جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۳

خليج فارس بدون پرانتز
اينو تو سردبير خودش ديدم.
گفتم شايد اول اومده باشين سر ديوار، خوشحال بشين.


يه مستخدم هست که مياد اينجا رو تميز می کنه. صاحبخونه ام کليدمو داره و وقتی من نيستم درو براش باز می کنه. امروز صبح خودش نيومده خواهر کوچيکه شو فرستاده. وقتی اومدم خونه ديدم خواهره برداشته يه سه راهی به چه قوندجی رو به اضافهء يه دونه از اين Alloutهای پشه کش به چه سنگينی که بهش وصل بوده گذاشته رو لپ تاپ.


واسه لپ تاپه خيلی ناراحتم. معلوم هم نيست با چه شدتی گذاشته تش انقدر که اينا هول هولکی کار می کنن بعيد نيست کوبيده باشه روش!

راستی شکلاته هم که اشتباهی به جای سيگار خريده بودم و ديشب گذاشته بودمش تو درِ يخچال ناپديد شده.





پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۳

يه چيز بگم بخندين اما زياد نخندين.
چند روز بود هوس سيگار برگ کرده بودم و هر مغازهء خلافی هم می رفتم هيچ کس نمی دونست سيگار برگ چيه. راضی شدم به کاپتان بلک خشک و خالی اما اونم پيدا نکردم.
امروز رفته بودم واسه خورشت امشب که قرار بوده آلو اسفناج باشه قيسی بخرم چون اينجا ماشالا آلو هم گير نمياد (ميگم منم خوب به خودم می رسما!) خلاصه می خواستم چيزهايی که خريده بودم رو صندوق حساب کنم ديدم تو قفسهء شکلات ها سيگار برگ هست. ديروز هم ديده بودم و فکر کرده بودم شکلاته امروز خوندم روش رو نوشته 4 سويس پرالاين سيگارز. خريدمش و کلی به خطر همين چارتا سيگار اومد روی قيمت خريدها.. برای اينکه زياد بی حساب و کتاب خرج نکرده باشم گفتم روغن زيتون رو پس بدم و امشب سالادم رو بی روغن بخورم (نه ولش کن الان می رم روغن می خرم نمی شه) اما کلی ذوق زده بودم که بالاخره سيگار برگ جونمو پيدا کردم و الان می رم خونه حسابی واسه خودم حال و حول می کنم.
از اونجا که اومدم بيرون از مشروب فروشی بغلش به افتخار سيگار برگ جونم يه دونه آبجو هم خريدم و اومدم خونه.

اول يه ليوان آبجو ريختم برا خودم، بعد بستهء سيگار رو باز کردم و ديدم شکلات هاش خيلی خوشمزه به نظر ميان اما تا اطلاع ثانوی ريخت هيچ شکلاتی رو نمی خوام ببينم اينه که درش رو بستم و گذاشتم تو يخچال و سعی می کنم به سيگار برگ فکر نکنم.



****

اينقدر خوبه تو هم برو !!


****

اونسنس دوست دارين؟

اين يکی رو از همه بيشتر دوست دارم:


Perfect by nature, icons of self-indulgence
Just what we all needMore lies about a world
That never was and never will be
Have you no shame, don't you see me

You know you've got everybody fooled
Look here she comes now -Bow down and stare in wonder
Oh, how we love you
No flaws when you're
But now I know she

Never was and never will be
You don't know how you betrayed me
And somehow you've got everybody fooled
Without the maskWhere will you hide
Can't find yourself,Lost in your lies

I know the truth now
I know who you are
And I don't love you anymore

Never was and never will be
You don't know how you betrayed me
And somehow you've got everybody fooled

Never was and never will be
Not for real that you can save me
And somehow now you're everybody's fool


چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۳

کمتر از يک چهارم مردم نواحی ساحلی زنده مانده اند

هزاران نفر و همچنين صدها اتومبيل در دريا هستند و هنوز در قسمت های عميق تر، اتوبوس هايی را می بينيم که در سطح آب شناورند.


'ممکن است 100 هزار نفر قربانی شده باشند'



آدرس صليب سرخ شهر پونا:
Col. Garud, Honorary Secretary Indian Red Cross Society, Pune District Branch, 11, Mahatma Gandhi Road, Pune - 411 001. Ph : 0212-681626 (R) 681144

دوستانی که می خوان به زلزله زده ها کمک کنن می تونن به اين آدرس مراجعه کنن. لطفاً به اونهايی که وبلاگ نمی خونن ادرس رو بدين..


به نام آزادی رو لوگو کيليک کنين.

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۳

- تک نويسي در مورد افراد سياسي آنهم با گرايش جنسي و بعضاً سياسي يکي ديگر از مواردي بود که مي گفتند. در همه اين موارد پاي ثابت کساني که از همه خواسته اند عليه شان مطلب بنويسند، در حوزه سياست و اخلاق و فني، من و مصطفي تاج زاده بوديم.
و حرفهاي ديگري که بعضاً قابل نقل نيستند.



ابطی جون ناراحت نباش درسته يه ريزه دامنت و لکه دار کردن و بهت تهمت ناموسی زدن عوضش"خبردار" شدی که برای اعتراف گيری چقدر بازار شکنجهء روحی و جسمی و تهمت ناروا داغه.

گوگوری مگوری بيا بشين ور دست ننه ندا تا واست قصهء مردمی رو بگم که ياد گرفتن شماها چی کاره حسنين.

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۳

تلاش بی‌فرجام رژيم ولايت فقيه، برای گرم‌کردن تنور انتخابات

****

زلزله به خودی خود فاجعه نيست. زلزله مثل باران طبيعی ست. اونچه که دردآور هست اينه که در زمانی زندگی می کنيم که می شه در شديدترين زلزله ها زنده موند اما باز ده هزار ده هزار قربانی می دهيم.

اوايل که اومدم هند خيلی از دست دولت هند عصبانی بودم که چرا به وضع اين همه فقير رسيدگی نمی کنه. بعد صاحبخونه م يه روز برم داشت برد يتيم خونهء کليسا. اونجا از زن ها و دخترهای بی خانواده، معلولين ذهنی و جسمی و افراد مسن نگه داری می شه. مؤسس يتيم خانه هم خانمی هست که در قرن نوزده پدرش از خانه بيرونش کرده بوده (اسمش يادم نيست بعدن می نويسم) و بعد هم ازدواج می کنه و بعد از دو سال بيوه می شه که اينجا جرم بزرگی بوده (الان هم هست!)

از اون يتيم خونه يه سبد خيلی خوشگل* خريدم که دخترهای کور يتيم خونه بافته بودن. ديگه بعد از اون به هيچ گدايی کمک نکردم. چون فرهنگ گدايی ست که دست اين مردم رو جلوت دراز می کنه و طمع کمک های دست و دلبازانهء توريست های غربی وگرنه اگر بخوان همه شون می تونن برن به اين مراکز و با کار خيلی سبکی در طول روز، نيازهاشون رو برآورده کنن.



حالا من نمی دونم چقدر از سهم اين قربانی های زلزلهء هند ( و اندونزی) مال حکومت هند و بی توجهی هاش هست و چقدرش سهم خود مردم. مردم هندو هم سر هم کلاه زياد می گذارن. اينو خودشون می گن. آيا بساز بفروش های اينجا هم مثل ما اگر دولت قانون بگذاره که ساختمون بايد ضد زلزله باشه با رشوه برای ساختمون به درد نخورشون مجوز می گيرن؟



چرا مردم ژاپن تو زلزله کمترين قربانی رو می دن؟ دانش ضد زلزله ساختن بناها خيلی بالاست؟ حکومت خيلی گله؟ شايد. اما مردم ژاپن هم فرهنگ فدا شدن برای جمع رو دارن. اتفاق افتاده در تاريخ ژاپن که شاهی خودش رو کنار کشيده تا برادرش که فکر می کرده لياقت بيشتری داره به سلطنت برسه (تيلا جون اگه اشتباه می کنم لطفا بتذکر)
اما ما فقط به فکر نفع کوتاه مدت خودمون هستيم و واسه پر کردن جيب خودمون حتی از جون بچهء مردم هم حاضريم مايه بگذاريم... چه حقيقت تلخی نه؟

نه فقط بساز بفروش هامون، اکثر مردم ما اگر کسی از نوهء عمه مون بهمون دورتر باشه ديگه برامون اهميت نداره حتی اگه سقف بالکن خونه ای که بهش اجاره داديم بايد تعمير می شده و ممکنه رو سر دختر بچهء دوسالهء مستأجر فرو بريزه ( اينو با چشم خودم ديدم)

ما بايد تغيير کنيم. باور کنين.



*عکس سبد رو چند ساعت ديگه می ذارم اينجا


یکشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۳

نه. نمی تونم. نمی تونم بهش بگم دوستش دارم چون يه چيزهايی هست که نمی تونم به خاطرشون ببخشمش.
يه چيزهايی که می تونست زندگی مامانمو خيلی متفاوت تر کنه. لزومی نداشت مامانک خوشگلک من افسردگی عميق بگيره. همينطور که حالا ديگه نداره. حالا ديگه اون چيزهاهم تغيير کردن. می تونست از اول اينجوری باشه.
نمی تونم از اين بگذرم.
مامانم اما می گه مردی خوبی بوده. مرد آرومی بوده و ايراد هم نمی گرفته. درسته. اما خيلی چيزهای ديگه وجود داشت که روح يه آدم رو و همينطور يک زن رو بکشونه ته چاه افسردگی.
چيزهايی که حالا تغيير کردن اما ديگه ديره. بهترين سالهای زندگی يه آدم که من عاشقشم.. کاش می تونستم اون سالها رو تغيير بدم.. آخ مامانکم عاشقتم...
می تونی چيزی بگی که آرومم کنه؟ يه تجربهء مشابه مثلاً که تونستی ردش کنی؟


پ.ن: نمی خواد چيزی بگی. من عادت کردم اينجا خودم رو خالی کنم بهتره چيز ديگه ای نخوام. همين قدر که زحمت خوندنش رو می کشی ممنون. زياد هم هست.



*******

پيلهء من..


يک علت اينکه نمی تونم ديگه بدون وبلاگ زندگی کنم اينه که شماها بعضی هاتون آيينهء زندگيم هستين و بعضی ديگه چند فريم جلوتر يا عقب تر اما باز هم عين خود من... بعضی هاتون هم مثل يه تجربهء متفاوت و عجيب می مونين که آدم بدون اون يه چيزی تو زندگيش کمه.
يه خلاء خيلی بزرگ پر شده که من هميشه و هميشه به خاطر اون و اين رشدی که بهم هديه دادين ممنونم.



******

بم فاجعهء کش داری است که مسؤول به وجود آمدنش اگر جمهوری اسلامی نباشه مسؤول کش دار بودن و فاجعه ماندنش هست. من از اين به بعد اين رو با حروف درشت و رنگی هر بار توی هر پستم تکرار می کنم.

مسؤول فاجعه ماندن فاجعهء بم جمهوری اسلامی است!
مسؤول کش آمدن فاجعهء بم تا يکسال جمهوری اسلامی است!


ايران نيمی قلب شده و نيمی خنجر. هر روز نيم دوم نيم اول را با تيغهء بی رحم وبی روح خود پاره تر می کند. و نيم بزرگتر، نيم پاره پاره انگار فقط چطور خونريزتر شدن را می داند.

چه تاريخ تلخی را داريم می سازيم!

جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۳

دلم فقط به يک چيز خوشه. يکی از دوستام که مرتب بعد از زلزله می رفته بم، چند ماه پيش بهم گفته بود که ديگه يه دونه بمی تو شهر نمونده. همه رفتن به شهرهای ديگه. اين هايی که الان توی بم هستن روستايی های فرصت طلب اطراف بم هستن که اومدن يه چيزی بهشون برسه.
دلم به اين حرف خوشه. وگرنه از خود فاجعهء زلزله گذشته، اين که کمک ها بهشون نرسيده باشه و هنوز سقفی بالای سرشون نباشه حتی از خبر سنگسارها و اعدام ها هم تلخ تره.



تا حالا شده با يک جمله از خواب بپرين؟ من امروز با اين جمله از خواب پريدم: خدايا به ما کمک کن. بعد که بيشتر بيدار شدم گفتم خدايا وجود داشته باش و وضع ايران ما رو عوض کن. خودم هم از بيچارگی خودم گريه ام گرفت.


ای سال دو هزار و پنج؛ سال تغيير باش. سال بهتری باش.






کريسمس شما هم مبارک.
دوستتون دارم.




آخ راستی! من برای بار سوم از اين ايملها گرفتم که می گه يه عالم پول بردی. ايندفه يورو بردم! يک ميليون و ششصد هزار يورو! کسی می دونه جريان اين ايميل ها چيه؟ هدف فرستنده اش چيه؟

خيلی ننرن ها! آدم می مونه تو خماری.



پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۳

اطلاعيهء شماره يک کمپين نجات ندا

تنها يک هفته فرصت داريم!

تا کنون هزينهء اين همه سفر را به کرج خونهء دوستمان و شمال و چند جای ديگه داده ايم که همهء آنها در جهت مبارزه با جمهوری اسلامی بوده که در آن مهمانی و خوشگذرانی ممنوع می باشد.
حالا برای سفر کوبنده تری که شکست ارتجاع حکومت آخوندی را به طور صد در صد به دنبال خواهد داشت نياز به ياری سبزتان داريم.

عزيزان برای نجات ندا از گوآ نرفتن فقط يک هفته وقت هست. لطفاً کمک های خود را به شماره حسابی که بعداً بياييد جلو در گوشتان بگم بريزيد.

قبلاً پاسخ محکمی به کسانی که می دانيم به ما تهمت خواهند زد که اين پول را صرف چه حرکت مبارزاتی کرده ايم آماده کرده ايم که پيشاپيش به آنها ايميل خواهيم کرد.




يک لحظه،
وقتی درک می کنم که حالت تعادل و شناوری پوستهء بيرونی زمين روی لايهء زيری اش يعنی چه، می روم پيش مردمی که زمين شان سوار بود بر پشت لاک پشتی عظيم، شناور روی آبهای بی پايان.



سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۳

لطفاً به حکم اعدام خاجيه اعتراض کنين.


چند سال پيش اون موقع که گر و گر برای بد حجابی می گرفتن من و دوستمو گرفته بودن... نه خدايا ببخشين اونروز به خاطر مهمونی ای که من گرفته بودم اونجا بوديم (برای بی حجابی و به اتهام خيلی بی شرمانهء پسر بازی که عمراً به ما نمی چسبه هم چند باری در آن سلول های بسيار خوشبو بوده ايم و بسيار سابقه دار و خطر ناک می باشيم) (قابل توجه موتوری های عزيز) ريختن لت و پارمون کردن و من چون صابخونه بودم جرمم سنگين تر بود و شب نگه م داشتن. دوستم هم باباش گفت بمون اونجا تا آدم شی (وقتی داشت می اومد مهمونی عيبی نداشت انگار فقط وقتی گرفتنمون خيلی کار بدی کرده بود. بقيهء مهمون ها هم پدر مادرشون اومده بودن من بيچاره رو فحش می دادن بابای منم برگشت بهشون گفت اگه نمی گرفتن مهمونی رو مشکلی نداشتين حالا چون اين اتفاق افتاده ندا بده شد؟ خلاصه من کلی اون روز کلی با فرهنگ غنی هم وطنانم آشنا شدم) (لطفاً اگر اينطوری نيستين به دل نگيرين اما اکثريت اون روز اين رفتار رو کردن)

خلاصه يه خانم فاحشه ای اونجا بود که ما کلی از دستش خنديديم. اون اولين باری بود که من با يک خانم که از راه تن فروشی روزگار می گذراند صحبت می کردم (بار دوم در يک کاروان اسکی يک خانم تن فروش ديگه رو ملاقات کردم که خيلی هم کف کردم از مصاحبت با ايشون اگر شد بعداً جريانشو می نويسم) خلاصه اين خانم خيلی چيزها به ما گفت از جمله اينکه در مقابل چه مبلغی تن فروشی می کنه که ما خيلی نصيحتش کرديم که اين مبلغ در مقابل ضربه های جسمی و روحی که اين شغل براش داره خيلی کمه و بياد و اين کار رو ترک کنه و اونم گفت مادرش رو خواب ديده و از روش خحالت می کشه که البته واضح هست که ما به اين تيکه از صحبت هاش و غصه های ديگه اش به هيچوجه نخنديديم.

