سه‌شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۲

دلم آتيش گرفت واسه اون مردی که با گريه يه قوتی کنسرو گرفت و مثل بچه ها با هق هق رفت کنار خرابه های خونه اش نشست. زنش و دوتا بچه اش رو از دست داده بود. زنش اشرف بيست ساله و دخترش پنج ساله و پسرش سه ساله بودن.

نمی دونم چطور بگم اما دارم دق می کنم. عکس ها و تصويرها واقعاً دردآورن. همه نگرانيم برای بچه هايی که ممکنه دزديده بشن.

به فکرم رسيد توی ساکی که پر از لباس و پتو و کنسرو کردم يه نامه بگذارم و از رباينده خواهش کنم که بی خيال شه و بذاره ساک به دست يه نفر که نياز داره برسه.

دوستم که حامله اس ديشب می گفت شايد بره يه بچه بياره بزرگ کنه آخه بچه خيلی دوست داره. اما بعد فکر کرديم به آسونی بچه ها رو نمی دن.

حالا همه به فکر مقابله با زلزله افتادن. حالا همه به فکر ساختمون های محکم و ضد زلزله افتادن. همه دارن ساک لباس و غذا کنار می ذارن. مردم به فکر زلزلهء تهران افتادن و به فکر چاره برای اون روزن که می دونيم يه روزی مياد. يه جورايی انگار بمی ها فدای مردم شهرهای ديگه شدن.

الان بعد از اين فاجعه همه فهميدن زلزله به بی حجابی و پوشدگی مردم کاری نداره. ديگه روزنامه هايی که سر زلزلهء ازمير ترکيه چرت و پرت های خنده آور راجع به گناه کاری مردم و عذاب الهی گفته بودن ساکت شدن و بهت زده فقط عمق فاجعه رو روايت می کنن.

دلم می خواد دست کنم توی تلويزيون و مرد ريشويی رو که داره از تقدير الهی می گه وادار کنم از راههای پيشگيری و محکم ساختن ساختمون ها بگه و آموزش مردم برای روزی که اين حادثه اتفاق بيفته.

بغل دستيش رو که دلم می خواد خفه کنم. داره از موهبت زندگی کردن در زمان نظام جمهوری اسلامی می گه. با يه صدا و لبخند ملايم! انگار می خواد از باريدن بارون طلا تو شهر بم بگه.

هنوز نرفتم ساک رو بدم. فکر می کنم هنوز کامل نشده و شنيدم ماشين برای بردن اجناس کمه و توی انبارها تلنبار شدن. می خوام الان برم نايلون بخرم. شنيدم بارون اومده و همهء چادرها رو آب برداشته.

ديشب بقالی سر کوچه گفت هرچی آب معدنی داشته مردم خريدن و تموم شده.

شبکهء خبر داره می گه لوازمی که الان خيلی نياز دارن لوازم پانسمان و ماسکه.

فعلن.

پ.ن: خدا پدر بی بی سی رو بيامرزه که تصوير جديد نشون می ده.






جمعه، دی ۰۵، ۱۳۸۲

فعلن در ِ اينجا گل گرفته خواهد بود.

سه‌شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۲

مهتاب مرد
يکی از مهربانترين هايی که می شناختم..
مهتاب دور از ما مرد
مهتاب، مهتاب مهربان.. کاش قبل از سفر ديده بودمت..شايد حالا انقدر دلم برايت تنگ نبود.
مهتاب دور از تهران مرد، در سفر. قرار بود سفری مذهبی باشد، اما ابدی شد. به ارمنستان رفت و بعد هم به کليسای مرکزی در ترکيه.. در مقصد دومش برای هميشه خواهد ماند..
مهتاب مرد و حتی نمی توانيم به مادرش تسليت بگوييم.می خواهد تنها باشد. مطلقاً تنها. نمی خواهد از مرگ مهتاب چيزی بگويد يا بشنود.
.. چرا انقدر عاشق مسيح شده بود؟ حالا معشوق را ديده است؟ آيا به رستاخيز رسيده است؟
دلم می خواهد بترکد.. کاش می شد برای هميشه خاموش شوم.





دوشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۲

ديشب يه مهمونی شب يلدايی رفتيم. از مهمونيای پيرزن پيرمردی که چهارتا دختر پسرم هست که پسرا با هم می رقصن دخترا با هم.
يه مادربزرگ انجيری هم بود که به جای قصه گفتن تا جا داشت آجيل خورد و بقيه اش رو هم ريخت تو دستمالش و گره اش زد که بعداً بخوره. خيلی صورتش موقهء جويدن با مزه می شد. انقد دوست داشتم ازش فيلم بگيرم که نگو. ولی فکر کردم احمقانه به نظر مياد.
آخر شب قرار شد همه به نوبت آواز بخونن و با اصرار از مامان منم خواستن که بخونه. اولش خوب خوند اما وسطش شعر يادش رفت زد زير خنده.
يه چيزی فهميدم. مردا تا جوونن خيلی بد ايرانی می رقصن اما پير که می شن رقصشون قشنگ می شه. انگار رقص ايرانی رو هر چی سنگين تر برقصی بهتره. نه مثل پسر صاحبخونه که عرض اتاق پذيرايی رو با يه قر يه وری طی الباسن می کرد.




یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲

تلخ تلخ

يکی تازه طلاق گرفته. اون يکی "تقريباً" زندگی آرومی داره و جدای بعضی مشکلات از شوهرش راضيه. اين يکی لم داده رو کاناپه. اون يکی چارزانو نشسته و اشک می ريزه. اونی که لم داده سرش رو برمی گردونه طرف من: هر کاری می خوای بکن، فقط ازدواج نکن. اونی که چارزانو نشسته با گريه می گه: آره خيلی بده.. خيلی.. نمی تونی تصور کنی اگه يه روزی رابطهء آدم خراب شه.. اصلاً با دوستی قابل مقايسه نيست.. اونی که لم داده آه می کشه: همين که آزادی و قيد و بند نداری خود زندگيه.. دارم بهت می گم. هر کار می خوای بکن اما اين يکی رو نو زندگيت مرتکب نشو.
تصور می کنم که يکی منتظر بود من برم براش پلو آبکش کنم. آخر هفته مادر پدرش منتظر بودن بريم خونشون و چند ساعت معذب و غريبه بشينم و سعی کنم خانم باشم! نگران اين باشم که کسی از فاميل تازه ام نوشته های خلمن خليم رو نبينه و يه وقت فحشی چيزی از دهنم در نره..
وای نمی تونم ديگه بهش فکر کنم احساس می کنم می خوام خفه بشم. خودتون سوتی هايی که من می تونم بدم رو تصور کنين!

*****
خدا يا هر چه که هست يا نيست رو شکر که نه در پايانم و نه آغاز. جام خوبه. تو محيط خنثیِ احساسيم می خوام حالا حالاها بمونم. و ابروهای قشنگ و شوخ طبعی و "پا" بودن تو هم نمی تونه از اين حالت درم بياره.

خوبه که اهل وبلاگ هم نيستی و مجبور نيستم نظرات عجيب غريب ديگران رو تحمل کنم و غصه بخورم که فلانی فکر می کنه دارم سرکسی رو کلاه می ذارم يا بيساری فکر می کنه "عشق ارزش نداره" و اگه بخوای می تونه ثابت هم بکنه.

گرچه شايد همين تلخيها خيلی بيشتر به درد آدم بخوره.. خوبه سعی کنم طعم تلخش يادم بمونه.




یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۲

ديشب سر شام چی ببينم خوبه؟

يه نفر که همراه يه گروه روی رودخانهء آمازون داره سفر می کنه سوسک آبی بزرگی توی گلوش گير کرده و نفسسش بند اومده، و دوستانش برای اينکه نمی ره گلوش رو سوراخ می کنن و يه نی می چپونن تو سراخ که هوا به ريه هاش برسه. قلپ قلپ خون از سوراخ گلوش می ريزه بيرون اما بالاخره به هوش مياد.


آخرای فيلم خوشبختانه شام تموم شده بود وگرنه وقتی مار غول پيکر مايکل کين رو درسته می بلعه و بالا مياره تمام زحمتی که بابت فرودادن سوسيس ها کشيده بودم هدر می رفت.

از اين فيلما زياد می بينم اين روزا اما سر شام يه لذت بوخوصوصی داره.

****

اينو بخونين.
من با شما موافقم خسن آقا. عبادی چيزی از شهامت کم نداره و حرفهايی که اخيراً زده برای من هم نااميد کننده بوده خيلی زياد. اما از هر رويدادی که بتونه کمک کنه به اينکه بنياد گرايی و خشونت دينی از بين بره استقبال می کنم. روش عبادی و حرفهايی که می زنه (به جز اون هايی که در داخل ايران اين چند وقته گفت) می تونه باعث بشه خشونت مسلمونها و بنيادگراهای اديان ديگه کمتر بشه. اينه که مهمه.

خوب من اگه همهء نظرامو نگم می ميرم. نمی دونم چرا اما يه نقطه ضعف عجيبی نسبت به پيرمرد پيرزن ها دارم. قيافهء خسته و اوضاع نزار صدام رو هم که ديدم دلم سوخت به حالش. گوجه فرنگی پرت نکنين خودمم می دونم چه کارايی کرده ولی خوب.. الان ديگه خيلی پير و مريض و تحقير شده اس.



پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲

سخنرانی امشب شيرين عبادی انفجار نور بود. ما جميعاً کف نموده بوديم. مخصوصاً که تيکه های نابی به نظام معزم مکرم انداخت.

پ.ن: ما امشب ديديم نمی دونم مراسم اعطای جايزه امشب بود يا نه.




سه‌شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۲



اژدهای يخی؛ الوان سابق. قبلنا از دهانش آتش می باريده است*.


* رجوغ کنيد به طالع بينی چينی، اژدهای خرداد.


دوشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۲

چشمم انگار چپه چون تلويزوين رو اونورکی چشم زدم، يه هفته س برنامه هاش از اين رو به اون رو شده! امروز راجع به هنر بت سازی ( مجسمه سازی کفار ) برنامه داشت! ديروز يه راز بقای زبان اصلی با زير نويس فارسی داشت. چند شب پيشام يه سريال خيلی قشنگ داشت با بازی های خيلی خوب ( اون پسره که تو زی زی گولو آقای پدر بود اسمش چی بود؟ خيلی هنرمنده. اون بازی می کرد با آتنه فقيه نصيری در نقش يه دختر کر و لال که اونم خيلی قشنگ نقشش رو اجرا کرد )
اينطور که معلومه تمام جهان اسلام هم اگه ماه رمضون عيدشون باشه ايران ساز عزا می زنه. برنامه های تلويزيون توی ماه رمضون امسال ديگه واقعن آخرش بود. از اون طرف تلويزيون عرب ها رو که می گيری می بينی صدتا فيلم جديد خريدن به مناسبت "عيد رمضان" همچين می سوزی که...
آخه چرا با اين همه عزا که برای اين دو جين اوليای خدای دين داريم و تازه سوم و هفتم و چهلمشونم بايد عزا بگيريم ديگه ماه رمضون رو شکل ختم انعام می کنين؟
ديگه بيشتر از اين امکان نداره مردم رو زده کرد، شما چه پشتکاری دارين!




ماجراهای پسرخاله

زينگ!
- کيه؟
- سلام!
- شما؟
- ام.. ندا تويی؟
- آره (؟)
- من پسر خالهء نجلام، چندتا سؤال داشتم ازت.
- (؟!)

چند دقيقه بعد: -از دختر خاله ام خبر نداری؟
- نه...
- يادته می خواستم طراح بدنهء ماشين بشم؟
- آره... شدی؟
- نه. می دونستی تو رشت مد شده همه تريپ لاو می شن؟
- نه.
-دوتا از دوستای من فاب زدن از صب تا شب با دوست دختراشونن. من تقريباً تنها شدم. راستی گفتی از دخترخاله های من خبر نداری نه؟
- نه. خيلی ناگهانی اسباب کشی کردن...
- آره می دونم.
- (!)
- هنوز گير می دين به يه چيزی بعد زود ولش می کنين؟
- نمی دونم، نه.. چطور؟
- آخه اون موقه ها کوزه رنگ می کردين بعد زود ولش کردين. يه مدت هم به هم فحش می دادين اما يهو ديگه ندادين!
- آهان.
- الان داشتم قدم می زدم، يه دفه دلم تنگ شد گفتم بيام اينجا (لبخند)..
- ...
- هنوزم در حاليکه حوله پيچيدی به سرت و صورتتو زرد کردی از پنجره کوچه رو نگاه می کنی؟
- نه ديگه اين عادتمو ترک کردم!!
- ديدی دماغم شکسته؟ سيب خورد به دماغم..
- آهان..
-هنوزم دوستات عجيب غريبن؟
- نه ديگه غير از نجی اينا فعلن دوست عجيب غريب گيرم نيومده.
-منظورت اينه که دخترخاله های من زشتن؟
- نه منظورم اينه که عجيب غريبن..
- خب من ديگه برم. خيلی خوشحال شدم..
- منم...
- راستی اين چرت و پرتا چيه می خونی؟
- چيزه...
- خيلی خوشحال شدم..
- منم همينطور.. مطمئنی ديگه سؤالی نداری؟
- آره مرسی.
- حالا خوب فکر کن بازم سؤال اگه داری بپرس ها!
- رشت مشت نمی يای؟
- مشت چرا...
- خوب پس بعدن می بينمت..




جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۸۲

چرا هيچ کس توی ايران به فکر اين نيست که الان خيلی خوب می شه محصولات هری پاتری توليد کرد؟ من خودم با کمال ميل همکاری می کنم.





چهارشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۲

دخترهء خل می دونه من آبروداری بلد نيستم سر بزنگا می خندونتم. رفته بوديم خونهء استاد پيانوی دوستم. دفعهء اول که منو برده بود قبل از اينکه برسيم گفت اونجا سه تا عکس بزرگ رو ديوار هست که عکسای عروسی معلممه. عکس شوهرشو نگاه کن که ما می گيم "نصفه" س بفهمی يعنی چی ولی سعی کن اگه خنده ت گرفت يه بهانهء ديگه پيدا کنی.
به محض اولين نگاهی که به عکسهای قاب شده انداختم منظور دوستمو فهميدم؛ داماد توی عکس وايساده بود اما هم قد معلم دوستم بود که نشسته بود و بيچاره بد شانسی آورده بود و زود هم کچل شده بود و ريز نقش تر به نظر می رسيد.

