به چپ: من ، شخص مورد نظر. عکاس: عمه سا...
- شوشو جان يه کم صبر کن وگرنه يه الف می ذارم بعد از ...
- يک داستان واقعی : اصغر آقای سبزی فروش: -سلام ...
- شعله می رقصيد، بنفش.. با لوندی تمام..و می رقصيد و ...
- نزديک ميدون توی تاريکی پياده رو وايساده .. روسری س...
- شادی صدر : ... اما هيچکس از ما نپرسيد توی اين کتا...
- من سردم بود و نمی خواستم مهمان کسی باشم. در خانه ...
- بلاگ اسپاتيا و پرشين بلاگيا ده پايينيا و ده بالا...
- بعضی از نقاش ها عاشق اينن که بشينن يه چيزی رو عين ...
- آقا يه اتفاق بامزه افتاد الان. می خواستم بگم وطن م...
- چرا در فکر هستيد ؟ چرا افسرده هستيد ؟ چرا اينجا ن...
- بيا برويم سوارگان را به حال خودشان بگذار با من بيا...
- -..... نمی دونم چطوری بگم. - اينطوری بگو. ~~~~~...
- وای من نمی تونم به اين لينک ندم. نوشتهء زيرشم بخو...
- ...آن غريب نيشابوری ..آن به تنگ آمده از دوری...آن ...
- امروز شوشو جون زنگ زد گفت عصر اگه بيکاری بيا با چن...
- آه آيدا ای دختر رؤياها.......آيدا چرا تو را نشناخت...
- الان داشتم نقاشی می کردم، فکر کردم اينو ببينی چه ...
- مائيم . . . ما كه طعنهی زاهد شنيده ايم..... مائيم...
- - عزيزم پشهء تازه دم می خوری؟ LinktoComments('<...
- من می ميرم واسه حس بی همتايی که يه نفر و اينطوری و...
- دو چيز را بايد به ياد داشت: يکی اين که هر کس نظريا...
- عفونت سر چاراه پيرزنی دستمال کاغذی می فروشه.. سر...
- انگشتان خوبم، انگشتان مهربانم، الهی قربان شکلتان ...
- فضولک گفت: ٭ بالاخره مجلس نمايندگان آمريکا روز پنج...
- قهوه رو ميارم کنار بساطم روی ميز.. از نقاشی روی شم...
- ديشب يه خواب ديدم خين و خين ريزی ! اونم سر ناموس !...
- بچه پررو مگه خودت خواننده نداری اومدی به خواندگا...
- به اين می گن زن !
- ● روز جهاني كودك اونها فقط دختر هاي 10-12 ساله بو...
- میاندیشم که بایست از این گربه بیاموزیم، چنانچه ا...
- نشسته بودم روی صندلی ای که برای انجام دادن حرکات پ...
- من سال سوم دبيرستان تا ثلث اول مدرسه رفتم و بعدش ...
-
▼
دسامبر
(28)