از جمله حرفهای آن خانم اين بود آقا جان تن خودم بوده دلم خواسته باهاش اين کارو بکنم به شما چه؟ (البته اينو به صورت فرياد به خانم فاطمه کوماندوی زندان بان می گفت(

حالا اين حاجيه خانم هم همينطور. آقا جان يه مثال يک نفر زد از يک کشتی که يکی نشسته سوراخش می کنه می گه به شما چه من دارم قسمت خودم رو سوراخ می کنم و نتيجه اين شد که کشتی غرق شد حالا شما اين حرف رو بهانه کرديد که سر تو هر سوراخ خصوصی مردم بکنيد از مهمونی گرفته تا هزار تا چيز ديگه رو درش فضولی کنيد آقا جان به شما چه که کسی می خواد رابطهء جنسی داشته باشه يا نداشته باشه؟


دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۳

همَه با هم در نظرسنجی من شرکت کنين:

ا-به نظر شما از ممّد کثيف الويه بخرم؟

2- به نظر شما با وجود اينکه کلاسامو نبايد دودره کنم برای کريسمس برم گوآ که خيلی خوش می گذره؟

شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۳

چند روز پيش می خواستم اينو بنويسم اما دست و دلم نرفت حالا هم زياد حوصله اش رو ندارم که شاخ و برگش بدم از بس که چيز تلخی است.
فکر نکنم زهرمار زنگی هم به اين تلخی باشد که مردم هنوز حتی به اين فکر هم نکرده اند که اعدام عدالت نيست. حتی برای قاتل. دروغ چرا تا قبر آآآآ(بگذار اين تلخی رو کمی با مزهء طنز قاطی کنم) ما خودمان هم آن زمان که مملکت قياس آباد هنوز وبلاگ نداشت هميجوری فکر می کرديم.
آخ... مردم حتی با سنگسار هم موافقن. حتی هم نسلان ما.
يک عده از دوستان رو که مدت زيادی بود نديده بودم دوباره خونهء دوست ديگری ديدمشان. چند روز قبل از عيد بود. يکی از پسرها تعريف کرد که يکی از آشناهاش مدتی قبل ازدواج کرده بوده و دختر خيلی هم خوشگل و چشم آبی بوده و اين داستانها. بعد از يک مدت احساس می کنه که مريض شده. می ره دکتر و دکتر بهش می گه ميزان "دوا"يی که مصرف می کند خيلی زياد است. مرد می گه که دارو يا دوايی مصرف نمی کنه و خلاصه با مشورت دکتر تصميم می گيره سر از اين قضيه در بياره. شب که می ره خونه شام نمی خوره اما بعد از شام خودش رو به خواب می زنه و می بينه که بعله. خانم جان عباس آقا رو آورد خونه.
خلاصه درگيری پيش مياد و باقی قضايا که احتمالاً مثل بمب هم صدا کرده که به گوش ما رسيده.
من يهو بی هوا گفتم آخ حالا حتماً زنه رو سنگسار می کنن. اين دوست برگشت گفت: آره ديگه! پس چی! تو خونهء خود آدم، زن آدم...

شايد وقتی من خيلی پير شدم مردم هم عوض بشن.. نمی دونم... اصلاً ولش کن بابا پاشم يه خورده تخم کدو بريزم تو باغچه.. واسه پروستات کرم های خاکی خوبه.





ای موتوری!





می گم به نسبت اون موقه ها که از اين خوابا می ديدم خيلی اوضاعم خوبه ها!





نمی دونم اچ بی اوی ولايت شما هم امشب enough رو نشون می ده يانه؛ فيلمی در مورد خشونت های خانگی.
راستی، خيلی دلم می خواد بدونم چرا با اين زنهای خشونت ديده انقدر هم ذات پنداری می کنم. فکر می کنم خاطره ای، چيزی از اجدادم بايد بدجوری توی سلولهام ذخيره شده باشه.




نه نظر خواهی داره نه ايميلش رو گذاشته تو وبلاگش! هم مدرسه ای منه! وای دارم از هيجان می ترکم! منم دورهء بيانی و واسطه ای و فرهنمد که هر سه به نوعی روانی بودن تو همون مدرسه بودم!
تو رو خدا اينجارو بخون! آهای هم مدرسه ای!
من اينجام!
يادته بيانی يه بدبختی رو با مامانش تو خيابون ديده بود که داشته می رفته تولد؟ روسری سفيد سرش بوده و يه کمی هم به خودش رسيده بوده؟ اومد فرداش سر صف گفت يکی تونو ديدم با چه وضعی و حالا من می دونم و اون ؟ تو هم مثل من تو خيابون از ترس ديدن بيانی هی دور و برت رو نگاه می کردی بعد از اون؟
از دست اينا بيرون از مدرسه هم نفس راحت نمی کشيديم....
يادته واسته ای يه دفه قاط می زد؟
يادته فرهمند با اون صورت مثل اسکلتش بهت نگاه که می کرد می خواستی از ترس غلب تهی کنی؟
خانم امامی رو يادته؟ بعدها که سعيد امامی رو شناختم فکر کردم اينا احتمالاً فاميل بودن

يه بار فرهمند زنگ تفريح منو تو دست شويی با دوستم گرفت! من داشتم به شوخی در دستشويی رو باز می کردم که دوستم توش بود. يه جوری قضيه رو جلوه داد انگار من می خواستم بدن دوستم رو ببينم!

اينجارو نگاه کن! من اينجام.. هم مدرسه ايت.

منم با تو اونجا بودم. منم همونجا از ترس جوراب رنگيم يه روز کامل هيچی از درسها نفهميدم!
شايد اون موقع که من به خاطر دفتر عقايدم دم دفتر وايساده بودم تا "پرونده مو بزنن زير بغلم اخراجم کنن" تو از اون راهرو رد شده باشی!

يه دختر يه کم تپل که خيلی بيچاره و تنها و ترسيده باشه هيچ وقت تو اون مدرسه نديدی؟


جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۳

آرزو می کنم اين آرامش نوپا نميرد...

الان رفته بودم سر کوچه چيزی بخرم. صدای يک موتوری رو شنيدم که به من نزديک می شد و آهسته می کرد. شاخک هام سيخ شد و به حالت آماده باش برگشتم به سمت چپ... دستش رو تقريباً به موقع پس زدم. اما مبهوت تر از اون بودم که دنبالش بدوم. (راستی شما با سکوت در اين جور مواقع موافقيد؟ من می گم بايد چنان به طرف حمله کرد که از جسارتش کم بشه. من فکر می کنم سکوت زنها اين جور مردها رو جسورتر می کنه)
برگشتنه دوباره داشت از اون سر کوچه می اومد. وقتی به من رسيد شناختمش. داشت با لبخند تهوع اوری خطاب به من چيزی می گفت.
دنبالش دويدم و هوا رو چنگ زدم.
می خواستم به حساس ترين نقاط صورتش چنگ بزنم.
می خواستم نک انگشتش رو که به بدنم گرفته بود گاز بگيرم که خون فواره بزند.
پاش رو روی گاز گذاشت و در رفت.
دنبالش دويدم. وقتی ديدم دستهام بهش نمی رسند صدام رو بلند کردم.

حالا نگرانم.
که تين ايجرهای محلمان که تازگی ها ياد گرفته اند بگن :"چطوری؟" جسورتر بشوند، ياد بگيرند که طور ديگه ای هم می توانند با همسايهء خارجی شان ارتباط برقرار کنند.. نگرانم آرامش پياده روی هايم دوباره از من گرفته شود.
چيزی برای نگه داشتن اين خوشبختی دوباره زنده شده سراغ داری که انقدر زود فنا نشود؟

آشفته م.
با من حرف بزن.


هر وقت می رفتم خونه اش معذب بودم. بايد مواظب می بودم ذره ای از شيرينی که تعارفم کرده روی زمين نريزه و سيگار رو طوری توی جاسيگاری بتکونم که يک پر کوچيک خاکستر هم به فرش نگيره. با اون جاسيگاری که قطرش پنج سانت بود کار آسونی نبود.
هميشه اتاقش مثل ويترين لوکس ترين بوتيک ها بود. درخشنده و پر از وسائل تزئينی.
گاهی که کشوی دراورش رو باز می کرد تا چيزی برداره توی کشو نگاهی می انداختم. اونجا هم مثل يک مينی ويترين چيده شده بود.
می گفت اگه برق بره می تونم هر چی بخوام از تو کشو بردارم بدون اينکه چيزی ببينم. من فکر می کردم اگه برق بره لاکش رو بر ميداره از تو کشو که ناخن هاشو لاک بزنه يا سايهء چشمش رو.
گاهی اون می اومد خونهء من. منم هر چی خونهء اون عذاب کشيده بودم اونجا تلافی می کردم. سيگارمو رو فرش می تکوندم و بعد انگار اتفاقی نيفتاده دستمو می کشيدم روش که محو شه -هميشه از اينکه انقدر خوب محو می شه و اثرش رو فرش نمی مونه لذت می بردم- بعد که می ديدم ساکت شده می گفتم برا فرش خوبه! بيد نمی زنه.. نمی دونستی؟
اونم دوباره شروع می کرد بقيهء ماجرای اون پسره که تو شرکتشون بود رو تعريف کردن.
قبلاً بهم گفته بود که پسره دو رگه است.
وقتی ماجرا رسيده بود به کش رفتن پس ورد ايميل پسره و کشف رابطه اش با دوست دختر برزيلی اش و اينکه دختره شوهر داره و چقدر کار پسره زشته که به يه زن شوهر دار ايميل عاشقانه می زنه، هر روز می اومد پيشم.


پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۳

عجيبه واقعاً... اينهمه بدمون بياد از روشی که با اون به ما داره حکومت می شه بعد خودمون عين همون رفتار کنيم.

وقتی مثلاً نويسنده ای رو دستگير می کنن سريع می گن به اتهام روابط نامشروع و شرب خمر و اين بساطا دستگير شده. که خوب همه می دونيم خودشونم می دونن که می دونيم ذرت پرت می کنن.

اونوقت ما بلاگرا با کسی مخالفيم بهش بگيم سگ باز! بعد اداعا کنيم از آخوند جماعت بی زاريم. خوب عزيز من اگه می خوای فرق داشته باشی با اين آدما بايد اول روش ات تفاوت داشته باشه يا نه؟

من نمی خوام از کسی طرفداری کنم -هر چند دوستش داشته باشم- چون می دونم هر کس بخواد حرف بزنه توانايی شو داره. اما از صبح تا حالا هر چی ميام برم سر کارهام اين فکر داره اذيتم می کنه.
واقعاً اين حرف درسته که اين ملت ها هستند که حکومت رو می سازن و ما تا وقتی اينيم اين ستم و شقاوت حکومتی رو هم بايد تحمل کنيم.





گربهء حياطتمون حامله است و يه گربهء نر هم هست که هر دفعه اين بيچاره ميزاد مياد بچه هاشو می بره يه لقمهء چپ می کنه. بعد هم همه اش منتظره غذا بذاريم واسه اين گربه که اون بياد با قلدری بخوره تش.
يه غذا اختراع کردم واسه اين جور حيواونا که مال خودمون نيستن و زورمون مياد واسشون غذای مخصوص بخريم. پوست مرغ رو می پزم توش نون خورد می کنم می دم بهش با چه اشتهايی هم می خوره. سر هم خود پوست رو بهش می دم. البته گاهی هم خود جوجه رو بهش می دما زيادم خسيس نيستم.

اما به هر حال غذا هر چی که باشه من بايد تا آخر بالا سرش وايسم نگهبانی بدم که گربه نره نياد بتاروندش و خودش غذا رو بخوره. گنده بک دوبرابر اينه خجالت نمی کشه!


اما خوب يه چيزی که بدم مياد اين پررو شدن سريع گربه هاست. اين گربه ماده هم همينطوره. يه روز که بهش زياد غذا بدی هی مياد پشت در ميو ميو می کنه اعصاب می شه. گرسنه هم نيست ها!

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۳

يه انگل هست بی خوابی مياره. نکنه من دارم؟

ديشب مثل هر شب که خيلی خسته بودم می دونستم خوابم نمی بره از خستگی. اما از سرما خوابم نمی برد. مشکل بقيه ام هست، فکر می کنن هند يعنی استوا. خوب کشور گرمسيری هم هست اما هيچ کس به ما نگفت اينورش چه شبهای سردی داره.

ديشب هر چی اين پتوی يه لا قبا رو می چلوندم به خودم می ديدم افاقه نمی کنه. دماغم يخ کرده بود والبته ما به چشم خودمان چيزی نديديم اما احتمالن قرمز هم شده بود.
آخر سر ديدم سه شد من دارم سگ لرز می زنم امروز هم که تا شب بايد می موندم کالج دهنم صاف می شه (وضعيت الان دهنم) پاشدم حوله ام رو انداختم رو پتو جوراب و کلاه هم پوشيدم و خوابيدم.



صبح ساعت هفت و نيم از گرما بيدار شدم.





قرار بود مجازات سنگسار لغو بشه. اما انگار ترک کردنش واسه بعضيا سخته. لطفاً اينجا رو امضاء کنيد.




یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۳

در مورد پردهء بکارت اينجا رفتم و نظر دادم بعد به پيشنهاد آقای دانش رفتم اينجا و يه مقاله نوشتم. امروز ديدم علاوه بر اينکه نصفيش رو حذف کردن بالاش نوشتن به احتمال زياد اين نوشته بی طرفانه نيست! منم برش داشتم. باسن لقتان. می ذارم همينجا بخونيدش. اما يه سوال؛ بی طرفانه فکر کردن يعنی چه؟ مگه کلهء آدم يا دستگاه تناسلی اش دادگاه است که آدم بی طرف يا با طرف در آن راجع به موضوعی مثل پردهء بکارت فکر کند؟ شمايی که جمله هايی از مقاله رو که مربوط به افکار مذهبی در مورد خلقت می شه حذف کرديد بی طرف نيستيد يا من؟



و اما چيزی که نوشته بودم:



آيا شما هم عقيده داريد که پردهء بکارت "آفريده" شده تا ضامن "وفاداری" همسر آيندهء شما باشد؟
يا جای "عدالت" در در اين مورد خالی مانده و ارادهء خلقت به نفع مردان رقم خورده است؟
هيچ فکر کرده ايد حقيقتاً اين عضو که هيچ کار خاصی در بدن انسان انجام نمی دهد -جز اينکه در بعضی جوامع سرنوشت بعضی دارنده ها و ندارندگانش را رقم می زند- به چه علت وجود دارد؟
چيزی که می خواهم اينجا در مورد اين پرده عنوان کنم، از نظر علمی ثابت نشده و حدسيات خودم می باشد، اما چيزی که بديهی است اين است که در زمانی زندگی نمی کنيم که اينگونه پرسش ها با پاسخ هايی نظير آنچه در بالا به آن اشاره کردم برای همگان قابل حل باشد.
يک لحظه به انگشت های دستتان نگاه کنيد. چرا آخری انقدر کوچک است؟ يک روز هنگام استفاده کردن از دستتان در کارهای روزمره به طرز استفاده از انگشتانتان دقت کنيد، چقدر از انگشت کوچک استفاده می کنيد؟
خيلی کمتر از انگشتان ديگر. شما برای بقا نيازی به انگشت کوچک نداريد. برای همين دارد تحليل می رود.
حتما با عضوی که گاهی ناگهان "عود" می کند، آپانديس آشنايی داريد. آن هم بيشتر از روی داستانهای عود کردنش و عمل جراحی سريع و خارج کردنش از بدن. آپانديس در بدن شما چکار می کند؟
تقريباً هيچ.
آن هم عضوی در حال تحليل رفتن است.
حدس من در مورد پردهء بکارت هم همين است؛ عضوی در حال تحليل رفتن که مثلاً شايد پنجاه هزار سال ديگر اصلاً کسی خبر از وجود داشتنش در زمانهای گذشته نداشته باشد.
حال اين پرسش پيش می آيد که اين "عضو در حال تحليل" قبلاً چه کاری انجام می داده است؟
در مورد جفت گيری حيواناتی مثل سگ و الاغ ممکن است شنيده باشيد که گاهی مهبل حيوان ماده اصطلاحاً "قفل" می کند. فکر می کنم در واقع مهبل اين جانداران قابليتی دارد که از رابطهء جنسی ناخواسته جلوگيری می کند و تا جائيکه شنيده ام در مورد سگ -و شايد خيلی حيوانات ديگر- به دريافت اسپرم کمک می کند.
به گمان من عضوی که امروز پردهء بکارت از آن باقی مانده همين است که در بدن حيواناتی مانند سگ چنين وظيفه ای دارد.
می دانيم سير تکاملی به سود تکثّر و بقا جهت می گيرد و حذف چنين عضوی شانس زاد و ولد را بالا می برد - زيرا جاندار ماده توانايی جلوگيری از رابطهء جنسی ناخواسته را ندارد- و می بينيم که در موجودات تکامل يافته تری مثل ميمون و انسان اين عضو رو به نابودی می رود.