امروز برای دومين بار رفتيم خونه شون و "استاد" با نگاه آرزو مندی فنجونشو داد دستم تا براش فال بگيرم. دلم نيومد بگم خيلی وقته اعتقادی به فال ندارم و ديگه نمی تونم چيزی ببينم و فنجونشو گرفتم که ببينم. اما تا برش گردوندم يه تلفن و يه چهرهء غمگين با حالت رمانتيک کنار تلفن و يه عالمه قلب و ملب و شراب شيراز و عسل سبلان و زعفران خراسان و پستهء رفسنجان و بوس و موس ( به گيلکی نخونيد! ) واينا ديدم و همه رو گفتم و اونم هاج و واج نشست منو نگاه کرد و آخر با لهجهء ارمنی به دوستم گفت: اين دوستت عجب زد تو خال! ندا جان تو کجا بودی تا حالا؟

بعدم سفرهء دلشو برای ما باز کرد و گفت که ازدواجش از روی لجبازی بوده از بس مامانش اينا محدودش می کردن و حتی حق نداشته پيانو تمرين کنه و اولين پيانوش رو با بدبختی می خره و آخر سر در حاليکه به عکس های رو ديوار پشت سرش اشاره می کرد با اکراه گفت: منم رفتم اينو گرفتم! هر چی گفتن نکن لج کردم و بالاخره حرفمو به کرسی نشوندم و گرفتمش... (ما آگاهانه به هم نگاه نمی کرديم چون بی برو برگرد آبرو ريزی می شد) ... اما خوب بعدن فهميدم اشتباه بزرگی کردم و اونم وقتی بود که دوباره عاشق شدم .. اونم ديونه وار عاشق منه و منتظره که من طلاق بگيرم تا با هم عروسی کنيم.. خيلی مثل هميم...
دوستم پريد وسط حرفش: بله همونطور که گفتيد نصفهء همين.
آره آفرين دقيقن! نصفهء منه.. واقعاً نصفمه...
خب، منظور اين خانم از نصفه با اون معنی که ما توی ذهنمون داشتيم کنار هم توی مغز من بدون انفجار خنده امکان نداشت برای همين با سرفه های الکی دويدم طرف آشپزخونه اما احساس عجيبی داشتم که دهن کش اومده از خندهء بی صدام از پشت کله ام معلومه.
اصولن من با اين دوستم که هستم بايد تمرين کنم با جاهای ديگهء بدنم بخندم، به درد می خوره.




یکشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۲

اينروزا هر وقت تلويزيون رو می گيرم می خوام عق بزنم.
بابا ديگه هيچ دختری با شنيدن اسم خواستگار دستپاچه نمی شه!!! هيچ کس آرزوی بزرگش عروسی کردن نيست! مگه ديونه ست آخه آدم؟
هيچ مونگولی با نامحرم که حرف می زنه سرش رو پايين نمی ندازه!
آدمها انقدر سطحی و کسخل و عاشق دين و ايمون نيستن!! نيستن می شنوين؟؟
حالم از اين همه ريشی که نشون می دين به هم می خوره متوجه می شين؟ يه ريش کم پشت اقلن نشون بدين گاهی وقتها واسه تنوعم که شده!
نمی خوام پای سخنان عالمانه و هشدارهای عقوبتی هيچ آخوند يا زن چادری بشينم!
نمی خوام هيچ ميز گرد حکيمانه ای ببينم!
دلم نمی خواد تور بافی و گل مصنوعی و آشپزی ياد بگيرم! يا اون شمع های بستنی و همبرگری تهوع آورتونو!
راجع به فلسطين و عراق نمی خوام چيزی بدونم لعنتيا!
ديگه نمی خوام از جنايتهای آمريکا بشنوم!

نمی خوام سريال آدمهای زاهد معاب تسبيح به دست رو ببينم که با صدای اذان حالشون دگرگون می شه و وقتی می رن که درو باز کنن روی چاقچورشون يه چادرنماز اضافی می پوشن! آدمهای واقعی رو نشون بدين متقلبا!
نمی خوام زن احمقی رو ببينم که حاضره کور بشه که بچه دار بشه! اين دروغه يه دروغ کثيف!

شده يه بار راجع به تاريخ هنر اروپا يا آمريکای جنوبی حرف بزنين؟ فقط مينياتور اسلامی آدمه؟ هنر فقط به تزيين مسجد و خوشنويسی خلاصه می شه؟ مانی نقاش اخه؟ کسی که کنکور هنر نداده باشه نبايد اين نقاش ايران باستان رو بشناسه؟ تلويزيون اين «قوی ترين رسانه» نبايد در خدمت آموزش مردم توی همهء زمينه ها باشه؟
هنر معاصر دنيا رو نمی خواين هيچ وقت معرفی کنين؟
چی می شه يه کارتون حسابی نشون بدين خسيسا؟ تمام دنيا کارتون ماسکو نشون می دن! همهء بچه های دنيا دکستر و آزمايشگاهش رو می شناسن و هر روز می شينن تماشا می کنن! شماها هنوز تو عوالم خرس عروسکی هستين!
اقلن اون موقه ها راز بقا هميشه به راه بود! خوش همون روزا!
لعنت به آدم نفهم دروغ گويی که اختيار بزرگترين رسانهء يه مملکت دستش باشه و وقت و حال مردم رو حروم کنه! لعنت!!





شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۲

پاتيل درزدار؛ وبلاگ هری پاتری. صفحهء اصلی


بچگی های کج منقار


و يه عالم تصوير جالب و ديدنی ديگه اينجا


يک غذای خوشمزهء فراکونگشادی:
هر چقدر که دوست داريد ماکارانی رو با يه کم نمک و روغن بجوشونيد تا جايی که وقتی با کفگير همشون می زنيد توی آب به راحتی خم بشن و فر بخورن و افشون بشن (اول بايد آب جوش بياد ايشالا اينو که می دونين؟).
يه قابلمهء کوچکتر برداريد تهش يه مقدار آب بريزيد و يه نصفه قرص گالينا بلانکای سبزيجات رو يواش يواش توش حل کنيد. يک قاشق رب و يک قاشق روغن اضافه کنيد و هم بزنيد و وقتی جوش اومد درش رو بگذاريد.

ماکارانی ها رو که آبکش کرديد (و روشون آب سرد گرفتيد) بريزيد داخل قابلمه دومی و به هم بزنيد تا همه شون نارنجی بشن. بعد در قابلمه رو بگذاريد و شعله رو کمی زياد کنيد (نه خيلی) تا زمانی که صدای جلز و ولزش در بياد (نبايد خيلی جلز و ولزش شديد باشه وگرنه غذا داره می سوزه) بعد شعله رو کم کنيد و ده پونزده دقيقه صبر کنيد و بعدش هم بلومبونيد و فرداش دراز نشست بزنيد.



جمعه، آذر ۰۷، ۱۳۸۲

به قول شرلوک هلمز، دنيا برای آدم احساساتی جای وحشتناکيه. بی خيال قلب قربون کله (يا يه همچين چيزی).

******
دقت که می کنم می بينم فقط در مورد چيزهای دل غشه آور همذات پنداری ندارم. وقتی کسی خوشحاله منم گلوم از ذوق گير می کنه و مجبور می شم ماساژش بدم تا باز بشه!
تا چند لحظه بعد از ديدن لبخند زدن کسی خندون و شاد می مونم... ديگه ديگه.. آهان! اگه کسی هوس يه خوراکی بکنه من حتماً بايد بخورمش وگرنه احساس خلاء ابدی بهم دست می ده.

اما چرا احساسات دردناک بيشتر توی حافظهء آدم می مونه؟ حتماً خيلی احساسات خوب و لذت بخش ديگه هم هست که از ديگران گرفتم اما چرا همين سه تا يادم مونده؟ تازه اونم اگه شکمو بودن رو حساب کنیم.

******
ديروز صبح به محض بيدار شدن به شنا دعوت شدم و صبحانه نخورده رفتم و کلی لذت بردم. آب نطلبيده خودش مراد هست وقتی يه عالم آب نطلبيده در کار باشه حسابی ميمون و مبارک و مراد اندر مراده.

******
به زودی می رم مدرسه. يعنی شبه مدرسه. يه ترم چهار ماهه زبان که شش روز در هفته است و هر روز چهار ساعت.
خيلی دلواپسم که بعد از اين همه مدت آزادی و بی قيدی چطور می خوام با نظم و ترتيب کنار بيام. مدت زيادی هر کار دلم خواسته کردم اما ديگه نمی تونم سکون رو تحمل کنم. بعدشم خيال دارم يه هدف طولانی تر رو دنبال کنم که خيلی ربط به هنر داره. اين نظم و ترتيب چهار ماه خوب آماده ام می کنه.
احساس می کنم زندگيم در بيست و هفت سالگی اونيه که بايد در هفده سالگی می بود و نگاه که می کنم می بينم در هفده سالگی زندگيم بيشتر شبيه يه آدم بيست و چند ساله بوده.

******
ديشب خواب ديدم کف پام مو در آورده و احساس زشتی و گوريل مسلکی می کنم. مخصوصاً که خونهء يکی بوديم که هميشه از ضرورت زيبايی پای خانم ها صحبت می کنه.

******
به قول تنهای شب:
امتناع‌ از شرکت‌ در انتخابات‌ غيرقابل‌ پذيرش‌ خود مى‌تواند به‌ عنوان‌ استفاده‌ بهينه‌ از حق‌ راى‌ کارکرد داشته‌ باشد.




پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۲

خوارزاده: امروز شاگرد اين مغازه بلور فروشيه ليوانا رو که داد دستم گفت "بفرما مادر!" می خواستم بهش بگم مادر عمه ته! به من عمرن نمی خوره مادر تو باشم!
خاله: کجای کاری امروز شاگرد ميوه فروش به دخترخاله ات گفت مادر! گفتم يعنی مادر تو مثل ايشونه؟ برگشت گفت بله! منم گفتم پس لابد منظورت اينه که مامانت بچه گياش بچه دار شده..
دختر خاله: ايش..
اون يکی خاله: هه هه! منو چی می گين که يه بار يکی بهم گفت ننه! کيسهء خريدمو داد دستم گفت بيا ننه!
خوازاده: عجب مملکتی شده ... اون موقه ها کِی انقد بی احترامی می کردن مردم؟ خانم از دهن کسی نمی افتاد. حالا همه شدن "مادر" و "ننه" و "آبجی".
خاله: آره مادر..
دختر خاله: ايش..







دوشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۲

عليا مخدره وقتشه که يه روزهء سکوت بگيری وگرنه ممکنه مردم فکر کنن زياد حرف می زنی.
قرار بود انگار سياسی نشی نه؟ پس به رأی دادن مردم کاری نداشته باش اونم الان وگرنه يکی مثل من فکر می کنه تبديل به يه برنامهء تبليغاتی شدی.


****

الهی قمشه ای قبلاً راجع به هنر هم مقاديری پرتاب ذُرت کرده بود واسه همين اين لينک رو که در صبحانه ديدم زياد تعجب نکردم.
هنر کاشی کاری ايران قرن های ۶و ۷و۸ بی نظير بود شکی نيست، اما قمشه ای چطور از اون به اين نتيجه رسيده بود که هنر اصولاً‌ بايد متقارن باشه و تعادل و توازن به هيچ وجه در يک کار آبستره وجود نداره من می ذارم به حساب بی سواديش و چه چيز شرم آورتر از اينکه آدم با اطلاعات و احساس ناچيز نسبت به چيزی ( اونم هنر در جنبه ای به اين وسعت: هنر نامتقارن) فتوا هم بده.
از اونم بالاتر، يهو احساساتی بشه و بگه "اصلاً‌ خدا متقارنه!" به جون خودم می خواستم کلهء گردالی مردالی شو نامتقارن کنم که مجبور بشه با هنر آبستره و اَشکال دفرمه کنار بياد!


پ.ن: مطمئن نيستم آدرس لينک رو درست داده باشند چون به مطلبی دربارهء نمايشگاه قرآن باز می شه.

****

گوشواره های گيلاسی تلقی چروک خوردند و افتادند.. شهر خاکستری طعم سرخشان را هورت کشيد و لحظه ای بعد، انگار هيچوقت کسی که هرگز نبود برای هيچ کس آواز دوستداشتن نخوانده بود.




سه‌شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۲

پی سی او دی و همذات پنداری

هيچی يادم نمی ياد.. ولم کن ديگه به خدا يادم نمی ياد.. وای ديگه نمی تونم
کمکککک.. اوهو اوهو
جدی هيچی يادم نمی ياد ديگه.. خدايا دارم از نا می افتم.. وای قلبم داره وای ميسته
هيچ حرکتی يادم نمی ياد ديگه

چند لحظه بعد که نگام تو آينه می افته بعد از سه روز کره خوری و اون دوتا پهلوی قلمبه بيرون زده از ورای لباس ورزش: غلط کردم خيلی ام خوب يادم مياد.. نگا.. 30 تا از اين 10 تا از اون نه 20تا ديگه که اينم بشه همون قدر.. حالا شنا سوئدی.. بی خيال زانوی داغون.. حالا دراز نشست با دمبل.. حالا پاشو بدو...
وای ديگه جدی نا ندارم.

چی می شد من از اون پس سی او ديا داشتم که لاغر می کنه؟

****
يکی از بدبختيايی که من دارم يه چيزيه که بهش می گن "همذات پنداری": اگه يکی درد بکشه انگار مار تو جون من انداختن منم می پيچم به خودم.
اگه يکی جلوم گريه کنه محاله من اشکم سرازير نشه.
اگه کسی خونريزی کنه من فشارم می افته.
مرغ نمی تونم تيکه کنم مخصوصاً قسمت بال و کتفش رو. از شدت احساس کندن دست يه موجود ديگه دستم شل می شه و کارد از دستم می افته.
اگه تو فيلم کسی چاقو تو کتف کسی فرو کنه من همزمان با مقتول دقيقاً همونطوری که يکی چاقو می ره تو کتفش پشتم منقبض می شه و چشمام باباقوری.


اين هر چی هست، خيلی کمک می کنه موقهء نقاشی و مجسمه سازی. اما زندگی مصيبت می شه اينجوری. نمی دونمم می شه کاريش کرد يا نه.



شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۲

گری اولد من در نقش سيريوس بلک! ايييييييول!

آقا زودی هندی کم به کار شين وردارين فيلمشو بيارين بينيم!






اگه از ديدن يه استخوان از پوست در اومدهء خونی ساق پا که يه اسکيت بورد می افته روش
کندن بند ناف نوزاد با دندون و دور چرخوندنش مثل فلاخن
در آوردن دل و رودهء يه گوزن و رفتن توی دلش و سر تا پا خونی شدن و جيغ زدن
و تکرار ضربه خوردن صورت يه پسر بچه و خونی و مالين شدن و چکيدن خون از دهنش و گريهء شديدش
خنده تون می گيره
ايضاً:

اين مثلاً کمدی آشغال رو ببينين
من که توصيه نمی کنم
حالمم زياد خوب نيست
آخه منم مثل مامانم از خون زياد خوشم نمی ياد
اما به نظر اين انگار خيلی چيز خنده داريه.



پنجشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۲

کميتهء پيگير وضعيت احمد باطبی

****
ديشب خواب ديدم عروسيمه (می ميرم ديگه، هان؟) و دارم خودمو آرايش می کنم. وقتی می خواستم خط چشم بکشم سه تا چشم داشتم! سکينه سه چشمون!
بعد رفتم عقب تر خودمو نگاه کردم تو آينه، ديدم آرايشم خيلی غليظه خوشم نيومد. مخصوصاً نمی دونم چرا سايهء سبز زده بودم. از چيزی که متنفرم سايهء سبز روشنه نمی دونم چرا ورداشته بودم سايهء مغز پسته ای زده بودم.. حالم از قيافهء خودم داشت به هم می خورد. با عجله سايه ها رو پاک کردم.. ساعت نزديک نه شده بود می دونستم همهء مهمونا معطلن من برم و توی خواب يادم بود چه فاميل نوبری داريم از گونهء زبون خار خاسکی استوايی با زائده های استخوانی تيز تيزی !
بعد دوستم بهم چندتا شيشه اکليل داد بزنم به صورتم! (چرا انقد امروز علامت تعجب می ذارم؟) يه شيشه اکيل سيکلمه برای لپ و يه شيشه آبی لاجوردی برای پشت چشم!! آخر خز!!
اکليل ها رو زدم و بهم می اومد. معلوم می شه در اعماق ناخودآگاهم بسيار جواد می باشم که از اکليلا خوشم اومده.
حدودای ساعت نه و بيست و پنج دقيقه (الان که دقت می کنم می بينم آدم نبايد شب جشن عروسيش همچون ساعت يوقوری ببنده) ديدم هنوز لباس عروسی نخريدم. باز ياد معطل شدن مهمونا افتادم مخصوصاً يکی از دخترخاله های مامانم که همچين نکته گوئه تو متلک انداختن که تا هفت سال جاش می مونه..
يادم نيست آخرش هم رفتم يا عروسيم بدون من برگذار شد.

به بهترين تعابير به قيد قرعه يک کيلو اکليل طلايی و نقره ای اعطا خواهد شد.




چهارشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۲

تو پاييز تنهايی قدم زدن آزاردهنده است.. اما گاهی آدم از خاطرهء خاردار يه رابطهء الکی و آبکی دوست داره تا عمق سياه تنهاييش فرو بره و به راهش ادامه بده و هيچ به روی مبارکش هم نياره. اما بعد يه لحظهء کوتاه ناگذير سرش رو بالا بگيره و ببينه که هيچ وقت انقدر توی ذوقش نخورده بوده.



سه‌شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۲

بعد از نزديک يک هفته کپی های کارام حاضره و فقط مونده يه توضيح که هر کدوم چی کاره حسنه و چقدره و اينا، بعدم پرينت از اجازهء چاپ به اضافهء امضاء و يه صفحه ام اين سوألا:
Answer additional question: “What is the world you wish to create?” While we’ve collected a great deal of text from young women responding to question, “What defines your generation?”...
که جواب دادم و بعدم ديگه احتمالاً فردا با DHL می فرستم.


يه جايی مون هم بد جوری عروسيه هفت شبانه روز..




شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۲

امروز بانک کار داشتم و مجبور شدم يه مقدار از راه رو بدوم که ديرم نشه. رسيدم بانک دهنم خشک شده بود. کارم که انجام شد از تحويلدار.. تحويلدار می گن ديگه آره؟... پرسيدم اگه اينجا آب بخورم می گيرنم؟ يه آب خوری دم در بانک هست که نگهبان اخموی بانک معمولاً دور و برش پلاسه. امروز نشسته بود روبروی آب خوری و اخمشم کرده بود تو هم. آدم می ترسيد اگه بره طرف آب خوری بپره کت و کول آدمو گاز بگيره.
تحويلدار.. خودتون گفتين تحويلدار درسته ها! گفت: تشنه تونه؟ هی هی .. مشتری محرم ماست.. بفرمايين آب بخورين کسی کاری نداره..هه هه.. اصلاً می خواين برين طبقهء بالا... اما نه، از همون آبخوری بخورين کسی کاری نداره.. نه نگهبان کاری به آب خوری نداره.
با اضطراب رفتم دم آب خوری. دستم تميز نبود اما من هپلی تر از اين حرفام وقت هم نبود يکی دوبار آب بزنم به دستم. بايد تا باعث تحريک مؤمنين به آب خوردن نشدم يه کم آب می خوردم و می رفتم پی کارم... هنوز قلپ دوم پايين نرفته يه از خدا باخبری پرسيد: مگه ماه رمضون نيست؟
جواب ندادم که اگه تو روزه می گيری که دين و ايمان خودتو قوی تر کنی، چه می دونم هر هدف خيری اگه داری که روزه می گيری، بايد طاقت آب خوردن يکی ديگه رو داشته باشی. حالا اگه غذا بود می گفتم بوش باعث تحريک معدهء خاليت می شه، اما اين دو قلپ آب رو اگه نمی تونی ببينی که از گلوی يکی ديگه پايين بره، سرتو بذاری بميری بهتره.
نگاهش هم نکردم. راهمو کشيدم و رفتم. هنوز تشنه و مثل هميشه بی زار.
مردم از دين فقط گير دادن به اين و اونشو يادگرفتن. بعد هی می گن دين پر از چيزای خوبه. دين می گه به ديگران کمک کنين فلان کنين بهمان کنين. اما به جای عمل کردن فقط دنبال اينن که ببينن کی اينکارارو می کنه کی نمی کنه. کی کجا منکر کرده کی کجا منکر تر کرده. بابا سرت تو کار خودت باشه آدم خدا شناس انقد کله تو تو پاچهء مردم نکن.

*****

تربچه نقلی مريضه. همون که مثل دوقلوهای جوزا می شيم وقتی با هميم. پريروز باهاش حرف زدم. صداش خيلی بی حال بود. بعدش که آن لاين شدم و فهميدم موزهء بين المللی زنان واسهء پروژه اش کارای منو انتخاب کرده و قرار چاپ بشه تو يه کتاب، دوباره بهش زنگ زدم. انقد خوشحال شد که نگو.. گفت باور کن حالم يه کم بهتر شد..
نمی دونم.. من هيچ کاری از دستم بر نمی آد که بهترش کنم. روحيه اش اگه بره بالا شايد همه چيز درست بشه.. من می دونم اگه مديتيشن کنه همه چيز درست می شه اما خودش ترجيح می ده قرص های اعصابش رو قوی تر کنه. به دکترش اعتماد داره و می خواد معالجه شو ادامه بده.
راستی همين دوستم بود که دکترش بهش جريان هديه دادن يکی از مريض هاش به يکی از دوستاش رو گفته بود برای خيط کردن يه دوست مشترک جلوی دوست پسرش چون دماغش قشنگه.
تربچه نقلی جونم.. آرزو می کنم صدای شاد و پر زورت رو زود بشنوم و يه لبخند عميق و واقعی روی لب هات ببينم.. زودی ميام که يه کم ازت مراقبت کنم.




تو هميشه هنرپيشهء محبوب من باقی می مونی حتی اگه تو يه فيلم سريال بعد از ظهر برنامهء خانوادهء شبکهء يک سيمايی مثل اين بازی کرده باشی.
مخصوصاً اينجا فوق العاده بودی ووپی جونم با اون اسم خرت.
حالا بگذريم که کارگردان هم کم کسی نبوده ها!






پنجشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۲

اين يکی به روز شد.




چهارشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۲

آخ جون آخ جون آخ جون
Congratulations! You have been selected as an alternate for the Imagining Ourselves project of the International Museum of Women. Your application and work was chosen from over 700 extraordinary applications from more than 85 countries, in a selection process involving both our local and international advisory committees. Being an alternate means that there is an extremely high likelihood that your work will be included in the Imagining Ourselves book (planned for publication in 2005), and will also be strongly considered for the internet-based exhibit we plan to produce as a corollary to the publication.
آخ جون آخ جون آخ جون آخ جون آخ جون


سه‌شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۲

سيستم رئيس کارمندی؟

يه چيزی که ديدم توی نظرخواهی هدر ديروز اين بود که بعضی ها خانواده رو با نظام رئيس-کارمندی مقايسه کرده بودند و به اين نتيجه رسيده بودند که زن بايد از مرد اطاعت کنه چون مرد هزينهء خانواده رو تأمين می کنه و وظيفهء ادارهء اون رو داره.
خوب اما چيزی در مورد اينکه رئيس يک اداره آيا حق داره کارمندهاش رو کتک بزنه يا نه نگفته بودند و منم تا به حال همچين چيزی نشنيدم.

اما چيزی که من می خواستم ديروز بپرسم - و چون حوصلهء بحث محث ندارم از کنارش گذشتم - اين بود که آيا بر طبق گفتهء خود اين حضرات، اگر زن مخارج خانواده رو تأمين کنه - فرض کنيد مرد بی کاره يا درآمدش کفاف نمی ده که خيلی هم الان زياد هستند- آيا حق داره مرد رو کتک بزنه؟ آيا مرد بايد از او اطاعت کنه؟ آيا بدون اجازهء او حق نداره از خونه بيرون بره؟ آيا هر جا زن مسکن گرفت مرد مکلفه اونجا زندگی کنه؟

آقايی گفتند که زن آزاده ازدواج موقت رو انتخاب کنه و از قيد اطاعت همسر دائم رها باشه. من نمی دونم آيا ايشون به اين فکر کردند که اينطوری کلی بچهء بی شناسنامه پا به عرصهء مملکت عزيزمان خواهند گذاشت که در خيلی از موارد- که يکی شو خودم ديدم- تا سن مدرسه رفتن و بعد از اون بی شناسنامه می مونن؟

آيا زن محکومه به اينکه يا حضور موقت مردی رو بپذيره و از عمق و مفهوم زندگی مشترک دست بکشه يا قسمت اعظم حقوق انسانی خودش رو از دست بده؟




در ضمن من بلد نيستم دنبالک بدم و بهتر چون حوصلهء يقه جر دادن و يقه جر خوردن ندارم.

شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۲

حجم دود يک لحظه از ميان لبهايش بيرون می جهد و سايهء موهای بلند و تابدارش با نقش ارغوانی گليم تاب می خورد. نارنجی پيشانی را پرزورتر می کنم و برای سايه ها بنفش و آبی رقيق بر می دارم.
دود را با صدا بيرون می دهد: "شکل سوسک شدم!" (می خندد) "يک هفته س درست نخوابيدم..." دستمال کاغذی زردِ با مهارت فتليه شده توی دستهايش تاب می خورد و دست آخر روی شعلهء شمع گر می گيرد.
روی پالت نبايد رنگ تيره جا مانده باشد، زرد را خفه می کند. قطرهء درشت روی کاغذ آلومينيومی سر می خورد. "اينو ببين! بهش می گن اشک خدا."
سرش را بلند می کند و لولهء کاغذی را با دو انگشت از لبها می گيرد. يک مشت رگ بنفش کبود به هم گره می خورند. دستهايش را تمام می کنم.
"ديروز مامانم زنگ زد..." ارغوانی چرک شده. کاردک را بر می دارم. "گفت اگه دوباره شروع کرده باشی روزگارت رو سياه می کنم..." خطهای صورت را عميق می کنم. سايه های گلو را سبز می زنم.
سرفه می کند. "گفتم خيالتون راحت باشه. اگه شروع کرده باشم روزگارم خودش سياه می شه." نگاهم روی يقهء قيچی شدهء لباسش می ماند. موهای کم پشت سينه سايه های گرم دارند. زيباست. (می خندد) "میدونی؟ گاهی احتياج دارم سه روز با کسی حرف نزنم..." بخار خوشبوی فنجان چای دور انگشتهايم می پيچد. قلم مو و پالت رنگ را روی سکوی آجری می گذارم. بايد کبودی ها را آبی تر کنم و منحنی های اضافی ساق را بردارم.


پنجشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۲

اولاً که با تينر مسموم شدم و اتاق دور سرم می چرخه دل و روده ام داره مياد جلوی چشمم.
دوماً که فهميدم چرا اين چند روزه همه قاطی کرده بودن.
سوماً اين که اين دوتا خيلی نازن واميدوارم هميشه که نمی شه اما همه اش شاد باشن.


-اين نقاشی چه خوب شده! آخی.. وای منم می خوام بکشم.. چه خوب شده اين!
- می دونی؟ به اين نتيجه رسيدم که حتماً چيزی رو بکشم که زنده شو ديدم. اين عکسو خودمون گرفتيم. اينم که خودمم. واسه همينم حس بيشتری داره...

-خودت کجاشه؟ معلوم نيستی که...

-ايناهاش پشتم به دوربينه.

-ا! اين پشته؟ من فکر کردم صورته!

-پس بگو چرا انقد نقاشيه خوب شده!



دوشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۲

هميشه با دروغهايی از اين دست بی گانه بودم: "من تا حالا نفرت رو تجربه نکردم..." همين تظاهر آدمها به فرشته خويی خودش کلی نفرت انگيزه.
تازه اونم ببخشيدها! ما ملت حسود کهنه بيايم اين حرف رو بزنيم! طرف نمی فهمی اصلاً به چی حسودی می کنه!
دوستت به دلايلی مجبور بوده تابستون تو گرما بره سر کار، بعد اگه تو يه دفه پول همراهت نباشه جلوی چهارتا غريبه داد می زنه که اين پول نداره چيزی سفارش بده! بعد دقيقاً همون آدم کلی از نيت بگير تا رفتار آدم ها ايراد می گيره.
توی دايرهء وسيعتر؛ يکی از مملکت خودت جايزهء نوبل گرفته، بيای دسته جمعی برنامه بذاری که با هم وطن هات از حسودی بترکين!
از خود محوری نزديکه بترکيم بعد می خوايم با هم متحد هم باشيم. ادعا می کنيم بزرگيم، بلند نظريم، اما بسيار از خود واقعی مون دور هستيم. کسی که مطلب می نويسه برای اينکه قدمی برداره برای آزادی ديگران، کسی که ادعا می کنه مشغوليات ذهنی اش تا حد آزادی هم وطن هاش ارزشمنداند، جا می خوری اگه به چيزهايی مثل بالا شهر و پايين شهر زندگی کردن حتی فکر کنه، چه برسه یه اينکه معيار باشن براش.
دلم برای مردمم می سوزه و خيلی متأسفم.
امروز دوستم رفته پيش دکترش (روانپزشک)، از اين شکايت کرده که نمی تونه زياد دوست پيدا کنه، زود روابطش به هم می خوره و اينها. دکترش بهش گفته ببين مريض قبل منو ديدی؟ اين به يه نفر يه گوشی موبايل کادو داده که يکی ديگه از دوستاشونو جلوی دوست پسرش ضايع کنه يه جوری، چرا؟ چون طرف دماغش خيلی خوشگله و اين خانم حسوديش می شه! اما در عين حال دختر خوبی هم هست و عذاب وجدان هم گرفته اما حتماً می خواد اين کارو بکنه و اين کشمکش اذيتش می کنه! پس زياد ناراحت نباش از اينکه نمی تونی روابط گسترده و خوب داشته باشی. تو دختر خاصی هستی، تمام زندگيت خلاصه نمی شه به خودت، قيافه ات و دوست پسرت، برای همين هم شايد ندونی اين طور حسادت ها يعنی چی. مريض های من همون مردمی هستن که تو می خوای باهاشون دوستی کنی، اما چيزهايی رو به من می گن که به تو نمی گن.
من هفت بار پرسيدم راست می گی؟ دکترت خالی بند که نيست نه؟ می خواستی ازش بپرسی شوخی نمی کنه؟

بسيار از آدمها مأيوسم. ديگه دست دوستی به طرف کسی دراز نمی کنم، مگر اينکه قبلش امتحانشو خوب پس بده.



شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۲



واسيلی کاندينسکی: بعضی نقاشی هاش خيلی خوب، و بعضی حرف هاش به نظرم خيلی درست می يان، و بعضی نقاشی هاش رو اصلاً دوست ندارم يعنی راستش اصلاً نمی تونم قبولشون کنم، و همينطور بعضی حرفهاش رو. مثلاً اينو بخونين (کتاب معنويت در هنر ):

هنری که تنها کودک زمان خويش باشد و نتواند بذر فردا را در خود بپروراند، هنری عقيم است. اين هنر گذرا است و چون پويايی لازم برای همگامی با زمان را در خود ندارد، با تغيير زمان می ميرد.
هنر ديگر[...] از احساسات زمان خويش بهره می گيرد، اما تنها پژواک و آيينهء آن نيست، بلکه از نيروی پيشگويی ژرف و نيرومندی نيز برخوردار است.
حالا در ادامه ببينين چی می گه:
"زندگی معنوی که هنر جزئی از آن، و يکی از عوامل نيرومند [آن] هنر است، جنبشی است پيچيده ولی معين و به آسانی قابل تعريف که پيوسته اوج می گيرد و پيش می رود[...] علل اين نياز به اوج گيری و پيشرفت که با مرارت و از ميان رنج ها و ترس ها صورت می گيرد در پردهء ابهام پوشيده مانده است." - باشه، اينم قبول. حرفی نيست.
" هنگامی که مرحله ای پشت سر گذاشته و موانع پليد چندی از سر راه برداشته می شوند، دست هايی شيطانی و ناديدندی، موانع ديگری بر سر راه می گذارند چنان که گاهی راه مسدود شده و نابود به نظر می رسد.
ولی به ناگاه کسی پيدا می شود که هيچگاه از تلاش دست بر نمی دارد، کسی که از همچون ما، با اين تفاوت که از نيروی بينش اسرار آميزی برخوردار است." - اوکی منظورت اگه يه هنرمند برجسته يا نابغه يا يه آدم حساس و ظريف و با اراده است من عقب نشينی می کنم.
ادامه: "او راه را می بيند و راهنما می شود[...] او توهين و تحقير شده، ارابهء سنگين بشريت را از روی سنگها ( چه شاعرانه! ) به سوی قله می کشاند." - ببخشيد راه يعنی چی دقيقاً؟
اغلب سالها پس از محو شدن جسم فانی وی از روی زمين، کسانی می کوشند تا اين جسم را در ابعاد بسيار بزرگ در قالب سنگ، آهن، برنز، يا مرمر باز آفرينی کنند. گويی در جسم مادی اين شهيدان ايزدی و خدمت گذاران بشريت، که ماديت را تحقير کرده و به تمامی در خدمت معنويت بوده اند، ان ارزش راستين پنهان گشته بود. ليکن چنين مجموعه ای از تنديس ها در نهايت اثبات اين حقيقت است که انسان های بيشماری به نقطه ای رسيده اند که روزگاری در گذشته آن موجودی که اينک به اون می بالند به تنهايی ايستاده بود."
بی خيال واسيلی بی خيال! يه بارکی می فرستاديمون کليسا ديگه! نه اصلاً بفرمايين بالا منبر!






جمعه، مهر ۲۵، ۱۳۸۲

دل خوش کنک سيری چند؟

يادم نمی ره هيچ وقت. دو سه سال پيش اسباب کشی داشتيم و به شدت به روزنامه احتياج پيدا کرده بودم. نمی دونم می خواستم چه کارش کنم، دور چيزی بپيچم، يا شيشه ای چيزی پاک کنم. عصر بود و همشهری تموم شده بود. منم ديدم گنده ترين روزنامه کيهانه. اومدم برش دارم که داد و بيداد چندتا پيرمرد ( نه يه خورده مونده بود پيرمرد شن، مثلاً شايد شصت هفتاد ساله ) بلند شد که آی! تو ديگه چرا کيهان بر می داری؟
گفتم نمی خونم، واسه کاری می خوام.
گفتن نه! باشه! چرا پول می ريزی تو جيب شريعتمداری؟
گفتم چه فرقی داره؟ همهء اين روزنامه ها و صاحباشون سر و ته يه کرباسن. خلاصه بحث کشيد به خاتمی و بقيه. اونا فکر می کردن خاتمی "خوبه" و "نمی ذارن" کار انجام بده و از اين حرفا. اون روز باهاشون بحث کردم اما حرف منو قبول نکردن.
خيلی دلم می خواد بازم ببينمشون ببينم الان عقيده شون چيه. دوست دارم ازشون بپرسم بعد از گذشت اين مدت، فکر می کنن کسی که رييس جمهور می شه بايد "کار" انجام بده و مفيد باشه يا صرفاً اگه آدم خوبی بود که "نمی تونه" کاری انجام بده کافيه؟ (می دونم کتاب های تازه ای چاپ شد و فرهنگ سرا ساخته شد و اينها، اما خوب.. چيزهای خيلی مهم ديگه ای هم هست که ما دلمون می خواست حداقل خاتمی راجع بهشون حرف می زد! فقط حرف می زد! يا يه چيزايی که دلمون می خواست لال می شد و نمی گفت!)
هووم.. فکر کنم اين جور آدما مصداق اون آدمی بودن توی کتاب کمياگر پائولو کوئيلو، که صرفاً از داشتن آرزو لذت می برد و طرفش نمی رفت که به دستش بياره، به عبارتی دلش خوش بود واسه خودش.



پنجشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۲

لطفاً احساساتی نشين، شما الان داغين متوجه نيستين، وقتی خنک بشين می فهمين رقصيدن با اون دمبل های کوچولو چه به روزگار مفاصل آرنج و انگشتتون آورده. می بينين؟ همين الان دستاتون رو کيبورد می لرزه اوسکول عزيز. باز يه فيلم ديدين هوس کردين فلج بشين که نقاش بشين؟





چهارشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۲

يه خاتمی ديگه درست می شه همين و بس! يک تنه با يه نوبل صلح نمی شه فساد رو تبديل به تازگی کرد آقای هودر.



شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۲

گوريل و حکيم

روزی مردی که از ضعف بينايی و درد تخم چشم رنج می برد نزد حکيم رفت. حکيم پس از معاينه نسخه داد که هفته ای دوبار موهای انبوه ابرو را کوتاه کند و بعضاً با موچين از ريشه به در آورد.
مرد وحشت زده ندا بر آورد که ای حکيم! نمی گويی نزد مردمان از مردی بی اوفتم و مضحکهء خاص و عام گردم؟
حکيم دستی برمحاصن خود کشيد و گفت: برو و به هر کس تو را به سخره گرفت بگو حکيم گفت اين کرک و پشم ها از پيش ديدگانت زدودم تا راه خود بيابی و در راه به گوريل های بوگندوی کوچه و بازار برخورد ننمايی.
چندی گذشت و مردم که از گوريل بوگندو خطاب گرفتن خسته شده بودند نزد حکيم رفتند تا با چوب و چماق او را تأديب نمايند. اما به واسطهء انبوه موهای صورت و بالای چشم، حکيم را درست نمی ديدند و دايم به صحو بر سر ياران پشم-چشم خود چماق می کوفتند. سرانجام به تنگ آمدند و دست ها بر سرِ باد کرده، حکيم را صدا زدند و از او ياری خواستند. حکيم نيز آنچه به مرد نخستين گفته بود به ايشان گفت و آنچه با وی کرده بود با ايشان کرد.
از آن پس مردمان آن ديار هر روز نزد حکيم رفته موهای اضافهء ابرو را کوتاه کردند تا گوريلان نباشند و در معابر به پشم-چشمان گوريل اخلاق برنخورند و هر روز مردم بيشتر پشمِ چشم ريختند و شمار گوريلان به حداقل رسيد.

آن مملکت به واسطهء مردم خوش سيما و مبادی آدابش شهرهء آفاق شد و توريستان از ممالک دور و نزديک چون سيل به آنجا روان شدند. مردم نيز ديگر به آنها مرگ بر مرگ بر نگفتند و اتوبوشهايشان را با صفحهء پرتاب دارت اشتباه نگرفتند و درآمد مردمش از صنعت توريسم رو به فزونی گذاشت و از نفت فانی بی نياز و بسيار خوشبخت شدند.

حکيم ندی مناشی




جمعه، مهر ۱۸، ۱۳۸۲

چه به موقع بی بی سی رو وصل کردم! (همين دو روز پيش!) امروز پای کامپيوتر بودم توی هال هم تلويزيون رو bbc worldبود، يهو اسم شيرين عبادی رو شنيدم و بعدهم فهميدم جايزهء صلح نوبل گرفته!! یه عنوان يکی از فعالترين افرادی که برای احقاق حقوق زنان و کودکان توی ايران مستمراً تلاش می کنه.
آی ی ی ی حال داد!!!




آقا چقدر هيجان انگيز بود!! حالا ديگه زرتی هم نمی تونن دستگيرش کنن يا قتل زنجيره ای و از اين کثافت کاريها!!
حس می کنم سفيدی داره می زنه!


امروز روز جهانی مبارزه با مجازات اعدام است.



و اينم نوشتهء مهشيد ولينکهايی که داده.

پ. ن: دارم کم کم اميدوار مي شم که ممکنه بشه جلوي اعدامش رو گرفت.







چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۲

امروز ساعت پنج ( حدود 45 دقيقهء ديگه) از شبکهء چهار فيلم مستند نفس رو ببينيد. چهرهء پدر زجر کشيده و اميدوار و مادر صبورش <رو ببينيد، زيبايی آرزوهای مهرانه و صورت قشنگش که با کوچکترين فعاليت زير نقاب اکسيژن پنهان می شه رو ببينيد.
درد و اميد پدر و مادر و سنگينی کپسول اکسيژن رو بر شونه های پدر مهرانه حس کنيد..
چهل دقيقهء ديگه شبکهء چهار.



امشب شبکهء چهار فيلم مستند نفس رو نشون داد که در مورد مهرانه است و ساختهء افشين قريب(؟). فردا ساعت پنج می تونيد تکرارش رو ببينيد.

اين يکی زندگی اش بسته به تصميم شاهردوی يا هيچ کس ديگه نيست، بلکه شايد بيشتر مربوط بشه به زود جنبيدن ما.



سه‌شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۲

گفته بودم مامانم بچگی هاش قمه زن ديده از اون موقه از خون می ترسه؟ مخصوصاً حساسيت شديد به خونی که روی پارچهء سفيد ريخته باشه داره (قمه زن ها کفن سفيد پوشيده بودن). از هر چی اسمی يا رنگی از خون داشته باشه متنفره؛ حتی پرتقال تو سرخ به اون خوشمزگی رو نمی خوره چون بعضی ها بهش می گن "پرتقال خونی"!! هر چيز قرمز يا صورتی که نزديک يه چيز سفيد باشه مورد تنفر شديدشه مثل لکهء هندوانه يا گوجه فرنگی روی بلوز سفيد.
اما موضوع به هيچوجه به اينجا ختم نمی شه. گوجه فرنگی رنده شده توی غذا باشه لب نمی زنه نمونه اش امروز که بنده مرغ درست کردم با گوجهء رند شده که چه جيگری هم شده بود اما فرمودن "واه واه توام که مثل مامانم غذا درست می کنی! ديروزم که تو خورشت کدو پخته بودی من بشقابمو خالی کردم تو سطل. چيه گوجه رنده می کنی رو مرغ آدم احساس می کنه يه چيز ديگه اس رو يه چيز ديگه!" ( چيز1 = خون، چيز2 = يه چيزی که خون ريخته باشه روش)
بعدشم ناهار بيسکوييت خورد با چايی.



دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۲

حکم افسانه هنوز اجرا نشده است.
بالاخره فهميدم چرا همه ش خواب می بينم بدون بلوز و هيچی(!) و مثلاً فقط با شلوار يا بر عکس فقط با بلوز و يه "چيز" ديگه و بدون شلوار يا دامن تو خيابون راه می رم:

"... مجبور است با ديگران بياميزد و همزيستی کند و همچون بقيهء اعضاء اجتماع در يک فرهنگ رقابت طلب مورد مصاحبه و داوری قرار گيرد. اين مهارتها آسان به دست نمی آيد و او ناچار از آموختن است. روند چنين آموزشی اغلب بسيار دردناک است[...] چنين پريشان خاطری و آشفتگی خود را در خواب های ناخوشايند نشان می دهد، خواب هايی که او در آن برهنه و يا نيمه لخت است. تعبير استعاری برهنگی در خواب اين است که او وجود خود را زياد نمايان کرده يا شايد بيش از اندازه صادق است و اجازه می دهد ديگرانی که خود را با نقاب پوشانيده اند، او را برهنه ببينند."

اين يه تيکه از کتاب "نمادهای اسطوره ای و روانشناسی زنان" (شينودا بولن) بود.
حالا يه چيزی. تازگی ها توی اين خواب ها، از نيمه برهنگی تو خيابون نمی ترسم و احساس بدی ندارم، بر عکس، شروع می کنم دويدن و لذت می برم. خوب حقيقتش، آدم وقتی بالغ می شه، يعنی يه زن منظورمه، ديگه مثل بچگی هاش نمی تونه آزادنه بدوه. يه اندامهايی باعث می شن آدم اصلاً آزادانه نتونه بدو وادو کنه. حالا تو اين خواب ها ديگه برام مهم نيست که چه اتفاقی می افته و فقط می دوم. بدون هيچ چيزی که بخواد بدنم رو نگه داره. ( منظورم روشنه؟)
می دونم تعبيرش چيه.