پ.ن: اين ها حدسيات من هستند و ممکنه درست و به اندازهء کافی علمی نباشن.

آدم نمی دونه بعضی وقتا در مورد بعضی چيزا چی بنويسه. بعضی وقتام اصلاً نمی تونه چيزی بگه و بنويسه!
مثلاً آخه آدم در مورد يه بچهء سی و پنج روزه که .... آخ چی بگه آدم؟

اما يه چيزی به فکرم می رسه اونم اينه که بايد هر چه سريعتر يه تحقيق درست و حسابی انجام بشه که معلوم بشه انقدر کودک آزاری زياد شده. بعد هم يه راهی واسه ريشه کنی اش پيدا .... ای خانوم... دلت خوشه ها..

هيچ علفی نمی تونم بخورم. فقط می تونم مثل خانمباجی جد بزرگوارم مشتم رو بزنم به سينه ام و بگم الهی اون دستی که تو رو اينجوری کرد بره زير ساتور... !

آره همين ازم بر مياد!!!!

خيلی ببخشيد خاک بر سر من که مردمم اينطوری شدن و من هيچ کاری نمی تونم بکنم


آخه اين بچه چرا بايد اينطوری بشه هان؟




از طريق آسيه






شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۳

از وقتی وحشتناک ترين انگل دنيا رو شناختم ديگه جرأت نمی کنم گوشت بخورم. اين کرم از طريق خوردن گوشت آلوده منتقل می شه که درست نپخته باشه.

ننه کرمه توی روده واسه خودش کانون خانواده تشکيل می ده بعد بچه هام که ماشالا باهوش خودشون عين قزل آلا می پرن توی جريان خون و د بدو که رفتی شنا می کنن می رن توی ماهيچهء دور از جون شما اونجا رو پانسيون می کنن تا بزرگ شن و ديگه اون ماهيچه رو بکّنی بندازی دور بهتره.

اين کرم بر خلاف اکثر انگل ها در انتخاب ميزبان زياد سخت گيری نمی کنه و در گونه های بسياری ممکنه ديده بشه. از جمله بوفالو که اينجايی ها به خاطر کمی تا قسمتی مقدس بودن گاو، ازش استفاده می کنن. اما انگار توی گوشت خوک بيشتر احتمال پيدا شدنش هست...
گوشت شکار، ويا گوشتهايی که از دامهايی تهيه می شن که تحت کنترل های منظم بهداشتی نيستن خيلی احتمال آلودگی به اين انگل درشون بالاست.
و چيزی که به راحتی می شه روش شرط بست کنترل نشدن مواد غذايی از نظر بهداشتی در هند هست.
خلاصه نمی دونُم مو که می ترسُم ای جو گوشت بخوروم.





يه توضيح بدم در مورد يادداشت پايين. اول اينکه من مشکلی از نظر آزادی نداشتم. هر چی بيرون نداشتيم توی جمع دوستان داشتيم و اگه بار نبود مهم نبود اگه ديسکو نبود مهمونی که بود اما چيزی که خيلی منو اذيت کرد اين دو سال آخر و هی هم تصاعدی بيشتر می شد و می شه اين جنسی شدن بيش از حد مردم هست.

توی يه قدم زدن ساده يه بار شمردم هر قدم دوبار يه نفر با جنسی ترين لحن ممکن يه چيزی بهت می گه. راجع به بدن و لباس و مانتو و قيافه ات با همون لحن نظر می ده.
پسرها نمی دونم چرا انقدر تازگی ها وقيح شدن.
بلا نسبت آدم های با شخصيت.
پسره به خودش اجازه می ده بلند بلند راجع به اندام های جنسی تو حرف بزنه. بعد مردم هم بر می گردن بر و بر تو رو نگاه می کنن. دلت می خواد از اين همه بی انصافی غير قابل تحمل يقه ات رو پاره کنی و جيق بکشی.

ببينين شايد خيلی ها از من قوی تر باشن. خانم ها رو می گم. بعد فکر کنن من دارم غلو می نم. بابا خوب من حساس تر از شمام، امکانش نيست کسی با شما فرق داشته باشه؟ چون زنه بايد مثل شما باشه؟

يه بار موزيک تو گوشم بود، همين چند ماه پيش. می ديدم اون زمانی که موزيک قطع می شه تا آهنگ بعدی شروع بشه انگار يه نوار ديگه روشن می کنن.

نواری از ويز ويزهای جنسی.


خلاصه که،
ای مردان که عقدهای جنسی شما رو در خيابون به دوش کشيدم، و ای زنهايی که قضاوت شما رو بعد از اون همه آزار بايد تحمل می کردم، زنهايی که مثل قوز بالا قوزيد، خوشحالم که از هم دوريم.

همين.



بازم خوراکی..
من به طور متوسط سالی دوبار کره می خورم که تازه اونم سالی يه بارش توی رستوران با چلوکباب يا چيزهای ديگه است و شايد آخرين باری که قبل از ديروز کره خريدم دو سال پيش بوده باشه. کره خريدن واسه من يه جور خلاف سنگينه که خيلی باهاش حال می کنم.






جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۳

چقدر خوشبخت ترم

حالا که می توانم راه برم بی اونکه هر قدم دوبار اعصابم از ريشه بلرزد.
اينجا اتفاقاتی از اين دست که نفس آدم رو از خشم بند ميارن هر دوماه يک بار برايت اتفاق می افتن.

با اينکه هند يک کشور سنتی شرقی است.

تنها اگر مثل من دچار کيست های متعدد تخمدان باشيد، که پی سی او هم به آن می گويند،
تنها اگر بدونيد پياده روی چقدر برای زنهايی مثل حياتی است
و استرس برای ما چقدر کشنده است، و کيست ها را چقدر زيادتر می کند

می توانيد بدونيد که من حالا چقدر خوشبخت ترم

و چقدر بيشتر می تونم دوست داشته باشم


همهء شما را عاشقم.






پ.ن: به جز کله ای که در سرش برتری طلبی مردانه باشد البته.



پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۳

خيلی خابالوام اين روزا... تقريباً از شروع زمستون اينجوری شدم.. شدم عين اين گربه های دم شومينه. لوسيفر مثلاً.

آرزو می کردم يک هفته می تونستم اينجاها زندگی کنم:
قرن هجدهم اروپا، زمان اوج رمانتيسيم
زمان "مورچه داره"ء ايران
توی سفينه ای که در مدار مشتری می چرخه
جزيرهء کرت زمان سينوهه


حتی غول چراغ هم نمی تونه منو ببره اينجاها... اما فيلم ها کمی تا قسمتی می تونن!
سومی حتما بايد تو سينما باشه تا طبيعی به نظر بياد.




خيلی دلم واسه استاد مينرالوجی می سوزه. يک زوری می زنه يه مطلب رو حالی کنه که نگو. بی انصافا هيچ کس هم نمی گه بابا فهميديم خودتو نکش......آخی، تپلی! يه خورده م پيره حيوونکی. آدم دلش می خواد بگه نازی بشين يه چايی بخور حالا خستگيت در ره. فکر کنم خودش خيلی سختش بوده آرايش اتمی فلزات رو بفهمه.



راستی يه دوست پيدا کردم. چند روز پيشا رفتيم اين فيلم جديد رنه زلگر رو ديديم. آخر فيلم هندی! ولی کتک کاری هيو گرانت با اون يکی هنرپيشه هه که اسمشو نمی دونم خيلی بامزه بود. کتک کاری مدرن! رنه هم خيلی بانمکه. بازم از اين فيلم هنديا بازی کنه می رم ميبينم. می خنديم ديگه! بی خيالِ فيلم عميق.




می گم ها، حتی درسی که انقدر عاشقشی هم بايد ضد حالی مثل فصل بی پايان و خسته کنندهء کرم خاکی داشته باشه. کی فکرشو می کرد اين ماکارونی جاندار انقد دم و دستگاه داشته باشه؟ کی نشسته اينهمه کرم خاکی رو پاره کرده که بفهمه توش چيه؟ روی مرده اش که نمی شه درست تحقيق کرد پس لابد زنده زنده... قبلش بی حسشون کرده بوده؟
جزقل کرم چهار جفت قلب داره!... آخ چقد خوابم مياد. بايد اين فصل و امشب تموم کنم...





سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۳

ديشب تا خود صبح خواب می ديدم بابام... به سفر ابدی رفته و من اينجا بودم و نديدمش و داشتم به اين ايميل هايی که به هم می زنيم فکر می کردم و افسوس می خوردم که چرا بهش ابراز محبت نکردم و حالا ديگه فرصتش رو ندارم.
چه زجری کشيدم.. تا خود صبح اين خواب ادامه داشت.. حتی يه بار از خواب پريدم و دوباره که خوابم برد دوباره اين احساس ادامه داشت... بميرن اين کابوس های من. کاش کور-خوابی می گرفتم!






يه چيزی می خوام بگم واسه دانشجوهايی که يهو می رن يه شهر ديگه و خلاصه دور می شن از مامان جونشونو دست پختش و هر روز هر روز نيمرو می بندن به خودشون. يه غذای ساده اختراع کردم که اگه زياد سختگير نباشين چيز خوبيه.

با جوانه های مختلف می شه درستش کرد. اول پياز رو سرخ کنين، بعد جوانه ها رو -که قبلاً حتماً شستين ديگه!- بريزين توش و يه تفت بدين، اگه خواستين بيشتر بپزه يه کم آب بريزين (خيلی کم) و بذارين ده دقيقه بپزه.
برنج رو به حالت کته درست کنين، يه مقدار هم شويد بريزين و بذارين آبش که کار رفت جوانه ها رو اضافه کنين.

راستی يادتون نره به جوانه ها کمی فلفل و نمک و زردچوبه هم بزنين.

انقدم نيمرو نخورين.

آهان يه غذای ديگه هم کدو تنبل و عدسه که من خيلی دوست دارم و امشبم شامم همين بود. کدو تنبل رو تيکه می کنين و پوست می گيرين و تفت می دين. بعد روش آب می ريزين و عدس ها رو -که حتماً قبلش عقلتون رسيده پاک کنين و بشورين- بهش اضافه می کنين، نمک و فلفل و زردچوبه می زنين (من فقط نمک می زنم به اين) و می ذارين بپزه... آخ برم يه کاسه ديگه بکشم...



دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۳

سلام

خوبم. دوست دارم اين شراب و پکی سيگار رو با شما شريک بشم.

و اين شعرهای مختاری که ارنستوی عزيز پيدا کرده.


ل ب خ ن د

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۳

تا حالا
انقدر تنها
انقدر خسته
از تنهايی

از نشنيدن صدای تو
پشت سرم
وقتی انگشتهام روی کيبورد می رقصيدن

که می گفتی
و صدام می کردی
و هميشه چيزی برای گفتن بود

از نبودن تو
وقتی خواب می بينم اومدی
و من دارم می بوسمت
بعد زود می فهمم که خواب بوده
گريه چيز مسخره ای به نظر مياد


هرگز توی زندگيت به اندازهء الان من تنها بودی؟

خودمو تو دستگاه عصبی فريتيما پوستوما غرق می کنم
بلند بلند
که يادم بره همه اش

تنها نبودن تو نيست
اينکه چقدر پی سی او عود کرده و من دوباره دارم هی با خودم توی سرم می جنگم

پی سی او می گه تو حتی نمی تونی يه دوستی ساده داشته باشی
و من می دونم وقتی که انقدر پوستم نازکه واقعاً نمی تونم

من خطها رو قاطی می کنم
من مرزها رو نمی شناسم
دوستهای خط دار رو هم دوست ندارم

اما تنهايی رو هم دوست ندارم

اونقدرها زيبا نيستم
اما اگر به چشم کسی باشم
او به چشم من نيست
وقتی هست
می بينم که دنياش اون طرف اقيانوسهاست و مال من اينطرف
تعجب می کنم چرا همجنس گرا نيستم
چرا نيستم؟






پ.ن: اين شعر نبود.

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۳

آآآآآآآآآآآآآآآآآه.... مثل آسودگی موقتی ميان دو خبر اعدام و دو انتظار برای خبر نتيجه دادن پتيشن ها.

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۳

يه هم کلاسی اهوازی دارم خيلی با مزه اس. هم قيافه اش هم حرف زدنش. بعد چون خيلی بامزه اس حرف که می زنه من خنده ام می گيره. بعد وقتی من خنده ام می گيره سريع يه جمله می گه که با خواهرم شروع می شه. خواهر خودش نه، منو می گه! مثلا: راستی خواهرم موتورتونو فروختين؟
بعدم سرشو می ندازه پايين يا دکمه بالايی لباسشو می بنده!


هاهاهاها خيلی با مزه س، گفتم که.

دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۳

1-داستان زندگی اين کودک رو بخونيد

2-تجزيه تحليل کنيد

3-اين پتيشن رو امضاء کنيد... چرا نه؟ ليلا کسی رو نکشته! حتی شمايی هم که با اعدام موافق هستيد اگه داستان زندگی ليلا رو بخونيد از حکمی که قاضی براش داده حيرت می کنيد.

4- اگه موافق نيستيد بيايد بحث کنيم

5- چرا فقط 410امضاء؟

6-شما که امضاء نکردی می شه دليلتو بگی؟ خواهش می کنم. فقط می خوام بدونم. به خدا گازت نمی گيرم.



یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۳

نوشتن از اين قضيه کمی شجاعت می خواد. بگذار فکر کنم که اين وبلاگ رو خودم می خونم و اونهايی که فکر نمی کنند زشته که آدم سالها با يکی از اعضاء خونواده اش قهر (قهر که نه، چيزی عميق تر و اساسی تر) باشه.

مامانم يک سری عکس از سه نسل خانواده؛ مادربزرگم، خودش و بابام و دختر کوچولوهايی که سه ساله نديدمشون فرستاده.
بابای اين دختر کوچولوها هيچ دلش نمی خواد اونها شبيه من باشن.
جدای از يک سری چيزهايی که مربوط به قول و قراردادهای مالی می شد و نزديک بود به جاهای باريکی هم کشيده بشه، يک علت اينکه من فقط عکس اين دو دختر کوچولو رو می بينم همينه. او از هر مردی که تا به حال توی زندگيم از نزديک ديده ام سنتی تر و خيلی هم خشنه.
همين صفت دوم او باعث شده از يک طرف از نديدن اين دختر کوچولوها خوشحال باشم.
يک جمله توی حافظهء من هميشه باقی خواهد موند و هميشه باعث می شه از انتخاب شدن اين مرد برای همسری خواهرم حيرت کنم..."اين دفعه اگه لاک بزنی با چکش می زنم رو دستت!" و با اشارهء نا صريح به من: نمی خوام اينطوری بشی...
منم نمی خوام ببينم که نقاش کوچولوی حساس من از ترس يه همچين چيزی لاک به انگشتهای قشنگش نمی زنه.



دختر کوچولوی نازنازی يه روزی نقاشی ها و اون خروس خميری که می دونم خيلی دوستشون داشتی و با اين حال به من هديه دادی نشونت می دم که بدونی برام چقدر ارزش دارن...





******


عاطفه اي ديگر در پاي چوبه دار



شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۳

تصحيح می کنم: با اينکه بی بی سی طبق معمول* واقعيت رو تحريف کرده من با اين رفراندوم که يک نه بزرگ به جمهوری اسلامی است موافقم و خودمم امضا کردم و فرستادم همه فک و فاميلها هم امضا کنند.
اما
اومديم و رفرندوم برگذار شد و مجلس مؤسسان چهارتا از همين اصلاح طلب ها بودند و کمی جمله ها رو چرخ دادند و دوباره به خورد مردم دادند و تا بفهميم چه شده يکبار ديگه نظام خودش رو با سوپاپ ديگه ای نجات داده باشه.