لعنت بر شيطون!! بابا امضاء کنين!



خدا کنه زياد دير نجنبيده باشيم.



خدا کنه ايندفعه زودتر بجنبيم. بياين به هم قول بديم که اين دفعه دقيقهء نود امضاء جمع نکنيم، باشه؟

شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۲



جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۸۲

با دوستم قرار گذاشتيم هر وقت همديگرو ديديم يه کنفرانس دوتايی بديم، که يک نفر گوينده و يک نفر شنونده داشته باشه. از موضوع هايی که به درد ياد دادن می خوره من تازگی ها يه خلاصه از تاريخ مصر خوندم. اونم قراره درست و مؤثر سخنرانی کردن رو به من ياد بده.
خدا رو چه ديدی ريرا؟ اومديم و يه بار بيشتر به دنيا نيومديم. اقلن همين وقت و انرژی که پای قهوه خوردن و کله پاچهء اين و اونو بار گذاشتن می ذاريم چارتا چيز به هم ياد بديم، هان؟






پنجشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۲

با دو تا از آشناها توی اتوبوس نشسته بوديم که آقای راننده برای همه مون سالاد کاهو آورد. يکی از خانمهای همراهم داشت واسه اون يکی يه جريانی تعريف می کرد. من نگاه کردم به چنگالم که تو سالاد فرو کرده بودم، ديدم يه غورباقهء خوشگل کوچولو وسط کاهوها به چنگال گير کرده و داره منو نگاه می کنه. دستشو گرفتم کشيدمش بيرون، داشتم سرش غر می زدم که يه بارم که تو اتوبوس سالاد دادن بهمون تو رفتی وسطش نشستی چی کار؟ که غورباقه دومی از وسط کاهوها کله شو کرد بيرون.
ديگه بی خيال سالاد خوردن شدم و نشستم با همراهام به گپ زدن و حواسم بود که من بايد زودتر پياده شم که قبل از خونه برم يه سر به کلاسم بزنم.
اما يه خورده بعدش فهميدم کلاس رو رد کرديم و باز من غيبت می خورم. يه زيتون درشت رو برداشتم و بازش کردم که يه وقت غورباقه ای چيزی توش نباشه. پر از جلبک بود اما می ترسيدم بخورمش...... آآآآآآآ فهميدم تعبيرش بود!!
آره خودشه.. آخرم که نه سالاد خوردم و نه پياده شدم.. عين بيداری.



یکشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۲

می گم خوب ابله جان برو با هم خوب باشين ديگه چه مرضی داری؟ اون ديگه کيه که می خواد با تو... (يه کم ماست می ريزه رو کتابی که منتظرم تلفن رو قطع کنه تا بخونم. منم يه طرح مثل ابرو با ماسته رو کتاب می کشم) می گه آخه خوب من می خواستم با... (اون اتاق صدای تلويزيون رو تا آخر زياد می کنن و من نمی شنوم بقيهء حرفش رو) بابا يه کم صدای تلويزيونو کم کنين! (انگار قبلش وقتی صدای تلويزيون بلند بوده دعوامون شده اما نمی دونم اون چی گفته بود برای همين نمی دونم چی بهش بگم) می گم ببين به هر حال مشکليه که خودت درست کردی حالا لطفاً از من نخواه که... حرفمو قطع می کنه: ابله ترسو! ( چند قطره عسل از دستم می ريزه رو کتاب) خشمم رو پنهان می کنم که بيشتر حرصش بگيره و با سردی تعمدی می گم خوب ببين من برای همين دلم نمی خواد ببينمت ديگه (يه نفر از اون اتاق با قهقهه و صدای خيلی بلند يه جک تعريف می کنه)... قدرت فکر کردن نداری. اون موقه هم نفهميدی و عجيبه برام که فکر می کردم تو قدرت درکت بالاست و عجيب تر اينکه ( با خودم فکر می کنم حالا چجوری اين عسل لعنتی رو از رو کتاب پاک کنم که صفحه هاش به هم نچسبه) اگه درست نگاه می کردم مشخص بود... حرفمو قطع می کنه در حاليکه دراز کشيده و سرش روی پامه می گه ببين منکه بهت گفتم (دستم رو توی موهاش فرو می کنم) می خواستم از تو فرار کنم. اما خوب قبول کن که تو هم نتونستی... حرفشو قطع می کنم ( هميشه از بی انصافی و خودخواهيش عصبانی می شدم) تو تونستی؟ از اون پايين نگاهم می کنه يه نيم چرخ می زنه که بهتر صورتش رو ببينم و می گه ببين من نتونستم. نمی تونستم. وقتی اين تصميم رو گرفتم (هر دو طرف صفحه عسلی شده و ديگه واقعاً پاک کردنش مشکله) داغون بودم (از پنجره فضای تيره بيرون رو نگاه می کنم) بلند می شم و بدون اينکه نگاهش کنم می گم وقتشه که بری.



پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۲

آخيش !

چهارشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۲

از ديشب يه مرگيم بود. امروز فهميدم روز اول پاييزه. از اون شب روز اول آدم يه مرگيش باشه ديگه واويلا. ديشب به دو مطلب پی بردم.و امروز به يک مطلب. يکی اينکه چقدر عاشق موی مشکی صاف براقم و دومی اينکه خواننده ای که عاشقش بودم تغيير جنسيت داده يا اون موقه که من آنپلاگدشو ديدم اشتباه گرفتم و از اول زن بوده و همچين خورد تو حالم. حالا نيست که اگه زن نبود يا زن نشده بود دم دست بود!
خوب به هر حال امروز که بچه مدرسه ای ها رو ديدم فهميدم کار کار مهر مادر مرده بوده.
راستی چه شد که من گمان ساده بردم که موی بور مرا خوش آيد؟
اه اه بور ! به به مشکی صاف براق با لباس شبه کشيشی رنگ کمی پريدهء مايل به گندمی بعضی وقتا برنزهء چشمان تنگ پدر سوخته که شرارت از آن می بارد که هری پاتر هم خيلی دوست داشته باشد و مامانش هم زياد بهش علاقه نداشته باشد.
به به.



سه‌شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۲

بعد ار يه سال ترک که هم قيافه ات و رنگ و روت، هم نفست مياد سر جاش خود خود زندگيه بی سوزنی که به خودت بزنی تا از در آوردنش احساس لذت کنی ( توی نوعی!).
انقد اينايی که ترک کردن واسه اونايی که ترک نکردن دلشون کبابه که نگو. تازه بعد دو سال - اِ راستی من درست اول مهر ترک کردم پيارسال ! دمت گرم آيتک که يادم انداختی - بعد از دو سال می فهمی قبلنا حقيقتن چه رنگی بودی و چقدر نشاط واقعی داشتی... چقدر بی نيازی .. و چقدر آخ زندگی!
می دونی؟ آدم ( البته اگه خل باشه مثل من ) وقتی بيست و هفت سالش می شه يه خورده می ترسه. از اينکه می بينه چقدر زندگی زود می گذره. باور کن من گاهی از خودم می پرسم چقدر فرصت دارم برای ورزش سنگين کردن. خوب فکر نکنم اينقدر که الان نيرو دارم از چهل سالگی به بعد - که فقط سيزده سال مونده بهش - داشته باشم.
خوب، اگه از حالا ناتوانی و نفس کم جون و نارسا به خودم هديه بدم چه ظلم بزرگی کردم.

واللهُ الماددُ بالتارکين
به راستی خداوند ياری دهندهء ترکنندگان است




یکشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۲

يه خورده خمير ريش بزن برادر!! تيغتم تيز کن اينجوری خشک خشک که ريش نمی زنن! اصن وايسا! آره.. يه چيزايی داره يادم مياد.............. يه چيزی می خوام بگم که درد دل بچه بسيجی هاست.........
ياد اون موقه ها به خير برادرا... اون موقه ها که به هوای جبهه زنده بوديم و به عشق کشته شدن ( از روی صندلی سلمونی مياد پايين و سرپا می شينه ، حولهء مرطوب رو مثل چفيه می ندازه رو شونه اش، يه دستش رو می ذاره دم گوشش و با صدای جگر خراش دو رگه شروع می کنه به خوندن )
آی ی ی ی .. با نوای کاروان
بار بنديل هايمان....

سنگر خوب و قشنگی داشتيم
دور آن گل های خوب می کاشتيم

جبهه ما را لايق خود کرده بود
دوستم دمپايی اش را قايق خود کرده بود

شهيدان مست و از اين بساطا
خلاصه از همين صدتا يه غازا

جنگ شد همه چيز ما در زندگی
فکر می کرديم ديگه هيچ کاری تو دنيا نداريم جز همين ( دستش رو مثل اينکه آرپيجی رو شونه اش باشه مياره بالا و به يه چيز خيالی شليک می کنه. آثار منفجر شدن تانک توی صورتش پيدا می شه ( بايد خودتون اونجا بودين و می ديدين، مثل اينکه يه چيزی زير پوستش ترکيده باشه ) و از فشار شليک آرپيجی پرت می شه عقب و کف سلمونی ولو می شه ) ( اشک تو چشماش حلقه زده )

اما خوب اون يار پر جفا، وفا نکرد و صلحِ شد

ديگه نتونستيم کسی رو بکشيم
يا خودمون کشته بشيم که يعنی همون پيروزی

باورمون نمی شد...... اونايی که با ما همسنگر بودن همه شون رفتن سر کار و زندگی شون.................

آخه برادران مگه يادتون رفت ميثاق ما؟ کجا رفتيد؟؟
هاهاهاهاها ( چهچهه) ن؟؟؟

( سلمونی دلش کباب می شه و نذر می کنه ديگه خشک خشک ريش کسی رو نزنه ) ( نوحه خونِ سر پا نشستهء صورت زخمی که ديگه نفسش بريده در حاليکه به نقطهء نا معلومی خيره شده شروع می کنه با صدای محزون آهسته ای دکلمه کردن )

يه کاری هست که البته به اندازهء کشتن حال نمی ده
اما از هيچی بهتره
بريم به مردم گير بديم و دخترای بد حجاب رو به سيخ بکشيم
و بديم سگای نجس بخورن
بريم سر چارراها وايسيم
نصفه شبا و ظهرا و عصرا
همچين با يه هيبت به خصوصی که هر کی نيگا کرد خودش حساب کار بياد دستش
هر کی حشيش داشت و تل مل و اچ مچ
بذاريم بره و هر کی چيزی نداشت چوب تو فلانش بکنيم



بريم بچه ها
اجرمان با "محفوظ"... ( همچين رفته تو خلسه که پول سلمونی رو يادش می ره بده. صورتش که شديداً آسيب ديده و می سوزه رو با حواس پرتی می ماله و زمزمه کنان از در می ره بيرون) ( مرد صاحب سلمونی از شوخی بی جايی که کرده ( که مربوط می شده به يه جوک قديمی بومی قزوين و اون طرفها ) ( که مثل يه رمز چيزهای خطرناکی رو در حافظهء مشتريش بيدار کرده) پشيمونه و در فکر که بره با دو سه تا سيلی ميلی مشتری رو از حالت شبه هيپنوتيزمش در بياره اما می ترسه و مردده و از طرفی عذاب وجدان گرفته و نمی دونه چی کار کنه خلاصه بد گه گيجه گرفته...)

**********



الان آهنگران داشت اون سرود معروفشو می خوند که می گفتن ( شايد شايعه بوده ) به خاطرش رفت اوين. فکر کردم يه چيزايی کم داره شعرش گفتم کوتاهی نکنم.





شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۲

اگر می شد، اگر می دونستم که پذيرنده ای، اگر عادت نکرده بودم به اين پوشش سرد فلزی کلماتم با تو...اگه انقدر از هر کارم ايراد نمی گرفتی.. بابا چقدر نياز داشتم اشک بريزم روی دستهای آرتروز زده ات.. بگم چقدر عاشقت هستم.. و اگر روزی نباشی نمی دونم واقعاً نمی دونم چه غلطی بکنم.
اگه ديدين عدسی که پختين رنگش سبز فسفريه دلتونو بی خود خوش نکنين که عدس خوبيه و فسفرش چون زياده اين رنگی شده. احتمال داره يه بسته کبريت افتاده باشه تو قابلمه. اينکه عرض می کنم امشب اينجا اتفاق افتاده.

پنجشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۲

فراخوان براي پذيرش وکالت نرگس 9 ساله
- فيلم مهمونی دو سال پيشو ديشب دوباره ديدم.
- اِ؟ قيافه هامون از اون موقه فرق کرده؟
- آره... مثلاً تو بهت می اومد آشپزی بلد باشی اون موقه، الان بهت نمی ياد.

چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۲

اوپتا اوپتا
کتابدار:

مصرف ماشينهاي ايران به طور متوسط دو برابر مصرف جهاني بنزين است. توليد اين خودروها توسط دولت انجام ميگيرد و بخش خصوصي تقريبا در اين ميان هيچكاره است.
پنج سال است كه دولت زمزمه از رده خارج كردن خود روهاي فرسوده را مطرح كرده است و هنوز از ارائه يك طرح جامع ناتوان است.
به تمام اينها اضافه کنيد باغهایی که در شمال شهر تهران تا دو دهه قبل کمکی هر چند اندک به تصفيه آلودگی هوای آلوده این شهر میکردند و هم اکنون تبديل شده اند به برجهای مسکونی عظیم.
با تمام این اوصاف خواندن تیتر روزنامه شرق روز سه شنبه
مسولان کمیته کاهش آلودگی به بن بست رسیده اند
تهران را ترک کنيد.


چندان اغراق شده نيست
به خدا اگر تام کروز را در دست چپ من، و برتنی اسپيرز را در دست راستم بگذارند، کله های پوکشان را می کوبم به هم.

شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۲

چند وقته يه کلاس ايروبيک پيدا کردم که يه مربی خوب داره و نزديک خونه مون هم هست. هفتهء پيش يه جلسه مربی مون نيومد. به جاش يه مربی ديگه رو فرستاده بود. البته چند دقيقه طول کشيد تا فهميدم که يه مربی تو کلاس هست، چون اونی که داشت ورزش می داد باسن خيلی بزرگی داشت. بهش نمی اومد اونقدرا ورزش کرده باشه. يه ربعی ورزش کرديم اما عرق هيچ کس درنيومد. بعد گفت تشک بيارين. من با دوتا از دوستای دلقکم که خواهر هستن می رم باشگاه. وقتی جمله رو با "خانومايی که باسنای درشت دارن توجه کنن" شروع کرد می دونستم اگه به اون دوتا نگاه کنم يه افتضاح اساسی به بار می ياد چون قطعاً خنده ام می گرفت. صدا شونو می شنيدم که می گفتن اون گوجه سبزه که می گن درشت.
بيشتر حرکات تشکيل می شد ازضربه زدن به باسن برای خانومايی که باسن «درشت» دارن و ضربه زدن و نيشگون گرفتن شکم برای خانومايی که می خوان شکم هاشون آب شه.
يه بارم چهار زانو نشست و شروع کرد به پريدن (بدون اينکه ساق پاهاش از زمين کنده شه) و در همون حالت ماساژ دادن صورت و قب قب (غب غب؟) با حرکت انگشت سبابه از پايين به بالا. که خوب اون دوتا ديگه قشنگ بی رودربايستی قهقهه می زدن. من به زور جلو خودمو گرفتم که باعث شد قيافهء مضحکی پيدا کنم.

*****
بعضی ها وارد يه جور جنگ با بدنشون می شن برای "آب کردن"ش. من خيلی تو خانمها اينو ديدم. نمی دونم آقايون هم اينطوری هستن يا نه. هيچ کدوم هم موفق نمی شن هيکل دلخواهشون رو به دست بيارن. مثلاً يه جا خوندم که نيشگون گرفتن باعث ايجاد "سلوليت" می شه. چربی های سفتی که ديگه آب بشو نيستن. بايد عضوی که می خوايم لاغر بشه رو بخارونيم تا جايی که سرخ بشه. اينطوری جريان خون باعث جذب سلولهای چربی می شه.




مگه من همونی نيستم که گفته بودی پی... غريبونه همش؟ چطور روت می شه توی روم بهم بگی جواهر؟ از اينم پاتو اون ورتر بذاری و بهم بگی عارفه!! نکنه فکر می کنی اون "ندا بده" بوده، هان؟ آخه خنده دار اينجاست که من صرفاً چون روبروتم "ندا خوبه" هستم.

جمعه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۲

ايمان يه کار ديگه ام می کنه، باعث می شه نه تنها تبعيض رو قبول کنيم، بلکه بهش اعتقاد هم داشته باشيم. آخه «ايمان» داريم اونی که گفته بايد اينطوری باشه، مو لای درزش نمی ره. قضيه وقتی گريهء آدمو درمياره که می بينی بهت می گن برو مطالعه کن و مطمئن هستند که به همين نتيجه هم می رسی.
کسی البته منکر مطالعه نيست ها... اما جداً مگه لزومی داره که من مثلاً فمنيست باشم که بخوام قانونهای کشورم عادلانه در مورد زنان و کودکان قضاوت کنن؟ من خيلی هنر کنم آرتيست بشم!
از طرفی، واقعاً خوبه اگه آدم می خواد با چيزی هم مخالفت کنه در موردش "آگاه" باشه. گفتن اين حرف که فمنيسم می خواد ثابت کنه زنها شبيه مردها هستند (در توانايی ها، روحيات يا هر چيز ديگه ای) خوب، به نظر من حرف نسنجيده ايه. اينجا همون "ايمان" اينبار در قالب تعصب وارد ميدون شده و داره به جای گوينده حرف می زنه.. و تو می بينی که دريچه های دريافت کنندهء اطلاعات طرف کاملاً بسته شده، و چيز ديگه ای جذب نمی کنه.
بی خيال بابا




اينو بخونين حتماً.
...پامو که گذاشتم تو محوطه، ياد تو افتادم و يادم افتاد که پوستت چطور از لطيفی توی چشم می زد. مثل هميشه اين آب رو ريختم رو شعله ای که دوباره بعد از مدتها روشن شده بود؛ تو اُور زده بودی، و بالاخره روزی اين اتفاق می افتاد.
دوست داشتم احوال دختره رو هم بپرسم.. گيرش نياوردم. از کسانی شنيده بودم "ککش هم نگزيده" که به او حسودی می کردند.
بلوک رو پيدا کردم، درست روبروی همون ساندويچ فروشی که روزهای آخر اونجا ديده بودمت؛ با همان پوست کلفت هايی بودی که هنوزم راست راست می گردند... يه چيز ديگه ام توی صورت تو بود که توی چشم می زد؛ تضاد لبخند بی اعتنايی که اغلب به لب داشتی، با چشم هايی که تجربهء دردی بزرگی رو منعکس می کرد، دردی که در غالب چس ناله نمی گنجه... بگذريم.. تو ميون اون آدم های خنثی، کاملاً متمايز بودی.. کاملاً.
ديشب فهميدم که تو چطور مردی، در واقع کشته شده بودی، به خاطر محتويات ناچيز جيبت. با همون چيزی که قبلاً فکر می کردم.. اما بدون اينکه بدونی دقيقاً چی هست، و با چی قاطی اش کردن. حتی جوهر نمکی که برای به هوش آوردنت به اشتباه توی نافت تزريق کرده بودن رو تاب آوردی، و توی وان آب يخ سنکوب کردی. در بيست و دو سالگی.
مثل لاستيک بادم خالی شد.. و شعله ور شدم.
کاش می شد بدونم، پدرت چقدر بد بود. انقدر که بد نبود، بود؟ اگه پدرت بود سر از وان آب يخ در نمی آوردی.. آه چی می گم.. اگر پدرت بود که اصلاً ..
امشب تازه فهميدم اين قضيه چقدر اذيتم کرده بوده. راستش می دونستم، اما نخواسته بودم شايد، که به روی خودم بيارم...کاش لااقل انقدر مفت نباخته بودی جونت رو.. می دونی؟ اگر يک بار به دنيا بياايم...
اگر يک نفر رو بشناسم که حيف باشه مردنش در بيست و دو سالگی، اون توهستی...

ودربی هم حق داره بالاخره، آدمه. چرا می گی خفه شو ودربی؟

پنجشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۲

امروز سالگرد کشته شدن عده ای از مردم عادی است که بی خبر از همه جا رفته بودند سر کار هر روزشان.
چند ماه ديگر سالگرد کشته شدن مردم باز هم عادی است که بيشتر به جنگ و بدبختی عادت داشتند.
می شود هيچ چند وقت ديگری سالگرد هيچ کشتاری نباشد؟.. می شود ما در آسايش بلوغ احساسی با خود به آشتی برسيم؟

سه‌شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۲

اين کار جين استرودر به نظرم خيلی حال و هوای ايرانی داره.

توجه کردين؟ باز من گير دادم.
کارهای ديگه اش رو هم ببينيد.
از اين لحاظ می جی؟

دوشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۲

ببين تو خيلی آخر استادی و کارت حرف نداره و خيلی کلاست اکتيوه و خيلی هم مايه می ذاری و خيلی هم خوب بلدی درس بدی و خيلی هم موهای فرفری قشنگی داری و حرف آخر تصوير سازی آسيا رو تو می زنی. خوب؟
اما اين صدوپنجاه تومن شهريه ای رو که می گی واسه دوازده جلسه که سه ماه هم طول می کشه يعنی هفته ای يه جلسه، خوب؟ من زورم مياد بدم.



کنار خيابون وايسادی با دوتا کيسه پر ميوه و کرفس و کلم و اينا. دوتا چشم قرمز و شديداً شهوت آلود رو می بينی که رو يه صورت گوشتالود هستن که رو يه گردن کوتاه سواره که مستقيمن وصل می شه به يه خيک پر از پی که متعلق به مردی هم سن های باباته با يه عالم ريش جو گندمی که رو موتور نشسته و بلافاصله نگاهت می افته به دهنش که باز می شه و با يه حالت خاصی که فقط می تونه ياد متعفن ترين چيزهايی که در عمرت شناختی بندازتت می گه: می يای؟

یکشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۲

اصلاً بی خيال نظرخواهی تمام وقت. قسمت نيست ديگه.. چی کار می شه کرد. حالا بذار مام اين وسط يه خورده تمرين "نظر هم نمی دن مهم نيست" می کنيم و دلمونم خوش می کنيم به اين که نظر خواهی مون هی غيب می شه و بالا نمی ياد و از اين حرفا.




عوضش خدا بهمون برای سومين بار يه نظرخواهی داد که خدا رو شکر سالمه و مثل پنجهء آفتاب.. ايندفه نظر کرديم اگه بمونه ببريمش بشه خادم هوم پيج.

جمعه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۲

خواص مايعات

همينطور که چايی مو می خوردم هی به خودم می گفتم نخوری تا ته شوها! آففففرين. شب اون مثانهء بی ظرفيتت می ترکه بيدار می شی. نخوری ديگه هاااااااااا آففرين. هی خودم بهم می گفت يه قلپ ديگه. نيم قلپ ديگه. اين قلپ آخره. همين آخرين قلپو فقط. فقط همين تفاله ها... آمممما چسبيد.


**

همينطوری که داشتم فيلم تعريف می کردم يا شايدم شوکولاتی فيلم تعريف می کرد من گوش می دادم، پيکمو می رفتم بالا. پا شدم غذا بکشم ديدم يه جوری مستم انگار دفهء اولمه مشروب خوردم اونم يه پاتيل هاگريدی. دستم بند بود وگرنه دو دستی می زدم تو سرم. آخه انقدر سرم گرم فيلم تعريف کردن ( يا فيلم تعريف شدن) بود که حواسم نبود اين الکل گندم داروخانه ست و بايد حسابی رقيقش کرد و اينا... کور مور نشم حالا..




چهارشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۲

از بالای دومين ديوار هزبين آلردی آپديتد.
گفته بودی پشت شمشاد که... پس کاج، هان؟...
تنها اگر آن شبهای بيدار نقش و رنگ باز گشته باشند...اند.

یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۲

چربی شير و می گرفتيم با روغن اسب آبی و يه دونه دندون الاغ که با عسل کوبيديم قاطی می کرديم. آب دماغ تمساح و سيبيل گربه و خال وسط مار و پودر سم بز کوهی بهش اضافه می کرديم. يه کم خون گوسالهء سياه با پشگل پلاتيپوس می زديم تنگش. حالا جوشوندهء شاخ گاو نری که دوتا آدم عاقل رو سوراخ کرده باشه با بوی پای اون آدمای سوراخ عاقل رو می ريختيم و هم می زديم تا غليظ بشه و تبديل به پماد بشه. بعد می زديم به سرمون و روش يه کيسه می کشيديم و می ذاشتيم چند ساعت بمونه. بعدش می رفتيم کله مون رو می کرديم توی نيل می شُستيم و خيالمون راحت می شد که هر چقدر هم پير بشيم، عمرن موهامون سفيد نمی شه؛ اگه پنج هزار سال پيش تو مصر زندگی می کرديم.




شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۲

يک زن مغرور جهان سومی با شما صحبت می کند...

زنان ايران يکساله شد.

جمعه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۲

ثواب دنيا و آخرت:

حالا اگه فلان خاله خانباجی در مورد عروس بعدی چنين شرايطی رو بشنوه، دهنش شيش متر باز نمی مونه و نهايتش سه متر باز می مونه.

خانم دمتان بسی قيژ. ببين يه وبلاگ به اضافهء چندتا آدم فهميده يهو چند قدم می تونه جامعه رو به جلو هل بده.
سلام،
می خواستم بگويم وقتی تو شروع می کنی به بودن، منِ من، از تو و برای تو هيچ می شود.
نقاشی کن.
با دست من.. هرآنچه هست، تمام نوازشِ نکردهء اين دست.......... روغن بزرک، هان؟ آخ يا آن پاستل های خوردنیِ چيلی چيلی. تينر روی سقف رسوب می کند. قهوه هم فتير برايت درست می کنم.
قربانت
منِ با تو.

چهارشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۲

به همسر متوفای عزيزم

«من چه گناهی در حق تو کرده ام که بايد به اين وضع نکبت بار بيفتم؟ مگر من به تو چه کرده ام که بايد دستت را روی من بگذاری، در صورتی که خطايی مرتکب نشده ام؟ هنگامی که جوان بودم تو همسر من شدی و من با تو بودم. من به تمام سِمت های اداری منسوب شدم و با تو بودم. من هيچگاه تو را ترک نکردم و سبب اندوه قلبی تو نشدم... به ياد بياور، هنگامی که من به سربازان پيادهء فرعون و نيروی سواره فرمان می دادم، باعث شدم تا تو بيايی و آن ها در برابر تو تعظيم کنند. آن ها همگی هدايای خوب برای تو آوردند... هنگامی که تو بيمار بودی من نزد طبيب اعظم رفتم و او برای تو دارو تهيه کرد، او همهء کارهايی را که تو خواسته بودی انجام داد. هنگامی که مجبور بودم فرعون را در سفرش همراهی کنم همواره به فکر تو بودم و در آن هشت ماه هيچ مراقب خورد و خوراکم نبودم. هنگامی که به ممفيس بازگشتم، از فرعون پوزش طلبيدم و نزد تو برگشتم و همراه با ساکنان خانه ام برای تو بسيار عزاداری کردم.»

در مصر باستان، مردم معتقد بودند شخصی که فوت کرده است می تواند برای زندگان ناراحتی ايجاد کند. در اين نامهء باستانی که در کتاب "زندگی تحت سلطهء فراعنه" نوشتهء لئونارد کوترل آمده است، مردی که اخيراً همسرش فوت کرده و دچار بيماری گشته، از وی خواسته است تا خشمش را کمتر کند.



مصر باستان، برندا اسميت، ترجمهء آزيتا ياسائی




دوشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۲

تمام شب صدا را دنبال کردم، تا اگر شبيه چرخش کليد.. نه...نبود. شايد.. البته اگر...... می دانستم. من دو راهی شده ام. همان ها که نمی دانی از کدامشان بروی.
بيهوده است که برگردی. از آنطرف دو شاخه ام. همانها که به پريز می زنی. روشن که می شوم صدای جير جيرم خانه را بر می دارد.
اگر شبيه چرخش کليد بود..... از پله ها بالاتر می آمدی، يا آنقدر بالا نمی رفتی..

بسيار خوب. هر طور که تو بخواهی. نگرانت خواهم شد.

شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۲

بدينوسيله در رفتگی شما از جمع آهوان و قاطی شدن خجسته تان با مرغان را تبريکات مبسوط عرض می نماييم.

بوس بوس

از طرف اهالی ديوار و حومه

جمعه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۲

>>>>>>>> کلاس هری پاتر <<<<<<<<<

پنجشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۲

يه چيزی می غلته توی سينه ام که فقط می شه بخندمش. می خندمش. ياد قهوه که می افتم بيشتر قِل می خوره. برم يه قهوه درست کنم.....
يه تغيير بزرگی کردم، چيز شدم، مثلاً همين يکی، کاری ندارم چيه درست، با اينکه تصويری همراهش هست، کاری ندارم که تصوير رو به چيزی ربط بدم، يا بهش رنگ حقيقت بدم.. چجوری بگم؟ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه انگار در اين قالب دنيوی نمی گنجم..