شکل گیری حکومتی دموکراتیک مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر
چيزی فراتر از تغيير قانون در بستر همين حکومت بايد باشد.


پ.ن: صميمانه آروز می کنم تاريخ فرانسه برای انقلاب ما هم تکرار بشه.


*سر انتخابات مجلس کانال بی بی سی سعی کرد انتخاباتی رو که از طرف مردم بايکوت شده بود رو پر شور نشون بده و اصلاً واقعيت رو منعکس نکرد بلکه صد و هشتاد درجه وارونه اش کرد.


بابا گوگل بمب منفجر شد تو تازه داری توضيح می دی که اون چی بودی؟اون گوگل اجی آدم بودی خيلج عربی که خدا بيشتر می پسندی به جاش خليج فارسی نمی ذاشتی. اصن اجی آدم بودی ای گوگل می ذاشتی خليج اروميه که اون اسم خيلی خوبی هستش و البته چون مثل اون زن ضعيف ه داری بهتر بود بذاری خليج اردبيل که خيلی هم بيل داره و همه خدا پسندانه برن زمين بيل بزنی.
صبر کن! اگه قرار باشه فقط قانون اساسی تغيير کنه من با رفراندوم مخالفم! همين الان هم قانون اساسی ما با اونچه در عمل می بينيم زمين تا آسمون فرق داره. مشکل خيلی اساسی تر از اين حرف هاست. باز فريب نخوريم؟

جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۸۳

پيوند مقدس

شايد از رسم عجيب ازدواج در هند خبر داشته باشيد، اينجا خانوادهء عروس موظف هست پول کلانی به داماد به عنوان جهيزيه بده، که خيلی از خانواده ها به خاطر فقر از عهده تهيه اش بر نمی آن. اما برای اينکه ازدواج دخترشون سر بگيره قول می دن که بعد از ازدواج به تدريج پول رو فراهم کنند و پرداخت کنند. بعد از مدتی شوهر که می بينه از پول خبری نيست زن رو-معمولاً با سوزاندن- می کشه تا با زنی که می تونه از عهدهء جهيزيه بر بياد ازدواج کنه.
اين رسم حتی در قشر تحصيل کرده هم ديده می شه. داستان يک زوج جوان رو شنيده ام که هر دو پزشک هستند و حتی در يک بيمارستان کار می کنند، با اين وجود مرد از خانوادهء همسرش جهيزيهء کلانی طلب کرده و حاضر به گذشت نيست. چون خانوادهء دختر قادر به پرداخت پول نيستند همسرش رو روحی و جسمی آزار می ده و اجازه نمی ده کارش رو در بيارستان ادامه بده. خوشبختانه اين خانم در پی پايان دادن به اين وضع از شوهرش شکايت کرده و قصد داره از او جدا بشه. اما اين قصه در خانواده های سنتی - که تعدادشون به مراتب بيشتره- اينطور به پايان نمی رسه. در اعتقادات مردم هند، خدايان با بر قرار شدن پيوند زناشويی پيوند "مقدس"ی رو بين زن و مرد به وجود می آرن که به هيچ وجه نبايد شکسته بشه. اين تقدس اغلب باعث شده طلاق چيز زشت و بدی تلقی بشه. اما عجيب اينجاست که تقدس ازدواج و زشتی طلاق تنها دامن زن رو می گيره. به زنی که طلاق گرفته مثل کسی که گناه بزرگی رو مرتکب شده نگاه می شه در نتيجه اونها هر محنت و عذابی رو تحمل می کنند و تن به جدايی نمی دهند.
زنی که تن به تحقير و تحمل نداده انگار کاری بر خلاف طبيعت خودش مرتکب شده باشه انگشت نما می شه.

زنان خدمتکار زيادی رو می شناسم که بچه های محصل و شوهرهای الکلی و بيکاری دارند که با کتک و زور هر چه با رنج و سختی در آورده اند خرج الواتی های خود می کنند، و زنها که چاره ای جز درآوردن خرج خانواده و تحصيل بچه ها ندارن هر روز بيشتر و سخت تر کار می کنن.
اما همين زنان انقدر بچه دار می شوند تا پسردار شوند و پسر رو انقدر عزيزتر از دختران بار می آرند که انگار تنها فرزند هست و هيچ تعجب نمی کنی اگر در آينده مثل پدر خود رو از زندگی اينطور طلبکار به حساب بيارن.
به طور کلی در خانواده های هندو وقتی فرزند پسری به دنيا مياد جشن و شادی هم به دنبال خود مياره و فرزند دختر غم و ناراحتی. شايد يک علت همون ترس از جهيزيهء کلانی باشه که در آينده خانواده بايد متحمل بشه. خانواده های فقير با وجود اينکه نمی تونن از عهدهء خرج چند بچه بر بيان آنقدر بچه دار می شن تا آخر صاحب پسری بشن. پسر علاوه بر اينکه پرداخت جهيزيه رو به اونها تحميل نمی کنه برای کار قدرت بيشتری داره و زودتر می تونه کمک خرج خانواده باشه.
اما عجيب اينجاست که حتی در خانواده های متوسط که همهء فرزندان تحصيل می کنند و دختر و پسر به يک اندازه توانايی کار کردن دارند باز هم کم و بيش اين ارجحيت فرزند پسر ديده می شه.

از طرف ديگه از ترس آبروريزی های ناموسی خانواده ها دخترها رو به شدت کنترل می کنند. پدران تحصيل کرده -و نکرده- دخترانشون رو به يک اندازه تحت کنترل خود دارند. در حدی که دختر در بعضی موارد حتی حق ديدن فيلم های غربی که از تلويزيون پخش می شن رو نداره. فقط و فقط فيلم های هندی که در نود و نه درصد اونها زن موجودی بی اراده و ذليل هست که آشکارا توانايی ادارهء خودش رو نداره، به اندازهء مردی که با او دور درخت می گرده و آواز می خونه نمی فهمه و اگر او نباشه کوچکترين قدرت دفاع از خودش رو نداره و هر اتفاق بدی که می افته تنها کاری که از او بر مياد گريه کردنه.

در کنار دخترانی که با باور به پيوند مقدس زندگی می کنن و دعا می کنند شوهر آينده شون اونها رو کتک نزنه و زنانی که کاری جز رنج بردن و تحقير شدن ياد نگرفته اند جرقه های آگاهی هم کم وبيش ديده می شه. زنان ستم ديده و يا طرد شده هر روز بيشتر به مراکز و خانه های امن پناهنده می شن و کمتر تن به سازش و تحمل می دهند. با اين حال هندوستان هنوز در چمبرهء باورهای سنتی و زن ستيز دست و پا می زنه و حتی نمی شه گفت جامعه ای هست در حال گذار. اما شايد بتوانيم اون رو جامعه ای در آغاز دورهء گذار به حساب بياريم.

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۳

I hope that what is bad in Iran can change, so everyone could see howwonderful can be your country!

اينو يه دختر دانشجوی ايتاليايی برام نوشته، که جواب سوالهاش رو دادم راجع به ايران. رشته اش ارتباط بين فرهنگ ها يا يه همچين چيزيه. اول فکر می کرد زنها تو ايران نقاب (روبنده) می زنن! اينو يه يونانی هم قبلاً بهم گفته بود.. اينا مگه هيچ وقت تو تلويزيون خيابونهای تهران و شهرهای ديگه رو نديدن؟

حالا شايد سوالهاش رو با جوابهای خودم رو فارسی گذاشتم تو وبلاگ.





بالاخره مام به راه راست هدايت شديم هدايت شدنی! اما چه فايده اين کوچهء ما پر از گربه است و هرچقدر می ندازيمشون جلو سگا بازم می بينيم هستن.. اصلاً اين سگام خودشون مورد دارن. ديروز دوتاشون داشتن از هم لب می گرفتن. استغفرلله... پيشی الهی گمشی سگه الهی به سر نوشت پيشی دچار شی.

چهارشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۳

از ديشب هوس چلوکباب کرده بودم. امروز جای شما خالی پياده راه افتادم رفتم همون محله خطرناکه که پشه م داره، که يه عالم رستوران و ساندويچی خوشمزه ام داره. به غير رستوران های ايرانی يه دکه هست به اسم "کته کباب" که با اينکه اصلاً بهداشتی نيست همه هلاک ساندويچ هاش هستن. بله! بر خلاف اسمش ساندويچ جوجه می فروشه با نونی که توی تخم مرغ سرخ شده... وای گرسنه ام شد دوباره.
يه رستوران کوچولو هم هست که تابلوش فارسيه: رستوران ايرانيان. که آش رشته داره اما چون رشته اش رشتهء آشی ايران نيست نمی چسبه. اما زرشک پلوهاش حرف نداره (آخ دلم ضعف رفت)
خلاصه بعد از چهار وخورده ای کيلومتر پياده روی رسيدم به رستوران مورد نظر که کباب کوبيده و چنجه و اينها داره. يه دونه کباب کوبيده گرفتم و با ريکشا برگشتم خونه و از جلوی خونه هم برنج خريدم و يه کته گذاشتم و يه دلی از عزا در آوردم. بعدش هم گرفتم خوابيدم و بيدار که شدم هوس کته ماست کردم. الان می خواستم برم بستنی بخرم که نمی دونم چرا موفق نشدم از در برم بيرون فکر کنم تو اين بارون ها درخونه ام آب رفته باشه.



اين بود انشاء من در مورد تناسب اندام.

راستی يادم باشه ايندفه با خودم يه چمدون کشک و سماغ بيارم.





اين خيلی با نمک شده: الخليج العربی




پ.ن: يادتون باشه اگه اومدين هند يه وقت اگه يه پيرمرد خوش اخلاق ديدين که عسل می فروخت کنار خيابون ازش نخرين چون بعدن می فهمين که پيرمرده فکر کرده شما سرکهء شيرين شده رو بيشتر از عسل دوست دارين.
هيچ دوست ندارم به پست قبليم نگاه کنم.. حسهايی که واقعيت دارند و هميشه بعد از هر تجربهء تلخ از اين دست ميان به سراغم. اما هميشه بعد از اينکه سرد می شم از تب خشم با خودم می گم چرا؟... حقيقت ماجرا چيه؟ اين نياز به تحقير يک جنس ريشه اش کجاست؟




حتماً شنيديد که ژن خدا کشف شده. من با باور خدا مشکلی ندارم اما اگه ژن تعصب به اعتقادات و همينطور ژن خشونت از DNA انسان پاکسازی بشه، به اون تمدن واقعی می رسيم که الان ناممکن به نظر می رسه.



تعطيلات سال نو رو به پايانه و من دارم فرصت درس خوندن رو حروم می کنم. قبل از شروع تعطيلات کلی برنامه ريزی کردم واسه درس خوندن و صبحا دويدن و... اما نمی دونم چرا وقتی در عمل بهش رسيدم نتونستم شبها درست بخوابم (بعد از اون ترقه بازی شب سال نو) و روزها همه اش کسل بودم و به هيچ کاری نرسيدم.

خوب... شايد سال ديگه.





تيلا ی عزيزاز تعريفت ممنون اين تشويقهای شما دوستان باعث شده خلاقيت خشکيدهء من اوضاعش بهتر بشه. قربون همه تون....... بالای ديوارم خانوم اجازه يه بار رفتيم حالا می ترسيم بپريم پايين!


سه‌شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۳

چه خوب شد که من طرف رشتهء ادبيات نرفتم وگرنه چهار سال آزگار بايد مثل الان که تند تند نفس می کشم با عصبانيت درس می خوندم.
يه نگاه به نظرخواهيش بندازيد. *
ببنينيد آقايونی که تو خيابون، خونه تون، رختخواب تون، يا توی فضای سايبر به زن -غريبه يا همسر خودتون يا معشوقه تون- توهين می کنيد، همهء توهين هاتون فقط نتيجه اش تنفر و خشمه که بر می گرده و می خوره تو صورت خودتون.




چيزی که چهارماه بود تجربه اش نکرده بودم دوباره برام اتفاق افتاد. با صابخونهء نازنازيم رفته بوديم بازار ميوه. يه عملهء هندی موقعی که داشت از کنارم می گذشت دست کشيد به پام.
از نصفهء راه برگشتتم و با تمام قدرت هلش دادم. برگشت که منو بزنه، صابخونه ام ترسيد اما من خوشبختانه کم نياوردم سرش داد کشيدم که جرأت نکن به من دست بزنی! آخ دلم خنک شد وقتی مثل بز راهشو کشيد رفت...



اما چند روز قبلش يه اتفاق ديگه چندتا خيابون بالاتر افتاد که متأسفانه نتونستم طرف رو مغلوب کنم و الان به اندازهء کافی عصبانی هستم واسه م خوب نيست اونم تعريف کنم...



*نويسندهء مقاله تنها به عنوان مثال برای تحقير زن در ادبيات فارسی ابياتی رو در مقاله آورده و در نظرخواهی شخصی مياد و به عنوان راه حل يک بيت از فردوسی مياره که من دلم نمی خواد اينجا بازگو کنم اگر دوست داريد خودتون بريد بخونيد.

فرزندم در آخرين تماس ازحال و وضعيت خود ابراز رضايت كرد

-!
Arabian Gulf?

دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۳

پرندهء نقاشی بهم گفت از اينکه کنار اين شعر گذاشتنش خيلی خوشحاله، آخه نقاشش هم همينجوری راهشو پيدا می کنه.

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۳


مثل همهء روزهای ديگهء کلاس هنر، نشسته ای پشت ميزت و داری کار می کنی. همينطور که داری کارت رو انجام می دی يا با بغل دستی ات حرف می زنی، يک چيز يا آدم عجيب رو گوشهء ميدان ديد خودت می بينی. می شنوی که يه نفر از تو کلاس می پرسه: هی! چی شده؟ اين چيه ديگه؟
به بالا نگاه می کنی و دختری رو می بينی که با ماسک گوريل و مقداری موز و کاغذ در دست، داخل کلاس شده. دختر گوريل-سر به هر کس يک موز می ده و اعلام می کنه که گوريلا گرلز رسماً از کلاس شکايت دارند. او ادامه می ده و می گه معلم هنر شما به دليل اينکه داره "هنر مرد سفيد اروپايی مُرده" رو آموزش می ده گناه کار تشخيص داده شده.
گوريلا گرل يک سری کاغذ به معلم می ده، و از کلاس می ره بيرون. همه گيج شده ان و نمی دونن دقيقاً چه اتفاقی افتاده. خيلی ها هم فکر می کنند در کل چيز عجيب و مضحک بوده. به موزی که توی دستته نگاه می کنی، و متوجه می شی که روی اون پيامی نوشته شده که می گه: "آيا زنان برای ورود به موزه ها بايد لخت شوند؟"

موز بغل دستی ات رو از دستش می قاپی و می بينی پيام متفاوتی داره: " قضيه چيه؟"*

همه از اتفاقی که افتاده شوکه شده ان و تو احساس می کنی که وسط يک رؤيای عجيب هستی...
بقيه اش بعدن. باشد؟ نباشد؟ باشد.


*برای "Whats the deal" رو به فارسی ترجمه کردن گيج شدم. شما چيز بهتری به جای اينکه من نوشتم سراغ داريد؟ لطفاً بگيد.
زنان در دنيای هنر هم با تبعيض دست و پنجه نرم می کنند

آيا فکر می کنيد زنان نسبت به مردان هنرمندان ضعيف تری هستند؟ اگر اينطوره کافيه به همون صفحه ای که تو مطلب قبلی لينکش رو دادم يک نگاه بندازين. کارها خيلی قوی هستند و اگر کمی با سبک های نقاشی آشنايی داشته باشيد هنرمندان صاحب سبکی رو در همين صفحه- که نمونهء کوچکی هست پيدا می کنيد.

متأسفانه کارهای هنری زنان بيشتر ناديده گرفته می شه و سعی غالب (چه گل واژه ای) بر اينه که زنان رو هنرمندان درجه دوم نسبت به مردان جلوه بدهند. دليلش؟ راستش نظر شخصی من اينه که در همهء زمينه ها آقايون با يک ترس خاصی سعی می کنند از زنها برتر باشند و اصولاً برتری جويی ريشه اش به نظر من در ترس هست.

بگذريم

می خوام امروز يک گروه از هنرمندان زن رو معرفی کنم که با تبعيض هنری مبارزه می کنن.

گروه گوريلا گرلز

امروز بعد از اينکه کارهای خودم تموم شد يا نهايتاً تا فردا مقاله ای رو در مورد اين گروه براتون ترجمه می کنم.




always welcome, Laura Alma-Tadema ,1852 - 1909


جمعه، آبان ۲۹، ۱۳۸۳

من يه زمانی تو سايت آهوی سه گوش نقاش های زن دنيا رو معرفی می کردم و يه چيزهايی هم ازشون می نوشتم. امروز علائم افسردگی و بی حالی در من هويداست و حال ندارم چيزی در موردشون بنويسم. اما فقط يه سوال. اين همه نقاش زن چرا اسمی ازشون تو کتاب های تاريخ هنر نيست حتی کتاب هلن گاردنر؟


يه خاطره.
يه بار دوم راهنمايی که بودم يکی از هم کلاسی هام يه نامه نشونم داد که دوست پسرش نوشته بود می خوام تو رو ببوسم. دختره از من پرسيد به نظر تو چيکار کنم؟ مام با بچه ها جلسه گذاشتيم که ببينيم ايشون با عباس آقای مریوطه ماچ ماچ بازی بکنه يا نه. بعد از دو ساعت به اين نتيجه رسيديم که نه.
فرداش دختره اومد و اون بی ناموسی رو مرتکب شده بود. فقط می خواست دل ما بيچاره ها رو آب کنه.



می گم بعضی آدم ها چه بلاهای غم انگيزی سر آدم ميارن. و چه غم انگيزتر که دویاره به قلبمون راهشون می ديم. اين که می گم هيچ مربوط به عشق و عاشقی نيست. دوستی ها رو می گم.
من يه جورايی "خراب رفيق" هستم.
اما ديگه می خوام نباشم.




يک عکس از طريق وبلاگ زنانه ها ديدم همين الان که البته هشدار بدم اگر حساس هستيد نگاه نکنيد چون صحنهء دلخراشی رو به تصوير کشِده از مردانی که از قرون گذشته اشتباهی به قرن بيست و يک پرتاب شده اند.

اما يک نکته توی اين عکس هست. اولين نفراز سمت چپ در تصوير با اون کروات و اون سبيل مدل قديمی وسط اون آدمهای مدل اسلامی چکار می کنه؟

اول فکر کردم عکس منتاژ هست اما اگر دقت کنيد نگاه همه روی يک نقطه متمرکز هست که به نظر می رسه بدن و صورت قربانی باشه
چيزی که به نظر من نمی تونه تصادفی باشه.

و در وسط هم همون خاتمی عزيزتون که دو بار! بهش رای داديد. آخه دفعهء دومتون برای چی بود؟

هيچ وقت چهرهء اون خانم رو يادم نمی ره که وقتی پستر خاتمی رو که به طرفم گرفته بود پس زدم با چه نفرتی بهم نگاه کرد. ای خانم کجايی؟ ديدی اشتباه کردی؟

موقهء انتخابات مجلس گفتم حتی برای رای ندادن هم ديگه ديره و متاسفانه ديديم که نتونستيم با رای ندادنمون چيزی رو تغيير بديم. موقع رای ندادن همون دورهء دوم انتخابات رياست جمهوری بود.
رای ندادن به مردی که با همون لبخند که به من و شما تحويل می ده به صورت پاره پارهء انسانی شکنجه شده نگاه می کنه.

تف به روت خاتمی.

پ.ن : می گن اين عکس مربوط به موزهء ساواک يا يک سريال تلويزيونيه. می تونه درست باشه مخصوصاً اولی. اما آيا در ايران امروز نيازی به موزهء زندان مخوف ساواک هست؟ وقتی از اون بدتر رو به صورت واقعی و زنده داريم؟

پ.ن 2: موزهء عبرت؟ با چه هدفی؟ ترساندن مردم؟ چه کسی بايد عبرت بگيره؟ مردم؟ قضيهء کارد و استخوان رو نشنيده ايد؟ يه دردی داره که فرياد ترسو ترين آدم ها رو هم بلند می کنه.

پ.ن3: خوب شد من تونستم به اين بهانه يه کم دق و دلی مو سر خاتمی خالی کنم.

پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۳

هر کاری دلشون می خواد می کنن، چون می بينن ما در مرحلهء سوگ مونديم و داريم درجا می زنيم.
از ما گفتن...




چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۳

صابی جان هر روز کتاب مقدس می خونه. بهش می گم تا حالا ديگه بايد از حفظ شده باشی.. می گه نه، گاهی ريزه کارياش يادم می ره. مثلاً يادم نيست که عيسی قبل از اينکه دميد به آدم که جون بهش بده حوا رو از دندهء آدم خلق کرد يا بعدش.
با يه لبخند شيرين که مثل کوه يخ قسمت اعظمش توی دلم و به شکل قهقهه ست می گم: اوهوم.. رايت.





تا پنج صبح خوابم نبرده. يازده و نيم بيدار شدم و يه عالمه کار.. تا چشمم می دوه دنبال خط های کتاب پلک سنگينم می خواد خودشو بندازه رو اون يکی پلکم... بی ادب!
ببخشين منظوری نداشتم. خلاصه پا می شم چای دارجلينگ رو که فکر می کنم خيلی خر بودم که تا حالا نمی خوردم دم می کنم.
يه ليوان.. دو ليوان.. نه بازم خوابم مياد.. صبر کنين من برم يه قهوهء مشتی درست درست کنم....





دبستان يادتونه سر صف می گفتن بگين " از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر افزا" ؟

فرض کن از عمر چند ميليون بچهء جقلی خوشگل مشگل کم بشه و بر عمر يه دونه رهبر پير - االبته ايشونم خوشگل بودن مخصوصاً در کودکی- افزوده!

نه جان من برو تو عمق فاجعه.
خلاصه من به جای اون می گفتم: از عمر ما بکاهُر بر عمر رهبر افزا... تا آخر دبستان درستشو ياد نگرفتم.



سه‌شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۳

در حياط ما نه قفل داره نه درست بسته می شه. گاهی نصفه شبا دزد مياد اما فقط رخت های روی بند رو می بره. الان که من می خوام بخوابم، صدای پا مياد از پشت پنجره ام. يکی داره رو برگ های خشک تو حياط راه می ره.. و با اينکه کسی رخت رو بند نگذاشته باز هم اون داره تو حياط راه می ره.. و من شديدا از اينکه در ها رو فقل نکرده ام پشيمونم.


هر چی میام در اين مورد بنويسم جز کارد بخوره به اون شکم بزرگی که اين حکم رو داد چيزی ديگه ای نمياد تو کله ام.
به جای اينکه هی وبلاگ بنويسين نذارين من درس بخونم (!!!!) يه کم راه های چگونه خر خوان بشويم رو بنويسين.
جدی، آدم بايد چکار کنه که خر خون بشه؟
شما -اگه درستون خوبه- چکار کردين که خوب شده؟
خلاصه منتظر نظرات کارشناسی شما در اين زمينه هستيم.


هوم.. می دونين چيه؟ فکر می کنم ايران واقعاً داره از بين می ره.
بعضی ها نگران تجزيه شدن کشور هستن. قبلاً هم نظام ملوک الطوايفی داشتيم، قبل از خوارزمشاهيان بود يا بعدش؟ ای بابا... تاريخ هم يادم رفته. اما به اون نمی شد گفت انحطاط.
اما... وقتی اکثريت يک نسل رو بياره به مواد مخدر - گرچه اين حرف من دقيق نيست اما نسبت زيادی از جوونها رو در بر می گيره- اين يعنی مرگ يک ملت.
به خودمون تسليت می گم.
از ارزون شدن مواد مخدر همونطور که زيتون توضيح داده و طرز عمل پليس معلومه که اين دست هايی که در کاره دست خود حکومته، که دور گردن اين بچه ها رو گرفته و داره فشار می ده.. تا صدای ملتی رو خفه کنه.
و اول از همه دانشجو رو.
دانشجويی که معتاد باشه ديگه جنبش دانشجويی رو می خواد چه کنه؟

دستت درد نکنه ای جمهوری اسلامی که اومدی آزادی و استقلال برامون بياری. فکر می کنی اگه يه گورستان بزرگ بسازی و بهش حکومت کنی خيالت راحت می شه؟


****


هر کس دنيا و آدمها رو همونطور می بينه که خودش هست..

زنی رو می شناسم که خودش هم قبول داره کمی خورده شيشه داره و می گه زن ها همه شون موزی هستن.

مردهای هيز هميشه سعی می کنن زنشون رو محدود کنن و از چشم مردها بپوشونن. (البته در شرق اين افتاق می افته غربی های هيز نمی دونم چکار می کنن).

زنی که احساس قدرت می کنه و شخصيت قوی ای داره رو می شناسم که فکر می کنه مردها رو به راحتی می شه کنترل کرد و مثلاً اگه زنی بهش تجاوز می شه يا مورد ضرب و شتم قرار می گيره تقصير خودشه. اگه واقعاً بخواد می تونه جلوی اين اتفاق رو بگيره.

چه خوبه آدم انقدر رشد کنه که بدونه دنيا خيلی رنگوارنگ تر از اين حرف هاست. فقط بايد عينک بی رنگ به چشم زد تا ديد.


دوشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۳

هالهء عزيزم نقاشی هام رو گذاشته اينجا.
گفتم شايد دوست داشته باشين ببينين.
اگه اسم هر کدوم رو خواستين بدونين ... می خواستم بگم بپرسين يهو ياد اون جک "حاج آقا شوما بودين شافتک* زدين " افتادم.
خلاصه اگه توضيح خواستين شافتک بزنين.



ممنونم مهربونترين. کاش منم می تونستم برات کاری کنم.

پ.ن: چهار پنج تا نقاشی هم غايبن که اسکنشون رو نداشتم و يکی شون هم سلف پرتره است (به اسم "هنوز نه" که چند وقت پيش گذاشته بودم تو وبلاگ) و چون من پسر شجاع هستم فعلاً ترجيح دادم نشونش ندم.

*سوت

یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۳

وقتی تنها بری يه شهر ديگه و يا يه کشور ديگه که يه مدت نسبنتاً طولانی بمونی، طبيعتاً مجبوری پول زيادی همراه خودت ببری. بعد اونجا بايد يه جايی برای زندگی پيدا کنی و هر چه سريعتر که پولت حروم نشه و زياد پول هتل ندی.اينه که يهو می بينی يک ماهه داری تمام زندگيتو تو يه کوله پشتی با خودت اينور اونور می بری.خيلی وضعيت غير عادی و عجيبيه. اگه ماجرا جو نباشی مثل بقيهء کسايی که اينجا می شناسم- حتماً به جايی سفر می کنی که آشنا داشته باشی يا اينکه مادر، خواهر يا برادرت رو هم همراهت مياری.

****
يه عکس می ذارم که توضيح اون حرفمه که می گم هند زِبايی و زشتی رو با هم قاطی داره. يا شايد بهتره باشه بگم در کنار هم.
اينجا يکی از محله های خوب اين شهره. خونه ها به سبک جديد معماری درست شده و خيابون ها نسبتاً خيلی تميزتر از جاهای ديگه هستن. همه چيز هم گرونتر از جاهای ديگه است. باغ اوشو هم اينجاست که خيلی قشنگه.



...اما اسفالت نداره! و وقتی بارون مياد و اين درياچه های پر از پشه و قورباغه تشکيل می شه، دلت می خواد هر چی دستته بذاری زمين و فقط فرار کنی.




راستی، من از ديشب تا حالا اينترنت-در-منزل دار شدم.
دستتون درد نکنه که می خواين بهم تلقين مثبت کنين. اما شرمنده، دست خودم نيست. عيد من روز اول بهاره.

شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۳

سه سال پيش يه اتفاقی افتاد که از موهای سرم تا انگشتهای پام رو تغيير داد. موهام ريخت و به شدت بی حالت شد و انگشتهام به ذوق ذوق افتاد و کم خون شدم حسابی. شب ها نمی تونستم بخوابم و وقتی هم که خوابم می برد همه اش کابوس می ديدم.

به مرور زمان و دوا درمون -يعنی قرص فيفل که برای کم خونی عالی هست و مديتيشن و اين بند و بساط ها- بهتر شدم اما يه جورايی می دونستم تا از محيط اون ماجرا دور نشم خوب خوب نمی شم.

فکرم تا حدودی درست بود و از وقتی اومدم اينجا دارم خوب می خوابم ديگه و موهام هم داره به وضعيت و حالت اولش بر می گرده. خوابم داره عميق می شه و ديگه کمتر رويِاها به يادم می مونه -که نشونهء خواب عميقه- و خيلی به ندرت خواب بد می بينم.

اما هفتهء پيش که با تهران تلفنی حرف می زدم صحبت اون ماجرا شد و يه مقدار در موردش بحث کردم.
با کمال حيرت ديدم شبش داره خوابم نمی بره و وقتی خوابم برد يکی از بدترين خوابهای زندگيمو ديدم.

خواب ديدم (اگه ناراحت می شين نخونين)

مامانم توی اتاقه و داره لباس بيرون می پوشه. بعد از اينکه آماده شد به جای اينکه از در بره بيرون پنجره رو باز کرد و از پنجره آويزون شد. چند لحظه با باد تاب خورد و بعد پريد پايين. صدای جيغش رو به وضوح می شنيدم.
يهو فهميدم خواب هستم و مامانم طوريش نمی شه. وقتی صدای جيغش قطع شد رفتم از پنجره پايين رو نگاه کردم. مامانم خيلی پايين رفته بود و داشت از اون پايين منو نگاه می کرد.
صورتش خيلی غمگين بود طوری که از اون ارتفاع زياد مشخص بود.

از خواب پريدم و تا صبح با تلويزيون روشن خوابيدم.

*******

اين روزها جشن سال نوی هندی هاست که بهش می گن ديوالی. حالا بعدن در موردش می نويسم فقط الان اينو می خواستم بگم که اينها هم مثل بچه های ما ترقه بازی می کنن.
الان هم جای شما خالی انگار که جنگ شده باشه ها، يه همچين احساسی دارم.

ياد اون موقه ها افتادم که بالا تعريف کردم. که خوابيدن برام آرزو شده بود. دو شبه از اين صداهای وحشتناک و بی مزه درست نخوابيدم و به اين فکر می کنم که آخه اين چه طرز شادی کردنه؟ اين صدای ناهنجار چه لطفی داره؟


*******
سها خانوم هم که با اجازه تون يک "بيليون" دلار از حساب عرفات برداشت. خبری که ديروز بی بی سی گفت و ديگه تکرارش نکرد. اين پول از کمک های جهانی برای کمک به مبارزات مردم فلسطين جمع شده بود.
من بنا به خواست خود دوست جون اين پست رو برداشتم اما سر حرفم هستم به دلايلی.

جمعه، آبان ۲۲، ۱۳۸۳

ماجراهای کلاغجون و اسی نابغه

می پرسم متد "شات گان" رو متوجه نشدم، می شه دوباره توضيح بدين؟

می گه: هوم.. درگير اسمش شدی نه؟ زياد توجه به اين اسم ها نکن چون فقط اسم هستن.. وقتی همچين اسمهايی می بينی گيج می شی می دونم... اتفاقاْ يه شاگرد ايرانی ديگه هم داشتم خيلی درگير معنی کلمه ها می شد ولی خوب درعوض حالا از من سوادش بيشتره...

تو دلم می گم می شه آدرسشو بدی شايد اون بتونه برام توضيح بده يا اصلاْ بياد برای تو توضيح بده که من درگير اسم اين متود نشدم خنگول جان من توضيح ناقص و کوتاه کتاب هندی/انگليش رو نفهميدم.

و به جای اينکه وقت تلف کنم ميام پيش اينترنت جون و گوگل جون که هميشه دمش قيژه و خنگ بازی هم در نمياره.

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۳

بيانهء کانون وبلاگ نويسان ايران در رابطه با دستگيری مجتبی سميعی نژاد وبلاگ نويس

******

برای آزادی دکتر محبوبه عباسقلی زاده، روزنامه نگار، فعال حقوق بشر و حقوق زنان امضا کنيد لطفاْ.

دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۳

ترجمه فارسی پتیشن:
http://www.petitiononline.com/mojsn/petition.html

به کميسيون حقوق بشر، سازمان ملل:

ما، امضا کنندگان اين طومار، به زندانی شدن مجتبی سميعی نژاد، وبلاگ نويس ايراني، اعتراض ميکنيم. وی يکهفته قبل بی هيچ دليلی در تهران دستگير شده است. با باور به اينکه مجتبی سميعی نژاد بیگناه ميباشد قوه قضائيه بايد جرم او را سريعا" ابلاغ کرده و به وی فرصت حضور در يک دادگاه عادل و دفاع از خود را بدهد. متأسفانه طبق تجربه اين کار در سيستم قضائی جمهوری اسلامی ايران معمول نيست.

ما خواستار آزادی سريع او شده و بدينوسيله مراتب نگرانی خود را در مورد موج دستگيريهای اخير روزنامه نگاران و نويسندگان مطبوعات اعلام ميداريم.

خبر كامل رو در سرزمين آفتاب بخونيد.

پتيشن رو امضا كنيد حتماَ.

یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۳

دستگیری یک وبلاگ نویس دیگر - خبر رو پخش کنید. هویت این وبلاگ نویس رو میدونیم ولی فعلا" از انتشار اون قسمت خودداری کرده ایم تا به جرائمش اضافه نشود.



خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس فقه و حقوق - حقوق سياسي
پدر يكي از بازداشت‌شدگان پرونده سايت‌هاي اينترنتي از بازداشت فرزندش و سه تن از دوستانش در 6 روز پيش خبر داد.

صفر سميعي‌نژاد در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) با بيان اينكه فرزندش در يك وبلاگ فعاليت داشته است، گفت: پس از بازداشت فرزندم به دادسراي فرودگاه مراجعه كرديم كه آنجا به ما گفتند پسرتان در دادسراي ارشاد است كه اين دادسرا نيز خبري از وضعيت وي نداشت.

وي با اشاره به تماس شب گذشته فرزندش گفت كه او در اين تماس، از سلامتي خود خبر داد.

سميعي‌نژاد نسبت به بي‌اطلاعي از وضعيت فرزندش ابراز نگراني كرد.

copied of: http://mithras.org/

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۳

اول ها که با موتور می رفتم و می اومدم و بعدترها که دوچرخه گرفتم از اينکه مردم از تو خيابون راه می رن عصبانی می شدم. مخصوصاْ‌ با دوچرخه بايد از منتهای سمت چپ حرکت کنی که با ماشين ها و موتورهای پر سرعت تصادف نکنی. در نتيجه مردمی که تو خيابون راه می رن بيشتر جلوی راهت هستن.
اما چند روزه که پياده می رم و ميام، و تازه می فهمم چرا مردم خيابون رو برای پياده روی ترجيح می دن.
مردم بی خانمان اينجا واقعاْ زياد هستن و جايى براى راه رفتن باقى نمگذارن مخصوصاَ اونهايى كه مقدارى اساسيه هم دارن. توی يک مسير کوتاه يه عالمه آدم رو می شه ديد که خانوادگی يا تکی تو پياده روها زندگی می کنن. يکی چرت می زنه، يکی داره غذا می پزه، بچه ها لخت و پتی زير آفتاب و رو خاک و خلا بازی می کنن.. بعضی وقتهام شپش های سر همديگرو بيرون ميارن.
وقتی با موتور می رفتم بيرون، يا حتی با دوچرخه، مردم پياده رو نشين رو به اون صورت نمی ديدم. شايد به خاطر سرعت زياد يا اينکه حواسم رو بايد به روندن می دادم.
پياده رو نشين های تنها معمولاْ‌ مردهای دائم الخمر و زنهای متكدى هستند. مردها اغلب تو چنان خواب عميقی هستند که فکر می کنی اگه لگدشون کنی هم بيدار نمی شن. يه بار يکی شون طاق باز خوابيده بود پاهاش از زانو به پايين افتاده بود تو خيابون، اونم نزديک ايستگاه اتوبوس. فکر کردم چقدر پاهاش در معرض خطر له شدن زير اون اتوبوسهای گنده و نخراشيده هستن.
صابخونه جان می گه اينها خطرناک هستن چون هميشه مستن و مبادا از نزديکشون رد بشی يه دفه بلند می شن و يقه تو می گيرن ( که لابد پول بگيرن).
خلاصه پياده رو نشين ها، چه تکی و چه خونوادگی که همهء عرض پياده روها رو اشغال می کنن، باعث می شن آدم مجبور شه تو خيابون راه بره.
ديگه اينکه، نمی دونم چرا، اما مردم خيلی راحت رفع حاجت می کنن.طرف هر جا عشقش می کشه ابولی رو از جيبش درمياره (به قول يه آقايی تو نظرخواهی مهشيد) و حالا جيش نکن پس کی جيش بکن.اينه که يه دفه همينطوری که داری راه می ری می بينی داری خفه هم می شی، از بوی غليظ ادرار. طبيعتاْ‌ پناه می بری وسط خيابون.
يه دليل ديگه اينه که پياده رو معمولاْ خيلی باريکه. اصولاْ‌ همه چيز مطابق قد و اندازهء هندی و از استاندارد جهانی کوچکتره. تازه، يه دفه می بينی خيابون همچنان ادامه داره، اما پياده رو تموم می شه. اینه که خود به خود می ری تو خيابون.(خواهرا و برادرا در اينجا يه فاتحه واسه روح عمو شل سيلور استاين بفرستن و هفت بار به کتاب جايی که پياده رو تموم می شه فوت کنن)
ااين بود انشاء ما در مورد مشکلات زندگی در سرزمين فيلهای ريز و پشه های درشت، سرزمين مردان خيابانشاش و زنان خالبرمياندوابرو.

*******

تئو ونگوگ فيلم ساز هلندى ترور شد!
چه خبر بدى! ىه فيلم ساز به خاطر فيلم ساختن كشته بشه. به خاطر بيان يك واقعيت تو فيلمش.اي مسلمانان! هيچ مى دونيد داريد چه كار مى كنيد؟ واقعاَ فكر مى كنيد مى دونيد؟

*******
مسابقه دوست دارين؟ اگه دوست دارين برين اينجا تو مسابقهء تصوری شرکت کنين اگر هم دوست ندارين برين عکس ها رو نگاه کنين بامزه ان.
هر چند بعد از اون خبر بالا خودم حوصله’ چيزهاى بامزه رو ندارم شما رو نمى دونم.

*******
يه گربه تو کوچهء ما هست که هر وقت از کنارش رد می شم دلم کباب می شه. نمی دونم می دونين يا نه اما هند سيستم جمع آوری اشغال درست و حسابی نداره برای همين زباله ها معمولاْ‌ گوشه و کنار خيابون باقی می مونن. حداقل اين دوتا شهری که من ديدم اينطوری بوده. کوچهء ما هم استثنا نيست و مخصوصاْ عصرها که زباله ها زيد می شن گربه ها و سگ ها و گاهی گاوها ميان زباله ها رو می خورن.اين گربه هه هر وقت مياد شامشو بخوره من نمی دونم از کجا مثل عجل معلق سر می رسم. طفلکی با چه اضطرابی منو نگاه می کنه تا رد شم. هر چی بهش می گم من خودم خونه شام دارم،‌ به مال تو کاری ندارم حاليش نمی شه.

*******

برادر صادق! دستم به دومن.. ببخشيد به جانمازتون! ما داريم زير بار اون گناه کبيره له می شيم ها! همه اش اون دو مفسد فی الارض، گربه های شيطانی خطاکار بدذات که گفتم تو خواب و بيداری ميان جلوی چشمم. کی جواب منو می دی؟ خواهر دينی ات چشم به راه است...

پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۳

نشسته م می گم چه فرقی می کنه؟ راستی کری يا بوش، تنها اگر کری می برد می فهميدم که فرق می کرد برای مردم غير آمريکايی يا نه.
اما نيست که یه بار رئيس جمهور خوبه برد (خاتمی) و تقريباْ اتفاق خاصی به نفع مردم نيفتاد فکر می کنم انگار هيچ اتفاقی توی دنيا قرار نيست به نفع ما باشه.
بعد فکر می کنم بردن بوش حداقل بديش اينه که تکراريه. (!) خودمم گاهی تو فکرهايی که می کنم می مونم.

اما به قول تيلا اون جانک ممکنه احمق تر از جرجک باشه و قاتلک تر هم باشه. منتظرم ببينم چطور به اين نتيجه رسيده.

از اين طرف کيميا يه حرفی می زنه که به نظرم از همه درست تر مياد.

اما هيچ کس به اندازهء درخشان عزا نگرفته. طفلکی با چه ذوقی پا شد رفت بوستون که وقتی کری برد و خواست بره کاخ سفيد جلو آپارتمانش گوسفند بکشه.

آخ اين اخبار گوی بی بی سی که زير چشماش مثل الکلی ها پف داره دو کلمه گفت که من بهش حساسيت دارم: Iran و Next...

درست شنيدم يا خيالاتی شدم؟



دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۳

هرچی فکر می کنم اسمش يادم نمياد... از اين کشيش های مامانی که همه اش بی خودی می گشن عشق... بالام جان عشگ! تومٌيری (تو بميری) عشق! خدايا اسمش چی بود؟ اسم کتابش انگار زندگی عشق و ديگر هيچ بود... آهان يه کتاب ديگه اش همه را دوست دارم و آنان نيز بود، که توش نوشته بود تو آسانسور به مردم می گه دوستتون دارم ... خدايا اسمش چی بود؟....
اه همه اش اسمهای ديگه مياد تو ذهنم.. بابا گارسيا مارکز چيه هی مياد تو کله ام اين وسط!! نــــــــــــــه! لوسيا کاپاچينوئه ام نه!
اه اصن ولش کن. اينو می خواستم بگم. می گم اينطوری که ابطحی داره پيش می ره داره می شه از اون آخوندها که شايد يه روزی مثل اين کشيش مامانيه که من اسمش يادم نمياد مردم انقدر ازشون بدشون نياد که هيچی از اين کتاب های عشق تومٌيری عشق هم بنويسن و عکس خودشونم که دارن گلهای جلوی پنجره شونو آب می دن بندازن رو جلد کتاب.

******

نگرانت شدم با اين پستت. چقدر هم مرموز نوشتی.

******

قلم دريايی!

******

دلم ضعف می ره واسه نقاشی. حالا بيکار بودم عين خيالم نبودها.
تصميم داشتم هر هفته يه نقاش معرفی کنم، اما دارم هی جونور معرفی می کنم... پس فردا امتحان پرکتيکال جک و جونور شناسيمو که بدم بعدش می خوام يه دل سير نقاشی کنم و ببينم و لينک بدم.
می خوام صابی جان و مستخدمش رو بکشم. شايد بذارم تو وبلاگم.

******

يه سر به کلاغ سياه بزنيد و تو شادی و گرمای خونه اش شريک بشيد. جات خالی کلاغ جان اينجا هم گرما و غبار هوا گونه های منو نوازش می ده. (دو نقطه دی)



شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۳

من فمنيست بي سوادی هستم. شايد اگه نقاشيم رو موزهء زنان چاپ کنه بشه گفت کاری برای اين جنبش کرده ام اما هنوز حتی کتاب سيمون دوبووار رو هم تموم نکرده ام و از تارخچهء فمنيسم يک چيز هول هولکی خونده ام.
اما هميشه برای حقوق پايمال شدهء هر انسانی فکر می کنم بايد کاری کرد و هر کاری بتونم می کنم.

کيميا http://1ghatreh.blogspot.com/ درست می گه. من ديد خوبي نسبت به مردها ندارم البته اين شامل همه نمی شه (اينم توضيح واضحات).

از خيلی بچگی اين عدم تساوی رو تو خونهء همبازی هام درک می کردم. تو خونهء خودمون اينجوری نبود البته تا وقتی که مهمون نداشتيم. وقتی زنی تحقير می شه يا مورد ستم قرار می گيره من احساس می کنم غرور و شخصيت منم زير پا رفته. اما وقتی دقيق تر می شم می بينم همونطور که هومن (نظرخواهی) می گه خيلی از خانم ها دنبال احقاق حقشون نيستن.

يه دوستی داشتم که مثلاْ‌ شاعر و اديب هم بود و از خانوادهء خوب. اما حرف حقوق زنان که می شد می گفت اصلاْ‌ نبايد دنبالش رفت و زنها خودشون تقصير دارن که بهشون ظلم می شه.
بحث کنوانسيون هم که بود می گفت مخالفم. چرا؟ چون مشکل فرهنگيه و عميق تره. کسي منکر مشکل فرهنگی نيست اما کنوانسيون هم حداقل حقوق زنهايی که آگاه هستن رو احقاق می تونه بکنه يا نه؟
يا صحبت سهميه بندی جنسی برای دانشگاه ها که بود می گفت من موافقم چون خيلی دخترها الکی ميان دانشگاه فقط واسه اينکه بيکارن و ميان شوهر پيدا کنن و بعد هم که فارغ التحصيل می شن کار نمی کنن پس جا رو برای اونهايی که می خوان کار کنن باز کنن.
حالا اين وسط تکليف اونهايی که واقعاْ‌ می خوان درس بخونن چيه؟ می شه به همين راحتی اينطوری فتوا داد و حکم صادر کرد راجع به مردم به نظر شما؟
دکتر هم که رفته بود (روان پزشک) اولين جمله ای که بهش گفته بود اين بود: من با شما حرف می زنم چون زن نيستيد...
بعد به من می گفت مرد ستيز. می دونم منظور کيميا اين نيست که من مرد ستيزم. اما جدی من با مردی که پای منو لگد می کنه بعد از روی غرور (يا عدم تربيت خوب) بر نمی گرده يه معذرت خواهی خشک و خالی بکنه جداْ‌ سر ستيز دارم (مرد های هندی اينطوری هستن و طوری تربيت می شن که نسبت به زن ها احساس خدايی می کنن).
من با مردی که فکر می کنه تو خيابون می تونه به من هر چيزی بگه و اين تقصير خودمه که موهام بيرونه و يا لباسم فلانه و بهمانه و تحريک کننده است، سر ستيز دارم.
من با مرد متاهلی که دوست دختر داره اما انتظار داره زنش مريم مقدس باشه مشکل دارم.
من مردی رو که از زن شاغلش انتظار خونه داری کامل و آشپزی خوب داره و خودش دست به سياه و سفيد نمی زنه با ديد مثبت نگاه نمی کنم.
و اين ليست می تونه بازم ادامه پيدا کنه.
زن های زيادی هستند که دنبال احقاق حقشون نيستند. اما هر طور که بشه، خودمو همراه اونهايی که می فهمن و قدم بر می دارن می کنم و هر کاری بتونم می کنم تا اين وضع تغيير پيدا کنه.

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۳

...و اين مرد نازنين، که يادم نمياد صداش رو بلند کرده باشه روی کسی، چه ديد اشتباهی تو بعضی چيزها داره (که شامل من می شه) .

چند روزه که داريم يه بحثی مي کنيم با هم (ايميلی) در مورد سکس. من می گم مردهای قديم فکر مي کردن هدف از سکس ارضا شدن اونهاست فقط، جواب می ده تو چون خودتو فمنيست می دونی (افتخار هم نمی ده که من فمنيست باشم، بلکه خودمو فمنيست می دونم) با مردها بدی و داری همه اش سنگ زن ها رو به سينه می زنی... تو قبول نداری که مرد به عنوان کسی که مسئوليت زندگی باهاشه و اينهمه بايد زحمت بکشه حق و حقوق و جايگاهی بايد داشته باشه. لابد از مردی که بخواد باهات زندگی کنه توقع خواهی داشت که دست به سينه جلوت وايسه و خواسته های تو رو برآورده کنه...

هر چی فکر می کنم ربطی بين چيزهايی که می گم با جوابهای او نمی بينم. فکر نکنم هيچ دو نفری وجود داشته باشن تو دنيا که به اندازهء من و بابام دچار سوء تفاهم بشن.