تبصره: کسی که می خواد چيز درست حسابی بخونه سر ديوار نمی ره.






دوشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۲

بالاخره از شر اين ويروس شاخ شمشاد راحت شدم. اگه شما هنوز نشدين برين اينجا آنتی شو dlکنين.

یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۲

فرمود:

It's okay to eat fish
cause they don't have any feelings

در جای ديگر فرمود:
I love myself better than you
I know it's wrong so what should I do?


پدرسوخته آنپلاگدش مارا خوش آيد و هر چه گوش کنيم خسته نبشويم.








وسط اين بساط بی خوابی به خودم می دم که چی؟ با اين ويروسه که شاخ شده بد جور.. هم دماغ مماغم ويروسی شده هم کامپيوترم.
توام يکاره اومدی بعد اين همه مدت کم روئی و ملاحظه يادت افتاد که؟ ..لالاهی لَ لله!! نمی خوام ديگه نمی خوام!! مثل بچهء آدم برو بيرون از کله م. تازه سرمام خوردم می گيری.

چيشميش کور دنديش نرم خودش پی سیش فورمت می کنی.

پنجشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۲

هشت سال با دوستی ما مخالفت کردن. پدرش دبير ادبيات بود و من هميشه کلی غصه می خوردم که چرا نمی تونم باهاش تخته بازی کنم. تو اين چند سال من و دوستم دائم يواشکی همديگر و می ديديم. فکر می کرديم به خاطر اينکه تو مهمونی من گرفتنش پدر مادرش دلخورن. يا مثلاً چون فکر می کنن دخترشون به من بيفته از اينی که هست شر تر می شه. چند ماه پيش فهميديم قضيه يه کم پيچيده تر از اين حرفاست. پدرش به خاطر يکی بودن فاميلی ما با يه سرهنگی که قبل از انقلاب تو کردستان بازجوييش کرده بوده، شک می کنه که بابای من همون سرهنگه باشه. مياد تو محل صاف از يه کسی که از هيچ کس خوبی نمی گه می پرسه بابای ندا چه کاره بوده قبلن، اونم می گه ساواکی!
اون سرهنگ بازجو، يه پسر داشته که از قضا شاگرد بابای دوستم هم بوده و گويا اوايل انقلاب کشته می شه. دوستم وقتی قضيه رو فهميد، براشون توضيح داد که اولاً اينا پسر نداشتن و ندارن، بعدم بابای ندا تو نيروی زمينی بوده و تا يه مدت بعد از انقلاب هم کارش رو تو ارتش ادامه داده.
خلاصه يه دفه برخوردا عوض شد. پريشب اومدن خونه مون. کلی با هم جُک مک گفتن و از اين در اون در و اينکه چه به سر ايران آوردن و فلان و بهمان.
بابا مامان من خيلی ازشون خوششون اومد و دائم از اون شب ازشون تعريف می کنن. اونا هم هر وقت زنگ می زنم می گن مامانت عجب خانم خوبی بود، بابات چقد بامزه بود و از اين حرفا.
خلاصه اينطوری.




چهارشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۲

به خدا اينا نابغه ان!
ويروسُم بِده.

دوشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۲

-به چی فکر می کنی؟
- به دودی که از دودکش يه کلبه مياد بيرون که همهء چيز ميزای من توشه، لباسام، اسباب و وسايلم، آرزوهام و خاطراتمم توشه.. اون دوده منم.
فداتون بشم چقد تند تند ترجمه می کنين ماشالله.

جمعه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۲

اين همه مثل بز رفتی کلاس اما بازم به کمک يکی ديگه احتياج داری. زنگ می زنی خونه شون. تصادفاً پسره و اتفاقاً با ابوطالب هم انگار نسبتی داره، پس وقتی باباش گوشی رو برمی داره دوبرابر می ترسی. وقتی اسمت رو می پرسه فاميليتو می گی که مطمئن بشن «کار» داری و به پسرشون چپ قرار نيست نگاه کنی. می گن از شرکت تماس گرفتين؟ و تو جلوی خودتو می گيری که نگی هه هه امروز که تعطيله! توضيح می دی که کارت چيه تا مطمئن شه عمرن يه پسرش چپ نگاه نمی کنی. می شنوی جناب ابن ابی طالب رفتن درخت کاری و من اگر اشکالی برام نداره يازده شب می تونم زنگ بزنم و باز می شنوی که ابوی شون متأسفن که کمکی نمی تونن بکنن.
گوشی رو می ذاری و گيجی. اسم کوچيکت رو می گفتی خوب.. مثل آدم.




چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۲

شهرزاد ايستاده بالای سر رود و خيره است به خورشيد .. آوازش می رسد به گوش ما که بيست سی قدم جلوتر می رويم تا کوه را دور بزنيم. استاد برمی گردد به عقب: شهرزاد، نفسهايت را شاهد باش. لحظه را درياب.
نگاهم می کند.. دلخور است: می خواهم شاهد صدايم باشم. خرمن نارنجی را ببين! رود فيروزه ای را ببين... آوازم می آيد!
فکر می کنم: نفس برای زندگی يا زندگی برای شاهد شدن نفس؟

***

همه نشسته ايم در سالن عمومی. آخرين مراقبهء دست جمعی با حضور استاد است. صبح سکوت را شکسته ايم و تمام روز دلم خواسته با آن خانمهای سفيد پوش باوقار وسطی بازی کنم. سالن، به آرامی در اعماق «اين لحظه» غوطه می خورد.
ناگهان همه چيز به هم می ريزد. درست از زير بزرگترين پنجره صدای دزدگير ماشين و به دنبال آن صدای زنی می آيد: پريچهر! پريچهر! نفس بغل دستی ام بند می آيد. شصت و هشت ساله است و به قول خودش يک چپ دست استثنايی. زن صدای دزد گير ماشين را قطع کرده و با داماورکری جر و بحث می کند: مگه بيماری دارم که نبايد بيام تو؟ اومدم دنبال پريچهر دوستم! چرا نمی تونه بياد؟ مگه امروز دوره تموم نشده؟
با بسته شدن در صدای جر و بحث قطع می شود و زنی (همان زن؟) می زند زير آواز. همه در فکريم که چه صدای قشنگی دارد. با خودم فکر می کنم سالها بايد تعليم ديده باشد. سالن حالا پر از آدمهايست که هيچ تمرکزی ندارند. استاد دکمهء ضبط صوت را فشار می دهد و سرود پايان مراقبه در سالن شنيده می شود. صدای زن هم پر قدرت است، آواز نيروانا با گل سنگم گل سنگم او ترکيب جالبی از کار در آمده. از صداهای پق خنده می شود تصور کرد سی و سه نفر که در حالت لوتوس و با لب های جمع شده و در حال ترکيدن دارند جلوی خنده شان را به زور می گيرند چه منظره ای را به وجود می آورند.

***
بيرون همه دارند بلند بلند حرف می زنند و می خندند. استاد هم با پريچهر که گريه می کند و شرمنده است و داما ورکرها که خشمشان را پنهان کرده اند بالای پله ها ايستاده و با لبخند چيزهايی می گويد. يک ربع بعد پريچهر آرام است.
شهرزاد را پيدا می کنم و لبخندی به هم تحويل می دهيم: -ديدی چی شد؟ -آره.. صدا رو از در بيرون کنی از پنجره می آيد.
چشمهايش برق می زند.
با خودم فکر می کنم.....به پولکهای موّاج بر فراز انبوه تبريزی های نقره ای... آواز فيروزه ای رود، رقص نارنجی خرمن ها .. نفَس زندگی.. نفس برای زندگی.




دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۲

يه دورهء سه روزه ( در واقع پنج روزه ) رفته بودم ويپاسانا. هری پاتر و که تموم کنم يه چيزايی می نويسم درباره اش.

سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۲

تابوت تلقی

"من هستم" چشمش که به جعبهء گل افتاد رنگ از رخسارش پريد. انگار که جادو شده باشه خشکش زد. منظرهء ساقه ها و برگهای سياه و خشکيده و گلبرگهای چروکيده که زير يه لايه کپک سفيد و ضخيم مچاله شده بودند مثل نگاه جادوگر مرده ای که از توی تابوت شيشه ای به روبرو خيره شده باشه هولناک و مسحور کننده به نظر می رسيد. نفهميد چطور و کی نشست.
"من دارم" همونطور که شونه هاشو می ماليد با صدای مرموزی که با جويدن سبيل های انبوهش قاطی شده بود زير لب چيزهايی راجع به رطوبت محبوس تو جعبه و کپک و خرافات می گفت. "من هستم" برای اينکه خيالش رو راحت کنه و خودش رو خلاص، ليوان آب خنک رو تا ته سر کشيد و با پلک های باد کرده رفت ايميل هاشو چک کنه. حواسش اصلاً اينجا نبود. اون همه کپک يه شبه چطور رشد کرده بود؟ چرا متوجه سياه شدن ساقه و برگ گل ها نشده بود؟ جادوگر پير واسه مردنش چرا صاف اومده بود سراغ جعبه گل های او؟ گلهای خودش، همون ها که اون همه امضا واسه شون زده بود پای دفتر پستچی و ايميل های فورواردی رو فلّه ای دليت کرده بود..
چند روز بعد فهميد.. ساده بود. درست مثل آتش گرفتن سماور برقی يا پيدا شدن اون عقاب غول پيکر وسط چارراه چراغ قرمز. يه دفه ورم پلکهاش پريد و به جاش يه چين کوچک منحنی اومد نشست گوشهء مژه هاش. از اون به بعد ديگه هيچ ايميلی رو باز نکرده دليت نکرد. تمام جوکها رو می خوند و چشمهاش رو که از شعف درک تازه ای می درخشيد می بست و قهقهه می زد. تمام داستانک ها و نصايح فورواردی رو با دقت می خوند و عکس هاشون رو سيو می کرد.
"من دارم" با بد گمانی سعادتمندانه ای نگاهش می کرد و نچ نچ کنان از پشت سرش رد می شد. نمی خواست و نمی توانست خرسندی اش رو از حضور دوبارهء او ميان غرغرها و سبيل جويدن هاش پنهان کنه. حضور دوبارهء او، بی اميد و بی هراس.. غرق در لذت شادی های ناچيز که بيش از هر سعادتی دوام می آورند.




جمعه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۲

آخ ...ماست چکيده با نمککککک وای ی ی ی ...
نه... ماست چکيده بی نمک با چيپس طعم سيرررر با عرق کشمش خانگی و رفيق شفيق ق ق ق ..


****

توی دنيا چيزی جذاب تر و ترسناک تر از برخورد و زندگی با يه ساحرهء سرخپوست برای من وجود نداره.


"تا وقتی اثر زخمها را لمس نکرده بودم، آنها را از چين و چروک صورتش تشخيص نداده بودم. پوست تيره اش چنان شکننده بود که ترسيدم در دستهايم متلاشی شود. از دورن جسمش ارتعاشی مرموز بيرون می تراويد. نمی توانستم چشم از چشمانش برگيرم.
با تأکيد گفت: ما دربارهء آنچه ديدی حرف نخواهيم زد. اين چيزها به دنيای مديوم ها تعلق دارد و تو حق نداری با هيچ کس دربارهء اين امور حرف بزنی. نيازی نيست که از آن بترسی، ولی نصيحت می کنم که او را ابلهانه احضار نکنی."

از کتاب رؤيای ساحره، نوشتهء فلوريندا دانر

تأکيد می کنم برای من ساحره ها از جادوگرهای مرد جذاب ترن. مردا چنان همه چيزو جدی می گيرن که آدم وحشت می کنه. باهاشون بايد بشينی گپ بزنی و قهوه بخوری و برقصی و از اين کارا. چه کاريه جادوگری؟

****
اون سيبی که آدم تو باغ بهشت خورد يادت هست که تو کتاب مقدس اومده؟ می دونی اون سيب چی بود؟ منطق بود. منطق و چرنديات. چيز ديگه ای توش نبود. بنابراين - نکته ای رو که می خوام بکم اينه - اگه می خوای اشياء رو همونطورکه واقعاً هستن ببينی، بايد اون سيبو بالا بياری.

از کتاب دلتنگی های نقاش خيابان چهل و هشتم، نوشتهء جی دی سلينجر








پنجشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۲

لينکی که داده بوديد برای کسانی که می خوان هم اطلاعاتی به دست بيارن هم زبانشون خوب بشه خيلی خوبه. منم گشتم ببينم راجع به ايران چيزی داره يا نه، به اين برخوردم. هنوز اما نخوندمش نمی دونم چه جورياست.

چهارشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۲

اگه نفر تو سنا شروع کنه پروانه زدن که لاغر بشه، با اينکه می دونی خيلی کار خطرناکی داره می کنه باز می گی به خودش مربوطه. اما وقتی مربی ايروبيک هوا کش رو خاموش می کنه و با لبخند مليح می گه خاموش کردم که عرق کنين چربی هاتون آب شه! ديگه به تو هم مربوطه.
اما بازم عاقلانه نيست چيزی بگی. می دونی جوابت چيه. می يای خونه، بابای دوستت که معلم کار کشتهء آموزش پرورشه زنگ می زنه باشگاه. می گه من از وزارت بهداشت تماس می گيرم شنيدم شما هواکش ها رو خاموش می کنين... می تونی مجسم کنی که اون خانم خوشگله با ابروهای تا وسط پيشونی بالا رفته چطور الگوهاش رو با حرارت تکون می ده و قسم حضرت عباس می خوره که اينطور نيست، حتماً اشتباهی شده...

سه‌شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۲

بعد از يه شب تا صبح حرفای گنده گنده زدن از مشکلات و راه حل ها و بقيهء مسائل صبح بلند شده می گه مامانمو می خوام.
خوشبختانه من فقط يه دوستم. مامان بودن عاقلانه نيست!!
اسم برنامه شبتون به خيره. مجری به شرکت کنندهء خپلی که توی جليقهء نجات بيشتر هم باد کرده و با دماغ کوفته ای و نگاه مبهوت، دهان باز و لبخند زنان زل زده به دوربين می گه: يه جملهء چرت و پرت بگو. طرف می گه: شب به خير. مجری می گه، درسته اين برنامه ما چرته اما يه جملهء چرت و پرت ديگه بگو شما. دوباره با همون دهن باز خندون و نگاه مبهوت می گه: شب به خير! بعد سريع دوباره خيره می شه به دوربين و لبخندشو گشادتر می کنه.
معتقدند شکل هری پاتر شدم.
منم که بدم نمی ياد.
منم ياد سعيد کنگرانی افتادم.

شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۲

به پهلوی چپ غلت می زنم و ناگهان صحنه ها يادم می آيد. ديده بودم که تمام باغچه سر جايش برگشته، درخت گل توری همانطور که قبلاً بود و بقيهء بوته ها و درختچه ها. تعجب می کردم که تاحالا چطور از پنجره نگاهی نينداخته بودم که ببينم درخت هنوز اينجاست.
گل های توری درخشان و زنده تر از قبل اند.. و من آرام تر از تمام وقتی که تلاش می کردم تا رؤيای رويارويی را با آنچه الان گذشته است نبينم.
دوباره غلت می زنم روی جای زخم های دستم؛ ديگر پنهانشان نمی کنم. بعد هم طاق باز می خوابم روی ترکهای پوستم. کتاب را می دهم دست راستم..... سرپا می نشينم روبروی غم سر و ته چهره ام.
می دانی آدم چقدر احساس آزادی می کند؟

شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۲

درسته که خدافظی کردم، اما ديفال اگه قول بده زياد وقتمو نگيره و وير به جونم نندازه که دقه به دقه چيز ميز روش بنويسم هر چند وقت يه بار بهش سر می زنم. راستش دلم نيومد اين تيکهء کتاب "دنيای کوچک دون کامليو" رو نخونين:
"- برای پيروزی خيلی کارا کردم! کافيه! وقتی بچه بودم از مادرم دزيدنم، تو يه سنگر گود ميخکوبم کردن، تنم رو پر از شيپيش و کثافتای ديگه کردن. بعد گرسنگی به ام دادن که بميرم[...] بيعدش يه دستمال چاپی با نقشهء ايتاليا به ام دادن با يه دست لباس نخی و يه ورق کاغذ که تصديق می کرد من وظيفه مو انجام دادم و بعد برگشتم خونه ام تا از اونايی که ميليون ها از قبل من بالا کشيده بودن کار بخوام!

په پونه حرف خود را قطع کرد و انگشت سبابه را به طرزی با ابهت بالا برد:
- اعلاميه من اينه: اگه می خواين با يه جملهء تاريخی تموم با خط قرمز اضافه کنين که رفيق په پونه شرم داره از اينکه برای ثروتمند کردن اين آدمای کثيف جنگيده و خيلی مفتخر بود اگه می تونست امروز بگه که سرباز فراری بوده!"

نمی خوام به کسايی که به نظر خودشون شجاعانه از هر چيزی دفاع کردن توهين کنم. اما به نظر من اين افتخار رو اگه آدما به خودشون بدن که سرباز فراری باشن، يعنی اگه يه دفه انقدر همه عقل تو کله شون بياد که به ذات جنگ پی برن و ديگه برای هيچ آرمانی يه موجود ديگه رو حاضر ( ايشالا که درست نوشتم ) نباشن به کشتن بدن چيز می شه.. خيلی خوب می شه.


چهارشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۲

چيزی که ازش می ترسم زندگی رو به بطالت گذروندنه. اين وبلاگ کاری به زندگيم نداره جز اينکه وقتمو می گيره. ديگه می خوام بيام پايين و از اينجا دور بشم. می خوام به استعدادام توجه کنم عوض مشکلات جامعه و خودم.
خداحافظ
دوستتون دارم

سه‌شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۲

شرمنده ولی بازم خبر بد.
هر دو...

شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۲

شيش بار بگو غول گازی غال گوز... نه همون

****
خود کم بين الدوله

****


دارم موسيقی دورهء فانوس آبی ام رو گوش می دم. موسيقی روزهای گرم، روزهای روشن، بی کولر و بی اميد.
فقط کاش اون پنجره ها هنوز اينجا بودند.. يا من هنوز اون بالا بودم و برای کشتی های دور ناديده علامت می فرستادم.

*****

زندگی ام با ديوانگی گره نخورده، بافته شده. تا ميام عاقل بشم همه چی به هم می ريزه. مرگ بر دانايی و حسابگری زنده باد خودم.
از آرشيو سپيده:
٭ سالها پيش توي يك تيم بسكتبال بودم ، برد برايم شيرين بود و خلقم را سر جا مي آورد اين بود كه بعد از برد با افراد تيم مقابلم بسيار مهربان بودم و اينرا نشانه اي از اخلاق ورزشكاريم مي دانستم. اما شكست طعم تلخي داشت ، فشردن دست رقيب بعد از باخت ديوانه ام مي كرد. سالها گذشت تا فهميدم ارزش در آن است كه ببازي و چالش تازه اي را تجربه كني!
چند روزه دارم به زن بودن فكر مي كنم. به نظرم زن بودن يعني چالش آنهم بي هيچ وقفه اي و اين تنها دليلي است كه اگر باز هم به دنيا آورده شوم ترجيح مي دهم زن باشم . برد لذت بخش است اما باخت براي انديشمند لذت ديگري است نه از نوعي كه بشود تصورش كرد. زن بودن يعني ديگرانت بازنده بپندارند و آزار دهند و تو با هر آزار رشد كني ، به شوي!
زن بودن يك نوع شباهتي با خدايي دارد ، از آنرو كه مي داني كه قدرتمندي اما نيازي به دخالت در كفر گوييهاي مردم نداري!
×××××××××××
از همه تان ممنونم به خاطر چالشهايي كه به من تقديم كردين:
از شما كه اتوبوس رو نگه داشتين تا درباره سينه هاي من اظهار نظر كنيد!
از شما كه توي تاكسي به دستتان اجازه دادين هر كاري بكند!
از شما كه جلوي پاي من نگه داشتين و مرا بدكاره انگاشتيد!
از شما كه وقتي 8 سالم بود خصوصي ترين اندامهاتون رو بهم نشان دادين و من بي آنكه بدانم خطر چيست تا خانه دويدم!
از شما كه خواستيد مرا بشكنيد : وجود مرا نا ديده گرفتيد ، جنسي رفتار كردين ، مرا چيني و گلوله برف انگاشتيد و حفاظتم كرديد به روش خودتان.
ممنونم! متشكرم!

جمعه، تیر ۱۳، ۱۳۸۲

آخه آدم غروب جمعه آخ که ديگه فرنگيس گوش می ده؟

چهارشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۲

ديروز دوتا از دوستای قديميم اومدن اينجا. فهميدم يکی شون داره الهيات مسيحی می خونه. قبلنا ديده بودم هی از اين نوارا گوش می ده که مسحيت رو موزيکال تبليغ می کنن، کتاب و جزوه هاشم ديده بودم.
بهش گفتم خوب، کی اسقف می شی حالا؟... اومدم بگم گرچه زن که اسقف نمی شه، ديدم خيلی طفلکی تعصب داره به کارش نگم بهتره. اما خوب، ديدم نگمم نمی شه که. خلاصه آخر سبک سنگين کردم اما به جای اينکه سنجيده تر بشه يه حرف بدتر زدم؛ چه جوری حاضر می شی راهی رو بری که به خاطر جنسيتت اجازه نداری تا آخرش بری؟
اخم کرد و جواب نداد. حق می دم بهش، حق می دم.

****

چند وقته از نقاشی به دور افتاده اين وبلاگ. خودمم همينطور.
زندگی م تحت تأثير خبرهای بدی که هر روز می خونم تيره شده. روزی هزاربار می بينم کاری از دستم برنمی ياد و فقط دارم اعصاب خودمو خورد می کنم. خيلی دلم می خواد برم و ديگه هيچوقت پيدام نشه. هيچ خبر تجاوز و آدم کشی و کودک آزاری و قصاص و... نشنوم.. می خوام دنيای خودمو بسازم، حتی اگه دروغ باشه. اصلاً می خوام خودمو گول بزنم. می خوام گوشامو بگيرم.. چشمامو ببندم. جلوی خودمو ببينم کافيه ديگه! اينجوری فقط بد بختی هايی که سر راه خودمه و من می تونم کاری براش بکنم رو می بينم... کاش می شد همين حالا اين کامپيوترو برای آخرين بار خاموش کنم.


****

چند روز پيش با دوستم رفته بوديم خون خودمونو تميز کنيم و يه کم خون بديم. من نمی دونستم کم خونی دارم و حالم بد شد. دوستم بعد از من خون داد و من که با آب انبه حالم جا اومده بود رفتم برای اونم بخرم که اگه يه وقت حالش بد شد بخوره. چيزی که پيش بينی نمی کردم اين بود که در راه بقالی با يکی از جلوه های عقدهء جنسی مواجه بشم: يه آقايی اومد بهم تنه زد و دستشو برد طرف دو عضو بدنم که در برهان خداشناسی می خونيم نشانهء شعور پروردگار است که کودک دار شدن انسان و نياز او به تغزيه رو پيشبينی کرده و اونها رو در بدن زن تعبيه نموده. نمی دونم از ضعف بود يا غير منتظره بودن ماجرا که فقط تونستم فشار کوچکی بهش وارد کنم و نيم متری از خودم دورش کنم. بعد با کمال تعجب ديدم چيزی که مردم بهش زل زدن و چشم ازش بر نمی دارن منم، نه ايشون.
جريان چيه؟ منکه سر در نمی يارم.
نه خداييش شما بودين چه احساسی بهتون دست می داد؟ چه فکری می کردين؟

****

چند وقت پيشا يه وبلاگ ديدم به اسم وبلاگ گی. نوشته بود چرا هم جنس گراهای ايرانی خجالت می کشن و گرايش خودشون رو پنهان می کنن. نوشته بود چرا گی ها سکوت می کنن چرا حرفشون رو نمی زنن.
بعد از اون يه روز تو کلاسمون بحثش پيش اومد و ديدم بين 20 تا دختر جوون حتی يه نفرم نيست که همجنس گرايی رو بهنجار بدونه و خيلی که لطف دارن می گن بيمارن. اوووووووووووووووووَه حالا حالاها کار داره تا همجنس گراهای ايرانی بتونن نفس راحت بکشن اونم به شرطی که ازهمين امروز مردم چيزای جديد در اين مورد بشنون.



بعضی مردها دوست دارند در حاشيه شان باشی.

می توانی گوشهء لپشان خيس بخوری و از شادی شان غلت بزنی. هر وقت نياز داشتی تنها باشی می توانی همراهشان شوی.
چه شادی بزرگی
ما جايی ايستاده ايم از تفکرهامان، که می دانيم نيازی نيست هميشه "باشيم". حتی نيازی نيست گدايی کنيم. به راحتی بر تصويرهای تازه سوار می شويم و به سرزمين ادراک و شهود نو می رسيم و اتراق می کنيم.


يه جورايی شرم آوره که از کسی به خاطر اعتقاداتش فاصله بگيريم. اما خوب اکثر آدمها اينطوری هستن خصوصاً کسانی که اعتقادات مذهبی شون عميقه، يا برعکس لامذهب متعصب هستند. کلاً اونهايی که از درست بودن عقايدشون مطمئن هستند تحمل خود بودن ديگری رو ندارن. برای همينه که توی جمع دوستانه سعی می کنيم از افکارمون به روشنی صحبت نکنيم. اينطوری روابطمون رو بيمه می کنيم و با دوستامون صرفاً خوش می گذرونيم. اين وسط آدمايی که با وجود اختلاف عقيده با هم دوست می شن و خالصانه محبت می کنن به نظر من خيلی قابل احترامن.
من دوتا دوست اينجوری دارم که هر دو عقايدشون با من زمين تا آسمون فرق داره و ايمانشون به درستی اونها محکم محکمه. منم که می دونين آدميَم که سخت می تونم جلو دهنمو بگيرم ديگه چی بشه. واسه همين از ته دل دوستشون دارم.
من از امروز به صحابهء نزديک حضرت رهبر پيوستم.

سه‌شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۲

بهتره آدم* وقتی دلخوره با کسی شوخی نکنه چون ممکنه از قبل به اشد شوخی محکومش کرده باشه بی اونکه بدونه.



مامانم وقتی می خواد فعلی رو به خودش استناد بده به جای من از کلمهء آدم استفاده می کنه حتی اگه موضوع به هيچ وجه عموميت نداشته باشه. حالا اينجا هم ممکنه موضوع فقط در مورد من صدق کنه اما به هر حال احتياط مستحب آن است که انسان امر را در مورد ديگری نيز محتمل بداند باشد که مفيد واقع گردد انشاءالله تعالی که خداوند به شما عمر طولانی دهد.

******

ديشب خواب می ديدم عقدت می کردم.....تموم تهرونو مهرت می کردم
نه جدی ديشب خواب ديدم يکی ديگه شدم. ينی خودم بودم اما صورت و بدنم کاملاً يه چيز ديگه بود. از قيافهء جديدم زياد خوشم نمی اومد اما چون پوستش خوب بود راضی بودم.
فکر کنم تعبيرش تمام تلاشی بود که اين چند روزه کردم تا احساس واقعی مو نشون ندم. چون احساسم با عقل جور در نمی اومد. اما آخرش گند زدم که کاش زودتر می زدم.





- اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام... چيز.. بزمجّه!
- سوختی پنگوئن
- بزبچه بود؟
- نه بابا گوزمغز يه جور کلاغه من تو دهخدا ديدم.
افکار خصوصی:

آقای جنر وقتی مقاومت بدن دختران شير دوش رو در مقابل آبله ميبينه پی يافتن دليل بر مياد و بعد از تحقيقاتش به اين نتيجه ميرسه که ميکرب ضعيف شده آبله (يا نوعی از اون) از طريق زخم های پستان گاو ها به اين دخترها منتقل ميشده و همونطور که امروز همه ميدونيم ميکروب ضعيف شده باعث فعال شدن سيستم ايمنی بدن در مقابل بيماری ميشه. از جزييات پزشکی قضيه که من توش هيچی بارم نيست بگذريم، امروز داشتم فکر ميکردم اگه ادوار جنر هندو بود چی ميشد؟ گمان من اينه که اگر به اونجايی ميرسيد که بفهمه رابطه ای بين گاو ها مقاومت بدن شير دوش ها وجود داره و خرافه و اعتقادات مذهبی متوقفش نکنه، ديگه امکان نداشت جلوتر بره. همون جا تحقيقات رو متوقف ميکرد و به اين نتيجه ميرسيد از اونجا که گاو حيوون مقدسيه و يکی از فرم های عالی حياته برای همين هر کی باهاش در تماس باشه ديگه مريض نميشه. به نظر غلط هم نمياد نه؟ با اين حساب چند تا کشف و اختراع از دست ما ها در رفته؟ متاسفانه هيچوقت نميفهميم. مگر اول ادوارد جنر برامون کشف کنه، بعد ما تو قرآن پيداش کنيم.

بايگانی وبلاگ