******

هر وقت ميام کافی نت گونه های مختلف رو سرچ می کنم و چيزهای جديد راجع بهشون مي فهمم. آدم وقتی جزئيات رو بدونه راحتتر اسم جک و جونورا يادش می مونه تا اينجوری فهرست وار.
اينارو نگاه کنين.. خوشگل نيستن تو روخدا؟
اين يکی چشم هاش يه جوريه انگار که چپ شون کرده و با انگل های اساسی انسان مثل کرم کدو (به فارسی اسمش همين می شه ديگه نه؟) از يه خانواده است. عجيبه آدم فکر می کنه دو تا جونور که تو يه گروه هستن بايد يه شباهتی با هم داشته باشن. اما بيشتر مواقع اينطور نيست.

اوگولی بوبولی موموشی بوبوشی!!

چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۳

يه چيزی فهميدم: اين عنصری که من اين همه تو نقاشی هام می کشيدم از خانوادهء porifera به معنی سوراخ داران بوده! اسفنج -که يک موجود درياييه از همين خانواده است.

*****

من يه دوستی اون قديم ها داشتم که يه هويی افتاد به کتاب تاريخی خوندن و هی بحث های پر انرژی کردن که اين عرب ها ما رو بد بخت کردن و ما چی بوديم و چی شديم و اينا.

آقا فک می زدا!!

يه دفه (يه شبه) يه خواب ديد که خدا (که به شکل يک مرد هم بوده) اومده پايين - يا اون رفته بود بالا- می گه تو چرا نمازتو نمی خونی؟

آقا (خانوم) ديگه از اون بعد نمی شد با کفش بری تو اتاقش; نجس بود.

اين آقا الان سی و هشت سالشه. درست ده سال از من بزرگ تر بود.

نميدونم الان داره چکار می کنه...

شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۳

چند روزه رو مود مرگباری هستم. شايد علتش گم شدن کيف چرم قرمز و خوشگلم باشه که تازه کليد خونه مون (تهران) بهش بود و سه چهار سال بود داشتمش. به خصوص اينکه می دونم يکی کش رفته و همينطوری گم نشده. روزش رو هم می دونم.

******

اوضاع انگار شديداْ‌ قمر در عقربه. دلم واسه همهء اونهايی که ايرانن شديداْ شور می زنه. مخصوصاْ مامانم که درصد آسيب پذيريش بالاست... نه خدا نکنه. زبونتو گاز بگير.

******

آب دستتونه اول بزنين به صورتتون بعد بدويين برين اين فيلمو ببينين: دور دنيا در ۸۰ روز، با شرکت جکی جان.
من که انقدر خنديدم حالم خوب شد.


******

از وقتی صابخونه جان دچار اين شبهه شده که عکس روتوش شدهء سال هفتاد و هفت من صاف و صوف تر از الانمه قصد دارم آرايش کنم. تو عکس هم آرايش داشتم.

منم مثل مامانم شديداْ از شکسته شدن می ترسم. منتهی مامان جان با مردم چونه می زنه من موزی بازی درميارم.


******

هند شديداْ دچار کمبود سازماندهيه. همه چيز به شدت قرو قاطی و خر تو خره. واقعاْ‌ حيرون موندم چطور تا حالا همه چی تو هم حل نشده .

******

زيتون يه سوال کرده تو نظرخواهيم راجع به عکس های پايين:
اينا همش گله(با کسره گاف و لام) يا خشک شده ن؟

زيتون جون و بقيه جونا اينا همه شون صخره های سفت و سنگی هستن و يه دونه ماسه تو اين قسمت ساحل پيدا نمی شد. اون قسمت صخره های باقلوا شکل و پازل شکل و اولين عکس که بهش می گن صخرهء کندو زنبوری سه صورت مختلف فزسايش هستن که به فاصلهء نزديک از هم تو اين صاحل قرار دارن.
از نزديک خيلی جالب تر بود. کاش خودتون يه بار يه ساحل اينجوری ببينين.

زيتون آفرين خيلی سوال به جايی کردی. من بايد همون جا توضيح می دادم اما حالشو نداشتم.

******

يه توضيح راجع به کيف پول قرمزم: هم خود کيف و خيلی دوست داشتم، به خصوص اينکه چند سال بود داشتمش و اوصولاْ‌ چيز ميز های قرمزمو خيلی دوست دارم. مثلاْ يه جفت بوت قرمز دارم که خيلی کهنه است اما دورش نمی ندازم. دلم نمی ياد.

بعد هم اون دسته کليد بهم اين حس رو می داد که نزديک خونه مون هستم. از همين حس های خل و چلی که اگه منو بشناسين باعث تعجب نمی شه.

******

صبر کن. يه بحثی با يک علی آقايی داشتم راجع به ارزش قائل بودن يا نبودن برای ايرانی ها که فکر می کنم برای روشن شدن موضع ام بايد دعوتتون کنم بخونيدش.

ايشون البته جواب منو تو نظر خواهی خودم داده.

هر کار می کنم لينک اضافه کنی وبلاگم بالا نمياد. اديتور لامپ هم درست کار نمي کنه. آدرس وبلاگ و نظر خواهيشو مي ذارم اينجا خودتون زحمتشو بکشين.

http://www.aghadadash.persianblog.com/
آدرس نظر خواهی علی آقا:

آخرين مطلب علی آقا که تو نظر خواهيش اين بحث در گرفته بوده است:

http://www.aghadadash.persianblog.com/#2594723

اصن شما زحمت نکشين خودم يه قسمتيش رو کپی پيست می کنم همينجا:

بعضی آدمها رفتارشون قابل انتقاده حالا مال هر کشوری می تونن باشن. من هرجا چنين رفتاری ببينم نقدش می کنم و هيچ تصور نمی کنم اين مربوط بشه به انتقاد ار تمام هم وطن های اون آدم. من دلم می خواد جوونهای کشورمون باعث افتخار باشن. پس اگه زمانی رفتار بدی از ايرانی های اينجا ببينم حتما می نويسم که شايد باعث بشه بعضی ها خودشونو اصلاح کنن.



سه‌شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۳

آقا من هیچ حس نوشتن ندارم. این عکس هاي گوآ رو فعلاْ‌ ببینین... آخ که چقدر یه روزي باورم نمي شد ۸ - ۹ ساعت بشینم یه جا یکي دیکته بگه من بنویسم.. اين اسي هاي مام که عاشق دیکته گفتنن.














جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۳

از اعدام نوجوانان تا سنگسار کودکان...

*******

قاتل پاکدشتی: ماموران بايد ما را دستگير مي‌كردند، اما آن‌ها بي‌تفاوت از كنار ما گذشتند... ماموران هيچ گاه به سراغ من نيامدند.






پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۳

ديروز می خواستم برم سينما. بعد گفتم بشينم خونه درس بخونم يه کم بعد هم تلويزيزون تماشا کنم. بعد ساعت که هفت شد گفتم نه همون برم سينما.

رفتم يه فيلم هندی-آمريکايی که به زبون انگليسی بود به اسم برايد و نمی دونم چی چی. بروشورشو خونه جا گذاشتم حالا بعداْ اسم کاملش رو می گم.
موضوع فيلم: تو يک عروسی دو هنرپيشهء دختر که هندی هستن و تو فيلم خواهرن دوتا پسر که يکی شون لندنی هست و يکی شون آمريکايی رو می بينن و می پسندن. لندنيه می خواد با دختره ازدواج کنه اما آمريکايیه رأی شو می زنه و خودشم محل دختره نمی ذاره. مادر دخترا خيلی سعی می کنه اينا رو يه جوری شوهر بده و خيلی ناراحت و نگران که نکنه رو دستش باد کنن اين چهار تا دختر.دخترها با دوتا پسر ها می رن گوآ. خواهر پسر انگليسيه سعی می کنه بين برادرش و دختر هندی رو بهم بزنه.

اون يکی خواهره با يه پسر آمريکايی ديگه دوست می شه و دعوتش می کنه خونه شون. پسره با خواهر کوچيکه می ريزه رو هم.
اين وسط خواهر دوميه هی راجع به فرهنگ غنی هند با حرارت سخنرانی می کنه.وقتی از گوآ بر می گردن عروسی يکی ز فاميل هاشون که مقيم آمريکاست دعوت می شن. اين آقا قبلاْ از دختر دومی که حالا با دوست جديد آمريکاييش از گوآ برگشته خواستگاری می کنه که دختره رد می کنه.
وقتی می رن آمريکا که تو عروسی فاميلشون شرکت کنن پسر اوليه يه دفه عاشق دختره می شه اما مادرش نمی ذاره و دوست دختر نيويورکی پسرش رو به دختر هنديه معرفی می کنه.
از اون طرف پسر انگليسيه ام از ازدواج با خواهر بزرگه پشيمون شده و اين دوتا خواهر خيلی غصه دارن.
اما يه دفه هر دوتا پسرا می فهمن که چقدر اين دوتا خواهر و دوست دارن و می رن هند و آمريکاييه به دختر دومی می گه که اون پسره که تو گوآ بهاش آشنا شدی يه کلاشه و خوهر منو حامله کرده و در رفته و معلوم می شه پسره با خواهر کوچيکه الان يه جايی ولن و خواهر دوميه بر سر زنان با پسر خوش جنسه می رن پسر بد جنسه و خواهر کوچيکه رو تو شهر بازی پيدا می کنن درحاليکه پسره هی می خواست يه جوری دختره رو بغل کنه و هربار موفق نمی شه ( آخر سوء استفاده) اما اينا به موقه پيداشون می کنن و يه کتک کاری به سبک هندی-آمريکايی و دخترا با پسره بر می گردن خونه و بعد هم دوتا پسرا با دوتا خواهرا ازدواج می کنن و تا ابد در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کنن و صاحب هفت پسر و هفت دختر هم لابد می شن....

هنوز از دست خودم عصبانيم با اين همه وقت و حوصله که حروم اين فيلم کردم. حداقل يکی نمرد ( به سبک فيلم های هندی ) دلمون خوش باشه يه اتفاق خاصی افتاد.


آخر هفتهء قبل هم اين و اينو رفتم ديدم. فيلم فضاييه خوب بود يه جاهايی احساس می کردم خودم تو فضا هستم. مثل سينما دوهزار. کتاب ارابه خدايان رو خوندين؟ اگه خونده باشين اين فيلم براتون جالب تره.

The human stain به نظرم سعي کرده بود فيلم متفاوتی باشه. خودتون وقتی ديدين قضاوت کنين.منکه از وقتی ساعتها رو ديدم حاضر نيستم فيلم های نيکل کيدمن رو ز دست بدم.

******

شنبه و يکشنبه از طرف کالج يه سفر زمين شناسانه می ريم ساحل های غربی هند.
اگه تا اون موقه موفق شدم يه دوربين جديد بگيرم با يه بغل عکس برمی گردم.

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۳

ديگه نزديک چاپ شدن کتابه اس. ايميل زدن که نمی خوای چيزی به بيوگرافيت اضافه کنی و اين حرفا.
تو جوابم پرسيدم می تونن يه نسخه از کتابو برام بفرستن، که می گن برامون "مشکله".

خسيسا! منو بگو که کارامو براشونDHL کردم. حتی نمی دونم کدوم کارمو انتخاب کردن...

*****
يه نفر اينجاست که من خيلی نگاهش رو دوست داشتم، حرف زدنش رو هم. دوبار حرف زديم. بار اول پرسيد ايرانيم يا نه.

اما هم اون می دونه که من جيزٌم هم من..

یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۳

به همت هاله جانم يه نظر خواهی جديد دارم که گوش شيطون کر قرار دختر خوبی باشه و نظر خوری نکنه...
مرسی هالهء عزيزم. وبلاگستان بدون تو مثل جعبه ابزار بدون آچار فرانسه است.
*****
پريروز موقهء پيچيدن خوردم زمين. کلاجم شکست.رفتم تعميرش کنم،‌تعمير کاره می گه من از اين کلاجا ندارم می خوای ترمزت رو باز کنم بذارم جای کلاج؟
هی من می گم اين هنديا نابغه ان بگين نه.
*****
بی نهايت از اونهايی که دفهء پيش نظر دادن ممنونم. با اينکه حرف هيچ کدومتونو گوش نکردم و دوچرخه خريدم ( رو رو برم) ( يک لبخند گشاد) زينش خيلی سفته، بر عکس موتوره که وقتی سواری انگار رو کاناپه لم دادی داری تلويزوين نگاه می کنی.
*****
خونهء من از خونهء قمر خانوم هاست. يه حياط مشترک با صابخونه و بقيهء مستعجرا. ساختمون اش قديميه و اتاق های تو در تو داره که تا رسيدم در و پنجره هاشو آبی کردم. يه جای نور گير و توپ برای نقاشی داره، که يکی از چيزايی بود که باعث شد خونه رو بگيرم.
يه خونهء متفاوت که من دوستش دارم مخصوصاْ‌ که صاحبخونه ام يه زن مسيحی و خيلی ماهه.
خلاصه من اگه تو اين حياط رخت پهن کنم همسايه های تانزانيا يی م بايد از زيرش رد بشن ( يا از روش بپرن) اينه که زياد راحت نيستم واسه لباس زير پهن کردن وگرنه اگه بالکن داشتم مشکلی نبود.
حالا می خوام از اين جا رختی های تا شو بخرم بذارم گوشهء حياط و خيال خودمو راحت کنم.
'


اگه عکسا گنده ان واسه اينه که کافی نت ها فوتو شاپ ندارن آدم درست کنه عکس رو و اگه تارن مال اينه که دوربينم مثل خودم نزديک بين شده.

******

هر چند فکر می کنم دير شده اما برين اين تومار رو بخونين و امضا کنين.
برای جلوگيری از اعدام زنی (فاطمه حقيقت پژوه) که به خاطر دفاع از بچه اش شوهرش رو که ناپدری دخترش می شه و می خواسته بهش تجاوز کنه به قتل رسونده.
وقتی قانون بگه ارضاء ميل جنسی مرد در اوليت همه چيز بايد باشه همين می شه ديگه.

چيه؟ چرا گارد می گيری؟ مگه رساله نخوندی تا حالا؟
وقتی از شتر توی بيابون تا نوزاد تو گهواره در خدمت اين امر مهم بايد باشن تکليف يه دختر پونزده ساله معلومه ديگه. مامانشم اگه زياد حرف زد بايد بره بميره لابد ديگه نه؟

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۳

اصلاْ‌وقت نمی کنم برم باشگاهی جايی ورزش کنم. بدنم داره حسابی بد فرم می شه. فکر کردم اگه دوچرخه بخرم اقلاْ‌ يه کم ورزش می کنم هر روز،‌ اما دو دلم. می ترسم انقدر خسته بشم که نتونم خوب درس بخونم.
ديشب تبليغ اين تخته های متحرک درازنشست رو ديدم.
بازم دو دلم. نمی دونم خوبن يا الکی ان.
اگه فکری به ذهنتون می رسه لطفاْ‌ دو دقيقه وقت بذارين بهم بگين بهش واقعاْ‌نياز دارم ( به فکر و نظر شما در اين مورد).مرسی... بعضی وقتا شکل خرسی*.

راستی کاری تخم مرغ خوردين؟ همون اشکنه س ميرزا قاسميش.


*من

یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۳

کاش می تونستم لباس های زيرمو توی آفتاب پهن کنم بی اونکه فکر کنم پسرهای تانزانيايی و عرب همسايه ام ممکنه به عربی و ناتزانيايی وقتی من رد می شم چيزهايی بگن و بخندن..

کاش می تونستم یه کم راحت تر باشم. با خودم، با مردم، با چيزی که هستم..

کاش انقدر از زندگی کردن نمی ترسيدم..

جمعه، مهر ۱۰، ۱۳۸۳

اين عکس ها رو قبل از اينکه دوربينم در کمال تاسف توي بارون خراب بشه انداختم.
معبد پاوارتی (ببخشيد پاراواتی. هی می گم اين معبده چرا به من حس اپرا می ده ها! مرسی از تذکرت ناشناس جان) قبل از اينکه برسيم بهش، يعني پايين دوتا پله از شونصدتا پله.

این گنبد نمي دونم چرا انقد غریب افتاده. وسط درختا دور از معبد اصلی.
از اینجا تمام شهر رو می شه دید. آلودگی هواش یه ذره همه اش کمتر از تهرانه. البته نه، بیشتر از یه ذره، چون شهر معلومه هنوز.
قسمت قدیمی شهر پر از این جور خونه هاست که می گی همين الان می ريزه.
اینجا دوستم کفشهاشو دم معبد گم کرده (دزدیدن) و مجبور شد پا برهنه بیاد پایین. این عکس رو یادم نیست کدوممون گرفتیم ولی یادمه دوستم داشت حرفهای بد بد مي زد.
فکر نمی کنم هيچ کشوری انقدر همه چيش با هم قاطی باشه..

قرار نبود عکس ها انقدر تيره باشه در اصل هم نيست. اما حالا که اينج تيره شده انقدر، بهتره لااقل بزرگ ببينين. واسه همين از تو وبلاگ برشون داشتم.

*********
داشتم گذشته ام رو آروم آروم و با حس دلتنگی ای که اين روزا باهامه مرور می کردم.. به فکر دوستانی افتادم که تو دوره ای که من خيلی درگير بودم و مشکل داشتم با هم بوديم. در واقع من از زندگی و مشکلات اون موقه م فرار می کردم پيش اونها. يه جورايی به هم نمی خورديم , کارهايی می کردن که هيچ برای من جالب نيست. حتماْ منم بعضی وقتا واسه اونا جالب نبودم. ما هم من اونا رو دوست داشتم هم اونا فکر کنم منو. يکی از اونها که هنوز هم دلم براش تنگ می شه و دوستش دارم، با دوست پسر من يه مدت خيلي کوتاه دوست شد، اونم وقتی که من بهش علاقه داشتم و هنوز با هم دوست بوديم. در حاليکه مدام مي گفت من از قيافهء فلاني هيچ خوشم نمياد و نپخته است و فلان... همين کارو با يکی ديگه از دوستهامون کرد. ما می دونستيم مشکلي تو همين رابطه ها قبلاْ داشته که روش انگار خيلی اثر گذاشته واسه همين به روش نياورديم.
بعد با خودم گفتم من براي چي دلتنگم، براي کي؟ براي کسي که احساس منو جريحه دار کرد فقط براي اينکه بگه مي تونه؟ من کجاي اون رابطه بودم؟ چرا من توی اون رابطه يودم؟ چه الگويي توی ذهن من هست که هميشه رابطه هاي اشتباهی برام درست می کنه؟
می دونم اين نوشته شايد جالب نباشه. اما زندگی من هم از اين چيزهای احمقانه و شايد بی ارزش داره.. بذار اين نوشته اينجا باشه.. باشه؟

چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۳

استراق سمع اجباری...

ببين چی بهت می گم. سعی کن همين جا يه دختر خوب پيدا کنی. دوست من با خانومش اينجا آشنا شد. الان با هم خيلی خوشبختن...
دختری که اينجا خودشو گم نکنه کسيه که می تونی يه عمر باهاش زندگی کنی.. بعضی دخترا تا ميان اينجا بايد بری هر شب از ديسکو جمعشون کنی، اما بعضيام حجابشونم حفظ می کنن.. بگرد دنبال يه دختر خوب..

من تو دلم: که تو هر کاری کردی و هر جا رفتی اون با روسری وايسه برات پياز داغ درست کنه و منتظر بشينه تا تو بيای بخوری، يه عمر.

سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۳

ديروز جشن تولد خدای فيل سر با مراسم رنگ پاشی مردم به همديگه به پايان رسيد.
همه جا دسته های مردم ديده می شدن که طبل زنان می رفتن و به هر کس که رد می شد رنگ می پاشيدن. نمی دونم توی شوهای هندی تا به حال اين رنگ پاشی رو ديدين يا نه. پودر هايی با رنگ تند قرمز و آبی و ارغوانی و نارنجی و...
بعضی ها گل می نداختند و خيابون غرق گل و رنگ شده بود.

دسته ها عجيب شبيه دسته های محرم ما بودند حتی ريتم آهنگ های طبل و دهلی هم خيلی شبيه به نوحه بود فقط مردم باهاشون می رقصيدند.
با حسرت آهی کشيدم و آرزو کردم ما هم ملت شادی بشيم.. تو رو خدا بياين ملت شادی بشيم...

****

امروز دوباره من از بالای ديوار می شم. از وبلاگ هايی که فيلتر شدن و من خبر نداشتم که اسم وبلاگشون رو بيارم معذرت می خوام.

یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۳

نشريه های زنان هميشه جزو اولين سانسور شده ها هستند و بيشتر از همه سانسور می شوند.
انگاز زنان ايران هم برای دومين بار فيلتر شده.
پس امروز و فردا اينجا زنان ايران است و دوشنبه دوباره بالای ديوار می شود.

******

هيچ نمی دونستم انقدر کردم های خوشگل و جورواجور وجود دارن. ايشالا خدا زيادشون کنه که هيچ وقت به سوسک نرسيم.

راستی به نظر شما اگه يه وقت سوسک اومد تو خونه، به پسر صابخونه بگم بياد بکشه فکرای بی ناموسی می کنه؟

******

اين فيلم رو ببينين. به يه بار حداقل می ارزه. خصوصاْ اگه به کمدی علاقه دارين.

******

ابطحی: نمي دانم از کي مرسوم شده است که روحانيت نبايد در کاريکاتور باشد.
آقا خداييش خيلی ظلم کردن شما رو از اين حق محروم کردن. من حاضرم به عنوان يکی از اعضای انجمن وبلاگستون از اين حق شما دفاع کنم. فقط به من رای بدين...

فعلاْ‌ می تونيد از همين لوگوی خودتون استفاده کنيد.



شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۳

چند روزه تولد يکی از خداهای هندی هاست (نمی دونم شايدم عروسيش باشه) که انگار سر دستهء خداهای اين شهره. همه جا عين قارچ پر معبد اينه و بقيه تک و توک ديده می شن.
اين خدا سر فيل و بدن آدم داره. خيلی هم خيکيه و شکمش بزنم به تخته سه تا چين می خوره.
خلاصه چند روزه گله به گله چراغونيه و شبا مردم دور مجمسه جمع می شن و ايچی کی دانا می ذارن وايمستن به دست زدن و آواز خوندن و دور خدا شيرينی ميوه گذاشتن.
اين همسايه بغلی مام يه دونه از اين پايگاه ها درست کرده تو حياط خونه اش و شبا اهالی محل جمع می شن. ديشب خيلی هيجان زده شده بودن و حسابی خلوت روحانی مارو ريخته بودن به هم. خوشبختانه امروز کالج تعطيل بود و امتحانام ديگه تموم شده وگرنه نمی دونستم چيکار کنم.
موزيکه هيچ جوری به گروه خونيم نمی خورد و انقدر بلند بود که نمی شد نشنيده اش گرفت. آخر پاشدم باز برم سينما. نمی ذارن يه شب آدم مثل بچهء آدم بشينه خونه اش که..
وقتی رفتم بيرون ديدمشون (آخه ديوار بين خونه ها مون يه متره و بقيه اش نرده است واسه همين اونطرف ديده می شه) با اون ساری های قشنگ و گل به موها زده وايسادن دست می زنن و آواز می خونن انقد خوشم اومد که نگو.. آخی نازی.. اصن تا صبح صدای اين نوار هندی تونم بلند کنين...خيلی موشن اين هندی ها...
آخ راستی گفتم موش! ديشب تلویزيون يه معبد توی هندو نشون می داد که خداشون مجسمهء موش بود و توی معبد هم موش از در و ديوار می رفت بالا و مردم براشون غذا می ذاشتن.. ای ی ی ی ی !! خوب شد من اونجا نيستم!

بعد بلافاصله يه رستوران چينی رو نشون داد که گوشت موش سرو می کرد.
گرچه نمی تونم تصور کنم که موش، معاون سوسک در ايجاد چندش و وحشت رو بخورم، اما فکرشو بکنين، با اينهمه هزينه و جايی که انسان صرف نگهداری گاو می کنه، اگه به جاش غذای اصلی گوشتی بشه موش چندتا فايده داره؟
اول اينکه موش کم می شه و آلودگی شهرها هم به نسبت کمتر. کم شدنش هم صدمه ای به اکوسيستم نمی زنه چون زاد و ولدش زياده و سريع هم به سن زاد و ولد می رسه. تازه توليد و نگه داريش هم خيلی هزينه اش کمتره.
حالا گاو. قد گااااوووو در روز می خوره و به اندازهء هفت تا آدم گردن کلفت جا می گيره... نچ. نمی صرفه.
تازه،مشتری های رستورانه می گفتن خيلی هم گوشت موش خوشمزه است.

راستی، چرا هروقت من اين شلوارو می پوشم بارون می گيره؟

جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۳

دوست من نگران فرديت من نباش. کارم شايد جالب نباشد، مثل خيلی کارهای ديگرم که شايد اشتباه باشد. اما اين تصميم فرد خودم بود که چند روز اسم وبلاگم رو عوض کنم. اسم خودم رو هم اگر عوض می کردم فرديتم سر جاش باقی بود.
فرديت من وقتی مورد تهديد قرار می گيره که کسی بخواد مجبورم کنه مطابق سليقهء او رفتار کنم، آنطور که او می پسنده لباس بپوشم، جاهايی که ديگران فکر می کنند برايم مناسب نيست برايم ممنوع باشد و خيلی چيزهای ديگر..
می دانی که چه می گم؟ از روسری حرف می زنم ( يا روسری يا توسری رو يادت هست؟ ) از در بستهء ورزشگاه آزادی به روی خودم حرف می زنم.. و اينکه نمی تونم توی شهر خودم دوچرخه سوار بشم.. نمی تونم موتور داشته باشم.. هيچ غلطی نمی تونم بکنم که فرديتم رو نشون بدم.
می فهمی چی می گم؟؟؟

در ضمن اينم آدرس جديد گويا. فردا اسم وبلاگمو می ذارم گويا.

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۳

ديروز با اينکه فرداش يعنی امروز امتحان خفنی داشتم طاقت نياوردم و رفتم شرک دو رو ديدم. توی سينما همونطور که داشتم با صفحهء بزرگ و جزييات صحنه ها کيف می کردم فکر کردم من چرا تا حالا زياد سينما نمی رفتم؟ بعد به این نتيجه رسيدم که احتمالاْ ۱- تنبل بودم
۲- فيلم ديدن با مانتو روسری و عرق ريختن رو دوست نداشتم
۳- می ترسيدم سينما آزادی رو وقتی آتيش بزنن که من توشم
۴- می ترسيدم قبل از اينکه سينما رو آتیش بزنن منو دم سینما بگیرن ( مردمو زیاد دم سینما می گرفتن)
۵- زياد به فيلم سانسور شده علاقه نداشتم
۶ - ... ول کن بابا شرک رو عشق است...

اينهفته می خوام خودمو با سينما خفه کنم.ديروز دو تا فيلم پشت سر هم (the Bourn Supremacy و the Terminal )
بازی تام هنکس فراتر از حد تصور عالی بود اما راستش از زتا جونز خوشم نیومد. انگار اصلاْ هنرپيشگی يادش رفته.. خانم جان با چهار تا اشک و دوتا نگاه عاشق کش که بازی درست نمی شه!
امروز هم دور دنيا در هشتاد روز.. اگه تونستم از اين کافی نت بيام بيرون البته. جان شما باسنم داره خواب می ره روی اين صندلی. اما نمی تونم دل بکنم بازم...

سه‌شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۳

تا آخر اين هفته، اسم وبلاگمو به يکی از سايت های خبری تغيير می دم. بعدش شايد برم سراغ وبلاگ های فيلتر شده. نمی دونم نظر شما چيه. اما دوست دارم بدونم.

دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۳

نمی خوام نمی خوام نمی خوام!من نمی خوام. من همينم که هستم. من خيلی بهتر از اونم که امروز بشم اصن. چون اصلاح طلبا اخن من اسمی که اونا انتخاب کرده باشن انتخاب نمی کنم! من با هيچ کس که اسمی که اونا انتخاب کرده باشن انتخاب کرده باشه متحد نمشم! اصن من چيم از حسين درخشان کمتره؟ تازه خيلی هم موهای سرم بيشتره. اون وقت بيام ازش الگو برداری کنم؟
نه آقا!!!!
من اتحادی که پيش کسوتیمو زير سوال ببره نمی خوام!

در ضمن، ما پيروزيم!

شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۳

پدر سينا مطلبي رو گرفتن فقط چون پدر سينا مطلبيه... ساكت نمونيم.


*****

سر كلاس زمين شناسی ، وقتى استاد از توضيح دقيق چگونگی باريدن برف طورى كه همه بهفمند عاجز می مونه، من به ياد روزهاي برفی، برفهاى پرپری و بخارى نفتی قديمى كلاس، و بچه هايى كه به جاي تخته سياه به شوق تعطيلى فردا به سفيدى اونها ذل زده ان.. مى بارم.
دلم می خواد بلند شم برم پاي تخته، بگم برف اين شكليه، تو شهر من برف مياد، در خونه’ ما آبيه، شيشه هاش قرمز و سبزن. بابام می ره بالا پشت بوم برفها رو پارو می کنه منم باهاش می رم اما زود سردم می شه و می رم دم بخاری..عصر وقتی با يه كاسه پر از برف ميام خونه، مادربزرگم توش برام شربت آلبالو كه خودش درست كرده مي ريزه..


*****

من هم از روز دوشنبه تا هر وقت كه دوباره بيام كافي نت اسم وبلاگم رو به "امروز" تغيير مي دم و خبر ها رو منعكس مى كنم.

یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۳

تقاضاي تلفن كرده بودم و قرار بود بعد از دو سه روز بياد. امروز بعد از يه هفته كه رفتم شركت گفتن تقاضاي شما رد شده چون خارجي هستين.
صاحبخونه ام هم رفته دوبي پيش دخترش و تا يك ماه نمياد. اگه بود حتماَ يه جوري برام درستش مي كرد.
مي خواستم امروز مامانم اينا رو با وب كم ببينم و خونه مو نشونشون بدم. خيلي حالم گرفته شد و نمي فهمم چرا خارجي بودن معني اش اينه كه نمي تونم تلفن داشته باشم.

برگشتنه دم يه كتاب فروشي، جايي كه هيچ علامت پارك ممنوعي نبود پارك كردم كه يه كتاب بخرم. بعد از دو ثانيه ديدم موتورمو دارن با كاميون مي برن.
خلاصه تقريباَ داشت گريه ام مي گرفت كه پليس قبول كرد با يه مبلغي جريمه ( رشوه) موتورمو پس شده. منم كه مي دونستم اگه موتورمو ببره بايد ده برابرشو بدم از خدا خواسته پولو دادم و رفتم...
وقتي اومدم خونه دستمو موقه’ خورد كردن سير ناجور بريدم طوري كه يه قسمت از گوشت انگشتم به پوست آويزون شد. هر طوري بود ضد افوني و پانسمانش كردم و بعد يه قهوه براي خودم درست كردم ( شكر تموم شده بود و يادم رفته بود بخرم) و نشستم به گريه كردن و قهوه خوردن.
تا حالا فكر مي كردم پليس ايران بدترين پليس دنياست اما مثل اينكه پليس كلاَ چيز مزخرفيه. بي خود نيست انقدر سريال هاي پليسي كه قهرمان هاي دوست داشتني داره مي سازن.

بعد ديدم نمي شه بايد حتماّ زنگ بزنم به خونه مون. آخه يه هفته اي كه فكر مي كردم تلفنم مياد زنگ نزده بودم.
بعد كه اومدم زنگ زدم خونه، ديدم نمي شه نيام كفي نت و اينا رو ننويسم...

××××××

تو روخدا مواظب خودتون باشين. حتي من از اينجا دارم احساس نا امني مي كنم.بلاگرهايي كه سر شناس هستين، ننويسين. چند وقت ننويسين خواهش مي كنم!

××××××

زيتون از غرق شدن دو تا پسر توي درياي شوم شمال نوشته بود. از خوندنش خيلي غصه دار شدم. بابا نرين شمال تورو خدا برين استخر!


خيلي ابريم امروز... نمياين پيشم يه قهوه بخوريم؟

×××××××

براي يازدهم سپتامبر..
بهت و وحشتم رو موقه’ ديدن صحنه’ برخورد هواپيما به برج هيچ وقت فراموش نمي كنم...
به ياد قربانيان بي گناه وحشيگري مذهبي و غير مذهبي.. به احترام بازمانده هاشون.. و به احترام دختر نوجواني كه در نكا به تازگي اعدام شده.. سرم رو خم مي كنم.. اشكم مي چكد.




بايگانی وبلاگ